|
|
|
معماى پليسى شماره ۱۲۵
مى خواهم پرواز كنم
|
|
|
مهدى ابراهيمى در مسير خانه به قدرى فكرش مشغول بود كه رانندگى برايش سخت شده بود، چند بار بى جهت ترمز كرد، بعد به راهش ادامه داد. تلفن همراهش چند بارى زنگ خورد، «سيما» بود كه از خانه تماس مى گرفت، آنقدر پاسخ نداد كه روى پيغامگير رفت: «سلام چرا دير كردى؟! دل نگرانم اگر پيغامم را شنيدى حتماً با خانه تماس بگير!» پنج سالى مى شد كه با يكديگر ازدواج كرده بودند «سيما» دانشجو بود به خاطر همين هنوز بچه دار نشده بودند، توافق اين بود كه پس از فارغ التحصيلى از دانشگاه پدر و مادر شوند و اين موضوع هيچ ناراحتى اى در زندگى شان به وجود نياورده بود. نزديكى هاى خانه كه رسيد شيشه خودرواش را پايين كشيد، هوا كاملاً بهارى بود و نفس كشيدن در آن شرايط بسيار لذت بخش بود. مقابل ساختمان شماره ۱۰۰ پايش را روى ترمز گذاشت بعد خم شد و به پنجره هاى ساختمان نگاهى انداخت، اشتباه نكرده بود «سيما» با شال سفيدش از پنجره آشپزخانه در طبقه پنجم بيرون را نگاه مى كرد و منتظرش بود. وقتى از خودرو پياده شد تا در پاركينگ را باز كند «سيما» و او همزمان براى يكديگر دست تكان دادند و خنديدند، چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه آن دو سر سفره شام نشسته بودند و «سيما» دل نگرانى را در چهره شوهرش خواند. «فراز» براى پنهان كردن ناراحتى اش هواى ابرى را بهانه كرد و خواست با يكديگر به پشت بام بروند و از هواى بهارى لذت ببرند، پيشنهاد شاعرانه اى بود، مقدارى ميوه و شربت را داخل سبدى گذاشت و هر دو خنده كنان از پله ها بالا رفتند، در پشت بام با روشن كردن لامپ هايى كه در چهارگوش آن بود بين كولرها جايى براى پهن كردن بساط خود پيدا كردند. صداى خنده شان را چند تايى از همسايه ها شنيدند و همه از اين كه زوج خوشبختى در همسايگى شان زندگى مى كنند راضى بودند. نيم ساعتى نگذشته بود كه صداى جيغ بلندى شنيده شد، همه تصور كردند كه «سيما» به شوخى جيغ كشيده است اما همه اشتباه مى كردند. وقتى ديدند «فراز» فريادزنان از پله ها پايين دويد و مرتب داد مى زد: سيما، سيما و ... ساكنان ساختمان بيرون از خانه هايشان ريختند و پشت سر فراز به پايين دويدند. ساعت ۱۱ شب بود كه تلفن همراه بازپرس شمس به صدا درآمد، او بايد به سمت سعادت آباد مى رفت، وقتى در ۲۰ مترى جسد نوعروس ايستاد، جمعيت زيادى را در اطراف خود ديد، گروه فيلمبردارى تشخيص هويت در حال تصوير گرفتن بودند و زير نور پروژكتورهاى آنان نوارهاى زردرنگ محدوده بررسى صحنه جرم ديده مى شد. در داخل اين محدوده سروان رستمى با ديدن بازپرس شمس به سمت وى رفت و با گفتن اين كه تنها يك اتفاق ساده، خوشبختى زوجى خنده رو را از آنان گرفت، مشخص كرد كه سقوط «سيما» يك حادثه بوده است. بازپرس شمس دقيقاً بالاى سر جسد ايستاد، نوعروس ۲۴ ساله به نظر مى رسيد كه لباس كاملاً پوشيده اى داشت و شال سفيدرنگى روى سرش بود، جسد به پهلو و به گونه اى افتاده بود كه اندام هاى شانه، كمر و پشت پاهايش كاملاً بر مرمر سياهرنگ و گرانيتى ديوار ساختمان چسبيده بود و صورت «سيما» رو به خيابان بود. نوع زخم هاى سر مقتول نشان مى داد كه وى دقيقاً با سر به زمين اصابت كرده است و پاشيدگى خون در اطراف شال سفيدرنگ اين فرضيه را قوى مى كرد كه وقتى «سيما» با سر به كف آسفالت پياده رو اصابت كرده است بدنش نيز با ديواره هاى ساختمان برخورد داشته و نوع به پهلو افتادن به خاطر سقوط با اين شرايط بوده است. در يكى از دستان سيما كه مشت شده بود سبزى گوجه سبز از لابه لاى انگشتانش ديده مى شد و چهره اش خنده اى را تداعى مى كرد، صحنه دلخراشى بود وقتى بازپرس شمس شنيد «سيما» به همراه شوهرش در پشت بام ساختمان پنج طبقه تفريح مى كرد، داخل ساختمان شد. در پشت بام با ديدن بساط ميوه و شربت خيلى ناراحت شد، بعد به امتداد محلى رفت كه «سيما» بايد از آنجا سقوط مى كرد، دور تا دور پشت بام حصار و سكوى سيمانى به ارتفاع نيم مترى كشيده شده بود كه بخش هايى از آن حصار سيمانى با وجود ريزش، خطرناك به نظر نمى رسيد. نوع افتادن سيما را بايد از زبان شوهرش مى شنيد، هر چه بود احتمال داشت اين زن به خاطر هيجان بيش از حد گرفتار اين حادثه مرگبار شده است. بازپرس شمس به ساختمان بازگشت و سراغ فراز را گرفت، وقتى شنيد همسايه ها او را به خانه اش برده اند تا اعصاب به هم ريخته اش كنترل شود مجدداً به طبقه پنجم برگشت داخل خانه نوعروس شد و از همه خواست آنجا را ترك كنند. «فراز» به اندازه اى گريه كرده بود كه سفيدى چشمانش كاملاً قرمز شده بود، بازپرس شمس وقتى خواست «فراز» با دقت به پرسش هايش جواب بدهد آرام در گوشه اى نشست و به لبان او چشم دوخت. * چرا اين اتفاق افتاد؟ نمى دانم! نمى دانم! ديديد چه خاكى به سرم شد؟! كلى براى آرزوهايمان نقشه كشيده بوديم همه اش بر باد رفت. * در پشت بام چه مى كرديد؟ اين هم از هواى بهارى! «سيما» عاشق زندگى شاعرانه و عاشقانه بود، خواستم بعد از ساعت ها تنهايى او را خوشحال كنم، پيشنهاد دادم به پشت بام برويم، اى كاش لال مى شدم... * در آنجا چه اتفاقى افتاد؟ همه اش گفتيم و خنديديم، سيما به مشاعره علاقه مند بود و من يد طولايى در تغيير شعرها داشتم. هر چه مى گفت من در برابرش شعر خنده دارى مى گفتم، او وقتى از من شنيد كه ديگر زمان مادر و پدر شدن ما فرا رسيده است خيلى خوشحال شد و گفت به اندازه اى شادم كه پردرآورده ام، او مى خنديد و مى گفت: ببين پردرآورده ام و مى خواهم پرواز كنم و گفت به اندازه اى شادم كه پردرآورده ام بعد روى سكوى سيمان رفت، ترسيده بودم. او مى خنديد و مى گفت ببين پردرآوردم، مى خواهم پرواز كنم «من مادر مى شوم»! نمى دانستم چگونه هيجانش را كنترل كنم، انگار پايش لغزيد، مطمئنم خودش نپريد، چند بارى سعى كرد تعادلش را با حركات دست و ميزان كردن كمرش حفظ كند من در كنار بساط ميوه بودم تا خودم را به او برسانم ديدم با سر سقوط كرد، سر جايم خشكم زد، هنوز هم باور ندارم. وقتى فراز به اينجاى ماجرا رسيد، آنچنان گريه كرد كه بازپرس شمس از ادامه بازجويى صرفنظر كرد، از نزد تازه داماد بلند شد، سروان به بازپرس گفت كه همسايه ها تأييد كرده اند اين زن و شوهر دقايقى در پشت بام بلندبلند مى خنديدند، چيز غيرعادى نيز به نظر نمى رسيد. فرداى آن روز، هنوز ظهر نشده بود كه پرونده مرگ نوعروس روى ميز كارش قرار گرفت و بازپرس آن را در كشوى ميزش گذاشت تا پس از اعلام نظريه معاينه جسد پزشكى قانونى دستور نهايى را صادر كند. ۱۰ روز بيشتر طول نكشيد، در معاينه جسد جز متلاشى شدن جمجمه سر به خاطر اصابت با جسم سخت چيزى وجود نداشت و پزشك جنايى مرگ را آنى تشخيص داده بود و به سنگريزه هاى سيمان كه در لابه لاى موهاى سر سيما به دست آمده بود، نيز در اين گزارش اشاره اى شده بود. بازپرس شمس وقتى مى خواست دستور نهايى پرونده را صادر كند كه مأموران پرونده قتل قديمى اى همراه متهمان آن را داخل اتاقش بردند، آن روز وقتى به خانه رفت به ياد ماجراى مرگ نوعروس افتاد و همه ماجرا را مرور كرد، سه دليل وجود داشت كه نشان مى داد مرگ سيما نه تنها اتفاق نبود بلكه فراز با نقشه ناجوانمردانه اى او را به پشت بام كشانده بود. فراز فرداى آن روز چاره اى جز اعتراف نداشت. او وقتى پى برد ماجراى قتل فاش شده است آهى كشيد و گفت: «خوشحالم كه ديگر نيازى به پنهان كارى نيست خيلى عذاب وجدان داشتم اما حتى نزد خود هم جرأت اعتراف نمى ديدم، با وجود علاقه به سيما چون فهميده بودم نازا است از طرف خانواده ام تحت فشار بودم كه او را طلاق بدهم، سيما نمى دانست كه بيمارى نازايى دارد، آن شب براى اين كه او را در جريان قرار بدهم و نظر خانواده ام را نيز به او بگويم تا براى مدت هاى طولانى بپذيرد با آنان قطع رابطه كند وقتى به خانه رسيدم از سيما خواستم به پشت بام برويم. مى خواستم بعد از ماه ها با او صميمى باشم، قصدم قتل نبود اما وقتى سيما را پشت به خودم و رو به حصارهاى سيمان ديدم وسوسه شدم و به سمت او حمله كردم تا...» *** خوانندگان گرامى با اشاره به سه دليل بازپرس شمس مى توانيد پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد و در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.
|
|
|
|
|