كسانى كه از زندگى پر رمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
قصه تلخ جدايى ۳ خواهر گمشده من
|
|
|
سال ۴۵ در زندگى ما سالى پر از غصه است. در آن سال پدرم محمدعلى و مادرم سكينه با وجود داشتن ۲ دختر اختلافات شان بالا گرفته بود. خواهرم طاهره متولد سال ۱۳۴۱ و فاطمه متولد سال ۱۳۴۴ بود. وقتى مادرم به قهر از خانه پدر بيرون مى رود پدرم ۲ خواهرم را كه دو و سه ساله بوده اند، با خود از خانه بيرون مى برد و ديگر از آنها هيچ خبرى نمى شود. بعد از چند ماه وقتى مادرم متوجه سرنوشت نامعلوم ۲ دخترش مى شود به خانه برمى گردد به اميد اين كه بتواند سرنخى از ۲ دخترش پيدا كند، ولى هر چه از زندگى آن ها مى گذرد پدرم هيچ حرفى در مورد بچه ها نمى زند. در سال ۱۳۴۶ من به دنيا مى آيم و بعد از آن خواهرم ناهيد به دنيا مى آيد. در اين زمان ها بوده كه اختلاف ميان پدر ومادرم بيشتر اوج مى گيرد و سرانجام در سال ۱۳۵۱ در حالى كه ۵ ساله بودم و ناهيد هم ۳ سال داشت، پدرو مادرم از هم جدا شدند. يادم هست كه مادرم از يافتن خواهرهايم مأيوس شده بود. وقتى آن ها از هم طلاق گرفتند و مادرم رفت، پدرم مرا به پدربزرگم سپرد و ناهيد هم يك دفعه ناپديد شد. در تمام دوران كودكى هر جا كه مى رفتم به دنبال ۳ خواهر گمشده ام بودم. هر چه بزرگتر مى شدم بيشتر متوجه مى شدم كه چه اتفاقى افتاده است. حالا كه قصه زندگى ها را مى خوانم، حالا كه مفهوم زندگى را متوجه مى شوم به خانواده ام بيشتر فكر مى كنم. بعد از صحبت زياد با پدرم، عاقبت اطلاعات كمى از آن ها به من داد. پدرم مى گويد: طاهره و فاطمه را جلوى در بهزيستى تهران گذاشته ام و شناسنامه هايشان را نيز همراه شان و در لباس هايشان گذاشته ام. نمى دانم پدر درست مى گويد يا خير، ولى اگر درست بگويد كاش طاهره و فاطمه بدانند كه نام خانوادگى شان نورى است. مدتى در شيرخوارگاه شهر رى و بعد از آن در شيرخوارگاهى واقع در شوش بوده اند . پدرم در مورد خواهر ديگرم مى گويد: ناهيد رابه زنى به نام ليلا سپرده است و به صورت محضرى اين كار را كرده است. آن زن در نوبهار زندگى مى كرده و بعد هم آن زن اسم خواهرم را به پروانه تغيير مى دهد. اى كاش پروانه، طاهره و فاطمه پيدا مى شدند و برادرشان را از تنهايى درمى آوردند.
۳۶ سال انتظار براى ديدن خواهر
|
|
|
پدر و مادرم در هفتم شهريور سال ۱۳۵۰ پس از اختلاف بسيار از هم جدا شدند. در آن زمان من كودكى ۵ ساله بودم. مادرم سرپرستى مرا به عهده گرفت و خواهرم را به پدرم سپرد تا او را نزد خود نگه دارد. چند روز بعد وقتى مادرم سراغ خواهرم را گرفت با ضد و نقيض گويى هاى پدر مواجه شد و بالاخره متوجه شد كه پدر خواهرم را گم كرده است. براى يافتن او مادر تمام تلاش اش را كرد ولى بى فايده بود. وقتى به سن نوجوانى رسيدم متوجه شدم كه خواهرى گم شده دارم. براى شادى مادرم و براى يافتن سؤالى كه ذهنم را آزار مى داد شروع به جست وجو كردم ومى خواستم هر طور شده خواهرم را پيدا كنم. بعد از جست وجو در مداركى كه وجود داشت متوجه شدم طلاق نامه اى از آن زمان وجود دارد. با اين مدرك موفق شدم رد خواهرم را در بهزيستى پيدا كنم. ولى در بهزيستى به من گفته شد كه او را به فرزندخواندگى داده اند. تنها عكسى كه از خواهرم در پرونده اش وجود داشت به من داده شد و در شرح حال اش خواندم كه خواهرم در حالى كه يك سال و نيمه بوده است به كلانترى ۱۶ تهران سپرده شده و در بهزيستى نام او را پريوش گذاشته اند و بعد از آن به فرزندخواندگى رفته است. آن طور كه به من گفته شد خواهرم در سال ۷۲ براى يافتن خانواده اش به بهزيستى اشرفى اصفهانى واقع در پيچ شميران مراجعه مى كند و مى گويد او را هم اكنون زهرا صدا مى كنند. تنها مى دانم مردى به نام فرض الله و زنى به نام نيمتاج او را به فرزندى گرفته اند و پدرخوانده اش در انبار گندم كار مى كند و اكنون دو فرزند پسر دارد. خواهرم اى كاش بداند كه برادرش نگران حال اوست و مادر دلتنگ اش چشم به در دوخته است و بارها و بارها با خودش تكرار كرده كه چرا وقتى پدر او را رها كرد نوك انگشت پاى دخترك زخم بود و به جاى شلوار، پارچه اى سفيد به دور او پيچيده بود.
سوختگى قبل از رهايى
دو، سه ساله بودم كه از خانه بيرون آمديم. آن روز به خوبى در ذهن من مانده است با اين كه كودكى بيش نبودم. سال ۶۷ به پايان خود نزديك مى شد. همراه پدر و مادرم بودم كه يكدفعه انفجارى روى داد و همه جا شلوغ شد، وقتى به خود آمدم در بيمارستان بودم. بعد از جراحت و بيمارستان و چند روز بيقرارى، وقتى بهتر شدم سوار ماشينى شدم كه مرا به جايى برد كه بچه هاى زيادى در سنين مختلف در آنجا بودند. خيلى زود متوجه شدم در آن مكان بچه هايى كه تنها مانده اند، زندگى مى كنند و در اين خانه هيچ گاه نمى توانم كسى را مادر و يا پدر صدا كنم. ۲ سالى در ميان كودكان تنها زندگى كردم و بعد از آن زن و مردى آمدند و مرا با خودشان بردند به اميد آن كه شكوفه اى به گيسوانم بزنند.
بزرگتر كه شدم متوجه شدم آنچه در ذهن من مى گذرد، شايد يك خواب، يك رؤيا و يا يك افسانه است. در پرونده بهزيستى سرگذشت من طور ديگرى رقم خورده است، در آنجا چنين آمده كه من در ۲۳ اسفند سال ۶۷ در حالى كه شلوار، ژاكت و كلاه قرمز رنگى به تن داشته ام با يك دمپايى رها شده ام و مأموران كلانترى مهرآباد شمالى مرا در رستوران ترمينال غرب پيدا كرده اند.
آثار سوختگى روى دست چپ و سمت چپ من نشان مى دهد كه حادثه اى تلخ را گذرانده ام. شايد آن انفجار و آن تصوير نشانگر خاطره تلخ پنهان زندگى ام باشد.
مريم راپيداكنيد
تابستان سال ۱۳۷۵ بود. براى رفتن به شمال ، همراه همسر و دو دخترم كه يكى ۹ ماهه و ديگرى سه ساله بود به طرف شمال راه افتاديم.
سوار خودرو جيپ مان شده و با شادى سفر را آغاز كرديم. اما دو ساعت بعد در حوالى پاسگاه گزنك بود كه كاميونى در حال سبقت، به طرف من با سرعت در حركت بود. براى جلوگيرى از تصادف خودروام را به شانه خاكى كشيدم، ولى بى فايده بود. در پى آن سقوطى جانكاه را در دره اى داشتيم. ديگر نمى دانم چه شد. فقط بعدها فهميدم كه در دره اى سقوط كرده ايم و من و همسرم از همان زمان بى هوش شده ايم. سراغ بچه هايم را گرفتم ولى هيچ اثرى از آنها نبود. يكى از برادران همسرم كه با ما همراه بود نيز جان سپرده بود. تلاش براى يافتن بچه هايم را آغاز كردم. تنها با پيدا كردن آنها همسرم آرام مى شد، ولى با وجود جست وجو در منطقه نتوانستم هيچ اثرى از آنها پيدا كنم. با وجود اين كه ۲۰ سال از اين جريان مى گذشت و ما صاحب دو فرزند ديگر شده بوديم، هرگز ياد مريم و مژگان را نمى توانستيم از ذهن مان پاك كنيم و همسرم دائم با گريه و بى تابى خاطرات آن سفر تلخ را در ذهن و ياد من تداعى مى كرد.
تا اين كه همسرم آگهى داد و ما متوجه شديم كه اميدى براى يافتن يكى از دختران مان يافته ايم. دخترمان مژگان كه ۲۷ سال داشت و نام ديگرى روى او گذاشته بودند و خواهرش پس از سقوط در دره بر اثر بازشدن درخودرو به بيرون پرت شده و روى چمن ها افتاده بودند و چوپانى مهربان پس از شنيدن صداى گريه بچه ها آنان را كه به شدت مجروح شده بودند پيدا مى كند و پس از مداوا آنان را به بهزيستى مى سپارد. دو دخترم در شيرخوارگاهى در مشهد مى مانند و بعد از چندماه مژگان به فرزند خواندگى خانواده اى در اصفهان مى رود و دور از مريم زندگى جديدى را آغاز مى كند. حالا مادر با يافتن مژگان خاطرات مريم بيشتر در ذهنش تداعى مى شود. به بهزيستى مراجعه كرده پاسخ روشنى نگرفته است شايد تنها راه اين باشد كه بار ديگر همه با هم مريم را صدا كنيم.