كسانى كه از زندگى پر رمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
نيمه شب سرد زمستانى
در آن نيمه شب برفى كه همه از سوز و سرما خانه خود را رها نمى كردند، نمى دانم چطور زن و مردى كه والدينم بودند آن شب را براى جدايى انتخاب كردند. مرا در ملحفه اى سفيد كه برگ هاى زرد داشت پيچيدند و در آن سرما در ميدان انقلاب يا خيابان آفريقا رهايم كردند. شايد تنها چندساعت از تولدم مى گذشت.
وقتى جوانى درحال عبور بود از ديدن جعبه اى دركنار خيابان متعجب شد. او مى خواست درجعبه را بازكند كه مأموران از راه مى رسند. بعد از بازكردن در جعبه نوزادى را مى بينند كه به جاى آغوش مادر در ميان يك ملحفه كهنه درحال يخ زدن بود. جوان از مأموران مى خواهد كه براى نجات جان نوزاد، او را به خانه آنها كه در همان نزديكى ها بود، ببرند.
مادر پسر جوان فرشته نجات جان كودك بود. او با آغوش پرازمحبت مرا گرم كرد و با خوراندن شير، عشق به من داد.
مأموران بعد از آن مرا از زن تحويل گرفتند تا به بهزيستى ببرند ولى زن مهربان زمانى كه مى خواهد مرا به آنها بسپارد، من با دستان كوچك و بى رمق پيراهن اش را مى گيرم و او كه به سختى تحت تأثير قرارگرفته بود، مى گويد: اين بچه را خودم بزرگ مى كنم.
***
زن مهربان با عشق مرا بزرگ كرد. در بهترين مدارس تحصيل كردم و در برابر فرزندانش اگر آزارم مى دادند و يا مى گفتند او ازما نيست مى ايستاد و سربلندم مى كرد. اما زمانى كه فشار اقتصادى بر او مستولى شد ناچار مرا به بهزيستى سپرد.
با اين كه رفتار خوبى با او نداشتم ولى او هيچ تفاوتى ميان من و بچه هايش نگذاشت. او مى خواست سرماى محبتى را كه در آن شب برفى بر وجودم نشسته بود، با گرماى محبت پاك كند و به من عشق بياموزد.
سالهاست كه از آن زن فداكار دور مانده ام. سالهاست كه در وجودم توفانى به پاخاسته است. دلم مى خواهد والدينم را پيداكنم و از آن تصميم ناگهانى در آن شب سردبرفى بپرسم.
در بيمارستان اخوان تنهايم گذاشتند
۲۴خرداد سال ۵۷ در حالى كه تنها ۵ماه داشتم مردى به نام على كريمى مرا به بيمارستان اخوان برد.
در حالى كه پرستاران مرا بسترى كرده بودند، پدرم از بيمارستان رفت و ديگر بازنگشت. درمان من تمام شده و حالم بهتر شده بود. پرستاران پس از جست وجو در آدرسى كه پدرم على كريمى به بيمارستان داده بود متوجه شدند كه او آدرس را نادرست اعلام كرده است و من كه نامم را مريم معرفى كرده بود، تنها ماندم و در تنهايى زندگى كردم. اين تنهايى تا يك سالگى ام كه در بهزيستى به سر بردم ادامه پيدا كرد. تا اين كه زن و مردى مهربان مرا ديده و به فرزندى پذيرفتند اكنون من ۲۸سال دارم. زندگى خوبى داشته و دارم ولى همواره يك چيز مرا آزار داده است.خيلى دلم مى خواهد بدانم چرا پدرم كودك بى پناه و بيمار خود را در بيمارستان تنها رها كرد و بعد از آن هم نگران حال من نشد و برنگشت كه ببيند بچه اش در چه وضعى است؟ خيلى دلم مى خواهد بدانم مادرم در آن زمان كجا بود و چرا جلوى اين كار پدر را نگرفت و يا حتى براى ديدن نوزادش به بيمارستان اخوان نيامد. با تمام اين دلتنگى ها اى كاش پيدايشان كنم. پاسخ سؤالاتم را بگيرم و بعد از آن اگر نياز به كمك و يارى من داشته باشند، كمك شان كنم.
چرا رهايم كردند؟
۲۰ آذرماه سال ۵۸ مردى كه خود را غلام معتمدى معرفى مى كرد در حالى كه نوزاد دوماهه پسرى را به همراه داشت به بيمارستان هزار تختخوابى مراجعه كرد و گفت فرزندم به نام اسلام بيمار است.
اين پسر دوماهه در بيمارستان پذيرش و تحت درمان قرار گرفت. مسئولان بيمارستان پس از بهبود پسرك متوجه شده بودند كه پدر وى در همه اين مدت به پسرش سرنزده است، با توجه به آدرسى كه پدر هنگام پذيرش پسرش داده بود به خيابان استخر ـ خيابان راه پيما ـ كوچه بختيارى ـ پلاك ۲۲۶ مراجعه كردند ولى هيچ نشانى نتوانستند از آنها به دست آورند.
اين پسر چند روز بعد به بهزيستى منتقل شده و در شيرخوارگاه پذيرش شد ولى ۸ ماه بعد بود كه زن و مردى به شيرخوارگاه مراجعه كرده و پسرك را به عنوان فرزند خوانده با خود بردند.
پسرك در يك شرايط خوب در كنار آنها بزرگ مى شد، بدون اين كه از داستان حقيقى زندگى خود باخبر باشد تا اين كه يكى از اقوام كه با پدرخوانده دچار اختلاف بود پرده از راز زندگى پسر نوجوان برداشت.
از آن زمان پسرك بارها به خيابان استخر رفت، بلكه بتواند نشانى از آنها به دست آورد ولى هيچ گاه موفق نشد.
حالا او هنوز هم مى خواهد هر طور شده با يافتن آنها پاسخى براى علت هايش پيدا كند.
خيابان نادرى ايستگاه آخر عشق
نمى دانم چه اتفاقى افتاد كه در خيابان نادرى تنها رها شدم. من آن ها را گم كرده بودم و يا اين كه آنها دختر ۳سال و نيمه شان را رها كردند. از آن زمان تنها اين را مى دانم كه عابران مرا سرگردان يافتند و به مأموران كلانترى ۹ دادند. مأموران پس از
جست و جو در لباس هايم تكه كاغذى يافتند كه روى آن نوشته شده بود متولد فروردين سال ،۴۹ نام: معصومه.
زندگى ام در بهزيستى يك سال طول كشيد. هر روز در كنار بچه هايى كه مانند خودم نگاه هايشان به سوى گرماى محبت به در دوخته شده بود، بلكه پدر و مادر از راه برسند، به در شيرخوارگاه خيره بودم تا اين كه زن و مردى مهربان آمدند و مرا با خود ميهمان بهار كردند. از آن زمان يك دفعه تمام سرزمين تنهايى ام پر از شكوفه شد و عطر عشق وجودم را پر كرد ولى اين خوشبختى زياد دوام نياورد. زيرا همان سالها پدرخوانده ام بر اثر ابتلا به سرطان جان سپرد و مدتى بعد در حالى كه تنها ۱۳ ساله بودم مادرخوانده ام نيز مرا تنها گذاشت و اين دنيا را ترك كرد.
دوباره دشت دلم پر از خزان شد تا اين كه خواهرم به من پناه داد و در سايه لطف و محبت او بزرگ شدم و چند سال بعد زندگى مشترك را با جوانى نجيب و پراحساس آغاز كردم. حالا از همه زندگى ام راضى هستم. در سرزمين قلب من يك گل زرد پيدا نمى شود اما هر گاه به ياد محنت هايى كه در تمام طول اين سال ها كشيده ام مى افتم، بى اختيار دچار تزلزل مى شوم. دلم مى خواهد بدانم چرا آنها پس از سه سال و نيم در حالى كه كودكى شيرين و خوش زبان بودم رهايم كردند. دلم مى خواهد آنها را پيدا كنم و بگويم چقدر دوستشان دارم و هميشه در خواب به دنبال قاصدكى كه در باد مى خواست ياد آنها را از من بگيرد دويده ام.
مرتضى اگر برنگردى...
صبح روز ۲۴ دى ماه ۸۲ بود كه برادرم مرتضى براى هميشه رفت. در يادداشتى نوشته بود: «به سفرى مى روم كه بازگشتى نخواهدداشت» او رفت ولى نمى دانست با رفتنش چه غم بزرگى بر سينه ما خواهدگذاشت.
اى كاش او حرفهايمان را بخواند و بداند كه سرنوشت ما بعد از او چگونه غم انگيز شد. برادر عزيزم بعد از رفتن تو شادى از خانه مان رفت . مادر به اقتضاى مادربودنش خوددارتر بود به دعا متوسل شده بود ولى پدرمان هميشه چشمانش از گريه سرخ و تر بود همه ايران را به دنبال تو گشت و هركجا كه احتمال مى داد رفته باشى سركشيد تا اين كه از شدت گريه بعد از مدتى چشمانش كم سو شد و به اين درد ناراحتى قلبى هم اضافه شد، چند بار در بيمارستان بسترى شد و سرانجام در روز ۱۲ تيرماه ۸۵ سكته كرد و جان سپرد. حالا از خانواده تو مادرى تكيده و رنجور مانده كه بيم داريم به سرنوشت پدر مبتلا شود و ۳ خواهر كه حامى و پشتيبانى ندارند.
اگر برگردى نه ديگر مادر تنها مى ماند و نه ما با چشم گريان در كوچه و خيابان به دنبال تو خواهيم گشت.
يوسف آباد آخرين ديدار
10 تير سال ۵۹ مأموران كلانترى يوسف آباد پسرى را تنها يافتند كه در حدود ۲ سال داشت. پسرك پيراهن و كفش سفيد به تن داشت و شورتى رنگى پوشيده بود.
وقتى مأموران متوجه شدند كودك را در خيابان رهاكرده اند او را به بهزيستى سپردند. پسرك در ميان كودكان ديگر بزرگ شد. دوسالى آنجا ماند و سرانجام به فرزندى پذيرفته شد. حالا او به دنبال خانواده اش است.