سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۵ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۷
Tue, Dec 5, 2006
فرهنگ و هنر
۳۵۱۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
گزارش خارجى
كودك
نگاهى به آلبوم «تا بيكران دوردست» اثر كيهان كلهر
بازيگرى در آثار على حاتمى
رابطه هنرمندومخاطب
265881.jpg
احمدرضا دالوند
(۱)
هنر گرافيك در يك نگاه كلى، يك هنر «اليت» نيست و لايه  هايى ساخته و پرداخته از ابهام وايهام ندارد. همه آنچه در يك هنر «فرهيخته» با كشف و شهود و احساس هاى عالى قابل دريافت است و بر سر نحوه فهم و چگونگى دريافت آن ميان مخاطبان بحث و جدل رخ مى دهد، در هنر گرافيك اما، بايد با يك نظر ،(تأكيد مى شود كه فقط با يك نظر) دريافت شود. گرافيك را در زمره هنرهاى «كاربردى» Functional و نقاشى را در زمره «هنرهاى زيبا» Fine Arts به حساب مى آورند. در Fine Arts ممكن است برداشت هاى فردى ، يا فرديت ويژه و انحصارى هنرمند موجب خلق اثر شود، امادر گرافيك، پاسخگويى به يك نياز اجتماعى موجب خلق اثر مى شود.
از اين منظر، گرافيك رسالتى ارتباطى، اجتماعى و رسانه اى به عهده دارد.
بارها شنيده يا خوانده ايم كه مى گويند ممكن است يك اثر هنرى در زمانه خودش و يا حتى در يك مقطع زمانى مانند يك دهه ياچنددهه و حتى يك سده به طور كامل درك نشود. حتى خوانده ايم كه «لزومى ندارد يك اثر هنرى خودش را باز كند» ، مى گويند يك اثر هنرى اصلاً«باز» نيست. ممكن است با لايه اول آن به سرعت ارتباط برقرار كرد، اماخطاست كه فكر كنيم همه اثر هنرى همان لايه اول آن است. مى گويند براساس درك و شعور و نيروى فهم ما، يك اثر بر ما رخ مى نمايد يا مستور مى ماند. مى گويند اين تكليف مخاطب است كه سعى كند تا بداند و آدم بافرهنگى شود تا لياقت درك اثر هنرى را كسب كند. راستى اگر بخواهيم به اين نكات به درستى بينديشيم، ضرورت دارد به شرايط و زمانه اى كه «امروزه» در آن هستيم نيز با دقت بيشتر و حساسيت ويژه اى فكر كنيم.
سرعت و «چالاكى» (Agility) خصيصه ذاتى همه آن چيزى است كه «امروزى» تلقى مى شود. اگر در يك دوره اى مفهوم «كيفيت » (Quality) هدف استراتژيك مديران و برنامه ريزان جوامع پيشرفته قرار گرفته و در دوره ديگر، مفهوم «مهندسى مجدد» ( engineering - Re ) مورد توجه محققان امور اجتماعى ، فرهنگى و مديريتى قرار گرفته است، اما در زمانه ما، مفهوم «چالاكى» اصل اول و شرط نخست هر پروژه ارتباطى، اطلاعاتى، مديريتى ، فرهنگى ، اقتصادى و رسانه اى است.
در چنين زمانه اى حركت مستمر، پيوسته و سريع به صورت دات كام (com.) اصل غيرترديدناپذير همه فعاليت هاى انسانى است.
درست در چنين زمانه اى است كه كامپيوتر «وجود» و «عدم وجود» يا به تعبير ديگر«بله» و «نه» رامورد ارزيابى قرار مى دهد. حالا ديگر ديجيتال Digitalشاهين ترازوى سنجش محاسبات و برنامه ريزى هاست. يعنى «اطلاعات» ، «تصوير» و «صوت» به زبان قابل فهم كامپيوتر كه از «صفر» و «يك» ساخته شده، وارد مى شود و خروجى آن يك دنياى مجازى است كه تصويرى ديجيتالى از دنياى واقعى محسوب مى شود.
حالا ديگر اين فقط كامپيوترها نيستند كه قادر به فهم «صفر» و «يك» هستند. اين زبان با ذهن آدم نيز تركيب شده و «آدم تازه اى» ساخته است. آدم تازه اى كه سرعت كسب اطلاعاتش چندين هزار برابر بيشتر از آدم هاى كهنه شده حتى ۵ سال پيش است.
لازم نيست خيلى به عقب برگرديم. فاصله ها به سرعت زياد مى شوندو در بسيارى از مجارى و معابر «ابهام» و «خلأ»به جا مى ماند. در چنين زمانه اى ، ضرورى است كه جايگاه «اثر هنرى» و «هنرمند» رامورد بررسى مجدد قرار دهيم.
اهميت اين موضوع از آنجا بسيار حياتى مى نمايد كه بدانيم در «اطلاعات ديجيتالى» چيزى به نام خطا وجود ندارد و نمى تواند وجود داشته است، زيرا بنيان همه چيز يا «صفر» است يا «يك». در حالى كه ماهيت آنچه در نزد انسان است داراى نوعى كثرت شامل اجزاى بى شمار يا (analogue) «آنالوگ» است.
پرسش اين است: در عصر تكنولوژى اطلاعات (IT) و در شرايط حركت مستمر و سريع به شيوه دات كام (com.)، هنرمند چه دركى بايد از خود، رسانه و جامعه مخاطبانش داشته باشد؟ جايگاه هنرمند دراين شرايط كجاست؟ «طراحى » به عنوان يك فرايند خلاقه كه دست و ذهن و حافظه و حس و شور و شعور طراح را مى طلبد، چه تفاوتى با آنچه كه «طراحى » در ماقبل دوران دات كام داشت؛ بايد داشته باشد؟
(۲)
قرن نوزدهم در حالى به پايان رسيد كه بشر در آغاز قرن بيستم، مست باده پيشرفت بود.
قرن نوزدهم با رؤياى پيشرفت بى پايان و جلال و جبروت ترقى بشرى به سر رسيد.
قرن بيستم آغاز خوبى داشت. جهان در صلح و آرامش به سر مى برد. در ۲۰ سال اول قرن بيستم، نوآورى هاى عمده اى در حيطه علم و فناورى به وقوع پيوست.
ـ در ،۱۹۰۱ نخستين علائم راديويى از انگليس به آمريكا مخابره شد (توسط ماركونى).
ـ در ۱۹۰۳ برادران رايت نخستين هواپيماى خود را ساختند.
ـ در ۱۹۰۸ هنرى فورد، نخستين مدل اتومبيل هايش را توليد كرد كه ۱۵ ميليون دستگاه از آنها فروخته شد.
اتومبيل ازوسيله تفريحى ثروتمندان به وسيله اى جدى براى حمل و نقل تبديل شد.
ـ در همين سالها بود كه انيشتين نظريه هاى تخصصى و عمومى نسبيت را طرح كرد.
ـ هانرى برگسون درباب «تحول خلاق» سخنرانى كرد.
ـ زيگموند فرويد، نظريه هاى روانكاوى خود را تدوين كرد.
ـ صنعت سينما به شكل جدى پا گرفت. ستارگانى همچون چارلى چاپلين و مرى پيكفورد در همين سال ها درخشيدند.
ـ مسابقات دوچرخه سوارى و مسابقات اتومبيلرانى طرفداران زيادى پيدا كرد.
ـ موسيقى «ايگور استراوينسكى» و باله روس مردم اروپا را حيران و شيفته خود كرد.
ـ در سال ۱۹۰۹ «سرگئى پاولوويچ دياگليف» باله روس را به پاريس و لندن برد.
همه اين اتفاقات در ۱۴ سال اول قرن بيستم رخ داد.
ـ در ۱۹۱۴ جنگ جهانى اول به شكلى نامنتظره رخ داد. اين جنگ كه درنده خويى و سبعيت آن را تاريخ كمتر به ياد داشت ۱۰ ميليون قربانى گرفت و ۲۰ ميليون مجروح برجاى گذاشت.
ـ در ،۱۹۱۷ انقلاب روسيه رخ داد. انقلابى به رهبرى «لنين» در پى اين انقلاب، كمونيست ها پيروز شدند و حكومت تزارها برچيده شد.
ـ اوايل قرن بيستم، دوران تجربه و جسارت بود كه مرز همه هنرها از جمله نقاشى، مجسمه سازى، معمارى، موسيقى، تئاتر و فيلم را وسعت بخشيد.
ـ هنرمندان آوانگارد با الهام از سنت هايى كه ريشه در رنسانس داشتند به تجربه در «قالب»، «رنگ» و «محتوا» پرداختند ... و فرهنگ بصرى جديدى خلق كردند كه بر طراحى گرافيك قرن بيستم تأثير بسيارى داشت.
ـ در ،۱۹۲۳ سوررئاليسم به رهبرى آندره برتون شكل گرفت. سوررئاليسم تأثير رهايى بخشى بر طراحان گرافيك دهه ۳۰ و ۴۰ قرن بيستم گذاشت. ايده هاى سوررئاليستى هنوز كاربرد وسيعى در تبليغات تجارى دارد.
ـ نقاشى سوررئاليسم در دو گرايش متفاوت: صعود به اعماق ضمير و سقوط به بلنداى رؤيا به فتح قرن بيستم سرخوشانه روانه شد.
سالوادور دالى، رنه ماگريت، ايوتانگى، نوعى رئاليسم جادويى را بنا نهادند و ديگرانى چون: آندره ماسون، يان آرپ، روبرتو ماتا و خوان ميرو با پردازش فرم هاى ارگانيك (انداموار) سوررئاليسم خاص خود را تأسيس كردند.
ـ در همين سال ها بود كه «لوكور بوزيه»، «آمادئو اوزانفان» و «فرنان لژه» (ناب گرايى) يا purism را بنا نهادند. هدف پيوريسم (ناب گرايى) خلق هنرى بود برخوردار از نظم، وضوح و عينيتى كه هماهنگ با عصر ماشين باشد. «كانستراكتيويست ها» و پيروان جنبش «د. استيل» نيز با «پيوريست ها» مشابهت هاى بسيارى داشتند.
ـ در ۱۹۱۹ آكادمى «باوهاوس» را والتر گروپيوس تأسيس كرد. والتر گروپيوس، برخى از بهترين و خلاق ترين مغزهاى متفكر آن روزگار را در اين مدرسه به خدمت گرفت. از جمله: پل كله، واسيلى كاندينسكى، ليونل فاينپنگر، يوهانس ايتن، لازلو موهولى ناگى، اسكار شلمر، يوزف آلبرز، مارسل بروگر، هربرت باير و ...
استادان «باوهاوس» براى عملى كردن نظريه هاى خود، كتب، پوسترها، كاتالوگ ها، نمايشگاه ها و حروف چاپى بديعى را پديد آوردند. آلمان در دهه ،۲۰ نقش عمده اى در تحول و دگرگونى  طراحى گرافيك قرن بيستم داشت.
(۳)
دريافت و پذيرش يك «اثر» پس از قرن ها و با ظهورزمينه هاى كاملاً متفاوت فرهنگى چگونه ميسر است؟
آن هم در شرايطى كه ديگر ميثاق هاى مشترك، رمزها و علائم آشنا ميان «توليدكننده اثر» و «دريافت كننده اثر» وجود ندارد.
«توليد اثر» در برهه اى رخ داده است كه داراى ساز و كار و منطق و سليقه ويژه خود بوده و بر بسترى باليده كه هيچ نشانه اى از آن در دوران كنونى فراهم نيست.نحوه رودررويى، فهم و دريافت مخاطب امروزى، از پس قرن ها، به طور حتم با مخاطبى كه همزمان با «خلق اثر» مى زيسته متفاوت است. مسأله فقط در «مضمون» اثر نيست، به نحوه تعبير و تفسير هنرمند از مضامين و ابزارهاى ويژه دورانش نيز مربوط مى شود.
آيا بشر از پس سده هاى متوالى و كسب تجارب متعدد، دستخوش تغيير در استنباط مفاهيم و نيز طريقه نمايش و عرضه آثارى هنرى نشده است؟
آيا يك نوع از نگرش و يك شيوه از بيان را مى توان براى همه نسل ها تجويز كرد؟
آيا طرز برخورد و نحوه استنباط انسان امروزى با فرآورده هاى هنرى و فرهنگى قرون گذشته چه تفاوتى دارد يا بايد داشته باشد؟
پرسش هاى ديگرى نيز وجود دارند:
الف ـ چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور واكنشى انفعالى و ستايش آميز داشته باشد.
ب ـ چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور واكنشى بى  تفاوت و سرد داشته باشد.
پ: چنانچه مخاطب امروزى، در مقابل اثرى از دوران هاى بسيار دور، واكنشى منتقدانه و فعال داشته باشد و درصدد بازشكافى اثر به منظور بررسى كاركردها و شناخت ضعف و قوت آن برآيد.
ت: چنانچه مخاطب بنا بر تشخيص آگاهانه و علمى، به توازن شگفت آور اثر بازمانه اش واقف شود و از اين شگفتى به وجد آيد. وجدى كه حاصل درك مخاطب از انطباق خلاق يك دوران تاريخى در كالبد اثر هنرى است.
بى ترديد، مخاطب يا هنرمند معاصر در ديدار با آثارى از دوران هاى گذشته، با چنين پرسش ها و كنجكاوى هايى مواجه مى شود و بايد براى آنها پاسخ هايى بيابد، زيرا برخى واكنش هاى انفعالى و ستايش آميز الزاماً به معناى توفيق شگفت آور «اثر قديمى» نيست.
چه بسا انفعال و تأثيرپذيرى بسيارى از افراد نسبت به آثار گذشتگان، به دليل روبه رو شدن با چيزى از دنياى دوردست باشد.
