شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵ - ۱۷ ذيقعده ۱۴۲۷
Sat, Dec 9, 2006
ماجرا
۳۵۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
مهرگان
حقوقى
ماجرا
رودررو
زندگى كبود
پاسخ كارشناسى
زندگى كبود
حسادت هاى خطرناك
266460.jpg
هميشه دلش مى خواست بالا و برتر باشد. همين احساس باعث شده بود كه بيشتر از خواهران و برادرانش تلاش كند. از همان كودكى وقتى همه اعضاى خانواده در خواب بودند، او بيدار مى ماند و درس مى خواند. عشق به پيشرفت و برتر بودن باعث شده بود كه در مدت چندسال همه فاميل و دوست و آشنا تفاوت او را با ديگر اعضاى خانواده اش احساس كنند. مهوش دخترى خونگرم و خوش برخورد بود. هر چه بزرگتر مى شد بيشتر پيشرفت مى كرد هر كسى با ديدن موفقيت هاى او آرزو مى كرد كه بچه اى مانند او داشته باشد. روزى كه در دانشگاه قبول شد تا روزى كه فارغ التحصيل شد و مهندسى اش را گرفت هيچ كدام از اعضاى خانواده اش متوجه درس خواندن و كار كردن او در اين مدت نشده بودند. خودش سر كار مى رفت و هزينه درس و دانشگاهش را تأمين مى كرد.
مادر هر وقت مهوش را با بقيه بچه هايش مقايسه مى كرد، فكر مى كرد كه چقدر اين دختر متفاوت است. چقدر اين بچه خودكفا و باوجود است.
چند ماهى بود كه مهوش سر كار مى رفت. چند ماهى بود كه در يك شركت استخدام شده بود و حقوق مى گرفت. از همان ماه اول بخش كمى از حقوق اش را براى هزينه هاى شخصى اش برداشته و بقيه را به مادرش داده بود. مادر هم با حقوق دخترش براى او جهيزيه مى خريد. هر كسى جاى او بود مى دانست كه به زودى در برابر آن همه خواستگار بالاخره بايد يكى را انتخاب كند. مهوش بدون آنكه به خواستگارانش اهميتى بدهد به دلايل مختلف پاسخ منفى مى داد.
با اين كه او فرزند آخر خانواده بود ولى همه به جاى اين كه درگير زندگى و مسائل زندگى خود باشند قبل از او نظر مى دادند.
آن روز وقتى مهوش براى نخستين بار در شركت، نگاهش به مدير عامل افتاد، دچار احساس عجيبى شد.
چند هفته بعد بود كه مدير عامل شركت او را صدا كرد و به او گفت كه مى خواهد به خواستگارى اش برود. مهوش وحشت كرده بود. احساس مى كرد كه اگر مديرعاملشان به خانه آنها بيايد، آبرويش مى رود. وضع مالى مدير عامل و وضع خانه و زندگى آنها از زمين تا آسمان فرق داشت. سعى كرد با جواب منفى دادن وطفره رفتن با وجود احساسى كه داشت، زير بار نرود ولى مدير عامل خيلى صريح تر از آن بود كه متوجه اين مسأله نشود و سكوت كند.
- راستش من فكر مى كنم شما از چيزى مى ترسيد و يا قصد پنهان كردن آن را داريد. اين كه وضع زندگى پدرتان چه طور است يا خانواده تان در چه شرايطى هستند اصلاً براى من اهميت ندارد براى من خود شما مهم هستيد. من اگر دنبال ظواهر بودم خب موقعيت هاى زيادى داشته و دارم. متوجه منظورم مى شويد؟
مهوش تا چند روز فكر كرده بود. در مورد آرش تحقيق هم كرده بود. همه از خوبى هاى او مى گفتند در محيط كار هم جز خوبى و نجابت نديده بود. با خودش فكر كرد حالا كه ظواهر براى او اهميت ندارد، چرا او بايد به اين مسائل فكر كند از طرف ديگر احساس علاقه و وابستگى نسبت به آرش هم داشت پس چه بهتر كه خودش هم نسبت به اين مسائل بى اهميت مى شد و لگد به بختش نمى زد.
