چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵ - ۲۱ ذيقعده ۱۴۲۷
Wed, Dec 13, 2006
كودك
۳۵۲۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
مهرگان
گزارش خارجى
رودررو
كودك
سلامت
روايت تمدن
شعر
شعر از اسدالله شعبانى
آرزوهاى بزرگ دل هاى بزرگ
شنبه، حدود ۱۲ ظهر
ميدان ولى عصر
وسط هياهو و شلوغى پياده رو ايستاده است و كارد مى فروشد . بسته اى ۳هزار تومان. چانه كه بزنى به ۲هزار تومان هم رضايت مى دهد. بين آن همه ويترين رنگ و وارنگ به سختى ديده مى شود. هم خودش ، هم جنسى كه مى فروشد: «كارد ميوه خورى، ۱۲تا ببر ۳هزار تومن، مفت!» مگر نبايد مدرسه باشد؟ كدام «بايد» كدام «نبايد»؟
چندسالته؟
ـ ۱۵ سال
توى اين شلوغى چى كار مى كنى؟
كاسبى .
مدرسه نمى رى؟
ـ تا كلاس پنجم درس خوندم.
دوست ندارى درس رو ادامه بدى؟
ـ نه، خوشم نمى آد. نمى خوام مدرسه برم. دوست ندارم.
تفريح و سرگرمى چى؟
ـ تفريح؟ مى خوام چه كنم؟ دنيا رو بگردم؟ نه. تفريح مى خوام چى كار؟
وقت بيكارى دارى؟
ـ نه. وقت بيكارى ندارم. كار مى كنم.
چى شد كه شروع كردى به كار؟
ـ پدرم به رحمت خدا رفت. خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه. تصميم گرفتم كار كنم براى تأمين خرجى خانواده.
روزى چقدر كاسبى؟
ـ دو، سه هزار تومن، خالص برام مى مونه . خدا بده بركت. خدارو شكر.
هيچ وقت فكر نكردى به اين كه اگه وضع بهتر بود...
ـ نه. يك لقمه نان حلال كسب مى كنم. همين برام كافيه.
خونه تون كجاست؟
ـ شوش.
بزرگترين آرزوت چيه؟
ـ آرزو؟... تا حالا فكر نكردم.
آرزويى ندارى؟
ـ ...چرا. سايه مادرم هميشه روى سرم باشه، بزرگ ترين آرزوم اينه.

كارد مى فروشد، براى قسمت كردن ميوه ها . بخريد تا شايد سهمى از رنگ هاى زيباى دنيا ببرد، بخريد تا آرزويش رنگى بماند، بخريد نه براى اين كه كارد ميوه خورى لازم داريد، براى اين كه بركت را قسمت كنيد. كاردهاى ميوه خورى اش را بخريد براى اين كه نگاه تان و حرف هاتان خداى نكرده كاردى نشود كه دلش را زخمى كند و بشكند.
روايت تمدن
«پول» گام چهارم متمدن شدن!
267210.jpg
بعد از كشاورزى، هنوز سه گام ديگر براى رسيدن انسان ابتدايى به تمدن مانده بود. يعنى: وسايل حمل ونقل، عمليات بازرگانى و ايجاد وسيله مشتركى براى مبادلات. در ابتدا انسان خود باركش خود بوده است. پس از آن كه چهارپايى را اهلى كرد توانست با گذاشتن شاخه بلند درختان بر پشت چهارپايان كالاى خود را بر روى آن حمل كند. بعدها يك برش از تنه درختان را مثل يك چرخ زير اين سورتمه قرار داد. پس از آن، انسان، وسط شعاع هاى چرخ را در آورد و به اين ترتيب بزرگترين اختراع مكانيكى يعنى چرخ پيدا شد. از به هم بستن تنه درختان و نيز خالى كردن تنه بزرگ درختان توانست وسيله حمل ونقل بر روى آب بسازد. آن وقت بود كه رودها يكى از آسان ترين مسيرهاى حمل ونقل براى انسان شد. انسان توانست به كمك ستاره ها مسير خود را شناسايى كند. او همچنين توانست به كمك بادبان و پارو از اين جزيره به آن جزيره برود تا فرهنگ ناقابلى را كه داشت جابه جا كند. از آنجا كه منابع طبيعى از نقطه اى به نقطه ديگر متفاوت اند، عده اى مى توانند كالاى مخصوصى را به بهاى ارزان تهيه كنند، در حالى كه براى ديگران اين فرصت فراهم نيست. اين دسته كالاى موردنظر را بيش از احتياج خود تهيه و آن را به همسايگان خود عرضه مى كردند. به اين ترتيب انسان ها كالاهايى را كه موردنيازشان بود مبادله مى كردند. از همين مبادله، بنيان بازرگانى ريخته شده است.
حرفه و تخصص هر قبيله و دهكده مثل كوزه گر، ماهيگير، آهنگر، شكارچى و... تبديل به نام آن دهكده شد و بعدها اين اساس نام خانوادگى خاندان هايى شد كه در اين قبيل كارها مهارت داشتند.
كم كم مبادلات صورت منظمى به خود گرفت و مراكز بازرگانى و بازارهاى گاهگاهى و پس از آن بازارهايى در فواصل معين زمانى ايجاد شد. بعدها مراكز دائمى به وجود آمد كه هركس مازاد كالاى خود را به آنجا مى برد و با مقدارى از كالاى موردنياز مبادله مى كرد. هنوز ميانجى بهادارى اختراع نشده بود كه وسيله مبادله باشد و جنبش بازرگانى را تسريع كند. نخستين ميانجى معامله كالاهايى بود كه هركس به آنها نياز داشت و راضى مى شد كه آنها را به عنوان ارزش كالاى خود بپذيرد . گاهى ارزش دو كارد برابر بود با يك جفت جوراب و هر سه آنها با هم ارزش يك لحاف را داشت و با هر چهار تا مى شد يك تفنگ خريد و با اين تفنگ به همراه چهارتاى قبلى مى شد كه اسب تهيه كرد. دو گوزن كوچك برابر بود با يك كره اسب و با هشت كره اسب مى شد ازدواج كرد!
در هر قومى، تقريباً هر چيزى يك روزى عنوان پول را پيدا كرده است. از لوبيا و صدف و گوش ماهى و مرواريد و جوز هندى و چاى و فلفل گرفته تا گوسفند و خوك و گاو و... در ميان مردم شكارچى و چوپان، چهارپايان مقياس مناسبى براى سنجش قيمت به شمار مى رفته اند، چون هم اهلى مى شدند و سودى مى رساندند و هم اين كه وسيله اى بودند كه مى توانستند با پاى خود حركت كنند. به همين جهت است كه حتى در زمان هومر هم ارزش هر چيزى را با چهارپايان مى سنجيدند.
هنگامى كه انسان توانست فلز استخراج كند، رفته رفته فلز جانشين ساير وسايل مبادله شد و بتدريج آنها را از ميدان به در برد. مس، برنز، آهن و در آخر به دليل كم حجمى و پربهايى، نقره و طلا پول رايج معامله تمام بشريت را تشكيل داد.
حالا، پايه هاى بازرگانى ريخته شده بود و وسيله مشترك براى مبادلات (ميانجى بهادارى) بين اقوام جاافتاده بود. چيزى كه به آن «پول» مى گوييم.
كسى به فكر جاده هاى بى حواس نيست
267216.jpg
با هم رسيديم مدرسه. او و من همراه مادرمان، هر دو كلاس اولى بوديم. من كمى ترسيده بودم. بعدها به من گفت كه او هم كمى ترسيده بود اما نمى خواست كم بياورد. نگاهم كرد. چشم هايم را دوختم به زمين. زيرچشمى نگاهش مى كردم. ايستاده بود كنار مادرش. برعكس من كه اخم كرده بودم، مى خنديد. كلاس بندى كردند. اسم ها را مى خواندند. اسمش نسرين بود. همكلاس شديم. بعد هم، معلممان ما را كنار هم در رديف سوم نشاند. هم قد بوديم. زنگ تفريح كه شد خوراكى هايش را با من قسمت كرد. هفته بعد دوست شده بوديم و ماه بعد مثل دوقلوها، با هم بازى مى كرديم، با هم خوراكى مى خورديم، با هم مى خنديديم، با هم پچ پچ مى كرديم، با هم نقاشى مى كشيديم. نقاشى رنگين كمانى كه دو سر قوسى اش به گنج ختم مى شد و عاشق لى لى بوديم. خانه هايمان نزديك بود. اغلب، مشق هايمان را با هم مى نوشتيم. بعد دم در خانه شان، لى لى بازى مى كرديم. خانه هاى لى لى را از بس كشيده بوديم، ديگر پاك نمى شد.
هر جا سنگ صاف مى ديديم با پا مى زديم تا دم در خانه. وقتى شمار قهر و آشتى مان از دستمان در رفت، كلاس چهارمى بوديم. كلاس چهارم هنوز نصف هم نشده بود كه او يك روز آمد و خداحافظى كرد.
آخر هفته مى خواستند بروند مسافرت. براى دو ـ سه روز. قرار شد سوغاتى يادش نرود. قرار شد يادش نرود كه دفتر خاطراتم دست اوست. قرار شد به محض اين كه رسيد بيايد، رنگين كمان نقاشى مان را رنگ كنيم و فكر كنيم به اين كه اين بار گنج زير دو سر قوس رنگين كمان چه باشد.
دو سه روز گذشت اما از او خبرى نشد. شنبه رفتم در خانه شان. بسته نبود اما، پارچه سياه، حجله، صداى بلند قرآن و ... چيزى مى گفتند كه من مدت ها باور نكردم. نسرين و خانواده اش تصادف كرده بودند .
مى گفتند مقصر راننده ماشين روبه رويى بود. مى گفتند وضع جاده ناجور بوده، مى گفتند ماشين نقص فنى داشته...
چند سالى مى شود كه دوست ندارم كسى به اسم «دوست صميمى» داشته باشم. پس نسرين چه مى شود؟ ... راستش مى ترسم دوباره جاده اى از وسط پل رنگين كمان دوستى ما بگذرد. چند سالى مى شود كه فهميده ام يك سر رنگين كمان نقاشى هايمان ختم مى شده به خانه هاى لى لى دم در خانه نسرين و يك سرش وصل مى شده به حياط خانه ما، زير درخت بيدمجنون، جايى كه خاله بازى مى كرديم، خيال مى بافتيم و دفتر خاطراتمان را پر مى كرديم. يعنى جايى كه گنج واقعى مان پنهان بود: دوستى مان.
جاده كه درست از وسط پل رنگين كمان ما گذشت، اين را فهميدم. چند سالى مى شود كه كسى در كوچه نمى دود، كسى لى لى بازى نمى كند، كسى پچ پچ نمى كند.
حالا چند سالى است كه مى پرسم كسى به فكر پل هاى رنگين كمان و جاده هاى بى حواس نيست؟
شعر
كلاه
شعر از اسدالله شعبانى
267231.jpg
كلاه من، كلاه من
كلاه گرد و ماه من
توى هوا قل قلى شد
افتاد و يك كم گلى شد
پا شد و شد و سوار باد
گوش به حرف من نداد
رفت و به جنگلى رسيد
پرنده قشنگى ديد


پرنده فكر لانه بود
توى نوكش ترانه بود
روى كلاه من پريد
گرفت و باز پر كشيد
من دويدم دنبال او
كلاه من شد مال او
كلاه من برنده شد
لانه آن پرنده شد

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   قرآن   |   مهرگان   |   گزارش خارجى   |   رودررو   | 
|   كودك   |   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |