چهار روز به پايان سال ۱۳۴۷ مانده بود كه مردى به نام على مجيدى پسرش را به نام ابوالفضل به بيمارستان اخوان برد.
ابوالفضل كه در حدود يك سال داشت تا اواسط ارديبهشت ماه سال ۴۸ در بيمارستان مانده بود.
پرستاران هر روز و هرشب با كشيدن دست نوازش به سر او درانتظار بازگشت پدرش على مجيدى بودند، ولى هيچ خبرى از او نشد و كودك به ناچار تحويل بهزيستى شد و چندهفته بعد زن و مردى آمدند و او را باخود بردند تا چراغ خانه آرام و ساكت شان باشد.
زندگى پسرك اما پرفراز و نشيب بود او بى آن كه در همه اين سالها بتواند احساس آرامش كند، وقتى فقط ۱۰ سال داشت ، متوجه شدت اختلافات ميان پدر و مادرخوانده شد بارها دستان كوچكش را به آسمان برده و از خدا خواسته بود كه پدر و مادر در كنار هم بمانند.
وقتى زن و مرد از هم جدا شده بودند، پسرك از رفتن مادر به سختى گريست.
مادر رفته بود و ابوالفضل بدون اينكه بداند چرا مادر او را دوست ندارد از ديدن او محروم شد.
پدر ازدواج كرده بود و پسرك مى ديد كه ديگر پدر هم او را دوست ندارد.
شش سال پيش وقتى با شوق بسيار توانست مادرش را پيدا كند با آغوش سرد او روبه رو شد و در همان زمان خاله راز تلخ زندگى اش را براى او بازگو كرد.
ـ تو فرزند اينها نيستى. به دنبال آنها برو و بدان كه خواهرم و پدرت تو را از بهزيستى گرفته و بزرگ كرده اند.
حالا ابوالفضل براى خودش مردى موفق است، ولى از همان شش سال قبل در فكر اين است كه چرا پدر ديگر به دنبالش نيامد و او را با خود نبرد. چرا پدر فكر نكرد ابوالفضل را پيش از آنكه شمع كيك يك سالگى اش را فوت نكرده است، تنها نگذارد.
مهديس را به مادربرسانيد
ششم اسفندماه سال ۸۴ دخترى كه در حدود ۵ سال داشت در فروشگاه رضوى در خيابان وليعصر (عج) رها شد.
مأموران كلانترى ۱۰۳ گاندى وى را پيدا كردند.
دخترك خود را مهديس نقوى معرفى كرد و پس از اينكه نتوانست اطلاعات بيشترى در مورد خانواده اش به مأموران بدهد، تحويل بهزيستى شد.
حالا مهديس ماه هاست چشم به در شيرخوارگاه دوخته است.
او بدون اينكه بداند اقوامش چه كسانى هستند، در انتظار مادر، پدر و عزيزان خود است.
«رباب» به خانه برگرد
من مادرى دردمند و تنها هستم، همه سختى هايى كه كشيده ام بعد از اوج گرفتن اختلافاتى بود كه با همسرم پيدا كردم.
در آن زمان «رباب» دخترم ۱۷سال داشت. وقتى در اوج اختلافات با همسرم بوديم رباب خانه را ترك كرد شايد به اين علت كه ديگر نمى توانست فضاى تلخ و سنگين خانه را تحمل كند.
وقتى به خودم آمدم و از شوهرم جدا شدم به فكر يافتن رباب افتادم.
رباب كجا رفته بود؟ هشت سال طول كشيد تا متوجه شدم «رباب» در بهزيستى زندگى مى كند. روزى كه از تهران، مددكاران بهزيستى به محل زندگى من آمدند آنقدر بيمار بودم كه حاضر نشدند او را به من بسپارند و دخترم را با خود به بهزيستى برگرداندند.
شرايط من در طول اين ۱۰سال بهتر شده است. هميشه به فكر او هستم.
بى ترديد براى خودش مادرى شده و ازدواج كرده است. دخترم رباب حالا ۳۵ساله است ولى نمى داند كه مادرش ستاره عيوضى چه سختى هايى براى يافتن او كشيده است.
سرنوشت مبهم دخترم رباب هر روز و هر شب بارها از جلوى چشمانم مى گذرد و من خسته و تنها به ياد او اشك مى ريزم.
اى كاش رباب مى دانست كه فقط وجود او مى تواند به مادر پيرش آرامش ببخشد.
روزى نيست كه خودم را به خاطر رفتن او سرزنش نكنم، روزى نيست كه براى آمدنش دست به دعا برندارم و روزى نيست كه در تصور در آغوش كشيدن او با بى تابى و با صداى لرزان با خودم تكرار نكنم كه رباب دخترم مادر چشم به راه توست، به خانه برگرد و او را منتظر نگذار.
عمه هروم در آرزوى ديدار
زن آمده است تا پس از سال ها دلگيرى و دورى با تنفس در فضاى پرمحبت، ريه هايش را از عشق سرشار كند.
هروم تلميانس در مورد زندگى اش مى گويد: در حالى كه شوهرم جان سپرده بود و من داراى چهار دختر و يك پسر بودم، ناچار شدم كه مخارج زندگى آنها را با كار و تلاش فراوان برآورده كنم. در آن سال ها در بيمارستان رويال تهران در اتاق عمل كار مى كردم و زندگى مان را در نهايت فشار مى گذراندم.
زن مى گويد: برادرى داشتم به نام «سيمون»، او سه سال از من بزرگتر بود، كارش نجارى بود و وضعيت مالى خوبى داشت، بعد از مدتى از تهران به رضائيه رفت و با دخترى به نام «كارلن» ازدواج كرد. حاصل زندگى آنها دو دختر و يك پسر بود. آنها با بچه هايشان گاهى به ديدن من مى آمدند. برادرم سيمون، پسرم وارطان را خيلى دوست داشت و او را تشويق مى كرد كه هر طور شده درس اش را ادامه دهد.
همان زمان ها بر اثر مشكلى كه پيش آمد، از برادرم دلگير شدم و همين باعث شد كه از آنها قهر كنم.
۱۱ سال پيش بود آدرس خانه من و آنها عوض شد. تا قبل از آن گاهى منوچهر پسر برادرم در مدت سربازى اش از جبهه برايم نامه مى نوشت. او از طريق نامه به من گفته بود كه پدرش و مادرش فوت كرده اند.
حتى عكس مراسم ازدواج جيران خواهرش را هم برايم فرستاده بود.
حالا بعد از آن همه سال و اين همه دورى دلم مى خواهد منوچهر و خواهرانش را پيدا كنم، آنها را در آغوش بگيرم و به آنها بگويم بدون آنها خيلى تنها و بى كس هستم.
شعبان بعد از تو دلمان پر از غم شد
ساعت ۶ صبح ۱۲ مردادماه سال ۸۱ بود كه برادرم شعبان (على معصومى خلجى) براى هميشه رفت.
برادرم شعبان در حالى رفت كه نمى دانست، با رفتن اش چه داغ بزرگى بر سينه ما خواهد گذاشت.
روزى كه شعبان رفت، شب قبل از آن به جاى اين كه به خانه خودش برود به خانه مادرم در هوانيروز آمده بود.
برادرم شعبان در مترو صادقيه كار مى كرد . آن روز صبح زود وقتى كه مى خواست خانه را ترك كند مادرم به او گفته بود براى ناهار غذا ببر، ولى به مادرم گفته بود حالا ببينم چه مى شود و ناهار را باخودش نبرده بود.
اى كاش شعبان اين حرف ها را بخواند و بداند كه سرنوشت ما بعد از رفتن اش چگونه دگرگون و غم انگيز شد:
ـ شعبان جان روزى كه رفتى براى يافتن تو همه جا را زير و رو كرديم . مادر مى گفت هرطور شده شعبان را پيدا مى كنم.
دو بچه ات در نبودن تو بى تاب بودند.
دخترى كه دوستش داشتى دور از تو غصه مى خورد و پسرى كه اسمش را بر بازوى چپ خودت خالكوبى كرده بودى ، تنها مانده است.
همه دست به دست هم داديم تا تو را پيدا كنيم. درست ۵ ماه بعد از رفتن تو در حالى كه همه سردرگم بوديم يك روز مهدى برادر ۲۱ساله مان در حالى كه مشغول درست كردن آبگرمكن بود، در محاصره آتش قرار گرفت.
مادر براى نجات او شتاب كرد. شعبان، مادر و مهدى در ميان شعله هاى آتش سوختند، مهدى به علت ۹۹ درصد سوختگى بعد از سه روز جان سپرد و مادرمان به علت ۷۵ درصد سوختگى بعد از ۱۸ روز جان خود را از دست داد.
اين غصه ها درست ۵ ماه بعد از رفتن تو روى داد. نمى دانى كه ۱۰ ماه بعد از رفتن تو كمر خميده پدر زير بار اين مصيبت ها شكست و او هم ما را ترك كرد.
حالا از آن خانواده بزرگ فقط سه خواهر و برادرت حسين مانده است.
من ـ خواهرى كه بيشتر از همه به تو وابسته بود و تو هم بيش از همه به او محبت مى كردى ـ دچار مشكلات روحى بسيار شده ام و هنوز هم با درمان كمى آرام مى شوم.
برادرم اگر تو برگردى ديگر نه حسين تنها مى ماند و نه باچشم گريان در كوچه و خيابان به دنبال تو خواهم گشت.