روزى كه قرار بود آرش با خانواده اش براى خواستگارى بيايند، چند بار خانه را آب و جارو كرده و به صورت قسطى يك دست مبل خريده بود و هر طور خودش مى توانست حداقل ها را تهيه مى كرد تا آبرودارى كند.
آن شب قبل از اين كه آرش بيايد، خواهر بزرگش تلفن زده بود.
- يعنى چه كه مبل خريدى؟ مگر پسر پادشاه مى آيد؟ مگر ما در آن خانه بزرگ نشديم و شوهر نكرديم مگر آرش با على شوهر من چه فرقى دارد؟
مهوش سكوت كرده بود. حرفى براى گفتن نداشت. فقط توانسته بود بگويد:
- من فكر كردم مادر كه ديگر سنى ازش گذشته، اين طور راحت تر مى تواند پذيرايى كند.
وقتى سينى چاى را جلوى مادر آرش گرفته بود. از نگاه او احساس تحقير كرده بود. زنى با آن وضعيت مالى درخانه محقر آنها براى خواستگارى او آمده بود.
- آرش تنها پسر من است. از اول به او گفته بودم كه بايد همسر آينده اش را خودش انتخاب كند حالا هم خوشحالم كه دخترى خوب و با استعداد انتخاب كرده، بقيه چيزها حل مى شود يا مى شود كه...
آرش به ميان حرف مادرش رفته بود.
- پدرتان نيستند؟
پدر مهوش تا ساعت ۱۲شب سر كار بود. دركارخانه شيفت مى ماند تا بتواند زندگى را بچرخاند چند هفته بعد همه قرارها گذاشته شده بود. خانواده آرش كمتر نظر مى دادند و مهوش هم بيشتر خودش تصميم گيرنده بود. پدرش كارى به كار او نداشت همين كه مى ديد يك آدم كه سرش به تنش مى ارزد مى خواهد با مهوش ازدواج كند خدا را شكر مى كرد.
وقتى مهوش در لباس عروس در تالار عروسى در ميان ميهمانان حاضر شد همه انگشت به دهان مانده بودند. آرش بهترين تالار را انتخاب و بهترين ها را براى عروسى خريده بود. بعد از مراسم عروسى بود كه خواهران مهوش وقتى پاى به خانه خواهرشان گذاشتند، حيرت زده شدند آرش گفته بود كه لازم نيست به مهوش جهيزيه بدهند. هيچ كس فكر نمى كرد آرش آپارتمانى به اين زيبايى با تمام وسائل براى مهوش تهيه كرده باشد. چند روز بعد از آغاز زندگى مشترك بود كه تلفن ها به خانه مهوش شروع شد. خواهران و برادران مهوش همه از رفتارهاى خانواده آرش و اقوامش در مراسم ازدواج گلايه داشتند. مهوش تحت تأثير حرف هاى خانواده اش با آرش بگومگو مى كرد. كم كم در طول چند هفته اختلافات بالا گرفته بود. آرش كه متوجه شده بود، مهوش دائم از خانواده اش بدگويى مى كند، سعى مى كرد در برابر او از خودش دفاع كند. زن و مرد ديگر ملاحظه نمى كردند. بالاخره مهوش قهركنان به خانه مادرش رفت. آرش چندبار به او تلفن زده بود.
- تو چرا متوجه نيستى ديگران به زندگى ما حسادت مى كنند. وضع زندگى تو با همه نزديكان و دوستانت فرق مى كند و آنها از روى حسادت به تو بدگويى مى كنند، چرا زندگى مان را به خاطر اين مسأله به هم مى ريزى، چرا مى گذارى حسادت ما را از بين ببرد؟
مهوش با عصبانيت گفته بود:
- حسادت؟ مگر مى شود خواهر و برادرم به من حسادت كنند؟ مگر مى شود دوستانم به زندگى من حسادت كنند؟...
***
آرش بعد از تلاش زياد و واسطه هايى كه به خانه پدر مهوش فرستاد متوجه شد مهوش تحت تأثير حرف هاى خانواده اش زندگى شان را متلاشى مى كند و كوچك ترين توجهى به اين مسأله ندارد بنابراين دادخواست طلاق داد.
پاسخ كارشناسى
نقش حسادت اطرافيان در گسيخته شدن زندگى زناشويى
266463.jpg
از: دكتر فربد فدايى - روانپزشك

ما مى توانيم كسانى را كه بهتر از ما هستند تحسين كنيم و آنان را به خاطر خوبى ها و توانمندى هايشان بستاييم و بكوشيم مانند آنان شويم، اما افرادى هستند كه ديگرى را به دليل خوبى ها و توانايى هايش مورد خشم و نفرت قرار مى دهند و مى كوشند به او ضربه بزنند. كسانى كه جهان را گستره اى از زيبايى ها و توانايى هاى آفريدگار يكتا مى بينند و انسان هاى ديگر را برادران و خواهران خويش مى دانند جزو گروه اول هستند. كسانى كه دنيا راخاكدانى تيره مى پندارند كه سايه شوم ابليس بر آن گسترده است و خود را موردنفرت و ظلم غيرموجهى مى دانند و در نتيجه به مخلوقات با بغض و نفرت مى نگرند جزو دسته دوم هستند. گرچه ميراث زيستى نقشى در ذهنيت و كنش انسان ها ايفا مى كند، ليكن بى ترديد اين محيط است كه حتى بر ميراث زيستى تأثير مى گذارد و فردى را سعيد و ديگرى را شقى مى كند.
كودكى كه با نوشيدن شيرمادر، طعم مهر و عشق را چشيده باشد، در بزرگسالى هم ديگران را دوست خواهد داشت و ازمهر مادرى به عشق به پروردگار دست خواهد يافت:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
آن كس كه شيرى از سينه مادر مهربان ننوشيده و گرماى محبت را نچشيده است، احساس محروميت مى كند و به جهانى كه او را از مواهب خود محروم كرده است وبه آنچه در جهان است نفرت مى ورزد. او مى انديشد آن كه به موهبتى دست يافته، لابد از او ربوده است و آن كه خوشبخت است عامل بدبختى اوست.
خوشبختى و شادى ديگران، بدبختى و رنج او را نمايان تر مى كند و از آنجا كه به اين نتيجه رسيده است كه نمى تواند به بالا برود، همه كوشش خود را صرف پايين كشيدن ديگران مى كند تا عدالت را در مفهوم ظلم بالسويه تحقق بخشد.
اين كه آيا چنين فردى مسئول اعمال خويش هست يا نه و آيا مى توان او را به عذر بيمار بودن ازمسئوليت قانونى واخلاقى مبرا دانست، موضوعى پيچيده است كه دراين مجال كم به آن نمى پردازيم. اما اين فرد به ديگران دانسته ونادانسته صدمه زيادى مى زند. گاهى به صورت مستقيم و گاه در قالب خيرخواهى و نصيحت و شفقت توصيه ها و اعمال نظريه هايى مى كند كه به رنج و محنت ديگران منتهى مى شود.
توصيه هاى اين افراد ممكن است حتى زندگى زناشويى يك زوج خوشبخت را هم از هم بپاشد. اگر كسى به زن وشوهر جوان، به جاى توصيه به ملايمت و مدارا توصيه به سرسختى و لجاجت كند، بايد به نيت وى مشكوك شد. آن كس كه به جاى قناعت و رضايت در زندگى زناشويى، به زن وشوهر جوان زياده طلبى ونارضايتى را مى آموزد، از قبيله حاسدانى است كه چون ببيند يك زندگى از هم گسيخته است به ارضاى خاطر مى رسد، زيرا اين امر به او اطمينان مى دهدكه فقط او نيست كه رنج مى برد و احساس تيره بختى مى كند، بلكه ديگران هم چون اويند.
توصيه ما به زوج هاى جوان اين است كه در درجه نخست بكوشند با همدلى و همكارى وهمگامى، از اختلافات پيشگيرى كنند، اما اگر دچار اختلافى شدند بكوشند ابتدا با گذشت و گذاشتن خود به جاى طرف مقابل، حال او را دريابند و متناسب آن رفتاركنند. در درجه دوم، از توصيه هايى كه در تشويق خودخواهى و فزون طلبى است بگريزند وبه نيت آنان با شك و ترديد بنگرند.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   سياست   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   مهرگان   |   حقوقى   | 
|   ماجرا   |   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |