|
آشپزكوچولو
|
|
|
|
شعر
|
|
|
|
|
|
|
|
يه قصه خيالى
ارژنگ مانى
|
|
|
|
|
|
|
آشپزكوچولو
كلوچه اسفناج
اشرف پورمند
براى ۲ تا ۳ نفر - زمان پخت ۱۵دقيقه مواد لازم: آرد معمولى: ۵۰ گرم زده تخم مرغ: ۱عدد شير: يك چهارم فنجان مارگارين: ۱ قاشق غذاخورى آرد براى پاشيدن: ۱قاشق غذاخورى پنير پيتزا رنده شده: ۲۵ گرم ژامبون خرد شده: ۴۰ گرم قارچ دكمه اى خرد شده: ۴۰ گرم روغن: ۱ قاشق غذاخورى اسفناج: ۵۰ گرم طرز تهيه: اسفناج را ۳ دقيقه روى حرارت ملايم بگذاريد تا نرم شده و آب آن كاملاً كشيده شود. زرده تخم مرغ، آرد، كمى نمك و در صورت تمايل كمى فلفل را در كاسه اى بريزيد و نصف شير را به خمير اضافه كنيد تا خمير نرمى آماده شود. اسفناج پخته شده را به آن اضافه كنيد. مارگارين را داخل ماهيتابه داغ كنيد. ۱قاشق غذاخورى آرد را روى آن بريزيد و باقيمانده شير را به تدريج به آن بيفزاييد و صبر كنيد تا به جوش آيد. گاهى آن را هم بزنيد. پنير، ژامبون و قارچ را داخل سس بريزيد و حرارت را خيلى كم كنيد و در قابلمه را ببنديد. كمى روغن در ماهيتابه داغ كنيد، ۲ قاشق از مايه را در آن بريزيد. ماهيتابه را تكان بدهيد تا مايه كاملاً پهن شود چند دقيقه بعد آن را پشت و رو كنيد تا طرف دوم هم طلايى شود. كلوچه را داخل بشقاب سر بدهيد. به همين ترتيب همه مايه خمير را آماده كنيد. توجه داشته باشيد كلوچه ها را روى هم نگذاريد و بين آنها كاغذ روغنى قرار دهيد تا به هم نچسبند. كلوچه ها را در بشقاب بگذاريد از مخلوط دوم وسط آن بريزيد و خمير را روى مخلوط تا كنيد. در هر بشقاب ۳ كلوچه بگذاريد و با برش هاى گوجه فرنگى و سيب زمينى آن را سرو كنيد.
|
|
|
|
|
شعر
خادم پير
حميد هنرجو
صحن را جارو زده خادم پير حرم من برايش گاه گاه شاخه اى گل مى خرم خستگى پيداست در صورت نورانى اش مى شود خيس عرق باز هم پيشانى اش او گلاب ناب را پخش كرده در حرم باز هم حس مى كنم عطر گل را در سرم گاه گاهى ديده ام كفشدارى مى كند مى شود خسته ولى بردبارى مى كند نذر كرده سال ها خادم «آقا» شود چشمه ايمان او عاقبت دريا شود در نگاهش مى شود دوستى را خوب ديد از صداى ساده اش مهربانى را شنيد شهرى از آئينه است قلب پاك پيرمرد گرچه پير است او، ولى خستگى را خسته كرد...
|
|
|
|
|
عضو مى گيريم
|
|
|
كانون خوانندگان كودك و نوجوان «ايران» عضو مى گيرد. خوانندگان «بادبادك» ۸ تا ۱۵ سال، در صورت تمايل به عضويت، كافى است از طريق نامه يا پست الكترونيك به نشانى kanooniran@ICPI.ir مشخصات خود را براى ما ارسال كنند. كارهاى شما براى ثبت نام در كانون اين مشخصات را براى ما بفرستيد: - اسم قشنگ شما چيست؟ - چند بهار با وجود شما قشنگ شده؟ - مى دانيم كه شما خيلى بااستعداديد، پس لطفاً دو - سه زمينه هنرى يا فنى كه مهارت بيشترى داريد بنويسيد. مثل نقاشى، شعر، قصه، آشنايى با يارانه و... - اگر دوست داشتيد يكى - دو تا از آثارتان را براى «بادبادك» بفرستيد. - نشانى و شماره تلفن تان را بنويسيد. برنامه هاى ما - تشكيل كانون خوانندگان كودك و نوجوان «ايران» ، - تشكيل گردهمايى هايى براى كودكان و نوجوانان عضو كانون با حضور آدم بزرگ هاى دوست داشتنى ، - تشكيل كارگاه هاى آموزشى در زمينه هايى كه اعضا دوست دارند، - ايجاد يك پايگاه اطلاع رسانى براى كودكان و نوجوانان با مشاركت اعضاى كانون .
بادبادك بى لبخند كى ديده؟ «بادبادك» نمى خواهد فقط صفحه اى باشد براى شما. «بادبادك» دوست دارد صفحه اى باشد از شما، حرف هايتان، شعرهايتان، نقاشى هايتان، قصه هايتان و حتى غصه هايتان. اين «بادبادك» وقتى لبخند روى صورتش مى نشيند كه آثار و حرف هاى شما را بشنود، پس دست به كار شويد. بادبادك بى لبخند كى ديده؟
|
|
|
|
|
قاب آفتاب قاب آفتاب قاب آفتاب قاب آفتاب
زرين رستمى وند
كاش بچگى پرنمى كشيد از دلم تا ستاره ها كاش دوستى سبز سبز بود مثل يك درخت تا هميشه در بهار سبز كاش هيچ وقت زير ابرهاى تيره دل نمى گرفت كاش آفتاب زندگى لاى خرت و پرت ها ته دلم جا نمى گرفت تو بگو چطور آفتاب را قاب كرده اى تا هميشه روى آسمان صاف و آبى دلت
|
|
|
|
|
يه قصه خيالى
دهكده اى كه پنجره آهنى ندارد
ارژنگ مانى
|
|
|
باران باريده بود. آب توى چاله ها و آبگيرهاى كوچك جمع شده بود. مرد دستفروش با گارى اش از جاده اى كه به يك دهكده مى رسيد، رد مى شد. ناگهان چرخ گارى در چاله اى افتاد و گارى تكان خورد. صدايى آمد. انگار يكى از بسته هاى روى گارى افتاده بود زمين. مرد دستفروش عصبانى شد. از گارى پايين آمد تا ببيند چه خبر شده. كمى كه عقب تر رفت، ايستاد. چشم هايش راماليد و دوباره نگاه كرد. داخل بركه كوچكى كه كنار جاده بود، آسمان موج مى زد. مرد لحظه اى مكث كرد. بعد كمى عقب رفت. چشم هايش از تعجب گشاد شده بود. با خودش فكر كرد آسمان افتاده توى بركه و بايد براى نجات آن كارى كرد. دستش را داخل بركه فرو برد. فقط آب بود و سنگ ها و گل كف بركه. مرد فكر كرد تنهايى نمى تواند كارى از پيش ببرد. سوار گارى شد و به سرعت به طرف دهكده رفت تامردم را خبر كند. نزديك دهكده كه رسيد، فرياد زد: كمك ، كمك، آسمان داخل بركه افتاده . كمك كنيد. مردم دهكده به صداى فرياد او دست از كار كشيدند و دويدند سمت ميدان دهكده. مرد دستفروش نفس زنان و با همان چشم هاى گشادشده از تعجب تعريف كرد كه چطور به چشم خودش ديده كه آسمان افتاده توى بركه آب. مردم به آسمان نگاه كردند. حالا آسمان پر از ابر شده بود و آبى آن از پشت ابرها پيدا نبود. همهمه اى درگرفت. مردم از يكديگر مى پرسيدند حالا چه كنيم؟ حالا چه كنيم؟ پيرزنى كه نخ مى ريسيد گفت: پشم ها بدون خورشيد خشك نمى شود. مرد مزرعه دار گفت: بدون آفتاب، از خاك گندم و جو نمى رويد . زن باغبان گفت: بدون آفتاب ميوه ها نمى رسند. پسربچه اى گفت: از كجا بدانيم روز است يا شب. خلاصه، هركسى چيزى مى گفت. كدخدا هراسان گفت: بركه را نشانمان بده تا آسمان را نجات دهيم. مرد دستفروش با گارى اش جلوتر رفت و بقيه مردم باهرچه طناب و قلاب داشتند، پشت سرش. وقتى به بركه رسيدند، طناب ها و قلاب ها را توى بركه انداختند اما كارى از پيش نمى بردند. قلاب ها به چيزى گير نمى كرد و به سرعت بيرون مى آمد. تا اين كه يكى گفت: آسمان گير كرد به قلاب. با تمام قوا طنابى را كه به قلاب وصل شده بود مى كشيد اما طناب تكان نمى خورد. كدخدا گفت: همه بايد سر طناب را بگيريم و با هم بكشيم. مردم به فكر كدخدا آفرين گفتند و طناب را گرفتند و با هم كشيدند و يك دفعه چيزى كه به قلاب گير كرده بود آمد بيرون و همه كسانى كه طناب را مى كشيدند به پشت خوردند زمين. آسمان بالاى سرشان بود، كمى آبى ، كمى ابرى و خورشيد. آنان خوشحال شدند و شادى كردند: ما آسمان را نجات داديم ، ما آسمان را نجات داديم. خورشيد داشت لبخند مى زد، ابرها زمين را تماشا مى كردند وآسمان لابد داشت به ستاره هاى شب فكر مى كرد چون اصلاً حواسش به آن پايين و كنار بركه نبود. آب بركه گل شده بود و چيزى شبيه يك پنجره بزرگ آهنى روى آب آمده بود. مرد دستفروش گفت: آسمان ما را همين دزديده بود. بهتر است چالش كنيم تا ديگر آسمان را ندزدد. مردم زمين را كندند و پنجره بزرگ آهنى را چال كردند و با خيال راحت به خانه هاى شان رفتند. بعدازظهر، دو مرد غريبه رسيدند همان حوالى . آنان دنبال پنجره آهنى مى گشتند. اولى گفت: بايد همين جا از روى وانت افتاده باشد. داشتند روى زمين مى گشتند كه دومى گفت: اين را ببين. يك جعبه بود پر از ظرف هاى مسى قديمى. اولى گفت: عتيقه اند. از كجا آمده اند؟ همان وقت ، دستفروش رفته بود دم در خانه پيرزن نخ ريس كه بگويد جعبه ظرف هاى مسى قديمى اش گم شده است و او نمى داند كجا و چطورى. دستفروش مى دانست كه جان پيرزن نخ ريس بسته است به اين چندتكه ظرف و اين چندتكه ظرف همه دارايى آن پيرزن است. دستفروش داشت با خودش فكر مى كرد كه كدخدا رسيد دم در خانه پيرزن و در زد. پيرزن كه از برگشتن خورشيد خوشحال بود فكر مى كرد به نخ هاى خوش رنگى كه بعداز اين بايد بريسد و لباس هاى قشنگى كه بايد ببافد. صداى در، نخ خيالش را پاره كرد. دم در كه آمد، كدخدا گفت: خاله نخ ريس، همه اهالى ده تصميم گرفته اند پنجره هاى آهنى خانه شان را در بياورند. ممكن است اين پنجره ها بازهم آسمان را بدزدند. تو هم پنجره خانه ات را در بياور و به جايش پنجره چوبى بگذار. پيرزن نخ ريس قبول كرد. پنجره را كندند و بردند. اما مرد دستفروش هنوز خجالت مى كشيد كه به پيرزن چيزى بگويد. غروب، نزديك ميدان ده، دو مرد غريبه را ديد كه جعبه ظرف هاى قديمى پيرزن دستشان بود. آنها گفتند كه دنبال پنجره آهنى مى گردند . دستفروش جعبه را از آنها گرفت و نشانى جايى كه مردم پنجره هاى آهنى راچال كرده بودند به آنها داد. شب، پيرزن ظرف هاى قديمى اش را چيده بود روى رف و داشت با نخ خيال، رؤياهاى رنگى مى بافت تا صبح فردا و ديدن دوباره آسمان آبى و خورشيد خانم. مردم از پنجره هاى چوبى شان ستاره مى شمردند و مرد دستفروش كه حالا به يك قهرمان تبديل شده بود داشت با خيال راحت توى گارى اش خواب خانه اى پر از پنجره و ظرف مسى مى ديد.
|
|
|
|
|
يه خبر مهم «چاق» نشويد
|
|
|
مى گويند «-چاقى» بد است. راست مى گويند. چاقى يكى از عواملى است كه موجب بيمارى هاى گوناگون قلبى، فشار خون بالا، ديابت و ... مى شود. اما نگران نباشيد. مى توانيد وزن تان را كنترل كنيد. يكى از راه هاى پيشگيرى از چاقى، تغذيه مناسب، ورزش كردن و داشتن تحرك بدنى است.اگر هم چاق هستيد، مى توانيد با يك متخصص تغذيه مشورت كنيد تا برنامه غذايى مناسبى براى كاهش وزن به شما بدهد. يادتان باشد خودسرانه رژيم لاغرى نگيريد چون نتايج اين نوع رژيم ها بدتر از «چاقى» است! اين هم يك خبر جديد در مورد چاقى: چاقى به پاى كودكان آسيب مى رساند پژوهشگران در تحقيقى دريافتند چاقى به پاهاى كودكان آسيب مى رساند و براى آنها مشكلاتى در راه رفتن ايجاد مى كند. به گزارش شبكه خبرى بى .بى.سى، نتايج تحقيقى كه در دانشگاه شرق لندن انجام شده نشان داد پاى كودكان چاق، پهن تر و بزرگ تر از حد معمول است.كودكان چاق همچنين در تعادل و راه رفتن با سرعت كم دچار مشكل هستند.به گفته كارشناسان، تأثيرات چاقى، كودكان را در معرض خطر مشكلات طولانى مدت پا و كمر قرار مى دهد.به گفته متخصصان پا، اضافه وزن و چاقى مى تواند به ماهيت ظريف و رشد نيافته پاى كودكان آسيب بزند و خطر از شكل افتادگى و غيرطبيعى شدن پاها را براى آنان دربر داشته باشد.مجرى اين تحقيقات كه استاد دانشگاه است، گفت: كودكان چاق نسبت به ديگر كودكان در راه رفتن ثبات كمترى دارند و نمى توانند به درستى راه بروند.
|
|
|
|