زمان ردپايى افسونگرانه و جادويى بر آثار كهنسال برجاى مى گذارد و «اثر» در موقعيتى مجهول و ناشناخته از پس زمان  هاى دور، جلوه اى جادويى مى يابد.اگر به چنين تعابيرى توجه نكنيم، بايد ميان آن انفعال ناشى از جادوى زمان كه عارى از آگاهى است و انفعال ناشى از درك توازن ميان «اثر» و «زمانه خلق اثر» كه سرشار از آگاهى است، تمايز قائل شويم.بى درنگ بايد به اين نكته توجه داشت كه «دريافت كننده اثر» يا مخاطب، فارغ از اين كه معاصر «توليدكننده اثر» باشد يا نباشد، آيا مجاز است كه «اثر» را به مثابه يك «دستمايه» مورد استفاده قرار دهد؟ يعنى عناصر تشكيل دهنده «اثر» را به نفع خلق اثرى كه امروز درصدد توليد آن است، مصادره كند؟
به طور عام، معاصر بودن دليل موجهى براى تأثير و تأثر و نشت و نفوذ متقابل ميان ميثاق ها و شيوه هاست اما هنگامى كه چند قرن شكاف ايجاد مى شود، به گونه اى كه رشته هاى پيوند گسسته و زمينه هاى ميثاق برچيده شده، چگونه مى توان و با چه رويكردى مى توان از عناصر بصرى يك «اثر» برداشت كرد و دردرون ساختار اثرى ديگر در زمانه اى ديگر بهره گرفت؟
نگاهى به آلبوم «تا بيكران دوردست» اثر كيهان كلهر
گفت وگوى شرقى
سميه قاضى زاده
265983.jpg
كيهان كلهر سالهاست در خلق آواهاى جديد موسيقى فعاليت مى كند و هيچ وقت نخواسته است كار امروزش شبيه به كار ديروز باشد و حسابى از تكرارها فرارى است. شايد به همين دليل است كه دائماً در سفر است و از پس هر دوره سفر كه حداقل بيست روز طول مى كشد و در آن بيست روز، حداقل بيست كنسرت برگزار كرده، با نگاهى نو به موسيقى گوشه و كنار دنيا به ايران باز مى گردد. اين سفرهاى مكرر و طولانى براى كلهر به عنوان ركن جدانشدنى زندگى تبديل شده اند. گاه اين سفرها، به او هديه هايى مى دهند و گاه او براى سرزمين هاى مختلف سوغات هاى ايرانى مى برد. بعضى وقت ها هم اين رابطه تا آنجا پيش مى رود كه اين هديه دادن ها و گرفتن ها سالها ادامه پيدا مى كند و «غزل»هاى مختلف را با «شجاعت حسين خان» و سيتارش مى سرايد.
حدود يك سالى مى شود كه در طول اين سفرهاى رنگارنگ با «اردال ارزنجان» نوازنده ترك ساز باغلاما همكارى مى كند و بيش از بيست كنسرت را در آمريكا، اروپا و تركيه با او برگزار كرده است و شايد تابستان امسال هم اين دو نوازنده در تهران به اجراى برنامه بپردازند. «تا بيكران دوردست» آلبوم نخستين همكارى هاى اين دو نوازنده است. «اردال ارزنجان» برجسته ترين شاگرد استاد «عارف ساء» است و دراين آلبوم سعى كرده است مقام هاى اصلى موسيقى علويه تركيه را در كنار مقام هاى موسيقى كردى بنوازد.
«سازى كه علوى ها مى نوازند، بسيار به تنبور نزديك است و ساز باغلاما را شايد در واقع بتوان سازى مذهبى دانست، همان طور كه تنبور در ايران سعى دارد آرام آرام به موسيقى شهرى بيايد، باغلاما هم اين حركت را آغاز كرده ، اما از ۳۰ـ۲۰ سال پيش ، و اكنون اين ساز به ركن اساسى موسيقى ملى تركيه و حتى موسيقى پاپ اين كشور تبديل شده است. اما در اصل موسيقى علويه، موسيقى است آئينى و مذهبى.»
اينها حرف هاى كيهان كلهر است در مورد موسيقى علويه كه در كنار موسيقى كردى ايران آمده است. اردال ارزنجان سازش را با احساس نواخته، خوب گوش كرده است ، خوب به كمانچه دل سپرده است و آن وقت دست به سازش زده. اگرچه موسيقى ترك در دنيا آنقدرها معروف نيست و در اكثر كشورها موسيقى شناخته شده اى نيست، اما «ارزنجان» نوازنده اى است مشهور.
او به سبك آلبوم هاى موسيقى تلفيقى اين روزها موسيقى تركيه را نواخته و همزمان گوش سپرده به موسيقى كردستان و نغزهاى فولكلور غرب ايران و گاه هم جايش را عوض كرده است و كلهر موسيقى ترك نواخته و او كردى زده است گاهى هم اين گفت وگو همزمان انجام شده است.
«تا بيكران دوردست» ۱۱ ترك دارد. يازده تركى كه نام ندارند ، يازده قطعه اى كه روى نغمه هاى بومى بنا شده اند و بعد از دل تكرارها و حركت هاى دورانى سازها، صداهاى نو نشر كرده اند.
«ببينيد وقتى كارى براى شصت دقيقه پخش مى شود ، بايد مداوم باشد منظورم اين است كه نمى خواستم اين داستانى را كه در حال تعريف كردن آن هستم قطع نكنم. لزومش را حس نكردم. بخصوص اين كه اين نغمه ها همه وجود داشتند، چطور مى شد روى نغمه اى كه ۵۰۰سال پيش به اين زيبايى ساخته شده من بيايم و اسم بگذارم؟ چيزهايى نبودند كه من ساخته باشم، اين موسيقى در فضا وجود داشت، من اگر روى آنها اسم مى گذاشتم، آنها را مال خود كرده بودم. فكر مى كنم اين قطعات يك جور دارايى عمومى هستند، از طرفى اسم گذارى يك قطعه يك نوع ديد خاص را به شنونده مى دهد، مثلاً قطعه اول، در اصل «پرواز قوش» نام داشت كه يك قطعه كردى است. اما دلم نمى خواست اين حالت تداعى ايجاد بشود. دوست داشتم موسيقى خودش تصويرش را ارائه كند».
كلهر براى ضبط اين كار كه سه روز طول مى كشد و مثل تمامى آثارش به شيوه كنسرتى ضبط شده است ، بارها و بارها به تركيه مى رود، ساعت ها و ساعت ها با ارزنجان ساز مى زند تا بتواند به شناختى عميق تر از صداى ساز او برسد. تا بتواند جمله بندى هاى شبيه ترى را از دل «باغلاما»ى او در بياورد. براى آشنايى با موسيقى تركيه در ابتدا ۶۰ـ۵۰ CD موسيقى اين كشور را گوش مى كند و از نو به تركيه مى رود و به صداى ساز او گوش مى دهد و باز ۶۰ CD ديگر را گوش مى كند و اين كارها يك سال طول مى كشند تا اين آلبوم به مرحله ضبط مى رسد. بعد از شنيدن اين همه سى دى به شناخت دقيق ترى از موسيقى تركيه مى رسد. بخصوص اين كه با نوازنده اى همكار مى شود كه در نوازندگى اش، بيشتر روى موسيقى شرق تركيه اشراف دارد.
موسيقى كه لحن كردى دارد و ملودى هاى غرب ايران و عرب خاورميانه تأثيربسزايى روى آن داشته است. با اين شناخت مى داند كه به موسيقى عثمانى يا استانبولى كه در رگ و ريشه موسيقى تركيه جايى ندارند، علاقه اى ندارد. پس باتوجه به تسلط اردال ارزنجان روى موسيقى علويه راحت تر تصميم مى گيرد.
كلهر عامدانه موسيقى كردى را انتخاب كرده است و برخلاف آنچه به نظر مى رسد ممكن است اين موسيقى دست و پاى او را ببندد. اما او در اين موسيقى عميق تر شده است، هر از گاهى به سطح آمده و باز در عمق موسيقى فرورفته است. «تابيكران دوردست» را شايد بتوان گفت وگويى بلند دانست كه حرف و حديث هاى سال هاى دور دو رفيق را بازگو كرده. دو دوست كه بعد از سالها دورى با هم ملاقات مى كنند وبعد از هر درى صحبت مى كنند، عشق، انتظار، جنگ، قهر، آشتى، رقص، شادى و خلاصه تمام آنچه را كه مى توان از سالها دورى در شصت دقيقه بيان كرد.
265869.jpg
در قطعات اول باغلاما بارها و بارها كمانچه را دعوت مى كند، و بعد صداى كمانچه از دورها آهسته نزديك و نزديك تر مى شود. باغلاما آواهاى ترك و گاه تركمن مى نوازد و كمانچه تم هاى ملودى كردى و بعد جاهايشان را عوض مى كنند و حرف هايشان را از زبان هم مى زنند. اگرچه نواى منتشرشده از دو ساز متفاوت است. لحن ها بسيار شبيه هم هستند. كلهر در اين زمينه مى گويد: «اين آلبوم پيشرفته ترين دو نوازى است كه تا به حال در تمام زندگى حرفه اى ام و در تمام همكارى هايم داشته ام، گفت وگويى است كامل. بخصوص اينكه جنس و فرهنگ اين دو موسيقى يكى است، چون موسيقى آسياى مركزى و آسياى صغير يكى است، آدمهاى آن هم مثل هم فكر مى كنند. سيستم موسيقى شان هم يكى است، حتى برخى از مقام هاى موسيقى اين نواحى از مقام هاى ايرانى گرفته شده. طبيعى است كه اين خويشاوندى جايى بروز بيرونى پيدامى كند. شايد بتوان از همان مثال هميشگى دوبچه دوقلو استفاده كرد كه در دو كشور جدا از هم زندگى كرده اند، ممكن است به يك زبان حرف نزنند، اما شباهتشان از فرسنگ ها دورتر هم پيداست، مختصات مختلف دارند اما برادرند.
اگرچه آشكارا ردپاى آهنگسازى كلهر در تمام قطعات پيداست، اما او صرفاً طراح اين نقشه بوده است و آهنگ سازى ها دونفرى انجام شده. در واقع روى اين نغمه هاى محلى كه سالها پيش از اين ساخته شده اند، مشتركاً فكر شده و مقام هاى مناسب آن كار انتخاب شده اند. در بخش هاى مختلف گاه صدايى شبيه به صداى سازهاى كوبه اى هم شنيده مى شود. اما اين صدا تنها صداى ضربات كوتاه روى باغلاماست. كلهر در طول اين سالها نشان داده است خيلى علاقه مند نيست كه دورش را شلوغ كند و گروهش را بزرگ تر، بلكه بيشتر به اين علاقه مند است كه صدايش را واضح تر و عميق تر به گوش مخاطب برساند.
تكرار در اين آلبوم، همچون اغلب آلبوم هاى موسيقى محلى يك اصل محسوب مى شود. در قطعات ۵ تا ۹ «تا بيكران دور دست» اغلب جمله هايى را مى شنويم كه اصلشان يكى است اما با لحن هاى گوناگون نواخته شده اند. اين فرم نواختن از بداهه پردازى شروع شده است و به همان شيوه ادامه پيداكرده است و گاه در اين تكرارها، لحظات شگرف خلق شده اند: «فقط يك بداهه نواز خوب مى تواند يك جمله را به ۱۰ شيوه گوناگون بنوازد، به نوعى يك ورزش ذهنى است»، اين تكرار هميشه در فرهنگ شرق وجودداشته. در ابيات مختلف يك غزل، يك مضمون بارها و بارها تكرار شده و هر بار به شكلى، يا مثلاً واقعه عاشورا هنوز هرسال تعريف مى شود و مردم هم دوست دارند آن را بشنوند. اما هربار از يك زاويه. اين تغييرات است كه هويت يك چيز واحد رامى سازد. به نظر من نامش را نمى توان تكرار گذاشت، نامش را شايد بتوان به ريشه فرورفتن گذاشت. همين ويژگى موسيقى ايرانى است كه باعث مى شود پاپ، راك، بلوز، جاز و حتى موسيقى كلاسيك غربى حرف خاصى براى زدن پيش آن نداشته باشند.»
شايد درمورد تك تك قطعات اين آلبوم بتوان حرف هاى ضد و نقيضى زد، اما آنچه «تا بيكران دوردست» را تبديل به ساختارى واحد و اثرى كرده است .
بازيگرى در آثار على حاتمى
بازيگر به مثابه ريزنفش مينياتور
265857.jpg
رامتين شهبازى
قصه دور و درازى داره....... مث هر قصه يه رازى داره.................... (از ديالوگ فيلم هايش)
۱۰ سال گذشت. خاك مزار على حاتمى امروز ۱۰ساله مى شود و ما در ميان تلاطم آونگ ساعت ها ،كنار سينما از او دور و تنها مانده ايم.سينماى ايران اين روزها جاى خالى او را بيش از پيش حس مى كند. زمانى كه مدام صحبت از سينماى ملى است ،چه چيزى از اين شايسته تر كه از حاتمى ياد كنيم و البته اين تنها بسنده نيست.
كافيست گاه و بيگاه چشم در رخ پرده سپيد سينما بدوزيم. هرگاه تصوير كج و معوجى را روى پرده مى بينيم جاى خالى اش را بيشتر حس مى كنيم. هر گاه هم گفت و گويى ناموزون مى شنويم، جاى خالى سبك نوشتارى او رخ مى نمايد. هرگاه فيلم هايى سمبل شده را مى بينيم كه سازندگانشان تا به حال حتى تصويرى زيبا به چشم نديده اند، چه رسد به آنكه بخواهند آن را خلق كنند بازهم داغ از دست دادن حاتمى در دل زنده مى شود.
حاتمى سينماگرى جامع در هنر هاى مختلف بود. او درام نويسى مى دانست، گوش موسيقايى داشت، نقاشى را مى فهميد و حاتمى هنگام ساخت يك اثر چنان جزئيات را در آن بسط مى داد كه انگار سال ها براى توليد آن فيلم يا مجموعه تلويزيونى زمان گذاشته است. البته اين اتفاق در مورد مجموعه هزار دستان رخ داد. او با چنان وسواسى اين مجموعه را ساخت كه گويى تار و پود يك قالى را بر دار رج مى زند. شايد همين بود كه تا امروز به جرأت مى توان گفت كه هيچ مجموعه اى توان برابرى با آن را ندارد. اما فضاى زنده آثار حاتمى به اين دليل است كه او زمان درام خود را مى شناخت و آن را از يك بستر تخت تاريخى به درامى زيبا و دلنشين تبديل مى ساخت. از همين روى است كه هنوز تك جمله هاى او در ياد ها مانده و تماشاگر هنگام تماشاى چند باره كارهاى اين سينماگر محظوظ مى شود.
دنياى سينمايى حاتمى دنياى درام بود. درام هم معنا پيدا نمى كند مگر با يك متن خوب و اجرايى سنجيده. حاتمى تمامى اين ها را هم يكجا در خود نهفته داشت. شما سعى كنيد يك خط از گفت و گوهاى او يا يك فريم از تصاويرش را از هم جدا كنيد ببينيد چه اتفاقى رخ مى دهد. شاكله كليت اثرش از هم جدا مى شود.
يكى از عناصرى كه حاتمى در آن به زبانى خاص دست يازيده بود مقوله بازيگرى است. شيوه بازى سازى اين سينماگر به دو دوره پيش و پس از انقلاب تقسيم مى شود. بازيگران قبل از انقلاب آثار حاتمى كاملاً در اختيار داستان بودند.آنها بازى مى كردند همچون بازيگران ديگر. اما درام حاتمى چنان قدرتى داشت كه اين نقش ها به شاه نقش هاى زندگى شان بدل گشت. براى تحليل بازى بازيگران اين فيلم ها در اين برهه بايد به تحليل شخصيت ها بپردازيم كه راه به درازا مى برد.
دوره بعدى حضور بازيگران در آثار حاتمى به پس از انقلاب مى رسد. دوره اى كه ايده آن در حاجى واشنگتن آغاز و در فيلم هاى متأخر او ادامه پيدا مى كند. در اينجاست كه مؤلف بودن حاتمى بيشتر خود را به رخ مى كشد. از اين پس بازيگران كاملاً در اختيار تصوير و اتمسفر كلى فيلم هستند. بازيگر در فيلم هايى چون: مادر ، دلشدگان، كمال الملك و... به جزيى از تصوير بدل مى شود. حال او جزيى از صحنه است. اينجا تصاوير حاتمى به نقشى بزرگ مى مانند كه كوچكترين حركت بازيگر مقياس و جزئيات آن را تغيير مى دهد. در اين فيلم هاست كه حتى زمانى كه دوربين به نماى بسته بازيگران نزديك مى شود ما باز هم اين تابلو را در ابعادى ديگر مى بينيم. بازيگران ريز نقش هاى يك تابلو هستند و حضور آنها در كنار اجسام ديگر كليت مجموعه را شكل مى دهد. با ذكر سه فصل از آثار او اين بحث را به پايان مى رسانم. در مجموعه هزار دستان در فصلى تعدادى از شخصيتها يعنى خان مظفر، مدير روزنامه عصر جديد، دكتر و چند تن ديگر به خوردن پالوده مشغول هستند. علاوه بر گفت و گوهاى شيرين حاتمى نماهاى كلى در تصوير ظاهر مى شود كه گويا يك تصوير نقاشى است. اگر با دقت توجه كنيد، حتى مى توانيد درز ديوار ها را نيز در اين تصاوير به نظاره بنشينيد. اين شكل دكوپاژ به بازيگر اجازه حركت گل درشت را نمى دهد. بازيگر در اين لحظه بايد به سمت بازى مينى ماليستى پيش برود. يا در فيلم مادر در بسيارى فصول كه بچه ها در حياط جمع هستند كارگردان در يك نماى عمومى صحنه اى را ترسيم مى كند كه نشان از يك تصوير از دست رفتنى را به ذهن متبادر مى كند. در اينجا هم كلام جان افزونى به نقش و شخصيت ها مى دهد. اين اتفاق بارها و بارها در فصول مختلف دلشدگان نيز رخ مى دهد.
برخى بر اين عقيده اند كه بازى در آثار مرحوم حاتمى به نمايش نزديك است و دليلشان هم به دورانى بازمى گردد كه او نمايشنامه نويسى مى خوانده است. كلام در كارهاى حاتمى شكلى نمايشى دارد ، اما او با چنان مهارتى اين فضا ها را خلق مى كرد كه هيچكس نمى توانست گفتارى غير از اين را براى شخصيت ها متصور شود. جنس گفتار چنان با شخصيت ها حسن تناسب دارد كه بازيگر براى اداى آنها به تكلف و درشت نمايى روى نمى آورد زيرا جنس قاب بندى هم اين اجازه را به او نمى دهد، بنابراين همه چيز روى حساب طراحى شده است.
و اين بخشى از جزئياتى بود كه فيلم هاى حاتمى را به آثارى دلربا تبديل مى كند.
على حاتمى فيلمساز همه زمانه ها
265974.jpg
امروز ۱۴ آذر مصادف با دهمين سالگرد درگذشت على حاتمى فيلمساز اصيل سينماى ايران است. سينماگرى كه تار و پود فيلم هايش با فرهنگ ايرانى آميخته بود و در هيچ يك از ساخته هايش چيزى جز اين به تصوير نكشيد. اينك به مناسبت بزرگداشت اين فيلمساز نامى از چهار منظر به مرور آثار او نشسته ايم. يادش گرامى باد.
265854.jpg

لحن گردانى در ديالوگ هاى «حاتمى»
حسن گوهرپور

گاه به اين مسأله مى انديشم كه مى شود تصوير را در سينماى على حاتمى ناديده گرفت و نوارى كه از صداى فيلم هاى او پر شده است در يك ضبط صوت گذاشت و بارها و بارها گوش كرد. اين البته ناديده گرفتن توان بصرى على حاتمى و خلاقيت هاى تصويرى او نيست، بلكه توجه به توان ديالوگ نويسى اوست.
زبان مطنطن، فاخر و آركائيك در مجاورت بافت گفتارى زبان قابليت على حاتمى در لحن گردانى را بخوبى به مخاطب آشنا به زبان شناسى نشان مى دهد. ويژگى هاى ديالوگ نويسى على حاتمى را مى شود زيرمجموعه مباحثى چون جامعه شناسى زبان، روانشناسى زبان، بررسى زبان شناختى ديالوگ ها بررسى كرد.
جامعه شناسى زبان: (ديالوگ ها)
على حاتمى با شناختى كه نسبت به ادبيات شفاهى اين سرزمين دارد، ادبياتى كه سينه به سينه توسط مردم اين سرزمين منتقل شده و تاريخى كهن تر از ادبيات مكتوب دارد و پيوند آن با ادبيات مكتوب، در ذهن خود يك سازماندهى ويژه ايجاد كرده است كه به تبع آن هر شخصيتى داراى يك موقعيت زبانى است و اين موقعيت زبانى از موقعيت او در جامعه نشأت مى گيرد، به اين شخصيت ها توجه كنيد: حسن كچل، ستارخان، سلطان صاحبقران، مجيد (جوب چى)، حاجى، رضا تفنگچى، خان دايى، شعبون استخونى، مفتش شش انگشتى و ....
اين شخصيت ها همه يك خاستگاه اجتماعى ويژه دارند كه اين خاستگاه داراى يك بافت زبانى است. بافت زبان از حوزه واژگان گرفته تا تركيبات و اصطلاحات در كلام «شعبون بى مخ» با «سلطان» يا «رضا تفنگ چى» متفاوت است. به دليل اين كه به لحاظ اجتماعى جايگاه اين شخصيت ها و ديالوگ هاى آنها با هم فرق مى كند. در اينجاست كه مى توان به توان على حاتمى در شناخت اين موقعيت هاى جامعه شناختى متفاوت پى برد. او انگار در تمام موقعيت هاى اجتماعى به اندازه كافى زندگى كرده است، اين قدر كه وقتى ديالوگى را از زبان يك لوطى داش مشدى يا يك ديوانه و يا يك زن مى شنوى، انگار سال ها در آن جايگاه جامعه شناختى ايستاده و زندگى كرده است. چون به اكثر ريزه كارى هاى اين شخصيت ها واقف است و با تبحر كامل حتى تكيه كلام هاى اين موقعيت ها را براحتى در ديالوگ ها مى نشاند.
روانشناسى زبان: (ديالوگ ها)
على حاتمى به روح كلمات در ديالوگ هايش خيلى دقت داشته است. اين دقت از روى آگاهى بوده يا نه، بحث ديگرى است، اما اين مسأله روشن است كه به دليل شناخت او از ادبيات و جامعه شناسى فرايند شناخت روح كلمات در وى نهادينه بوده است. توجه به روح كلمات در حوزه اى گسترده تر زيرمجموعه «روح نهفته در اثر» است. به اين معنا كه وقتى روح يك اثر «حماسى»، «تغزلى»، «دراماتيك» يا... است، رفتارهاى زبانى بايد حول و حوش همين «روح كلى» در گردش باشند. اين هماهنگى به گونه اى است كه اگر يك شخصيت از نظر ديالوگ با اين «روح كلى» در مغايرت و ناهماهنگى باشد، كل اثر همچون رژه يك گروهان است كه در آن يك سرباز، وظيفه خود را بخوبى انجام ندهد. او تنها به خود ضربه نمى زند، بلكه يك گروهان را مورد آسيب قرار مى دهد. پس شناخت «روح كلى» اثر فرايندى را ايجاد مى كند كه در آن «روانشناسى كلمات و جملات» بسيار مهم جلوه مى كنند.
ساختار زبان:
على حاتمى شناخت فطرى از ساختار زبان دارد. وى بخوبى محورهاى زبان را مى شناسد، محور همنشينى و جانشينى براى او به شكل كاملاً نهادينه هميشه در ذهنش حضور دارد.
آركائيك بودن زبان نوشتارى حاتمى به آن جايى بر مى گردد كه او در محور «جانشينى» زبان، واژگانى را مى آورد كه از زندگى امروز ما خارج و استعمال آن منسوخ شده است. در محور «همنشينى» زبان نيز چنين است. نوع تركيب واژگان اصطلاحات و كاربرى فعل گاهى به قدرى مستعمل مى نمايد كه انگار در جهان سده هاى پيش در رفت و آمد هستيم، اما اين تبحر حاتمى را در شناخت زبان آركائيك نشان مى دهد. در حوزه گفتارى زبان هم وقتى از اصطلاحات كوچه بازارى استفاده مى كند، به قدرى ماهرانه در همنشينى يكديگر قرار مى دهد كه مخاطب احساس مى كند به منبع اين گونه «گويش» و «كلام» رسيده است. گاه حتى اين موضوع جايى پيش مى رود كه كلاس درسى مى شود براى علاقه مندان به اين نوع لحن و گويش!
قابليت لحن گردانى على حاتمى، قابليتى است كه سالهاست در سينماى ايران همتايى ندارد. شايد بشود نمونه هايش را در آثار بهرام بيضايى ديد، اما تنوع اين لحن گردانى از «شعبون بى مخ» تا «ستارخان» فوق العاده و گاه اعجاب انگيز است. توان انعطاف پذيرى ذهن حاتمى از منتهى اليه يك نگاه زبانى تا منتهى اليه گونه ديگر، همچون كلاس درسى است كه محصلان آن بايد اين محصول را سالها استفاده كنند. مگر مى شود فردى حتى لطايف و ظرايف گونه هاى متعدد رفتارى را اين قدر صحيح و منظم آموخته باشد. براى شناخت بافت زبانى يك «سلطان» بايد سالها در رگ و ريشه او رسوب كرد و زير و بم گفتارهاى او را دريافت، آن وقت است كه مى شود ديالوگ يك سلطان را نوشت، يا هر شخصيت ديگرى را و اين تحير من از اين شناخت فطرى حاتمى به اضافه تلاشهاى پژوهشى اوست و دهانى كه بسته مى ماند و گوشى كه باز.
< ...
يكى ديگر از ويژگيهاى نوشتار على حاتمى «سجع» است. كلمات حاتمى كلامى مسجع است و به همين علت هم هست كه گاهى برخى به كلام «استعارى» او كه همراه با سجع است «شاعرانه» گفته اند. ويژگيهاى حاكم بر ديالوگ هاى حاتمى «شاعرانه» هست و نيست!
هست به اين معنا كه هم استعارى است هم مسجع و گاه مخيل و نيست به اين دليل كه وجوه شاعرانه ندارد، يعنى كلام ساخت شاعرانه ندارد (در واقع قرار هم نيست داشته باشد). سجع نهفته در كلام استعارى حاتمى گاه همراه با جناس است و گاه فقط مى توان آهنگين بودن آن را از كنار هم گذاشتن برخى «آواها» فهميد كه به آن «آهنگ درونى» كلام نيز اطلاق مى شود.
به موسيقى درونى و سجع اين ديالوگ ها دقت كنيد:
همسر ابوالفتح: چطور مى شد به دريا خوابيد وقت توفان.
يا:
مجيد: اين مال و منال مفتى، همچى هلو برو تو گلو گير نيومده، حاصل يه عمر جوب گرديه، آقامون ظروفچى بود، خودمون شديم جوب چى.
يا:
محمد ابراهيم: پرهيز مرهيزش مى دين كه چى، خورشيد دم غروب، آفتاب صلات ظهر نمى شه.
اين مثال ها گرچه نمونه اى از خروار ديالوگ نويسى على حاتمى است، اما بخوبى نشان مى دهد كه وى كلام استعارى، بافت گفتارى و شفاهى ادبيات فارسى و آهنگين بودن كلام را كه برگرفته از شناخت صامت ها و مصوت هاست (براى حاتمى انگار فطرى بوده است) بخوبى مى شناخته و تلاش مى كرده اين درخت تناور ادبيات را به يك هنر بصرى تبديل كند تا هم منويات درونى خود را اين گونه بيان كرده باشد و هم به ادبيات شفاهى وفادار بماند.
هنوز مى توانست
265878.jpg
على علائى
بسيار ساده انگارانه است كه راوى خوش ذوق قصه هاى شرقى را در كمال بى انصافى تاريخ نگار و عتيقه باز مى دانند. دوستداران سينماى شبه روشنفكرانه حقيرى كه فقر تصويرى و روايى فيلم هاى بزرگانشان را پشت بهانه فقر فرهنگى مخاطب پنهان مى كنند، تركيب بندى ها ، الگوهاى روايتى ، نشانه شناسى و نغزگويى يكى از ملى ترين سينماگران تاريخ مان را به ناكامى تعبير مى كنندو به هيچ مى انگارند.
قصه گوى تغزلى سينماى ايران از زمانى كه قلم به دست گرفت به دنبال يافتن زبان تازه نمايشى بود كه عبارات آن از لحاظ آهنگ و سياق و تركيب بندى و ريتم به گونه اى باشند كه ويژگى هاى زبان فارسى را داشته ولى تا حد امكان نيز از زبان مستقلى برخوردار باشند. او در روند جست وجويش به قصه هاى قديمى علاقه مند شده و آنها را مناسب دغدغه هايش مى يابد. سپس تمام تلاشش را روى يافتن مفردات و ساختمان قصه هايى متمركز مى كند كه ويژگى هاى قصه هاى ايرانى را داشته باشند. پس على حاتمى هيچگاه به خاطر روايت صرف يك واقعه تاريخى قلم به دست نگرفته و دست به ساختن فيلمى نزده است، بلكه مى خواسته حقيقت موجود دراين وقايع را كه محدوديت و برد زمانى خاصى ندارند، مطرح و تحقيقاً شكل نمايشى قصه هاى مذكور را به هدفش نزديكتر مى يابد. در واقع به زعم او گرايشش به روايت افسانه ها و تاريخ نه از موضوع كه از قالب و فرم آغاز شده است.
حاتمى شخصيت ها و وقايع تاريخى را از صافى ذهن خود مى گذراند و به آنها ويژگى هايى را كه خود مى خواست الحاق مى كرد. نه به اين مفهوم كه دروغ گفته باشد ، بلكه برخى از وجوه يك شخصيت يا رويداد تاريخى را كم رنگ و در مواقعى ديگر مؤكد مى كرد. اين تغييرات به قصد تبديل كردن رويداد و شخصيت به موقعيتى كه بتواند قابليت نمايشى موردنظر او را دارا باشد انجام مى شد. از اين رو بود كه او صراحتاً مى گويد: اگر در فيلم من درخت مى بينيد مطمئن باشيد آن را رنگ كرده ام و يا حتى در جاى ديگر گلابى ها را رنگ مى كرد تا به شكل نمايشى موردنظر خود برسد چرا كه با وجود برخى سوءبرداشت ها، نمايش از اهم دغدغه هاى او بود. در جايى اشاره كرده بود چون زبان فارسى از راست نوشته مى شود، من هم تركيب بندى و نمابندى ها را از راست شروع مى كنم. اين نشانه توجهاتى بود كه او به خاطر حضور قصه هاى شرقى و زبان فارسى در اذهان مخاطبان ايرانى و ضمير ناخودآگاهشان از آنها بهره مى برد.
حاتمى دلبسته  قصه هاى قديمى و ويژگى هاى نمايشى و شكل و ساختمان آنها بود و نه دلبسته تاريخ و به صراحت منكر تاريخ شده بود و مى گفت كه با واقعيت هم اصلاً كارى ندارد، بلكه همواره به دنبال حقيقت است تا واقعيت. او دست بردن در وقايع تاريخى را به چند هدف انجام مى داد. اول اين كه ذهن و ضمير ناخودآگاه مخاطب را نسبت به ريشه هاى تاريخى مسائل روز تحريك كند و از همين رو معتقد بود ادعاى تاريخ نگارى ندارد، بلكه درباره مسائل معاصر جامعه حرف مى زند و چون مى خواهد آنها را ريشه يابى كند از گذشته شروع مى كند. در وهله دوم ديدگاه هاى انتقادى اش را نسبت به مسائل سياسى و تاريخ گذشته از اين طريق مطرح مى كرد. پرسوناژهاى تاريخى از نظر او يك فرهنگ بيانى بودند كه او توسط آنها موضوعى را عنوان و نظر و ديدگاهى را اظهار مى كرد. هدف ديگر او طرح نوعى ايده آليسم و آرمانخواهى انسانى از وجوه دينى ، هنرى و سياسى بود تا از قبل آن در فرهنگ و رفتار و آداب و رسوم مردم تغييرات مثبتى ايجاد كند.او از گذشته شروع مى كرد تا معاصران به فكر فردا بيفتند . اما او هيچگاه در سند تاريخى دست نمى برد و از آن جايى كه روايت هاى تاريخى او با وجود حفظ جنبه هاى واقعى رخدادها با ايراد تقويمى همراه بود، ايراد تاريخى را متمايز از ايراد تقويمى بر مى شمرد و آن را قلب عمدى حقيقت تاريخى مى دانست، در حالى كه ايراد تقويمى را تنها خلاف محفوظات يك نسل مى دانست. اما اين حقيقت جوى منكر تاريخ آرزو داشت كه روزى تاريخ بنويسد. اما نه تاريخ مرسوم و معمول را، بلكه تاريخ مردمى ايران را با همان اقوال و شايعات و حرف هاى مردمى ايران را، همانها كه با گذر زمان به باور مردم بدل مى شود و آن وقت در حقيقت به تاريخ واقعى اين مردم بدل مى شود كه براى او ارزشى نه معادل كه حتى بيشتر از تاريخ داشت و همواره تأكيد داشت مگر چيزى غير از باور مردم وجود دارد.
على حاتمى هنرمند شبيه سازى بود كه به جزئيات اهميت زيادى مى داد و كارش را پرداختن به آدمها، صورتها ، جزئيات و تزئينات مى دانست كه كاربست ويژگى آخر در يك قاب ثابت تصوير را به تعبيرات غلطى مبتلا كردند و به مجموعه آثارش تعميم دادند. در حالى كه او با مهارتى كه در نوع روايت خاص خودش يافته بود، به بيان ناب و زيبايى رسيده بود كه امكان تكرارش از سوى هنرمند ديگرى وجود ندارد. على حاتمى هنوز مى توانست.
تلخى انتخاب
265851.jpg
كاوه جلالى
در مور كارنامه سينمايى على حاتمى بسيار نوشته شده است. عمده اين كار نوشتارى هم مربوط به دوران پس از مرگ او است. در حقيقت على حاتمى پس از مرگش به موفقيت انتقادى دست يافت چون هنگام نمايش آثارش منتقدان سينمايى بيشتر به حواشى سينماى او مى پرداختند تا به چيستى خود فيلم ها، اما مرگ حسى از احترام به حاتمى بخشيد. اين خاصيت بيشتر از آن كه به سنت حسنه «احترام به درگذشته واجب است» مربوط شود به خاصيت خود فيلم ها برمى گشت. حاتمى ديگر زنده نبود كه فيلم بسازد و به همين دليل آثارش ماهيتى آرشيوى پيدا كردند كه قابل مطالعه بودند. از طرفى حاتمى فيلمسازى يكه بود. هر تقليدى مقلد را رسوا مى كرد و هيچ پيشگامى هم وجود نداشت. هر چه بود خود حاتمى بود و به طبع امكان مقايسه از ميان مى رفت. كليد واژه هاى انتقادى براى دوران حاتمى هم ديگر كمى فرسوده و ناكاربردى به نظر مى رسيد: فيلمسازى كاملاً ايرانى، گذشته باز، اسير نوستالوژى، كارگردانى بى وفا به تاريخ، كسى كه اصول درام را فداى ديالوگ هاى فاخر، مطنطن، آرايش صحنه لباس و دكور مى كند و... حالا زمان بازنگرى در فيلم هايى بود كه دليل اصلى سوءتفاهم خودشان بودند، فيلم هايى كه در پى اثبات اصالت سينمايشان نبودند، هويت يكپارچه براى خود دست و پا نمى كردند و ظاهرشان بشدت گول زننده بود.
حاتمى كارگردان بلندپروازى بود، شايد به جرأت بتوانيم او را بلندپروازترين سينماگر ايرانى بخوانيم.
حجم خواسته هاى او در تعاريف رايج سينمايى ايران نمى گنجيد، خود را با دنيا سازگار نمى كرد، بلكه بى مصالحه دنيا را شبيه به خود مى ساخت. درست زمانى كه ساختن يك پلاتو براى فيلم «مسافران» كارى سترگ جلوه داده مى شود، حاتمى شهركى سينمايى بنا كرد تا ديگران در آن فيلم هاى تاريخى بسازند؛ خود او در مصاحبه اى درباره «هزاردستان» گفته بود: «من حتى برگ درخت را هم رنگ مى زنم تا شبيه به چيزى شود كه من مى خواهم» اين ميزان فردگرايى در تاريخ سينمايى ايران كم سابقه است. در اين جا كارگردان دنياى خود را مى سازد و تنها مصالح اوليه را به عاريت مى گيرد، حالا چطور مى شود از او وفادارى به تاريخ طلب كرد. اساساً جنس نگاه حاتمى به تاريخ از جنسى نبود كه بتواند با تاريخ (به مفهوم علمى آن) كنار بيايد.
شايد همين فردگرايى سرنخى باشد براى ورود به دنياى على حاتمى. اين حرف تازه اى نيست كه حاتمى صرفاً به بخشى از تاريخ علاقه مند بود: زمانى از اواسط سلطنت ناصرالدين شاه تا سال هاى ۵-۱۳۲۰ و تازه نه تاريخ ايران بلكه با كمى اغماض تنها تاريخ تهران. اين زمان يعنى درست تاريخى كه تجدد به ايران پا مى گذارد و اولين تعارضات ميان مدرنيزاسيون (ونه مدرنيته) با دنياى سنتى به وجود مى آيد. در اين نوشته قصد ندارم حاتمى را سينماگرى معرفى كنم كه كارش به تصوير كشيدن تعارضات فرآورده هاى مدرن و دنياى سنت زده است (البته اين حرف چندان هم بى راه نيست و گوينده سخن به گزافه نگفته) چون حاتمى تنها به نشان دادن اين تعارضات بسنده نمى كند بلكه بى محابا قضاوت مى كند، حكم مى دهد و حتى گه گاه مجازات مى كند. او بر خلاف آنچه كه بسيار شنيده شده نه تنها سينماگرى سنتى نيست بلكه سنت گريز هم هست. «سوته دلان»، «طوقى» در قالب رمانس گوياى اين نكته هستند كه چطور سنت و باورهاى سنتى مى تواند يك رابطه را نابود كند، «خواستگار» مملو از گوشه و كنايه به شيوه زندگى سنتى است و... حاتمى حتى خود را نيز از اين تعارض جدا نمى كند چون او نيز هنرمندى است ايرانى كه با يكى از فرآورده هاى دنياى مدرن (سينما) كار مى كند. شايد بتوانيم يكى از دغدغه هاى اصلى حاتمى را نيز همين قضيه بدانيم: چگونگى برخورد و مواجهه هنرمند با دنياى اطرافش، بخصوص هنرمندى كه از سنت گريزان است و مى خواهد متفاوت باشد. بى دليل نيست كه اگر به سراغ نقاش مى رود، اين نقاش كمال الملك است، كسى كه نقاشى به سوداى آشنايى با غرب لوور و سفر پاريس مى رود و در دو راهى نقاشى قاجارى و هنر غربى، در انتخاب ميان گفتمان سنتى محل زيست و گفتمان مدرن و شوق آموختن و پيشرفت و متفاوت بودن سرگردان است؛ اين انتخابى است كه شخصيت هاى سينمايى حاتمى را تراژيك جلوه مى دهند و نه آنچه كه برخى آن را به دورى از معشوق و «همه عمر دير رسيدگى» تعبير مى كنند. تراژيك ترين شخصيت فيلم «دلشدگان» نه طاهر (خواننده مسلولى كه در حال جان دادن بر پله هاى كنسرت با حنجره اى خونين از جدايى يار مى گويد و مى خواند: غلام چشم آن تركم...) كه حبيب (نوازنده سنتور با بازى حميد جبلى) است. كسى كه در ديار فرنگ دل به پيانو مى بازد و براى آموختن در پاريس مى ماند و طعن و كنايه همسفران را به جان مى خرد. اوست كه انتخابى سرنوشت ساز مى كند، جدايى كامل و رفتن به راهى يكسر متفاوت از قبل. رضا خوشنويس در سريال «هزار دستان» نيز تاوان همين عدول از راه مرسوم را مى پردازد و مى شود بر حاشيه آن بحث هنرمند متعهد و عملگرا از نظر حاتمى را بنا كرد.
حالا با اين اوصاف مفهوم «تاريخ» در سينماى حاتمى شايد روشن تر باشد. تاريخ حاتمى تاريخ مكتوب نوشته شده نيست. بحث بر سراين كه اين واقعه تاريخى به آن گونه نيست كه در فيلم مطرح مى شود، از اساس اشتباه است. تاريخ حاتمى تاريخ سرگردانى هاست، تاريخ گمشدن هويت هاست، تاريخ كژفهمى ها و سوءتفاهم هاست. آنچه كه بيش از همه در سينماى حاتمى نقش بازى مى كند اتفاقاً همان المان هايى است كه ضعف آثار او شمرده مى شوند: ديالوگ ها و آرايش صحنه و لباس. ديالوگ در سينمانقش معين و از پيش معلوم ندارد، حرف هايى كلى مى شود زد نظير اين كه ديالوگ وظيفه انتقال اطلاعات (چه نقش ها به هم و چه به تماشاگر) دارد و... اما بى هيچ ترديد ايجاد ارتباط هم يكى از همان وظايف كلى است. اما ديالوگ هاى حاتمى در بسيارى از فيلم ها ايجاد ارتباط نمى كنند، اين كه بعضى ها اشاره كرده اند كه ديالوگ هاى حاتمى صرفاً جنبه تزئينى دارد هم نمى تواند درست باشد. على حاتمى تنها سينماگرى است كه مى شود از «زبان» و نه «ديالوگ» براى توصيف فيلم هايش استفاده كرد. شخصيت هاى حاتمى راكب زبان نيستند، آنها مركب زبانند. آنها محيط بر زبان نيستند بلكه محاط زبانند، زبان آنها را اسير خود كرده و خارج از آن نمى توانند زندگى كنند زبان روزمره كه براى ايجاد ارتباط به كار مى رود در اينجا بى معناست چون زبان عملاً در كار ايجاد اتمسفرى است تا شخصيت ها در محيطى پاروديك و يا در برخى فيلم ها فضايى ماليخوليايى زيست كنند.
طراحى لباس و دكور نيز كاركردى به همين گونه دارند. اين نوستالوژى گرايى و «يا موزه دار» بودن كه حاتمى هميشه به آن متهم بوده است، دقيقاً كاركردى زيبايى شناسانه و تماتيك و در راستاى ساختن فضاى ماليخوليايى زده دارد. فيلم «باباشمل» نمونه خوبى است اما بى هيچ ترديد فيلم «حاجى واشنگتن» نمونه اى ترين فيلم حاتمى است. هر چه كه در اين مطلب گفته شد به عيان ترين شكل در اين فيلم وجود دارد. عدم توانايى براى ايجاد رابطه، سرگشتگى كه محصول بيرون آمدن از محيط بومى است، تلخى تراژيك انتخاب و... همه در فيلم وجود دارد.
تنها كافيست به متنى كه حاجى براى رئيس جمهور (كسى كه مطلقاً با اين زبان بيگانه است) مى خواند دوباره توجه كنيم، نبود امكانات كه پاسخگوى بلندپروازى حاتمى در اين فيلم نبود به كمك فيلم آمده و فضايى كاملاً سوررئال ساخته. در كدام فيلم ايرانى مى توانيد حضور سرخپوست را با آن سر و شكل و ظاهر بازآفرينى كنيد.
اگر كليد فيلم هاى حاتمى را عدم توانايى در ايجاد رابطه فرض كنيم خود او نيز قربانى بزرگ عدم ايجاد رابطه بود. او هميشه خود و سرنوشتش را به زبان فيلم ترجمه مى كرد و تكه اى از خود را در هر فيلم جا مى گذاشت، شايد به همين خاطر بسيار زود درگذشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |