پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵ - ۱۵ ذيقعده ۱۴۲۷
Thu, Dec 7, 2006
ماجرا
۳۵۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
گزارش خارجى
ماجرا
هفته عكس
رودررو
خانواده
بازخوانى يك پرونده جنايى
قسمت اول
بازخوانى يك پرونده جنايى
شاهد
قسمت اول
266196.jpg
هما مسافر
باران تندى مى باريد. مرد كه كمر به سختى راست مى كرد، با هزار سختى خودش را به كلانترى رساند. پله ها را بالا رفت و پشت در اتاق افسر نگهبان ايستاد. از چهره اش مشخص بود كه در طول زندگى اش سختى زيادى كشيده است. مرد تاب ايستادن روى پاهايش را نداشت چشمانش از شدت غم پر از اشك شده بود. چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه در اتاق افسر نگهبان باز شد. دو مأمور به همراه مردى خارج شدند و مأمورى به پيرمرد اشاره كرد كه وارد شود.
پيرمرد به سختى به سوى اتاق حركت كرد وقتى پاى ميز افسر نگهبان ايستاد قلب اش به شدت مى تپيد. چند بار سعى كرد نفسش را در سينه حبس كند. هر طور بود بايد حرف مى زد.
ـ چى شده پدرجان!
پيرمرد آهى كشيد. چشمانش را به چهره افسر نگهبان دوخت و گفت:
ـ آمده ام به من كمك كنى. آمده ام تا از جان من و خانواده ام محافظت كنى و ما را از شر آن انسان نابكار نجات دهى. نمى دانى چه جهنمى برايمان ساخته است.
ـ از چه حرف مى زنى؟
پيرمرد گفت:
ـ پسرم. فرزندم كسى كه عمرم را، جوانى ام و تمام نيرو و توانم را به پايش ريختم. اميد داشتم كه عصاى پيرى ام باشد ولى از راه به در شد. درس نخواند و در دام چند دوست ناباب افتاد. وقتى فهميدم كه ديگر دير شده بود. به جاى درس به اعتياد روى آورده بود و تنها چيزى كه به او آموخته بود خيانت و جفا و خلافكارى بود. من هم مقصر بودم شايد بى توجهى كردم. ولى وقتى فهميدم كه او يك معتاد در دام افتاده است به فكر نجاتش افتادم. باور كن سركار در يك بيمارستان بسترى اش كردم تا ترك كند. خيلى تلاش كردم تا نجاتش دهم، ولى بى فايده بود. انگار هيچ قدرت و توانى ندارد. كم كم به طرف دزدى هم رفت. اوايل وسايل زندگى را مى دزديد بعد از اين كه ديدم آسايش نداريم و اصلاح نمى شود از او شكايت كردم فكرم اين بود كه در زندان ادب مى شود. ولى اشتباه مى كردم. كارش به جايى رسيده كه به زور از من اخاذى مى كند. اگر بگويم نمى دهم با چاقو جلويم مى ايستد و تهديدم مى كند. شيشه مى شكند، آشپزخانه را به هم مى ريزد و آنقدر داد و فرياد راه مى اندازد كه بالاخره ناچار به تسليم شويم. ديگر آبرويى در محله و جلوى فاميل از دست او برايم نمانده است. با قرض كردن پول از دوست و آشنا هر چه قدر كه بگوييد خجالت زده ام كرده است، كم است. هر طور كه مى تواند پول از راه خلاف تهيه مى كند و مواد مى خرد هم اكنون كارش به جايى رسيده كه مادرپير و بيمارش را كتك مى زند. قبل از اين كه بيايم تمام شيشه ها، ظرف ها و هر چه كه در زندگى برايمان مانده بود را شكست و به هم ريخت و من چاره اى جز آمدن به اين جا را نداشتم. زورم به او نمى رسد تا زن بدبختم را از دستش نجات دهم.
پيرمرد شروع به گريه كرد. شانه هاى ناتوانش آشكارا مى لرزيد. چند دقيقه اى در اتاق افسر نگهبان سكوت حكمفرما شد.
افسر نگهبان از روى صندلى اش بلند شد. از سر همدردى و محبت دستى روى شانه هاى خميده پيرمرد گذاشت و گفت:
ـ چرا خودت را ناراحت مى كنى پدر جان. هم اكنون مأمورى همراهت مى كنم و دستگيرش مى كنيم. در كلانترى هم خودم خوب مى دانم كه با او چه بايد كرد.
يك اكيپ از مأموران بلافاصله همراه پيرمرد به طرف خانه اش راه افتادند. آنها بعد از واردشدن به خانه متوجه درستى حرف هاى پيرمرد شدند و جوان ياغى را دستگير كردند.
مأموران با دستگيرى اين متهم و بازداشت او اميدوار بودند كه پيرمرد بيچاره و همسرش آن شب را به آرامش سر بر بالين بگذارند.
نيمه هاى شب بود كه از بازداشتگاه صداى بلند مردى شنيده مى شد. مأمور بازداشتگاه وقتى متوجه شد جوان ياغى است كه سروصدا راه انداخته به او گفت:
ـ چه كار دارى؟
ـ بايد هر طور شده با افسر نگهبان صحبت كنم.
ـ اين موقع شب يادت آمده كه كار مهمى دارى. هر چه كه مى خواهى به او بگويى به من بگو.
جوان ياغى ادامه داد:
ـ بايد به خودش بگويم چون هم مهم و هم محرمانه است.
ـ پس تا صبح صبر كن.
ـ اگر صبح دير شده بود، مسئوليتش با خودت است.
مأمور ناچار در را باز كرد و جوان ياغى را به طرف اتاق افسر نگهبان برد.
ـ اين مرد با شما كار دارد.
افسر نگهبان با ديدن جوان ياغى به ياد پيرمرد افتاد كه چند ساعت قبل جلوى ميز او از ترس و ناراحتى به خودش مى لرزيد.
ـ چه كار دارى؟ مى خواهى بگويى كه پشيمان شده اى و مى توانى رضايت پدرت را بگيرى و ...
ـ نه! من حرف ديگرى دارم.
ـ اگر تصميم بگيرى كه عوض شوى ما همه حاضريم به تو كمك كنيم.
ـ نه من حرف ديگرى دارم.
ـ خب بگو.
ـ جنايتى اتفاق افتاده است.
ـ برو پسر جان آمده اى ما را سر كار بگذارى؟ يا خواب ديده اى؟
ـ هيچ كدام. من شاهد يك جنايت و قتل بوده ام.
ـ كجا؟ چه موقع.
ـ توى خانه مان وقتى كه بچه بودم.
ـ چند سال داشتى؟
ـ نوجوان بودم.
ـ امروز چى كشيدى كه اين طور دچار توهم و خيالات شدى؟
ـ چرا حرف هاى من را باور نمى كنى؟
ـ جنايت را چه كسى كرد؟
ـ پدرم با برادرانم.
ـ مقتول كى بود؟
ـ عموى من! اسمش هم حسين بود.
ـ خب كامل توضيح بده. ولى اگر بفهمم كه مى خواهى با اين حرف ها از پدر بيچاره ات انتقام بگيرى بلايى به سرت مى آورم كه در كتاب ها بنويسند.
ـ نه من دروغ نمى گويم. اين راز را از بچگى با خودم داشتم و تا حالا هم به كسى نگفته ام ولى امشب ديدم كه بايد در مورد آن با شما حرف بزنم. نمى دانم چرا پدرم او را كشت ولى هميشه مى گفت او آدم بدى بود.
ـ جسد را كجا انداختند؟
ـ در باغچه خاك كردند. باغچه خانه خودمان.
تا چند ساعت جوان ياغى مورد بازجويى قرار گرفت. هر چند كه افسر نگهبان احتمال مى داد كه حرف هاى اوشايد نادرست باشد ولى به علت ادعاى قتل با بازپرس ويژه قتل تماس گرفته شد.
با دستور بازپرس يك اكيپ از مأموران به خانه پدر جوان ياغى وارد شدند. خانه كوچك و قديمى بود. در اين خانه يك زيرزمين و سه اتاق وجود داشت و آشپزخانه كوچكى كنار اتاق ها قرار گرفته بود. در خانه، باغچه اى كه مرد جوان ادعا كرده بود، وجود نداشت. مأموران با تصور اين كه مرد جوان قصد داشته با اين ادعا از پدر و برادرانش انتقامجويى كند به بازجويى از پيرمرد پرداختند. پيرمرد وقتى متوجه شد كه پسرش شايد حرف هايى به مأموران زده باشد احساس نگرانى كرد. در ميان چشمان خسته اش اندوه و اضطراب زيادى ديده مى شد.
ـ پسرت حسن چند سال دارد.
ـ ۲۸ سال.
ـ در اين خانه چند سال است كه زندگى مى كنى؟
ـ ۱۵ سال.
ـ خانه  مال كيست؟
ـ خودم.
ـ سندش را دارى؟
ـ بله.
مأموران بعد از بررسى سندخانه متوجه شدند اين خانه از ۱۱ سال پيش توسط پيرمرد خريدارى شده است.
ـ قبلاً كجا زندگى مى كردى؟
ادامه دارد
تبرئه مسئولان يك مركز حمايتى در دادگاه
گروه حوادث: مسئولان يكى از مراكز خدمات حمايتى شهردارى كه در جريان رسيدگى به مرگ مرد ۶۷ ساله اى تحت تعقيب قضايى قرار گرفته بودند، تبرئه شد.
اين مرد سالخورده توسط مأموران شهردارى به خاطر سد معبر و تكدى گرى دستگير و به يك مركز جامع خدمات اجتماعى و حمايتى منتقل شده بود.
بنابه اين گزارش، صبح روز سوم مردادماه زنى با مراجعه به شعبه هفتم بازپرسى دادسراى جنايى تهران با ارائه شكايتى عليه مسئولان شهردارى، آنها را مسئول مرگ همسر خود شناخت.
وى به بازپرس دانشور گفت: عصر روز ۱۷ ارديبهشت ماه وقتى همسر ۶۷ ساله ام از خانه خارج شد ديگر بازنگشت. به همراه دختر و پسرم همه جا را براى پيدا كردن او جست وجو كرديم ولى هيچ نشانى از او به دست نياورديم. از آنجايى كه او بيمار بود تمام بيمارستان ها و پزشكى قانونى را جست وجو كرديم ولى هيچ اثرى از او نبود.
وى ادامه داد: يك بار نيز با راهنمايى هاى مأموران شهردارى به يك مركز جامع خدمات اجتماعى و حمايتى در اسلامشهر كه اقدام به نگهدارى از كارتن خواب ها و متكديان مى كند رفتم ولى نتيجه اى نگرفتم تا اين كه پس از گذشت سه ماه وقتى دوباره به همان مركز رفتم همسرم را كه از شدت بيمارى بى حال شده بود تحويل گرفتم ولى پس از انتقال به بيمارستان براثر ايست قلبى جان باخت.
با اعلام اين شكايت به دستور بازپرس دانشور از شعبه ۷ دادسراى شهررى، مأموران تحقيقات خود را در اين زمينه آغاز كردند.
در اين تحقيقات مشخص شد مأموران مبارزه با سدمعبر شهردارى، اين مرد را كه با سد معبر اقدام به تكدى گرى مى كرد دستگير و به اين مركز منتقل كردند ولى پس از گذشت دو ماه براثر بيمارى دچار ايست قلبى شد.
همزمان با انجام اين تحقيقات، پزشكى قانونى با كالبدشكافى جسد اعلام كرد: مرگ براثر نارسايى قلبى بوده و هيچ گونه آثارى از ضرب و شتم و بريدن وى مشاهده نشده است. با اعلام نظريه پزشكى قانونى و انجام تحقيقات بازپرس دانشور با صدور قرار منع تعقيب براى مسئولان مركز جامع خدمات اجتماعى و حمايتى آن مركز آنها را از همه اتهامات تبرئه كرد.
به گزارش خبرنگار ما، با صدور قرار منع تعقيب و اعتراض خانواده اين مرد، پرونده براى بررسى به شعبه ۱۰۴ دادگاه عمومى و جزايى شهررى ارسال شد كه پس از بررسى توسط قاضى موسوى قرار منع تعقيب تأييد شد.
محكوميت سارق نوجوان
266211.jpg
گروه حوادث: پسر نوجوانى كه باتهيه كليد يدك اقدام به سرقت پول و طلا از خانه خاله خود كرده بود در دادگاه محاكمه شد.
بنا به اين گزارش يك زوج با مراجعه به كلانترى ۱۱۲ تهران به خاطر سرقت وجوه نقد والنگوهاى طلا كه به طرز مشكوكى از خانه شان به سرقت رفته بود شكايت كردند.
اين زن و شوهر وقتى در برابر داديار شعبه سوم دادسراى ناحيه ۱۱ تهران قرار گرفتند گفتند: شب گذشته پس از شركت در يك ميهمانى فاميلى وقتى به خانه خود بازگشتيم متوجه گم شدن كليد شده و با كمك كليد ساز وارد خانه شديم اما بدون آنكه آثار خرابى روى قفلها يا به  هم ريختگى درخانه باشد متوجه به سرقت رفتن ۴۰۰ هزار تومان پول نقد و طلا هاى همسرم شديم و چون فاكتور طلاها هم به سرقت رفته بود اين فرضيه كه سرقت از سوى يك آشنا صورت گرفته شكل گرفت.
اين مرد جوان ادامه داد: سال ها قبل خواهرزنم در اثر يك سانحه تصادف همسر خود را از دست داد و با مشكلات بسيار تصميم گرفت تا با كارگرى هزينه هاى زندگى را تأمين كند و براى بزرگ كردن بچه هايش و ادامه تحصيل آنان همه تلاش خود را كرد اما پسر او با سرقت هاى متعدد به منزل بستگان آبروى مادر زحمتكش خود را برده است به صورتى كه سال گذشته نيز يك ميليون تومان پول نقد و تلفن همراه من به سرقت رفت و با رديابى شماره تلفن همراه متوجه شديم كه خواهرزاده همسرم پس از سرقت گوشى با يك سيم كارت ديگر اقدام به برقرارى ارتباط كرده و پس از دستگيرى اين پسر به خاطر شرايط روحى مادرش و حفظ حرمت اين زن زحمتكش رضايت داديم و پرونده بسته شد اما چون پس از آن نيز چند بار ديگر اين اتفاق براى اطرافيان افتاده و گذشت ما نه تنها اين پسر را شرمنده نكرده بلكه او بى پرواتر شده به عنوان تنها مظنون تقاضاى دستگيرى او را دارم چون در آن شب هم اين پسر براى ساعتى ميهمانى را ترك كرد و از خانه خارج شد. داديار پرونده دستور احضار اين پسر را صادر كرد و اين دانش آموز ۱۴ ساله پس از ارائه گواهى از محل تحصيل خود مبنى بر اينكه در زمان حادثه دركلاس درس حضور داشته و از جريان سرقت خانه خاله اش اطلاعى ندارد تقاضاى آزادى بى قيد و شرط خود و رفع اتهام كرد.
داديار پرونده پس از بررسى گواهى صادره متوجه جعل و دستكارى تاريخ آن شد و با توجه به آنكه رسيدگى به اين جرايم در صلاحيت دادگاه اطفال است با صدور قرار عدم صلاحيت اين پرونده را به مجتمع قضايى شهيد فهميده ارسال كرد. قاضى شعبه ۱۱۸۳ اين مجتمع پس از محاكمه اين پسر او را به خاطر سرقت و استفاده از سند مجعول به پرداخت دو ميليون ريال جزاى نقدى بدل از حبس و يك ميليون ريال جزاى نقدى بدل از شلاق و استرداد وجوه مسروقه و عين يا قيمت النگوهاى مسروقه محكوم كرد.
پس از صدور اين حكم پسر نوجوان نسبت به آن اعتراض و تقاضاى رسيدگى مجدد پرونده را در دادگاه تجديد نظر استان تهران كرد.
قاضى على اصغر تشكرى و سيد محمد دهنوى هيأت قضايى شعبه ۳۹ دادگاه تجديد نظر استان تهران پس از بررسى هاى نهايى حكم صادره از سوى دادگاه بدوى را مطابق قانون دانستند و بارد اعتراض اين نوجوان حكم صادره را عيناً تأييد كردند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |