وصال روحانى
گاهى تجربيات و كارهاى استيون سودربرگ فيلم هاى بسيارخوبى را موجب مى شوند و «خارج از ديد» (۱۹۹۷) و «قاچاق» (۲۰۰۰) از آن جمله اند. در نقطه مقابل گاهى هم بعضى كارهاى او ظاهرى وسطحى از آب درمى آيند و چيز تازه و خاصى را براى گفتن ندارند كه بازسازى «سولاريس» (۲۰۰۲) نمونه روشنى در اين ارتباط به حساب مى آيد. فيلم هاى دوگانه «اوشن» هم كه بزودى تريلوژى مى شوند، بيشتر به منزله بازى كردن اين فيلمساز با يك ژانر غيرجدى و تجربه كردن مسائلى تازه و شوخى وار و بازسازى يك كار اوايل دهه ۱۹۶۰ است و نمى توان آن را يك كوشش حقيقى از جانب خالق هوشمند «ارين بروكوويچ» (۱۹۹۹) ناميد.
فيلم جديد سودربرگ كه «آلمانى خوب» نام دارد، تازه ترين محصول همكارى وى و جورج كلونى محسوب مى شود و چيزى بين دو روند مورد اشاره است و با اين كه او در اين مورد جدى و سختكوش بوده، اما حاصل كار چيزى نيست كه او مى خواسته. از همين رو به نظر مى رسد او نتوانسته است حس و حالى جديد و مدرن را به «فيلم نوآر»هاى مشهور و سياه و سفيد هاليوود ببخشد و كارى را ارائه كند كه يادآور ايام طلايى آن ژانر (دهه هاى ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰) باشد.
«آلمانى خوب» كه از روى رمان جوزف كانون ساخته شده و وقايع آن در برلين پس ازجنگ جهانى دوم روى مى دهد، بيشتر تبديل به فيلم هاى «تريلر»ى شده كه براساس سوژه هاى آن جنگ و پس از پايان آن ساخته و روانه بازار شدند و بخصوص به «كازابلانكا» (۱۹۴۲) توجه و اشاراتى دارد و از تجليل از آن ها غافل نمى ماند.
سودربرگ، پل آتاناسيو فيلمنامه نويس و همكاران شان تلاش كرده اند كه كارها و روال اتفاقات را قدرى كوچك تر و كم خطرتر از آن چه در اين ژانرها و روش ها مرسوم است، نگه دارند و اين امر باعث شده است از حالت رازآميز كاراكترها كه از دلايل اصلى توفيق فيلم «نوآر»هاى گذشته بود، كاسته شود. مشخصه و لازمه اين فيلم ها اين است كه در پس زمينه اى تيره و مرموز حتماً كاراكترهايى ماجراجو و اهل ريسك را داشته باشيد، ولى جورج كلونى و همبازى هايش دركارجديد سودربرگ گاه به قدرى ساكن و قابل پيش بينى نشان مى دهند كه به هيچ وجه در قالب هاى يك «نوآر» نمى گنجد. درحالى كه قرار است اين يك درام تيز و مرموز باشد، زندگى اين كاراكترها در تضاد آشكار با آن قرار دارد.
بعضى بازيگران و چهره ها در اين فيلم به كلى با ملزومات و ويژگى هاى آن عصر در منافات و تضاد هستند و در اين ارتباط بايد بخصوص از توبى مگواير نام برد. اسپايدرمن معروف سينما كه آن قدر خوب در قالب هاى يك سواركار دهه ۱۹۳۰ در فيلم «سى بيسكوييت» جاى گرفته بود، اين بار خلاف آن نشان مى دهد و به نظرمى رسد كه يك جوان قرن بيست و يكمى را به ايام جنگ جهانى دوم منتقل كرده و از وى خواسته باشند كه خودش را به چنان شكلى آرايش كند.
شايد يكى از معدود استثناها در اين ارتباط كيت بلنچت باشد كه تبديل به يك موجود غيرحقيقى و عروسك نشده و برعكس موجودى واقعى جلوه مى كند كه جنگ مذكور او را به آدمى بشدت تلخ و غيربخشنده بدل كرده است و وقتى او را مى بينيد، به ياد مارلين ديتريش يا اينگريد برگمن مى افتيد. در «آلمانى خوب»، جورج كلونى نقش يك خبرنگار خبرگزارى آسوشيتدپرس در شهر برلين در زمان قبل از جنگ دوم به نام جيك گيسمار را بازى مى كند كه پس از مدتى به آلمان بازمى گردد تا گزارشى را درباره كنفرانس پوتسدام با شركت هرى ترومن، وينستون چرچيل و جوزف استالين تهيه كند. راننده ارتشى او كاپيتان تالى (مگواير) از اهالى ايالات ميانه غربى آمريكا است كه مى كوشد خود را مردى صادق نشان بدهد، اما درواقع آدمى دروغگو، متقلب و فرصت طلب است كه هرچيزى را كه برايش در بازار سياه امكانپذير است، مى خرد و مى فروشد و اهل هر معامله و ساخت و پاختى است. جيك گيسمار با دركنار داشتن چنين راننده اى شروع به گردش در برلين مى كند. اما هرچه بيشتر نگاه مى كند، كمتر شباهت و ارتباطى بين اين شهر و آن چه از قبل مى شناخته است، مى يابد و از تفاوت عظيم حاصله به شگفت مى آيد. او به سرعت متوجه مى شود كه آمريكا و اتحادشوروى درحال مانور بر سر مسائل آلمان و استفاده از وضعيت خاص اين كشور به قصد تثبيت شرايط خويش هستند.
از آن عجيب تر براى او تغييرى است كه در رفتار و گفتار نامزد سابقش لنا براند (بلنچت) مشاهده مى كند. لنا نه تنها شادابى گذشته را ندارد، بلكه از اين كه زنده مانده و از مخمصه جنگ جهانى دوم رسته است، احساس گناه مى كند و باورش اين است كه اگر مى مرد بيشتر به همگنان و همتاهاى خود خدمت مى كرد. اينجاست كه جيك گيسمار وارد معركه و معماى قتلى مى شود كه نه روس ها ونه آمريكايى ها تمايلى به حل آن نشان نمى دهند و برعكس مايل اند كه بر همان شكل باقى بماند.
با اين حال او پس از چندروز اقامت در برلين به سرعت درمى يابد كه حرف روز، جنگ سردى است كه بين آمريكا و شوروى به راه افتاده و هر دوطرف مى كوشند دانشمندان تواناى دولت شكست خورده آلمان را كه از بهترين متخصصان زمان خود بوده اند، در اختيار گيرند و با خود همسو سازند. سودر برگ براى ايجاد حس و حال صحيح و كامل فيلم هاى كلاسيك «نوآر» از همان لنزهاى قديمى و كار در استوديو سود جسته و لزوماً با عجله به لوكيشن هاى متفاوت نشتافته است. به اين ترتيب فيلم او سرشار از صحنه ها و سكانس هايى است كه بازيگران پشت به ديوارهايى دارند كه بر روى آنها يك تصوير متحرك ديگر ديده مى شود و ما با يك ادغام و كولاژ طرف هستيم و نه روند طبيعى اتفاقات در يك لوكيشن حقيقى.
|
|
|
سودربرگ اين روش قديمى را با گفت وگويى كه تند است و امكان نداشت در دهه هاى ساخت فيلم هاى «نوآر» مورد استفاده قرار گيرد، آميخته است و لابد مى خواسته ببيند چنين ادغامى چگونه از آب درمى آيد و اگر گفت وگوى نوآرهاى دو دهه۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ تند وپر از پرخاشگرى مى شد، از آن آثار كلاسيك چه چيزى به جاى مى ماند؟! حاصل كار در بعضى صحنه ها بندرت توجه برانگيز اما در اكثر موارد منفى است. يك لحظه فرض كنيد اگر در يكى از آن فيلم هاى كلاسيك همفرى بوگارت يكى از آن كلمات تند و بد را مى گفت، چه احساسى به شما دست مى داد. به اين ترتيب سياست سودربرگ به بار نمى نشيند و بيش از آن كه به ياد «نوآر»ها بيفتد، چهره هاى جديد را به خاطر مى آوريد كه به زور به آنها لباس هاى قديمى و البسه ايام جنگ را پوشانده باشند.
يك مورد و مسأله ديگر كه «آلمانى خوب» در آن كم مى آورد، نوع استفاده از روشنايى و تاريكى و به بيان بهتر، چگونگى نورپردازى است. در فيلم هاى «نوآر» استفاده از اين امر و سيستم چنان هنرمندانه بود كه يك نوع افسانه و راز از چهره ها و كاراكترها تصور مى شد و به نظر مى رسيد كه آنها به داخل صحنه دوخته شده اند و قسمت جدايى ناپذير آن هستند. در «آلمانى خوب» چنين نيست و سايه ها و تاريكى هاى ملايم به قدرى مصنوعى هستند كه به جاى ايجاد جذابيت و راز به يك عامل مضر بدل شده اند. در فيلم هاى كلاسيك حتى افتادن يك سايه ساده بر روى چهره يك كاراكتر نيز براى نشان دادن احساس او و ديگران نسبت به وى و ترسيم شخصيت وى، كفايت مى كرد، اما در فيلم سودربرگ گاهى سايه ها چنان زياد و حجيم هستند كه كاراكترها در آن گم مى شوند و اصلاً نمى توانيد صورت بازيگران را ببينيد! همه اين ها باعث مى شود بپرسيم چرا سودربرگ اين كارها را كرده است، زيرا او فيلمساز باهوش و باكلاسى است و معمولاً نبايد مرتكب اين گونه اشتباهات شود. با اين حال جوابى بر اين سؤال را نيز نمى يابيم و كاراكترها مكرراً از سايه ها خارج و به آن وارد مى شوند، بدون اين كه معلوم شود، چه مى كنند و همين باعث مى شود كه تماشاگران هم صاحب حس و برداشت مناسب نسبت به متن قصه و آن چه در حال رخ دادن است، نشوند و گاهى اين موضوع به قدرى عميق است كه ممكن است باعث شود آن ها ريتم داستان را هم از دست بدهند.
در اين ميان همان طور كه قبلاً هم گفتيم كيت بلنچت عالى ظاهر شده ولى جورج كلونى همان قدر سرد و غيرجذاب و راكد نشان مى دهد كه در بازسازى «سولاريس» تاركوفسكى توسط سودربرگ بود. مگواير نيز همان طور كه پيش تر نوشتيم، بين كاراكتر قهرمان وار خود در «اسپايدرمن» و شخصيت بچگانه اش در ساير فيلم ها غرق و سرگردان است و اصولاً فاقد وزن و احساس لازم براى ايفا كردن رل آدم هاى بد ماجرا است.
بو بريجز كهنه كار و همچنين راويل ايسيانوف، رابين ويگرت و ليلاند اوسر ايفا كنندگان رل هاى جنبى هستند كه هر چند بد كار نمى كنند، اما نمى توانند مشكلاتى را كه گفتيم حل نمايند. وقتى يك «فيلم نوآر» را مى بينيد دوست داريد دور و بر كاراكتر اصلى «بوگارت» وار يا «رابرت ميچم» گونه آن فيلم تعدادى آدم فرصت طلب و سارق و گنگسترهاى ريز و درشت را هم مشاهده كنيد و به طور مثال كلود رينز، سيدنى گرين استريت و پيتر لورى مقابلتان سبز شوند، اما هر چه صبر كنيد، خبرى از اين اجناس در «آلمانى خوب» نمى يابيد و اين قطعاً نمى تواند نشانه اى از هنر سودربرگ باشد. اين چنين است كه اين فيلم ۱۰۵ دقيقه اى كمپانى برادران وارنر با وجود برخى تعريف هايى كه از آن صورت گرفته است و در آينده هم خواهد گرفت، به عنوان كارى معمولى به كارنامه فيلمسازى او اضافه مى شود كه وقتى در اواخر دهه۱۹۸۰ ظهور كرد از او به عنوان يك پديده جديد نام برده شد. او كه «پادشاه تپه» را نيز در كارنامه اش دارد.