پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵ - ۱۵ ذيقعده ۱۴۲۷
Thu, Dec 7, 2006
فرهنگ و هنر
۳۵۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
گزارش خارجى
ماجرا
هفته عكس
رودررو
خانواده
پنجشنبه بازار كتاب
نگاهى به نمايش جوليوس سزار نوشته
ويليام شكسپير به كارگردانى مسعود دلخواه
درباره احياى نمايش «چند مرد خوب»
پنجشنبه بازار كتاب
بازار كتاب تكان خورد
266256.jpg
گروه فرهنگ و هنر ـ ساير محمدى: هفته اى كه گذشت در مقايسه با هفته هاى پيشين، بازار صنعت نشر پررونق بود و كتاب هاى متنوع ترى بويژه در حوزه شعر، داستان و رمان و علوم اجتماعى منتشر شده اند.
به مناسبت بزرگداشت مولانا كه در هفته پايانى آذرماه برگزار مى شود، نشر نامك كتاب «مولانا» به قلم فرانكلين دين لوئيس را كه حسن لاهوتى ترجمه كرده بود، ضمن تجديدنظر و بازنگرى به چاپ دوم رساند. نشر فرهنگ معاصر يك مجموعه پنج جلدى از كتاب هاى دايرة المعارف لاروس را كه انحصاراً به اين انتشاراتى واگذار شده براى نوجوانان منتشر كرده و نشر نى نيز يك مجموعه ۷ جلدى از نقاشان بزرگ جهان به دست چاپ سپرده كه درباره ون گوگ، رامبراند، لئوناردو داوينچى، بروگل، مونه،گويا و پيكاسوست. معرفى مفصل تر اين كتاب ها مى ماند براى هفته بعد، اما آنچه در گزارش اين هفته آمده نيز كتاب هاى خواندنى و مهم درحوزه هاى مختلف است كه شما را به شركت در اين جشن واژه ها دعوت مى كنيم.
شعر
«در ستايش هيچ» مجموعه اى از شعرهاى سعيد رضوانى (سياوش) است كه از سوى مؤسسه انتشارات نگاه چاپ و منتشر شده است. شعرهاى اين دفتر دو دسته اند قطعاتى كه در اوزان نمايى سروده شده اند و قطعاتى كه به معناى دقيق كلمه، موزون نيستند، اما ردپاى يك يا چند وزن عروضى را در اين اشعار مى توان يافت. در مجموع شعرهاى سعيد رضوانى نشان مى دهد كه با شاعرى روبه روييم كه از مرحله سياه مشق ها عبور كرده و مجموعه اى شايان بحث و بررسى عرضه كرده است. «سليمانه و سپيده دم جهان» مجموعه اى از اشعار شيركو بى كس شاعر كرد عراقى است كه با ترجمه سيدعلى صالحى و محمدرئوف مرادى از سوى مؤسسه انتشاراتى نگاه به بازار آمد. شيركو بى كس از بزرگ ترين و معروف ترين شاعران كرد در تبعيد بود كه انتشار اشعارش در دوران صدام ممنوع بود. «شعر سكوت» گزيده شعرهاى منتشر نشده سال هاى ۴۵ تا ۵۰ بيژن جلالى است كه از سوى انتشارات مرواريد براى نخستين بار در سال ۸۱ منتشر شد و اكنون چاپ دوم آن به بازار آمد.
انتشارات مرواريد از مجموعه گزينه اشعار شاعران معاصر «گزينه اشعار حميد مصدق» را كه منتخبى از پنج كتاب اوست به چاپ دوازدهم رسانده است. چاپ نخست اين كتاب در سال ۷۱ منتشر شده بود. نشر ثالث از مجموعه شعر معاصر دفتر ۵۶ و ۶۰ را به اشعار ايرج خالصى اختصاص داده است. «ياس زرد نگاه» شعرهاى سپيد و كوتاه ايرج خالصى است كه به تازگى راهى كتابفروشى ها شده است. «بازوان برهنه باران» كه بيشتر هايكوواره هاست نام كتاب ديگر اين شاعر جوان است. شعرهايى موجز و كوتاه با زبانى تمرين شده كه توجه علاقه مندان را جلب مى كند. مجموعه اى از تازه ترين سروده هاى غزل تاجبخش تحت عنوان «زن، اى همچو من سنگ و شقايق» از سوى انتشارات روشنگران به بازار آمد.اين شعرها كه هم در قالب غزل سروده شده و هم در قالب سپيد، داراى مضامين اجتماعى و تاريخى اند و شعر دوستان نيز با زبان و نگاه مألوف سراينده اين شعرها آشنايند. «آتش كاروان» مجموعه سروده هاى بيژن ترقى است كه از سوى انتشارات بدرقه جاويدان و نشر نامك چاپ شده است و قرار است مراسم رونمايى اين كتاب با حضور بيژن ترقى و جمعى از هنرمندان و اهل قلم فردا در دفتر ناشر برگزار شود. معروف ترين سروده ها و ترانه هاى بيژن ترقى در اين كتاب جمع شده است.
داستان، رمان
«به خدا نامه خواهم نوشت» رمانى به قلم نيلوفر لارى است كه از سوى نشر البرز چاپ و منتشر شده و داستان دخترى به اسم ركساناست كه شرح نويسنده شدنش را در خلال ماجراى زندگى خانواده اش روايت مى كند. «با غربت من بساز» رمان ديگرى از انتشارات البرز است كه به قلم طاهرخان عالمى نوشته شده است. اين داستان از منظر داناى كل و به شيوه اول شخص و با زبان محاوره اى نوشته شده است. «خانه اى در باد» رمانى به قلم فرشته نورمحمدى است كه از سوى نشر پيكان به بازار آمد.
«سامگيس فرمانرواى ايران» رمانى تاريخى است كه فرشته نورمحمدى آن را تأليف كرده است. نويسنده در مقدمه كتاب اشاره مى كند كه اين سومين رمان تاريخى اوست و اين رمان ها با اين هدف نوشته مى شوند كه خواننده با واقعيت هاى تاريخ كهن ايران آشنا شود و به مطالعه و پژوهش در تاريخ بپردازد. سامگيس داستان زندگى آخرين فرمانرواى زن در ايران است كه از سوى نشر پيكان منتشر شده است. «تيمبوكتو» عنوان جديدترين رمان پل استر نويسنده آمريكايى است كه با ترجمه شهرزاد لولاچى از سوى نشر افق چاپ و منتشر شده است. تيمبوكتو نامى است كه شخصيت هاى رمان به سرزمين بعد از مرگ داده اند، نامى كه در فرهنگ مسلمانان صحراى محشر خوانده مى شود. پل استر از جمله نويسندگانى است كه بيشتر آثارش به فارسى ترجمه و با استقبال فراوانى هم روبه رو شده است.
«قلب، شكارچى تنها» اثر كارسن مك كالرز نخستين رمان تحسين شده اين نويسنده است كه در بيست وسه سالگى نوشته شده. نويسنده اى كه در سى ويك سالگى نيمى از بدنش فلج شد و آثارش نزد گراهام گرين محبوبيت خاصى داشت. اين رمان روايت زندگى مردى كر و لال و تنهاست كه در جمع افرادى با گرايشات متضاد حضور مى يابد و هركدام راز زندگى خود را با او در ميان مى گذارند و او زندگى شان را دگرگون مى كند. مترجم اين رمان هم شهرزاد لولاچى و ناشرش نشر افق است. «ماهى ها در شب مى خوابند» رمانى كوتاه به قلم سودابه اشرفى است كه چاپ چهارم آن به تازگى از سوى انتشارات مرواريد به بازار آمد. چاپ اول اين رمان كه در زمستان ۸۳ منتشر شده، سه جايزه معتبر را نصيب نويسنده اش كرده است. انتشارات مرواريد مجموعه اى از داستان هاى كوتاه كوبوآبه را با عنوان «تجاوز قانونى» با ترجمه على قادرى چاپ و منتشر كرده است. اين مجموعه داستان كه برنده جايزه يوميورى شده، شامل شش داستان همراه با گفت وگويى با نويسنده است.
«پلى به سوى ترابيتيا» اثرى از كاترين پاترسون با ترجمه نسرين وكيلى است كه از سوى انتشارات دستان چاپ و منتشر شده است. اين كتاب برنده ۸ جايزه معتبر جهانى از جمله جايزه جهانى هانس كريستن آندرسن ومدال نيوبرى از آمريكا شده است. «صبورا» نام رمانى به قلم ناهيد مختارى است كه از سوى انتشارات دستان به بازار آمد. مانوليتو مجموعه اى از داستان هاى الويرا ليندو نويسنده اسپانيايى است كه با ترجمه فرزانه مهرى از سوى نشر آفرينگان منتشر مى شود. جديد ترين كتاب هاى اين مجموعه «تعطيلات خوش بگذرد، مانوليتو» و «مانوليتو به سفر مى رود» نام دارند كه به تازگى نشر آفرينگان به بازار فرستاد. اين كتاب ها در قطع پالتويى براى نوجوانان نوشته شده است. انتشارات ققنوس چاپ دوم رمان «بازى آخر بانو» نوشته بلقيس سليمانى را منتشر كرده است. بلقيس سليمانى كه سال ها به عنوان منتقد ادبيات داستانى قلم مى زند در نخستين رمان خود نشان داد كه نويسنده اى خلاق است و به تاريخ و رويدادهاى كشورش آگاهى كامل دارد. اين رمان كه آذرماه امسال يكى از رمان هاى برگزيده مهرگان انتخاب شده، رويدادهاى سياسى، اجتماعى ايران پس از انقلاب را از خلال زندگى دختر بچه اى روايت مى كند كه به استادى فلسفه در دانشگاه تهران مى رسد.
  سياست، تاريخ و هنر
«آنارشيسم، سياست شاعرانه» عنوان كتابى به قلم هربرت ريد با ترجمه حسن چاوشيان است كه از سوى نشر اختران چاپ و منتشر شده است.اين كتاب كه عنوان فرعى «جستار هايى در باره سياست» را روى جلد دارد، به مباحثى چون شاعرانگى و آنارشيسم و شاعران و سياستمداران و وانهادن هنرمند نيز مى پردازد. «از كافكا تا كافكا» كتابى به قلم موريس بلانشوست كه با برگردان مهشيد نونهالى از سوى نشر نى چاپ و منتشر شده است. بلانشو در اين كتاب از منظرى فلسفى آثار كافكا را بازخوانى و بازكاوى مى كند و قرائتى تازه از اين نويسنده، ديدگاه ها و آثارش به دست مى دهد.
«كتاب مقدس چيست؟» نوشته كارل لوفمارك با ترجمه محمدكاظم شاكر از سوى انتشارات دستان به بازار آمد. اين كتاب معرفى و نقد عهد عتيق و عهد جديد است، و بايد گفت كه كتاب حاضر نمونه اى عينى و ملموس از بازتاب انديشه و عمل مسيحيت در ذهن و فكر يك پژوهشگر سكولار غربى است. مترجم كه خود از دين پژوهان شناخته شده در محافل علمى و مذهبى است، مطالعه آن را به همه دين پژوهان و استادان و دانشجويان رشته الهيات و اديان توصيه مى كند.
«نقطه عطف» كه در حوزه علم، جامعه و فرهنگ بالنده به قلم فريتيوف كاپرا نوشته شده و محمدگوهرى نايينى آن را به فارسى برگردانده، از سوى انتشارات روشنگران به بازار آمد. كاپرا در اين اثر پاسخ بسيارى از پرسش هاى جوامع امروز را در انديشه شرقى كه ميراث تمدنى بس كهنسال تر از غرب صنعتى شده و علم آموخته و علم زده دارد، مى يابد. او در نقطه عطف آشتى دو جهان علم و سلوك، ماديت و معنا، تكنولوژى و خرد و در نهايت پيوستگى فرهنگ غرب و شرق را پيشنهاد مى كند. «اگر بخواهى زندگى زيباست» عنوان كتابى به قلم مهدى شيرازى است كه با تحقيق هاى بسيار نگاهى به پديده افسردگى دارد و علل و راهكارهاى آن را نشان مى دهد. از سوى نشر دامون به بازار آمد.
«سرگذشت آهنگسازان بزرگ» اثر هرولد شونبرگ با ترجمه پرتو اشراق از سوى انتشارات ناهيد چاپ و منتشر شده است. نويسنده در اين كتاب به طور مشروح به زندگى و احوال آهنگسازان بزرگ از مونته وردى تا هايدن و باخ و برليوز و برامس و اشتراوس و در نهايت به شوستا كوويچ و بلابارتوك و شوئنبرگ و... در دهه هاى اخير مى پردازد كه هر كدام نابغه اى در حوزه موسيقى شناخته مى شوند. «پژوهشگران معاصر ايران» كه تاكنون هشت جلد آن به قلم هوشنگ اتحاد نوشته و منتشر شده است. در هفته گذشته جلد دهم آن كه به زندگى و آثار غلامحسين مصاحب، ذبيح الله صفا، محمد تقى دانش پژوه، زرياب خويى و محمد معين مى پردازد از سوى نشر فرهنگ معاصر به بازار آمد. نويسنده ضمن بحث و بررسى در زندگى و آثار اين پنج چهره برتر فرهنگ و ادب، شرح احوال و آثار صدها چهره در حوزه فرهنگ، دين، فلسفه و ادبيات ايران و جهان را از ديروز تا امروز مى آورد.
لازم به ذكر است كه جلد نهم اين مجموعه با تأخير هم اكنون در آستانه انتشار قرار دارد.
لذت خواندن غزل هاى سعدى
266262.jpg
پرويز اتابكى
منت خداى را عز وجل
امروز كه متن انتقادى «غزل هاى سعدى» به تصحيح زنده ياد استاد يوسفى نشر مى يابد، عاشقان سخن سعدى به يكى از آرزوهاى بزرگ خويش رسيده اند و يكى از گام هاى استوار در قلمرو سعدى شناسى عصر ما برداشته شده است.
در اين سال ها كه از درگذشت استاد يوسفى (۱۳۶۹-۱۳۰۶) مى گذرد، خانواده و دوستانش همواره در معرض اين پرسش بوده اند كه «غزليات سعدى كى منتشر خواهد شد؟» چنانكه در يادداشت شادروان دكتر اتابكى - يار ديرين و همكار استاد يوسفى در تصحيح بخشى از غزليات سعدى - خواهيد ديد، اين كار كه اندكى از آن باقى مانده بود، پس از درگذشت مصحح دانشمند آثار سعدى، در كتابخانه او و با همان روش و منابعى كه آن بزرگ كار تصحيح آثار سعدى را بنياد نهاده بود، به اهتمام شادروان دكتر پرويز اتابكى و دستيارى بانو رفعت صفى نيا نايينى ادامه يافته و به پايان رسيده است، اما بعضى موانع، نشر آن را تا امروز به تأخير افكنده بود.
شايد يادآورى اين نكته ضرورت داشته باشد كه يكى دو غزل با شماره هاى مستقل در اين چاپ آمده است كه با اندكى اختلاف عين يكديگر مى نمايند و ما به دليل همان مختصر اختلاف حذف يكى از آنها را روا نداشتيم.
خداى را سپاس مى گزاريم كه توفيق آن را به ما داد كه سرانجام اين وديعه را به دست اهل زمانه بسپاريم. استاد يوسفى، به روزگار حياتش، همواره از نقدها و نظرها با خوشرويى تمام استقبال مى كرد. بى گمان روان روشن او نيز شادمان خواهد بود، اگر ملاحظات انتقادى و استوارى از جانب اهل فضل درباره اين كتاب عرضه شود و در چاپ هاى آينده از آنها بهره ياب شويم.
خانواده روان شاد دكتر غلامحسين يوسفى

«غزل هاى سعدى» با تصحيح و توضيح زنده ياد غلامحسين يوسفى كه معتبرترين تصحيح از غزل هاى سعدى است، پس از ۱۵ سال ناياب بودن در بازار، اين هفته از سوى انتشارات سخن به بازار مى آيد.
به نظر مى رسد كه اختلاف ناشر سابق اين كتاب با خانواده دكتر يوسفى موجب تأخير در تجديد چاپ اين اثر بوده است و هم اكنون اين كتاب با توضيح خانواده آن شادروان و توضيح پرويز اتابكى مصحح و مؤلف بسيارى از آثار معتبر ادب كلاسيك، چاپ و منتشر شده است.
توضيحى در مورد اين چاپ از «غزل هاى سعدى»
استاد فاضل گرانقدر، شادروان دكتر غلامحسين يوسفى كه كار ارجمند تصحيح و توضيح كليات افصح المتكلمين سعدى شيرازى را به عهده همت گرفته بود، توفيق يافت دو كتاب بوستان و گلستان را به ترتيب در سال هاى ۱۳۵۹ و ۱۳۶۸ به صورتى منزه و منقح به چاپ رساند و از آن پس با جديت و علاقه تمام به تصحيح غزليات و ترجيعات سعدى پرداخت. اما دريغ كه از اوايل سال ۱۳۶۸ گرفتار بيمارى هايل سرطان شد و سرانجام دست اجل در سال ۱۳۶۹ آن دانشى مرد بزرگ و عالم متواضع سترگ را از ميانه در ربود و عالم فضل و ادب و فضيلت و بصيرت را عزادار نمود.
استاد يوسفى با وجود ضعف مفرط ناشى از بيمارى و التزام درمان و عوارض آن، تا آخرين لحظه زندگى پرثمر خود دست از تحقيق و تتبع و بويژه تصحيح اين اثر مهم برنداشت و تا ۴۱۸ غزل سعدى را به ترتيبى كه در كتاب حاضر آمده بررسى و مقابله و تصحيح كرد. دكتر يوسفى كه از لحاظ قدمت به نسخه آل و از لحاظ كميت و توالى غزل ها به نسخه «آ» اعتماد و استناد داشت و به ديگر نسخه بدل ها - به قدر اعتبار هر يك - توجه مى كرد، پيشنويس متن را نيز شامل ۷۱۳ قطعه شعر اعم از قصيده و غزل به علاوه ترجيع بند معروف سعدى، به خط خويش نوشته كه عكسى از آخرين دستخط پيشنويس متن و آخرين صفحه مربوط به تصحيحات استاد در پايان اين توضيح آمده است.
اين بنده كه از روزگار جوانى سابقه دوستى و همدرسى و عهدى قديم و ارادتى صميم با آن فقيد سعيد داشت از اين سعادت برخوردار بود كه پيرانه سرنيز در كنار او بهره مند از ثمره كار و آثار و خوشه چين خرمن فضل وى باشد و نزديك به سالى در مقابله نسخه ها تا غزل سيصد و هفدهم به اندازه فهم و توان خود مشاركت كند، اما در اواخر سال ۱۳۶۸ به سبب ابتلا به دو عارضه سكته قلبى متوالى از ادامه اين استفاضه باز ماندم. از آن پس استاد يوسفى به تنها و چندى به كمك بانوى دانشمند خانم رفعت صفى نيا و نيز خواهر همسر نيكو خصال خويش، خانم مينوبازرگان، على رغم غلبه بيمارى مهلك بدين كار ارجمند ادامه داد و تا ۴۱۸ غزل را تصحيح كرد و به خط خود شرح نسخه بدل هاى آن را نوشت و بخشى از پيشنويس مقدمه را نيز نگاشت. اما بيان توضيحات و معانى پاره اى ابيات و حل مشكلات اين بخش از آثار گهربار سعدى را با ذكر «ان شاءالله» به اتمام كتاب موكول مى كرد.
اكنون كه آن بزرگ استاد فرزانه روى در نقاب خاك كشيده است، اين بنده ناتوان حكم ارادت ديرين و با دستمايه استفاضت از محضر پرفيض و بركت او بر خود واجب ديد كه على رغم قلت بضاعت و فقدان اهليت، تنها آنچه در اين زمينه از او آموخته است به كار بندد و بر همان شيوه اى كه وى ره مى پيمود، از اعتماد به نسخه اساس و اقدم و استناد به نسخه هاى معتبر و اهم در صورت تعارض و احتراز از قياس به رأى مگر به ضرورت و با استدلال محكم، گام بردارد. با اين تفاوت كه استاد فقيد به سبب الفت ديرينه با زبان سعدى و وسعت دانش خود در پهنه ادب و شعر فارسى ملكه تشخيصى كم نظير داشت و اين ناتوان را ياراى در شدن بدان ميدان نيست و جز بيان حسرت و افسوس بر فقدان آن فاضل فرزانه و محقق متواضع يگانه سخنى نتواند گفت.
شادروان دكتر غلامحسين يوسفى در آخرين روزهاى زندگى خود پيشنويس مقدمه اين كتاب را مى نگاشت ولى دريغ كه دست قضاى محتوم و مهلت معلوم دست فيض آثار و قلم تواناى گهربار او را براى هميشه از كار بازداشت و بدو امان نداد كه حتى همان پيشنويس مقدمه را به پايان رساند. اما از آنجا كه استاد فقيد مردى بسيار منظم و مرتب بود، افزون بر پيشنويس ناتمام ياد شده، يادداشت هايى بر برگچه هايى چند نوشته و همه را در لفافى نهاده است كه چون مكمل مطالب مقدمه است در ذيل همان مقدمه خواهد آمد.
بديهى است ك مصحح فقيد فرصت نيافت بخش دوم طرح كتاب غزل هاى سعدى را چنان كه خود در پيشنويس مقدمه خويش اشاره كرده است و شامل «توضيحات مربوط به متن» مى شده، به انجام رساند، اما بخش اول و سوم آن طرح - قسمتى عمده به وسيله خود استاد يوسفى و بقيه با استفاده از روش و ديگر نوشته هاى او به وسيله اين ناتوان - تحرير شد كه اينك به تقديم مى رسد. در مورد بخش اول طرح كتاب كه استاد در نظر داشت گفتارى كوتاه به عنوان «درباره غزل سعدى و لطف سخن او» بنويسد، گر چه متأسفانه اين مهم صورت نپذيرفت اما خوشبختانه مقالتى ارزشمند در همين زمينه از آن گرامى ياد بر جاى است كه در كتاب گرانقدر چشمه روشن او درج شده است و ناگزير همان مقالت در آغاز اين كتاب نقل خواهد شد. بدين ترتيب كتاب حاضر مشتمل است بر يك توضيح و يك مقدمه و چهار بخش شامل: بخش اول «گفتارى درباره غزل سعدى» بخش دوم «متن غزل ها» و بخش سوم «شرح نسخه بدل ها» و بخش چهارم «فهرست الفبايى غزل ها بر اساس قوافى با اشاره به شماره غزل».
نكته اى ديگر كه دكتر يوسفى سخت بدان پايبند بود و نشان از اخلاق والاى او دارد درج سپاسگزارى و حق شناسى و تقديم احترام او به كسانى است كه در اين كار به نوعى بدو يارى و مددكارى كرده اند و افزون بر تأكيدى كه چند بار به اين بنده كرد در برگچه اى به عنوان «اظهار تشكر در مقدمه غزليات» نام و نوع يارى و مددكارى اين عزيزان را بدين شرح يادداشت كرده است: بانو رفعت صفى نيا نايينى (كه ايشان پس از درگذشت استاد يوسفى دو سال تمام همان ياورى و همكارى را با اين بنده ادامه دادند)؛ آقاى دكتر محمد جواد شريعت: اهداى قسمتى از ترجمه انگليسى غزل ها؛ آقاى دكتر جلال خالقى مطلق: فراهم آوردن و اهداى بقيه ترجمه انگليسى غزل ها؛ آقاى دكتر مهدى درخشان: فراهم آوردن عكس نسخه بانو دكتر نسرين حكمى و كتابخانه مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (كه عكس بسيارى از نسخه ها را در اختيار مصحح گذاشتند)؛ آقاى دكتر محمد جعفر ياحقى: فراهم آوردن عكس برخى نسخه ها؛ آقاى دكتر اصغر مهدوى كه عكس نسخه «مه» را در اختيار مصحح گذاشتند.
اين بنده نيز به نوبه خود از سروران ياد شده كه در دو سال اخير پس از فقدان استاد، به لطف و بزرگوارى خود ادامه دادند و عنايت ايشان باعث اتمام كار شد، سپاس ها دارد و به حضور پرفيض ارجمندشان احترام مى گذارد.
در پايان واجب مى دانم از همت و پشتكار و دقت نظر بانو رفعت صفى نيا كه در مقابله نسخه ها افزون بر سالى همكارى با استاد يوسفى، دو سال تمام بى هيچ چشمداشت و منتى گرچه به ذكر نام، اين بنده را يار و مددكار بوده و بارها يادآورى هاى مفيد كرده اند صميمانه سپاسگزارى كنم و نيز از توجهات مستمر دو ساله بانوى ارجمند، نيكو بازرگان، همسر محترم استاد يوسفى كه كتابخانه و ميز تحرير و تمام وسايل كار و نسخه ها را عيناً چون زمان حيات ظاهرى آن استاد شادروان حفظ كرده و همه را - حتى همين قلم را كه از آن او بود و بنده به ياد آن عزيز و حفظ يكدستى و همسانى «خبر» به كار مى برم - در اختيارم گذاشته اند، تشكر كنم.
اينك به روان پاك يوسفى كه بى گمان ناظر و نگران اين اثر خويش است، درود بى پايان مى فرستم و حسرت خود را تقديم مى دارم كه اى كاش چنان فقدانى پيش نمى آمد كه مرا ناگزير به چنين توضيح و بيانى كند و بر آن دارد كه از باب قبول مسئوليت خطاهايى كه احتمالاً در تصحيح بخش اخير دامنگير اين ناتوان است، از خود نام برم.
اكنون به دل و زبانى عذرخواه به اين ابيات سعدى پناه مى جويم كه گويد:
تو مگر سايه لطفى به سر وقت من آرى
كه من آن پايه ندارم كه به مقدار تو باشم
خويشتن بر تو نبندم كه من از خود نپسندم
كه تو هرگز گل من باشى و من خار تو باشم
من چه شايسته آنم كه تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشى كه سزاوار تو باشم
نه درين عالم دنيا كه دران عالم عقبى
همچنان بر سر آنم كه وفادار تو باشم
خاك بادا تن سعدى اگرش تو نپسندى
كه نشايد كه تو فخر من و من عار تو باشم
اميدوارم يوسفى عذرم را بپذيرد و در جوار رحمت پروردگار، برخوردار از غفران و رضوان كردگار، آرام و قرار گيرد. ولله الحمد.
از خدا جوييم توفيق ادب
نگاهى به نمايش جوليوس سزار نوشته
ويليام شكسپير به كارگردانى مسعود دلخواه
سهم اشيا درنمايش
266259.jpg
اميد بى نياز
نمايش «جوليوس سزار» نوشته ويليام شكسپير به كارگردانى دكتر مسعود دلخواه كه اين روز ها در تالار مولوى به روى صحنه مى رود، در نوع خود قابل تأمل است. كارگردان در اين اثر از صحنه هاى چند نمايشنامه ديگر شكسپير از جمله «مكبث»، «هملت» و ريچارد سوم براى ارائه بعد ديگرى از دنيا و ذهنيت آدم هاى اين نمايش استفاده كرده است.
«جوليوس سزار» به لحاظ ويژگى هاى متنى و آنچه از جوهره ذهنى شكسپير بزرگ مى آيد، دو مفهوم بنيادى را به عنوان مواد يك قصه نمايشى به كار برده است. اين دو مفهوم «قدرت» و «تاريخ» هستند. بررسى و اشاره به اين دو ماده بنيادى متن در نقد اجرا تأثير فراوان دارد. زيرا آنچه از شواهد بر مى آيد، بسيارى از قرائت ها با توجه به موتيف داستان، شخصيت  باستانى و سنتى جوليوس سزار (كاظم بلوچى)، شخصيت مدرن ماركوس بروتوس (على  بى غم)، طراحى لباس كپى برابر اصل براى سزار و اطرافيانش، طراحى لباس مدرن، از جمله كاپشن چرم و كت وشلوار براى بروتوس و اعضاى مجلس سنا و ... انجام مى گيرد.
اين قرائت و برداشت، دقيقاً ذهن را به سوى همان تأويل كليشه اى و انفعالى جنگ سنت و مدرنيته خواهد برد و با اجرايى آشفته و درهم و برهم رو به رو خواهد ساخت. زيرا همه چيز از جنس روايت گرفته تا اجرا و بازى بازيگران درست در نقطه مقابل هم قرار مى گيرند ومخاطب را با پرسش هاى كليشه اى روبه رو مى كنند. اما آيا به راستى مسعود دلخواه نيز به اين زاويه نظر داشته است؟
براساس شنيده ها، دلخواه اين نمايش را سيزده سال پيش در تئاتر «سوارت هارت» كازانس اجرا كرده و در آن اجرا هم «گيل گرين» شاگرد استانيسلاوسكى (در نقش سزار) به همراه چند تن از استادان دانشگاه و هنرمندان حرفه اى به ايفاى نقش پرداخته است. اما آيا دلخواه در آن جا هم به بحث سنت و مدرنيته يا به تعبيرى قدرت سنتى و مدرن نظر داشته است؟ و آيا به راستى در جامعه آمريكاى شمالى هنوز بحث سنت و مدرنيته جزو دغدغه هاى مخاطبان تئاتر، دانشجويان و افراد اهل كتاب و فرهنگ جامعه است؟ يا آنها آن مرحله را گذرانده اند.
از اين رو پرداختن به چنين مضمونى، خيلى ساده و سطحى نگرانه است. تراشيدن سر بازيگر با تيغ براى ارائه جلوه دراماتيك سزار و كت  چرمى گانگسترى براى هويت بروتوس نه تنها اجراى مدرن نيست، بلكه تقابل هاى كليشه اى است كه خود به خود در ذهن شكل مى گيرند و مى توان از دل آنها هزاران نكته ضد و نقيض ديگر را هم بيرون كشيد. به عنوان مثال روى آوردن كاظم بلوچى بازيگر نقش سزار به يك بازى صرفاً تكنيكى و خشك و از سوى ديگر ارائه بازى حسى و عدم وفادارى به جلوه تاريخى نقش از جانب على بى غم نمونه اى از اين تضادهاست. اما آيا به راستى مسعود دلخواه به همين لايه هاى مفهومى نگاه كرده است شايد شروع نمايش، اين سردرگمى تماشاگر را حل كند؛ تصوير مردگانى كه باكفن ها ى قرمز و سفيد و همرديف با هم در كف صحنه قرار دارند. بلافاصله شخصى كه در اين نمايش گريم و طراحى لباس خاصى دارد و تداعى گر نماد جادو گر است، ابتدا پارچه هاى سفيد روى سه نفر از آدم ها را بر مى دارد. اين سه نفر هم پارچه هاى قرمز روى سه نفر بعدى را بر مى دارند و به همين ترتيب آدم هاى كف صحنه مثل زنده شدن مردگان از گورها برمى خيزند و به بدنه قصه ملحق مى شوند. اين جا ديگر ناگزير از بحث نشانه شناسى هستيم. چرا كه نشانه شناسى عدد سه همواره با بحث تحليل تاريخى و سه گانه دورانى تز، آنتى تز و سنتز ارتباط پيدا مى كند. حتى خود آرايش صحنه و تجسم دراماتيك آدم هاى مرده و دركنار هم، سخن يكى از فلاسفه طرفدار سير دورانى تاريخ را به ذهن متبادر مى سازد؛ جايى كه مى گويد: تاريخ ارابه اى است كه چرخ هايش از روى جنازه آدم ها مى گذرد.
از اين رو نمايش بنابر ساختارى دورانى شكل مى گيرد و عناصر اجرايى صاحب ديناميك، گردش و سياليت خاصى مى شوند. تا جايى كه زبان اجرا، عناصر ديناميكى را مانند پيوند هاى كاملاً منطقى و باور پذير به همديگر وصل مى كند و جزيى از بدنه روايت نمايش قرار مى دهد. دلخواه باز نويسى اين متن را از روى بازخوانى شالوده شكنانه چارلز مارووتيس، شكسپير شناس انگليسى انجام داده است و بى شك از يك قرائت مدرن به اجرايى مدرن نظر داشته است. از اين رو بحث تقابل هاى سنت و مدرنيته تا حدودى خنده دار به نظر مى رسد. بنابراين نمايش مثل تمام آثارى كه در دوره مدرن و فرا مدرن خلق مى شوند، شكل ويژه اى از روايت را دنبال مى كند. آن چنانكه بسيارى از نظريه پردازان زبان شناسى از جمله ژان فرانسوا ليوتار و ديگران درباره مرگ روايت محورى، روايت كلان و... به جنس روايتى ديگر نظر داشته اند، اجراى تازه جوليوس سزار هم به جنسى از روايتى ديگر نظر دارد. بنابراين روايت از زبان تاريخ و روايت كلان گريز مى زند و با شكست زمان، روايت هاى اپيزودى، تقدم و تأخر موقعيت ها، به هم زدن ترتيب و توالى پرده ها به لحاظ زمانمندى، روالى وارونه به خود مى گيرد. قصه نمايش ساده مى نمايد؛ سزار يك جاه طلب است. اعضاى سنا او را مى كشند و بعد هم خودشان به دست بقاياى طرفداران سزار از بين مى روند. اما تقدم و تأخرى كه در ارائه چنين قصه اى به چشم مى آيد، قابل توجه است. براى نمونه پيش از اين كه سزار بميرد، همسرش كالپورنيا (مهلقا باقرى) چگونگى مرگ او را در خواب مى بيند. اما دراماتيزه كردن اين كابوس چگونه است؟ تقدم وتقدم صحنه ها به لحاظ جنس روايت چه مسيرى را در بر مى گيرد.
كالپورنيا در خواب جنازه سزار را در حالى كه از هر جاى بدنش، خون فواره مى زند، مشاهده مى كند. بعد هم مردم مى آيند و از خون سزار دست هايشان را مى شويند. اين روايت ذهنى كالپورنيا از كابوس خود است. اما قبل از اين كه سزار كشته شود، ما نزديكترين يار سزار يعنى مارك آنتونى (حميدرضا هدايتى) را مى بينيم. او در حالى كه رداى قرمز و دشنه خورده سزار را در دست دارد، به مردم مى گويد كه اين جاى دشنه هاى بروتوس، كاسيوس و ... است.
گويى اين اتفاقى است كه زبان اجرا در تقدم و تأخر صحنه ها به وجود مى آورد و نوع روايت خطى و كلام محورى را بنابر همان اصل ساختار دورانى و قرينه وار مفهوم تاريخ در هم مى شكند. هنگامى هم كه سزار به شيوه اى دراماتيك كشته مى شود، ما شاهد همان حضور ديناميكى عناصر صحنه هستيم. ما در ابتداى نمايش شاهد پارچه هاى قرمز، بوديم كه روى آدم هاى كف صحنه كشيده شده بود. در صحنه هاى بعدى اين پارچه ها  ديگر از هويت قبلى خود كه تداعى گر عناصرى از جمله گور و كفن بودند، خارج شده و به ردا و شنل هاى افراد مجلس سنا تبديل مى شوند. همين رداهاى قرمز گاهى تداعى گر ديوار هم هستند.
مثلاً زمانى كه بروتوس با همسرش پورشيا (گيلداحميدى) صحبت مى كند. بعضى بازيگران آن را به شكلى مستطيل وار و با دو دست هاى خود نگه داشته اند و فعليت ديناميكى اين لوازم صحنه را به صحنه اى ديگر و مفهوم ديگر تبديل كرده اند. هنگامى هم كه سزار كشته مى شود، همين رداهاى قرمز به صورت چشمه هاى خون در اطراف جنازه سزار قرار مى گيرند و به تعبيرى شكل دراماتيك كابوس كالپورنيا را در ذهن نمايشگر تكميل مى كنند، اگر روال چنين حركت ديناميكى را در رابطه با لوازم صحنه بررسى بكنيم، به ساختارى منعطف بر مى خوريم.
ساختارى كه عناصر آن در يك دگرديسى ظاهرى و ساده، مفاهيم متن را به گردش و جولان وا مى دارند و با چيدمان متفاوت خود اجرا را براى مخاطب باورپذير مى كنند. بنابراين نگاه كردن به اجراى مسعود دلخواه از اين زاويه قابل ارتباط است. ارتباطى كه مى تواند يك ساختار دورانى را به وجود بياورد. بنابراين اگر بروتوس و ديگران در آخر نمايش در حالى كه كت چرمى و كت وشلوار به تن دارند و با تپانچه مى ميرند، چندان تعجب برانگيز نيست. حتى لباس امروزى آنها و تپانچه هايشان در مقابل لباس باستانى و خنجر هاى آنتونى و سربازان جديد هم تقابل نيست، بلكه دوران و يك ضرورت است. نكته پايانى اين كه سهم اشياء در روايت و حضور ديناميكى آنها در تكميل و تكامل همديگر و در نتيجه ساختار دورانى مهمترين مشخصه اجراى متفاوت مسعود دلخواه از جهان شكسپير است.
قصه تكرارى سياه مظلوم
مترجم: وصال روحانى
درسال ۱۹۸۱ بود كه «نمايش يك سرباز» در خارج از برداوى و سپس در برادوى به صحنه رفت و جايزه پوليتزر را به عنوان بهترين نمايش سال به دست آورد. هاليوود در سال هاى بعدى از روى آن يك فيلم سينمايى به نام «داستان يك سرباز» ساخت و اين فيلم كانديداى جايزه اسكار برترين فيلم سال نيز شد. ۲۵ سال بعد، آن نمايش به ريشه و اصل و خاستگاهش و بهتر بگوييم به عرصه تئاتر بازگشته و دوباره به صحنه برده شده است. چگونه مى توان مطمئن بود كه «نمايش يك سرباز» در قياس با آن سالها و دفعات كم نمى آورد و همان تأثيرگذارى را دارد؟ اين سؤالى است كه «جوبونى» كارگردان اجراى تازه دريافتن پاسخ آن مشكل داشته است. او البته يك نمايش سرراست ، جدى ، محكم و كاملاً صريح را ارائه داده، اما شايد رنگ و اثر و تأثيرگذارى آن نمايش هاى اصلى و اوليه را از بعضى ديدگاه ها نداشته باشد. شايد اگر كارگردان ديگرى به اين پروژه مى پرداخت، از آن اثرى عميق تر، شجاعانه تر و باخلاقيت بيشترى مى ساخت و برخوردهاى كلامى نمايش را تأثيرگذارتر مى كرد. اما برخى بازيگران نمايش و بهتر بگوييم گزينش بعضى از آنها نيز مسأله ساز بوده و در شكل گيرى نقصان فوق دست داشته است. در اجراى اوريژينال و آن چه در اوايل دهه ۱۹۸۰ ديده بوديم، چارلز براون، يك «دنزل واشنگتن» بسيار جوان و آدولف سزار بازى هاى فوق العاده اى را ارائه داده بودندو هركدام نقش محوله را به حد كمال رسانده بودند كه از ميان آنها واشنگتن و سزار بعداً رل خود را در نسخه سينمايى هم تكرار كردند و سزار حتى نامزد اسكار نقش دوم مرد نيز شد و هاوارد رولينز نقشى را برعهده گرفت كه در نمايش چارلز براون ايفا كرده بود.
اين بار و در اجراى جديد و در آستانه سال ۲۰۰۷ اجراى سه نقش اصلى را به تاى ديگز، آنتونى مك كى و جيمز مك دانيل سپرده اند. در نگاه اول وبه طور كلى ديگز و مك  كى براى اين نقش ها كافى نشان مى دهند ولى هيچ كدام نتوانسته اند اين كاراكترهاى مخدوش و رنج كشيده را به درستى و به طور كامل و آن طور كه نمايانگر خدشه هاى روحى شان باشد، به نمايش درآورند. در «ديگز» استيلاى لازم ديده نمى شود و تلاش زياد او براى جبران اين نقيصه، خودخسران ساز بوده است و مك دانيل به جاى اين كه تمام تلاطم هاى درونى كاراكتر مربوطه را(كه مشخصه اصلى وجود اوست) به نمايش بگذارد فقط اشاره هايى به آن دارد. بازى مك كى در رلى كه بيش از دو دهه پيش شهرت و اعتبار اوليه دنزل واشنگتن را موجب شد، مقبول تر است و به رغم حفظ سيماى اسرار آميزش موج احساسات خود را هم بيرون مى ريزد و موفق تر از دو بازيگر ديگر نشان مى دهد.
اما نقطه قوت و امتياز اصلى نمايش همچنان به تصوير كشيدن ناآرامى ها و بهتر بگوييم تبعيض هاى شديد نژادى در آمريكا در دهه۱۹۴۰ است كه به واقع نمايش براى همين منظور نيز نگاشته شده است. ماجراها در يك پايگاه نظامى در ايالات لوئيزيانا آمريكا (كه چندى پيش توسط توفان كاترينا در هم كوبيده شد) روى مى دهد و هنوز تماشاگران نمايش در جاى خود مستقر نشده و چراغ هاى سالن كم سو نشده كه صداى تيراندازى ها شنيده مى شود و جسد يك افسر ميانسال سياهپوست (مك دانيل) به وسط صحنه مى افتد. از اين پس شاهد تحقيقاتى هستيم كه در اين خصوص صورت مى گيرد و رهبرى آن با يك افسر سياهپوست سى و چند ساله (ديگز) است و اين در حالى است كه يك همكار سفيدپوست او (با بازى استيون پاسكال) از آغاز بناى آزار و اذيت او را گذاشته و زمينه هاى كار او را دائماً محدود مى كند.
همه اين تضادها و دشمنى ها شروع كننده و پايه گذار ديالوگ ها و ماجراهايى است كه نشان از ظلم به سياهان و گسترش آن در درازاى تاريخ آمريكا دارد و به شنونده ها و بيننده ها مى گويد كه اوضاع در اين زمينه نه تنها بهتر نشده بلكه مكرراً رو به بدى رفته است و در كنار آن حتى برخورد سياهپوستان صاحب انديشه هاى متفاوت با يكديگر را نيز شاهديم. در اصل همگان به دنبال پيدا كردن قاتل افسر ميان سال هستند و در اين ارتباط كاراكترهاى مك كى، مايكل ژنت و حداقل ۱۰ نفر ديگر در مظان اتهام هستند و در جاهايى قصه شبيه به كارهاى آگاتا كريستى مى شود، ولى حسن و ويژگى اصلى نمايشى كه سالها پيش چارلز فولر نوشته و دستمايه اين اجراهاى طولانى و متنوع و حتى فيلم سينمايى مربوطه بوده، نگاه بى واسطه آن به تمام معايب اجتماعى آمريكا و تضييع بى رحمانه و بى شرمانه حقوق سياهان است و حتى در اين اجراى تازه كه كوبندگى و توان اجراى دهه۱۹۸۰ را ندارد، كلام و صدا و ايده او در اين خصوص بسيار رسا و تأثيرگذار است و با هيچ كس هم شوخى ندارد، مهم نيست كه چه كسى افسر سياهپوست مذكور را كشته زيرا «نمايش يك سرباز» به ما مى گويد در آمريكا از اين قاتلان بالقوه فراوان اند وحتى كسى كه ماشه را نكشيده، مى خواسته است اين كار را بكند.
اين چنين است كه از حالا مى توان حتى اجراى مجدد و موفق وتازه اى را از اين نمايش مثلاً در سال ۲۰۴۰ به تجسم و پيش بينى نشست و براى آن نسل نيز مؤثر و گويا و به موقع تلقى كرد و در صراحت كلام آن ترديدى را به دل راه نداد.
مشخصات نمايش
* نام: «نمايش يك سرباز»
*براساس: نمايشنامه اى از چارلز فولر
* كارگردان: جو پونى
* طراح صحنه: تيل پاتل
* طراح لباس: ديويد زين
* طراح نورپردازى: ديويد واينر
* مدير صداپردازى: فيتز پاون
* بازيگران اصلى: تاى ديگز (در نقش سرگرد ريچارد داون پورت)، جيمز مك دانيل (سرگرد ورنون سى واترز)، آنتونى مك كى (ملوين پيترسون)، استيون پاسكال (سرگرد چارلز تيلور)، مايكل ژنت (جيمز ويلكى)، مايك كولتر (سى. جى. ممفيس)، تيگل اف بوگرى (تونى اسمالز)، نلسان اليس (سرگرد برنارد كاب) و دوريان ميسيك (لوئيس هنسون).
درباره احياى نمايش «چند مرد خوب»
رودرويى تلخ
266265.jpg
دوباره به صحنه بردن نمايش دراماتيك «چند مرد خوب» كه متمركز بر يك دادگاه نظامى ومحاكمه و كار آرون سوركين است، يك تجربه خاص و ناب است و حتى پايان يافتن سال هاى موسوم به جنگ سرد نيز از تأثير گذارى آن نكاسته است و ديويد ايس بيورن سون تهيه كننده و مجرى جديد اين نمايش در هى ماركت لندن در كارش موفق نشان مى دهد و معلوم است سوركين كه خالق اين نمايش و سريال تلويزيونى سياسى «وست وينگ» هم هست، از تست و دام و معبر زمان عبور كرده است و اين اجراى تازه هم با فيلم سينمايى اى كه راب راينر در سال ۱۹۹۲ و با بهره جستن از ستاره هاى هاليوود همانند جك نيكولسون و دمى مور ساخت، برابرى نمى كند و از آن عقب مى ماند.
به واقع نيكولسون به قدرى شم تيزى دارد كه تا ديالوگ برجسته اى را بو بكشد و از آن احتمال اسكار و رسيدن به اين جايزه و يا دست كم كانديدايى براى آن را پيش بينى كند، از خير آن نمى گذرد. اين چنين بود كه در آن فيلم سكانس مشهور نشستن او در جايگاه متهمان و سپس رويارويى اش با شخصيت تام كروز بسيار با كلاس و پر زرق و برق و ماندگار شد و بويژه وقتى نيكولسون در نقش فرمانده متهم شده نيروى دريايى جمله مشهور «تو نمى توانى حقيقت را تحمل كنى» را بر زبان آورد و آن نگاه تيز و خشم ويژه اش را چاشنى آن كرد، تماشاگران فيلم «چند مرد خوب» يكه خوردند و بر توفيق راينر در برگرداندن نمايش سوركين به يك فيلم سينمايى مؤثر مهر تأييد زدند و البته واقعيت جز اين هم نبود.
۱۴ سال پس از اكران و توفيق آن فيلم و سال ها بعد از اجراى مرتبه نخست آن نمايش شاهد به صحنه بردن دوباره آن در لندن هستيم و نقشى را كه كروز در اقتباس سينمايى بازى كرده بود، به راب لو ديگر بازيگر هاليوودى سپرده اند. بنابراين او همان وكيل دعاوى است كه معمولاً به گونه اى محاكمات خود را فتح مى كند، اما مدام چشم بر اين واقعيت مى بندد كه صاحب آن هوش و فراستى نيست كه پدرش در همين حرفه داشت و اين بار نقش ايفا شده نيكولسون درنسخه سينمايى، بر صحنه تئاتر به جك اليس سپرده شده است و با اين حساب او بايد فرمانده و ژنرالى باشد كه سختگيرى افراطى اش در يك پايگاه نظامى در خليج گوانتانامو باعث و بانى كشته شدن يك افسر جوان به دست دو افسر نيروى دريايى مى شود.
گناه افسر مقتول فقط اين بوده كه از زندگى در پايگاه به شدت خسته شده و مى خواسته به شهر و خانه اش بازگردد. همچون هميشه جريان محاكمه بيشتر حجم نمايش را اشغال مى كند و وكيل جوان ( راب لو) را در برابر ژنرال كهنه كار (جك اليس) قرار مى دهد.
اين نمايش در اواخر دهه ۱۹۸۰ نوشته شده و در آن زمان خطر كمونيسم هنوز از بين نرفته بود و امرى خطرناك محسوب مى شد و اگر ژنرال در قصه بر ايده هايش پاى مى فشرد و حاضر نبود جريان قتل را تشريح كند و جزئيات ماجرا را بگويد با اين باور است كه بايد در مقابل كمونيست ها و هر عامل و چيزى كه از بيرون بر اين قضيه ناظر و حاكم است، ايستاد و با آنها به مبارزه پرداخت. او به طور جدى بر اين باور است كه هر اتفاقى از اين دست ابتدا يك واقعه نظامى است و بايد درون تشكيلات از آن محافظت كرد و آن را لو نداد.
بدتر و غير واقعى تر از همه چيز ها باور و طرز تفكرى است كه در داخل پايگاه وجود دارد و مى گويد كمونيست ها هر لحظه ممكن است به آن جا حمله كنند و هميشه براى چنين چيزى بايد آماده بود و سربازان و افسران در آن جا چنان در حالت ايزوله و دور از حقايق و همراه با تصورات موهوم نگه داشته شده اند كه چنين تهاجمى را باور دارند و هميشه چيزى را انتظار مى كشند و اين ژنرال افراطى سرآمد آنهاست.
در بريتانيا نيز سختگيرى هاى توأم با اوهام در پايگاه هاى نظامى چيزى ناياب نيست و نمونه هاى آن كم نبوده و نيست و در نتيجه ايده و توصيه سوركين در اين مورد كه آزادى هاى فردى بايد هميشه و حتى در چنين محيط هايى گرامى داشته شود بر دل ها مى نشيند ولى فرد ناظر بر اجراى تازه «چند مرد خوب» مانند فيلم سينمايى مربوطه و اجراهاى قبلى نمايش بايد خيلى بگردد تا شخصيت هاى مقبولى را بيابد و به آنها تأسى كند.
در عين حال اين نمايش از روز نخست بار سرگرم كننده بودنش را نيز حفظ كرده و از شعار دادن هاى افراطى پرهيز و دورى كرده است و همين حالات را در اجراى جديد نيز شاهديم. ديويد ايس بيورن سون كه كارگردان نمايش هم هست با استفاده از يك دكور صحنه خوب (كار مايكل پاولكا) و بازى هاى مناسب توانسته هم بار تفريحى و تجارى فوق را حفظ كند و هم كارى سنگين راتحويل دهد. شايد بازيگرانى كه در اين اجراى تازه نقش هاى محوله به ستاره هاى فيلم راب راينر (شامل دمى مور، كوين پولاك و كيفر ساترلند) را ايفا مى كنند، درخشش و بهتر بگوييم نام آنها را نداشته باشند، اما در حد خود از عهده كار برآمده اند و در اين باره بايد به سوران جونز (به جاى مور)، دن فريدن برگ (به جاى پولاك) و گاى لوييس (به جاى ساترلند) اشاره كرد.
با وجود اين نمايش به ناچار و همچنان بر ژنرال ناتان يسيپ (جك اليس) و دانيل.ا.كامن (راب لو) متمركز و متكى است و هر دو نيز خوب كار مى كنند و شايد اين يكى از بهترين بازى هاى راب لو باشد كه ديگر آن «بچه» ى دهه ۱۹۸۰ نيست و قرار است از درد سرهاى دهه ۱۹۹۰ خود نيز فاصله گرفته باشد.
در نمايشى كه بشدت متكى بر بازى ها و در واقع بازيگران خوداست چاره اى نيز جز كار خوب آنها وجود ندارد و حتى اگر چند جا به جايى كوچك را در بين بازيگران نمايش قائل باشيم و چنين كارى را الزامى بشمريم، باز نمى توانيم اصليت و كليت قضيه را رد كنيم و آن را خوب نشمريم و رودررويى مستقيم و بلا واسطه شخصيت ها و حتى تماشاگران نمايش با يك سرى حقايق تلخ نظامى و سياسى را كم اثر بينگاريم.
مشخصات نمايش
*  نام: «چند مرد خوب»
*  نويسنده: آرون سوركين
* كارگردان: ديويد ايس بيورن سون
* طراح صحنه: مايكل پاولكا
*  نور پرداز: مارك هندرسون
*  مدير صدا: ايان ديكينسون
*  بازيگران اصلى: راب لو (در نقش دانيل .ا. كامن)، سوران جونز (جووان گالووى)، جك بارومن ( جكس راس)، جك اليس (ناتان يسيپ)، مايكل بكلى (ايزاكس ويتى كر)، مايكل وايلد من (هارولد. دبليو. دادسون)، نيك كورت (لودون داونى)، دن فريدن برگ (سم واين برگ)، جاناتان گاى لوييس (جيمز كندريك)، اندرو مود (متيو ماركين سون) و پيتر بروك (سرگرد آرمز)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |