پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵ - ۲۹ ذيقعده ۱۴۲۷
Thu, Dec 21, 2006
قرآن
۳۵۲۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
مهرگان
هفته عكس
خانواده
آفرينش هاى هنرى در قرآن
داستان هايى براى تعالى
بخش چهارم وپايانى
268563.jpg
آنگاه در تبيين حقيقت آفرينش هنرى مى گويد: « روش آفرينش هنرى از زيباترين راه هاى تعبير است و هم در هنر و هم در دين زيباترين روش هم محسوب مى شود. در بيان فضيلت آن چنان كه در كتاب «التصوير الفنى » نيز گفته ايم همين بس كه معانى را در ساختار محض ذهنى آنها تصور كنيم، آنگاه همان ها را در صورت تصويرى عينيت يافته آنها دوباره در ذهن آوريم:
خواهيم ديد كه معانى در روش نخست ذهن و خرد انسان را مورد خطاب قرار مى دهند ، حال آن كه در روش دوم با حس و وجدان او سخن مى گويد و در روش نخست تنها در پرتو زيبايى آن به ذهن و خرد آدمى را مى برند. اما در روش دوم از راه هاى مختلف مى توانند خود را به روح انسان برسانند: از طريق خودش با خيال انگيزى و تأثيرگذارى از طريق عواطف و وجدان متأثر با پژواك و پرتو آن و.... چنان كه ملاحظه مى شود در روش دوم ذهن تنها راه منتهى به روح نيست بلكه يكى از منافذ گشوده براى رسيدن به آن است. (۱۰)
نمونه ها:
براى آنكه سخن به درازا نكشد، يك نمونه از «التصوير الفنى» يك نمونه از «مشاهد القيامه» و نمونه اى ديگر از فى ظلال به طور مستقل بيان مى شود.
در التصوير الفنى پس از ذكر آيه چهل سوره اعراف. به مصاديق آفرينش هنرى چنين اشارت دارد:
«ان الذين كذبو بآياتنا و استكبرو عنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك تجزى المجرمين»
كسانى كه آيات ما را دروغ انگاشتند و از (پذيرش) آن سركشى كردند، درهاى آسمان، هرگز براى آنان گشوده نمى شود و به بهشت در نيايند، مگر آنكه شتر به سوراخ سوزن درآيد و بدين سان به گناهكاران كيفر مى دهيم. «اعراف۴۰،»
اين آيه ذهن انسان را آزاد مى گذارد كه نقشى از گشوده شدن آسمان ها را در تصور آورد و تصوير ديگرى از درآمدن شترى بزرگ در سوراخ سوزن را ترسيم كند و بى آنكه بخواهد، هرچه زودتر از راه دل و ديده و احساس يك فضاى محض مجرد در ذهن او حاصل مى شود و سرانجام نپذيرفتن و محال بودن گشوده شدن آسمان ها بر چنين انسان هايى به آرامى تا ژرفاى جان او راه مى يابد...
در فى ظلال القرآن كريم نيز ذيل همين آيه آمده است: چه صحنه اى فرا روى انسان مى گشايد و براستى كه در برابر اين صحنه شگرف مى توان چشم اندازهاى گوناگون تصور كرد. صحنه شتر در برابر سوراخ سوزن آنگاه اگر همين سوراخ كوچك براى گذر كردن شترى بزرگ گشوده شود، درهاى آسمان نيز بر چنين مردمانى گشوده خواهدشد.
يعنى فقط در چنين هنگامى مى بايد چنان هنگامه اى را چشم داشت و دعا و توبه شان پذيرفته شود. واى كه مجال از كف رفته است و ديگر هيچگاه نمى توانند به بهشت پرناز نعمت درآيند، اما اكنون و تا آنگاه كه شتر از سوراخ سوزن بگذر، آنان در دوزخ برجاى خواهندبود. جايى كه در آن به باز رسيده اند و زبان به نكوهش و نفرين همديگر گشوده اند و هريك براى ديگرى بدترين عذاب را درخواست مى كند...» ۱۱
«فإذا نقرفى الناقور، فذالك يؤمئذٍ يوم عسير، على الكافرين غير يسير، ذرنى و من خلقت وحيداً، و جعلت له مالاً ممدوداً، و بنين شهودا و مهدت له تمهيداً، ثم يطمع أن أزيد، كلا إنه كان لاياتنا عنيداً سارهقه صعوداً انه فكر و قدر، فقتل كيف قدر، ثم قتل كيف قدر، ثم نظر، ثم عبس و بسر، ثم ادبر و استكبر، فقال ان هذا إلا سحر يؤثر، ان هذا الا قول البشر، سأصليه سقر، و ما ادراك ما سقر، لا تبقى و لاتذر، لواحه للبشر، عليها تسعه عشر، و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائكه و ما جعلنا عدتهم إلا فتنة للذين كفروا ليستقين الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين آمنو ايماناً و لا يرتاب الذين اوتو الكتاب و المؤمنون و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما أراد الله بهذا مثلاً كذلك لضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و ما يعلم جنود ربك إلا هو، و ما هى إلا ذكرى للبشر كلا و القمر و الليل اذا ادبر، والصبح اذا اسفر انها لاحدى الكبر، نذيراً للبشر، لمن شاء منكم ان يتقدم او يتأخر كل نفس بما كسبت رهينه الا اصحاب اليمين فى جنات يتساءلون من المجرمين، ما سلككم فى سقر، قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا تحوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين، حتى اتانا اليقين فما تنغهم شفاعة الشافعين فما لهم عن التذكرة معرضين، كأنهم حمر مستنفرة، فرت من قسورة»
پس چون در صور دميده شود، آن روز هنگامه اى دشوار است. بر كافران زمان آسانى نيست. مرا با كسى بگذار كه او را تنها آفريده ام و برايش مالى فراوان قرار داده ام وفرزندان حاضر و بسيار به او ميدان و امكان دادم باز طمع مى ورزد كه افزون سازم. چنين نيست وبى گمان او در حق آيات ما ستيزه جو بود. او را به كار سختى خواهم گمارد، چرا كه او انديشه كرد و سنجيده پس نفرين بر او باد چگونه سنجيد؟ باز نفرين بر او باد چگونه سنجيده سپس نگريست. آنگاه گفت: اين جز جادويى پيشينه دار نيست. آن جز گفته بشر نيست. او را به دوزخ درخواهم آورد. چه چيز تو را آگاه ساخت كه دوزخ چيست؟ نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند. سوزاننده انسان هاست. برآن نوزده كس گمارده شده اند و جز فرشتگان را موكلان آتش نساخته ايم و شمار آنان را براى كافران جز آزمون قرار نداده ايم. تا اهل كتاب يقين حاصل كنند و تا مؤمنان مؤمن تر شوند و تا اهل كتاب و مؤمنان شك نكنند و تا بيمار دلان و كافران بگويند خداوند بر اين مثل چه خواسته است؟
خداوند بدينسان هركس را كه بخواهد بيراه مى گذارد و هركس را كه بخواهد راه مى نمايد و سپاهيان پروردگارت را جز او نمى داند و اين جز پندى براى بشر نيست. چنين نيست كه راهى براى نگارش بيايد سوگند به ماه و به شب چون پشت كند و به صبح چون روشن شود كه آن دوزخ يكى از چيزهاى سترگ است. براى انسان ها هشداردهنده است. براى كسى از شما كه بخواهد در راه ايمان گام پيش نهاد يا پس ماند. هركس درگرو عملكرد خويش است. مگر نيكبختان در باغهاى بهشتى خواهندبود. از همديگر مى پرسند از بزهكاران چه چيز شما را به دوزخ درآورد؟ گويند از نمازگزاران نبوديم و به بينوا خوراك نمى داديم و با ژاژخايان به انكار ژاژخايى مى كرديم و روز جزا را دروغ مى انگاشتيم تا اين كه مرگ به سراغمان آمد. آنگاه شفاعت شفاعت كنندگان سودى به آنان نمى بخشد. پس آنان را چه شده است كه از پند رويگردانند؟
گويى كه آنان درازگوشان رم كرده اند كه از شرى گريخته باشند . (مدثر، ۸ تا ۵۱)
در مشاهد القيامه پس از ذكر اين آيات الهى مى نويسد: اين صحنه ها براى رستاخيز پس از آن در ميان آمده اند كه ابتدا پيامبر اسلام (ص) را دعوت مى كند كه در برابر دشوارى هاى رسالت بردبار باشد:
«يا ايها المدثر، قم فانذر، و ربك فكبر و تنابك فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تكثر و لربك فاصبر»
اى جامه به خود پيچيده، برخيز و هشدار ده و پروردگارت را به بزرگى يادكن و لباست را پاكيزه بدار و پليدى را دور ساز و نبايد چيزى افزون خواهانه بدهى و براى حكم پروردگارت شكيبا باش. (مدثر، ۱ ، ۷). رأى را حج آن است كه اين سوره به دنبال سوره مزمل نازل شده و حكايت بردبارى و شكيبايى همان است كه در آن سوره بيان شد. اينجا در نخستين گام از نقر ناقور (نفخ صور) سخن در ميان آمده است، چرا كه هر دوى آنها برگوش آدمى بس گران و دشوار مى آيد و اين درواقع مقدمه اى است براى آنكه بگويد: «فذلك يؤمئذ يوم عسير، على الكافرين غير يسير» آن روز هنگامه اى دشوار است. بر كافران زمانى آسان نيست، در اين تعبير انسان با نفس هاى بندآمده فرارويش مى ايستد، بسى احساسى پيچيده به او دست مى دهد، بى آنكه در خيال خويش براى آن هنگامه دشوار صورتى ببخشد، در اينجا البته نظامى عام و مبهم مراد است و نيز آن هدفى را ترسيم مى كند كه چهره انسان در آن بيمناك بنمايد.
آنگاه وقتى كه اين جايگاه تأثيرش را درانسان برجاى گذاشت و در او كارگر افتاد و در نهايت آرامش و خموشى بيم نهفته اى را در دل و جانش نفوذ داد، براى بيم دادن چنين انسانى كه به مال وجاهش فريفته شده است، مناسب ترين زمان خواهدبود، آنگاه، وقتى كه اين جايگاه تأثيرش را در انسان برجاى گذاشت و در او كارگر افتاد و درنهايت آرامش و خموشى بيم نهفته اى را در دل و جانش نفوذ داد، براى بيم دادن چنين انسانى كه به مال و جاهش فريفته شده است، مناسب ترين زمان خواهدبود، آنگاه كه پيامبر او را با خداوند پيروزمند صاحب هيبت تنها وامى گذارد همو كه اختيار آن هنگامه دشوار تنها با او خواهدبود:
«ذرنى و من خلقت وحيداً...‎/ مرا با كسى بگذار كه
(او را) تنها آفريده ام»
مرا با او تنها بگذار، آه كه چه بيم انگيز است، آنگاه كه سترگ ترين قدرت بر چنين آفريده سست بنيادى آشكار شود، همو كه او را به انواع نعمت ها نواخته است (شمار اين نعمت ها در اينجا البته مراد و موردنظر است)... ثم يطمع آن آفريدى آنگاه چشم مى دارد كه من بيفزايم او زبان به سپاس نمى گشايد و به خداوند نعمت نواز ايمان نمى آورد. هرگز! چيزى را نخواه افزود، بلكه: سأوهقه صعوداً او را به كار سختى خواهم گمارد». البته پس از آنكه «مهدت له تمهيداً» و بسيار به او ميدان و امكان دادم... او را به كارى بس دشوار خواهم گمارد كه در آن اندروابماند اما در سبكى لفظى - معنايى چنين نمى گويد. بلكه صورتى حسى را ترسيم مى كند، صورت فرا رفتن از راهى دشوار گذر و در افتادن به سختى ومشقت! آرى «سأرهقه صعوداً»!
«سأصليه سقر، و ما أدراك ما سقر؟ لا تبقى و لاتذر، لواحة اللبشر، عليها تسعة عشر»
او را به دوزخ در خواهم آورد، چه چيز تو را آگاه ساخت كه دوزخ چيست؟ نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند. سوزاننده انسان هاست بر آن نوزده كس گمارده شده اند. آنگاه اين صحنه را چنان به فرجام خويش مى رساند كه هر چيز را در كام مى گيرد و هيچ چيز را بر جاى نمى گذارد و آنگاه از همه اينها در گذشته، زبانه اى از آتش را در ميان مى آورد كه در اوج درشتى و تندى وجودش را مى سوزاند و پيوسته پوست آنان را در كام همواره افروخته خويش مى گيرد. در عين حال چندين و چند نگاهبان بر آنجا گمارده اند كه قدرت چنين كسانى دركنار خاندان و فرزندانشان به كارشان نيايد و عدد نوزده در اينجا براى دلالت بر بسيارى است و گرنه «و ما يعلم جنود ربك الاهو» و شمار سپاهيان پروردگارت را جز او كس نداند.
چنين نقشى از دوزخ آفريدن، براى فرا ياد آوردن و تذكر دادن و تذكر دادن و تأثير گذاردن و نيز براى هر چه روشن و آشكار كردن حقيقت است. آنگاه سوگندى در ميان مى آيد، همراه با صحنه هايى آشكار و پيدا چنان كه گويى چارچوبى معين براى صورتى و نقشى كاملاً آشكار است.
«والقمر، والليل اذا ادبر، والصبح إذا أسفر، إنها لأحدى الكبر، نذيراً للبشر» در اينجا چشم اندازى كه در حس نقش مى بندد، كاملاً هماهنگ و همخوان مى نمايد، مهتاب پرتو افشان، شب پشت كرده، صبح روشن. چارچوب هر چيز پيداست و در عين حال بايد در نظر داشت «انها لاحدى الكبر نذيراً للبشر» يعنى دوزخ يكى از آن غطائم و سترگى هاى روشن و پيدايى است كه انسان آن را مايه هشدار خويش مى بيند و در آن هيچ نهفتگى نيست. آنگاه فكر مى كنيد هر انسانى براى خود چه مى خواهد: «لمن شاء منكم أن يتقدم او يتأخر» براى كسى از شما كه بخواهد در راه ايمان گام پيش نهد يا پس ماند».
از هر انسانى به نسبت عملكرد او بازخواست كنند و هر كس در گرو عمل خويش است: «كل نفس بما كسبت رهنيه، الا اصحاب اليمين» مؤمنان نيز البته در گرو عملكرد خويش اند و از آنان هم بازخواست خواهد شد، اما آنقدر كارهاى نيك كرده اند كه گويى بند دهن را از آن برداشته و از هم گسسته اند، بنابراين كاملاً درست خواهد بود كه از اين عبارت عام اصحاب اليمين را مستثنى كنند. «الا اصحاب اليمين».
از گناهكاران مى پرسند چه چيز شما را به دوزخ درآورد؟»
اينجاست كه گناهكاران مى آيند با فراخ بالى و اطناب پاسخ مى دهند:
«قالوا: لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين، حتى آتانا اليقين»
براى آن كه ما از نمازگزاران نبوديم، به بينوايان نيز خوراك نمى داديم و با ژاژ خايان (به انكار) ژاژخايى مى كرديم و روز جزا را دروغ مى انگاشتيم تا اين كه مرگ به سراغمان آمد»
آنان مى توانستند فقط در يك جمله پاسخ بگويند كه: ما كافر بوديم، اما بايد در نظر داشت كه در اين افزون گويى تناسبى با آن فرموده الهى وجود دارد كه مى گويد: «كل نفس بما كسبت رهينه» آنان در اينجا از دليل حكمى سخن مى گويند كه ضد آنان صادر شده است آن هم به تطويل و اطناب! در طول نمايش اين صحنه حكمت هنرى ديگرى هم نهفته است كه يك هدف هنرى و دينى در كنار آن تحقق يافته است، زيرا جايگاه اعتراف و اقرار، البته جايگاهى تأثيرگذار است و مقتضاى يكى از مبادى هنرى آن است كه در چنين مقامى كلام را به اطناب در ميان آوردن تا اندك اندك طى بيان اصل مراد در دل تماشاگر راه يابد!
آنگاه چرايى اين امر، به تمام و كمال در ميان مى آيد، حكم الهى به داد صادر مى شود كه «فما تنفعهم شفاعه الشافعين پس شفاعت شفاعت كنندگان به آنان سودى نمى بخشد» كه البته هر كس مى بايد با چنين حكمى موافق باشد.
وقتى سراسر صحنه براى پنددهى و هشدار گروهى است: «فما لهم عن التذكره المعرضين» آنان را چه شده است كه از پند روى گردانند؟ در اينجا واقعاً نقش ناخوشايندى را از آنان ترسيم مى كند «كأنهم حمر مستنفره، فرت من قسوره»
گويى كه آنان درازگوشان رم كرده اند كه از شيرى گريخته باشند. درازگوشانى رم كرده و وحشى كه از شير درنده گريخته باشند. آرى پس از اين همه جز درازگوشان آن هم درازگوشان رم كرده از پند رويگردان نمى شوند و اينانند به راستى كسانى كه لا يخافون الاخره از آخرت پروايى ندارند. (۱۲)
يكى از مواردى كه به تصريح سيد قطب، اقتضاى بيشترى براى آفرينش هنرى دارد قصه هاى قرآنى است؛ قصه در قرآن كريم خود گذشته از اين كه نمونه هاى بارزى از آفرينش هنرى در آنها ملاحظه مى شود از ديگر ويژگى هاى هنرى هم برخوردار است كه خود بايد به طور مستقل مورد تحقيق قرار گيرد، اما درباره آفرينش هنرى در جاى جاى فى ظلال شاهد بيان تصويرهاى هنرى آفريده شده در عبارات و آيات قصص قرآن كريم هستيم كه بويژه چنين رهيافت تفسيرى به طور مشخص در سوره طه و در بيان قصه حضرت موسى(ع)، در سوره يوسف (ع) و در بيان داستان يوسف(ع)، در سوره كهف و در بيان داستان اصحاب كهف و در سوره نمل، در بيان داستان سليمان(ع) به اوج خود رسيده است كه به عنوان نمونه فرازهايى از قصه سليمان(ع) با هدهد و ملكه سبا از نظر مى گذرد. اينك مى آييم بر سر قصه سليمان(ع) با هدهد و ملكه سبا كه در شش فراز (صحنه) بيان شده است و اين امر مانند صحنه هاى به نمايش گذارده شده ملاحظه مى شود. در اين قصه به راستى زيبايى نمايش هنرى به اوج خود رسيده است و در برخى صحنه ها در لابه لاى مباحث، نكته هايى آمده است كه با آنها مى توان به عمق جان و ژرفاى وجود انسان راه برد.
از آنجا كه سخن از سليمان(ع) آغاز مى شود، متضمن اشاره به جن و انس و پرندگان نيز هست، چنانكه به نعمت دانش هم اشاراتى دارد، زيرا در اين قصه هر يك از جن وانس و پرندگان نقش خود را بازى مى كنند و البته نقش علم هم در آن برجسته است تو گويى اين مقدمه اشاره اى به آنان دارد كه در اين قصه نقش اصلى بر عهده آنان است و اين البته يكى از ويژگى هاى هنرى دقيق در قصه هاى قرآنى است. همچنين نشانه هاى شخصى و ويژگى هاى تفاوت گذار هر يك از شخصيت هاى قصه را هم به روشنى بيان كرده است ، با شخصيت سليمان(ع)، شخصيت ملكه، شخصيت هدهد، شخصيت اطرافيان ملكه چنانكه تأثرات روحى اين شخصيت ها را نيز در صحنه هاى مختلف باز مى نماياند. نخستين صحنه با بيان هيأت نظامى سليمان(ع) و لشكريان او آغاز مى شود، آن هم از آن سخن كه آن مورچه گفت و نيز پس از آن كه سليمان(ع) خداوند را سپاس گذارد و دست به دعا و انابت برداشت:
«و تنقد الطير فقال: مالى لها أرى الهدهد؟ ام كان من الغائبين؟ يعذبنه عذاباً شديداً أولهاذبحنه، أولياتينى بسلطان مبين»
از حال مرغان پرس و جو كرد، آنگاه گفت: «مرا چه شده است كه «هدهد» را نمى بينم يا اين كه غايب است؟ قطعاً او را به عذابى سخت كيفر دهم يا ذبحش كنم يا بايد دليلى آشكار براى من بياورد» اينجاست كه آن پيامبر فرمانروا، سليمان(ع) در رأس گروه بزرگ و شكوهنمند خويش پرندگان را مى جويد و هدهد را نمى يابد. از سياق عبارت درمى يابيم كه آن هدهد، يك هدهد خاص بوده و در اين مقام نقش ويژه اى داشته است و هرگز يكى از آن هزاران و ميليون ها هدهد نبوده كه همواره در گوشه و كنار زمين مى زيستند. همچنين از آن حيث كه سليمان(ع) اين هدهد را مى جست، معلوم مى شود يكى از نشانه هاى شخصيت وى بوده است، نشانه هوشيارى، دقت و مصمم بودنش. او حتى از ميان آن همه از لشكريان انبوه خويش، كه از انسان ها، جن ها و پرندگان فراهم آمده بودند، ازغيبت يكى از آنان هم غافل نبود و اول تا آخر آنان را وامى رسيد تا پراكنده و از هم گسسته نشوند.
آنگاه پرسش خود را با صيغه و ساختارى كاملاً منسجم، آرام و در عين حال فراگير بيان مى كند: «مالى لها أرى الهدهد؟ ام كان من الغائبين» مرا چه شده است كه هدهد را نمى بينم؟ نكند از غايبان باشد؟»
غايب بودن او روشن است، ولى حاضران از لحن سخن سليمان(ع) درمى يابند كه غيبت او موجه نبوده است! آنگاه است كه او بايد خود را مصمم نشان دهد تا هرج و مرج درنگيرد، از اين روى مى بينيم كه پس از پرسش پادشاه، قضيه پنهان نمى ماند، اما اگر او با اين رخداد به صورت جدى برخورد نمى كرد، براى ديگر لشكريان پيشينه بدى برجاى مى ماند. از اين روى مى بينيم كه سليمان(ع)، آن فرمانرواى مصمم و جدى، سرباز غايب و نافرمان خود را بيم مى دهد:
268536.jpg
«لها عذبنه عذاباً شديداً او لها ذبحنه...»
قطعاً او را سخت كيفر خواهم داد و با اين كه او را سر خواهم زد. ولى بايددرنظر داشت كه سليمان(ع) هرگز در آن سرزمين ستمگر نبود. او پيامبر بودوهنوز سخن هدهد غايب را نشنيده بود، از اين روى نمى توانست پيش از شنيدن دليل او حكم نهايى رادرباره اش صادر كند. عذر او بايد معلوم شود... از اين روى مى بينم كه ويژگى هاى يك پيامبر دادگر از چهره اش هويدا مى شود.
پرده نخستين صحنه اين قصه پايين زده مى شود شايد هم آن صحنه همچنان بر جاى است و هدهد مى آيد آن هم با خبرى بزرگ چه بسا يك خبر نامنتظر بزرگ براى سليمان(ع)! همچنين براى ما كه اكنون شاهد رخدادهاى اين قصه هستيم!
«فمكث غير بعيد فقال: احطت بمالم تحط به، وجتك من سبأ يقين، انى وجدت امرأه تملكهم و اوتيت من كل شىء و مها عرش عظيم. وجدتها و قومها يسجدون للشمش من دون الله و زين لهم الشيطان اعمالهم فصرهم عن السبيل فهم لا يهتدون الا يسجدوالله الذى يخرج الغب فى السموات و الارض و يعلم ما تخفون ما تعلنون. الله لااله الا هو رب العرش العظيم.»
پس هدهد مدتى نه چندان دراز درنگ كرد، آنگاه گفت: به چيزى احاطه يافته ام كه توبه آن احاطه (و آگاهى) نداشته اى و از (قبيله) سبا برايت خبرى يقينى آورده ام. من زنى را يافتم كه بر آنان فرمانروايى مى كند و (به او) از هرگونه نعمتى داده شده است و تختى بزرگ دارد.
هدهد مى دانست كه پادشاه از چه پايه جديت و سختگيرى برخوردار است از اين رو سخن خود را ناگهانى آغاز مى كند، به گونه اى كه موضوع غيبتش را توجيه كند و پادشاه راوادارد كه به سخن او گوش فرادهد:
«احطت بمالم تحط به وجئتك من سبأ بنيأ يقين»
من به چيزى احاطه يافته ام كه توبه آن احاطه (و آگاهى) نداشته اى و من از (قبيله) سبا برايت خبرى يقينى آورده ام كه امين پادشاه است كه از يكى از رعاياى خويش بشنود كه بگويد من به موضوعى احاطه دارم كه تو به آن هيچ احاطه اى ندارى.
آنگاه به سخن او گوش فرادهد!
وقتى هدهد يقين حاصل كردكه پادشاه را يكباره غافلگير كرده است به تفصيل آن خبر را كه درباره قوم سبا آورده بود با وى بازگفت. او با سليمان(ع) گفت: من آنان را چنان يافتم كه زنى بر آنان فرمانروايى مى كرد:
«اوتيت من كل شىء»
از هر چيز به او داده اند! و اين كنايه از شكوه ملك و ميراث او دارد و معلوم مى دارد كه او از چه مايه فرهنگ و نيرو و سازوبرگ برخوردار بوده است.
«و لها عرش عظيم»
او تختى بزرگ دارد يعنى تخت فرمانروايى او بس شكوهمند و بزرگ است و اين عبارت دلالت دارد كه او بسيار دارا وثروتمند و مرفه و بهره مند از صفت بوده است. آنگاه مى گويد: ملكه و قوم او را چنان ديده است كه «يسجدون للشمس من دون الله» به جاى خداوند براى خورشيد سجده مى كنند. آنگاه از دليل گمراهى آن قوم سخن مى گويد:
اين از آن است كه شيطان كارهايشان را براى آنان آراسته جلوه داده و آنان را گمراه كرده است، به طورى كه آنان به پرستش خداوند داناو آگاه راه نمى برند: «الذى يخرج الخب مى السماوات والارض».
همو كه نهان آسمان ها و زمين را آشكار مى كند.
«يعلم ما تخفون و ما تعلنون»
و هر آنچه را پنهان مى داريد و يا آشكار مى كنيد مى داند...
هدهد در اين لحظه سيماى شخص گناهكارى را به خود مى گيرد، زيرا هنوز آن فرمانرواى بزرگ درباره اش داورى نكرده است و با بسى زيركى در پايان سخن خويش اشارتى به خداوند، آن فرمانرواى قهار، آن پروردگار جهانيان و آن دارنده عرش عظيم دارد، همان خدايى كه تحت فرمانروايى هيچ بشرى هرچند كه باشكوه باشد، به غبار عظمت تخت كبرياى او نرسد، اين اشارت را بهر آن در ميان مى آورد كه پادشاه هر چه بهتر بداندكه شكوه و عظمت تخت فرمانروايى او در برابر شكوه و عظمت الهى بسيار دون پايه تر است.
الله لااله الا هو رب عرش العظيم.
خداوند است كه معبودى (راستين) جز او نيست، كه پروردگار عرش بزرگ است.
با اين اشارت نهته، دل سليمان(ع) هر چه بيشتر مى خواهد دريابد كه براستى آن ملكه و قوم او ديگر چه مى كنند!
اما ما خود پيش چشم خويش، صحنه اى بس شگرف ازهدهد مى بينيم، يك پرنده دانا، زيرك و مؤمن! او در بيان خبر بسيار هوشيار مى نمايد و به حقيقت جايگاه خويش آگاهى كامل دارد و تلميح و اشارت زيركانه را خوب بلد است... او مى داند كه آن ملكه و قوم او رعيت خدايند، اما به جاى خداوند براى خورشيد سجده مى كنند. او مى داند كه سجده فقط سزاوار آن خدايى است كه نهفته هاى آسمان ها و زمين رامعلوم مى دارد، همان خدايى كه عرشى بس بزرگ دارد... از همه اين ها معلوم مى شود كه او هدهدى ويژه بوده و همه هدهدهاى عام از اين مايه ادراك برخوردار نبوده و نيستند و او اين توانايى را به طور خارق العاده و برخلاف معمول از لطف الهى داشته است.
آنگاه مى بينيم كه سليمان(ع) در تصديق و تكذيب او شتاب به خرج نمى دهد و البته از عظمت خبر بزرگى هم كه در ميان آورده بود، هيچ نمى كاهد، اما او شخصى آزموده بود و مى خواست كه راستى آن خبر را، درمقام يك پيامبر دادگر و يك فرمانرواى جدى، هرچه بيشتر معلوم بدارد. «قال: سننظر اصدقت ام كنت من الكاذبين. اذهب بكتابى هذا فالقه اليهم، ثم تول عنهم، فانظر ماذا يرجعون»
سليمان(ع) گفت: خواهيم ديد كه آيا راست گفته اى يا از دروغگويانى؟ اين نامه ام را ببر و آن را به سوى آنان بينداز، سپس از آنان روى بگردان، آنگاه بنگر چه پاسخى باز مى دهند. در اين مقام از محتواى نامه هيچ سخنى در ميان نمى آيد. همه چيز همچو نامه در پرده مى ماند تا اين كه نامه را مى گشايند و متن آن را اعلام مى كنند. در اينجا شاهد يك آفرينش منحصر به فرد هنرى درجايگاهى مناسب هستيم! پرده ديگر بارمى افتد و نامه به ملكه مى رسد و او با قوم خويش درباره اين قضيه مهم به رايزنى مى نشيند.
«قالت أيها الميانى القى الى كتاب كريم. انه من سليمان و انه باسم الله الرحمن الرحيم، ألا تعلو على و اتوفى مسلمين.»
بلقيس گفت: اى بزرگان براستى به سوى من نامه اى گرانقدر انداخته شده است. آن (نامه) از سليمان(ع) است و آن به نام خداوند بخشاينده مهربان است. (با اين متن كه) بر من سركشى نكنيد و فرمانبردار به نزد من آييد»
او مى گويد: نامه اى را بر من افكنده اند. از اين عبارت معلوم مى شود كه او مى دانست كه آن نامه راچه كسى وچگونه بر او افكنده است!
او اگر مى دانست كه آن نامه را چنانكه در برخى تفاسير آمده است هد هد برايش آورده است. اين قضيه شگرف و نامعمول را كه هيچگاه اتفاق نيفتاده بود با قوم خويش در ميان مى گذاشت، اما مى بينم كه عبارت را به صيغه مجهول در ميان مى آورد و از اين روى است كه ما آن نظرگاه را ترجيح مى دهيم كه مى گويد: او نمى دانست نامه را چه كسى و چگونه بر او افكنده است.
ملكه در وصف نامه مى گويد: نامه ارزشمندى است، البته اين ممكن است از مهر و شكل نامه بر او معلوم شده باشد و يا از متن نامه كه از آن با بزرگان قوم خويش سخن مى گويد:
«انه من سليمان و انه باسم الله الرحمن الرحيم. ألا تعلوا على و إتونى مسلمين»...
چنانكه گفته شد او خدا را به يكتايى نمى پرستيد و براى خورشيد سجده مى كرد، اما آوازه سليمان(ع) در آن نامه بس شايع مى نمايد و زبان نامه نيز چنانكه قرآن كريم بيان مى دارد، زبان برترى و جديت و قاطعيت است... (۱۳)
سيد قطب در اين آيات به مصاديق تصريح نمى كند و فقط صحنه ها را به دنبال همديگر مى آورد كه چند مورد از اين صحنه ها از نظر گذشت. اما اگر بخواهيم به مصاديق بپردازيم مى  بينيم كه سليمان(ع) در ميان حيوانات بسيار در جمع انبوه لشكريان خود، پرندگان را مى جويد و از آن ميان هد هد را نمى يابد و دو تصور به او دست مى دهد. نخست آنكه در خود شك مى كند و مى گويد مرا چه شده است كه هد هد را نمى بينم! آنگاه مى گويد نكند تقصير از او نباشد، بلكه هد هد خود غيبت كرده است. اين رخداد سال ها پيش از نزول قرآن كريم اتفاق افتاده بود، آنگاه دو احتمال وجود دارد؛ نخست آنكه اصل رخداد در سينه هاى مردم چنان كه رخ داده محفوظ بوده است، آنگاه فضل بيان هنرى آن به سبك و سياق قرآنى بر مى گردد، يا اينكه اين خبر از اخبار غيبى بوده كه خداوند در قرآن كريم از آن پرده برداشته است. از محتواى آيات ۷۳ و ۹۳ سوره نحل چنين بر مى آيد، كه آنگاه فضل بيان راستين آن نيز با قرآن كريم است و بيان آن البته در اين فعال مورد نظر نيست. صحنه ها همگى شگرف هستند اما صحنه جست وجوى گروه ها مختلف لشكر خويش، بس شگرف تر مى نمايد، از آيه معلوم مى شود كه هر يك از سپاهيان انس و جن و پرندگان در صفوف ويژه اى گرد مى آمده اند وقتى نوبت به پرندگان مى رسد از ميان انواع پرندگان هدهد را نمى بيند. در آن هنگامه بزرگ كه مقام فرمانروايى و شكوه و عظمت است. تصويرى گويا از بنده اى ارائه مى دهد كه نسبت به خود نيز ترديد دارد، مى خواهد بنماياند كه اين همه شكوه خدا دادى است و من بنده اى بيش نيستم. شايد بلايى بر سر من آمده است كه از ديدن هد هد درمانده ام، شايد هم درغياب باشد! در اين آيه تجسم چندين صحنه را مى بينيم: صحنه عظيم فراهم آمدن لشكريان در صفوف منظم گروه هاى معين، صحنه به نمايش گزاردن عجز خويش در برابر شكوه خداوند بزرگ و صحنه غيبت هد هد! چنانكه گفته شد اين رخدادها همه در زمانى بس دور اتفاق افتاده است، اما قرآن كريم همه آنها را چنان به تصوير مى كشد كه خواننده آنها را پيش نظر خود مجسم و عينى مى يابد و اين چيزى است كه از آن به آفرينش هنرى در قرآن كريم تعبير مى كنند كه البته با اين عظمت در قرآن كريم منحصر به فرد است و اين گنجينه چنان ژرف و پر دامنه است كه از وجود مختلف امكان پژوهش چند باره نمونه  هاى مختلف آن همواره براى ناقدان ادبى و ادب پژوهان فراهم است. مى بينم كه اين صحنه ها همه در يك آيه به نظم كشيده شده اند، اما در قصه سليمان(ع) و ملكه سبا مى توان صحنه هاى ديگرى نيز ديد، مانند داورى سليمان(ع) در مقام كيفر دادن به هد هد، گردن زدن او، برهان پذيرى سليمان(ع)، احاطه و آگاهى بيشتر يك پرنده از او! صحنه آوردن خبر از ملكه سبا، صحنه فرمانروايى يك زن، صحنه شكوهمندى انواع نعمت هايى كه از آن برخوردار بود، چشم انداز تحت عظيم فرمانروايى بلقيس، صحنه سجده براى خورشيد به جاى خداوند، نمايش گمراهى آنان به وسوسه شيطان، صحنه سركشى از سجده براى خداوند، صحنه شكوه و عظمت و فرمانروايى و عرش بزرگ الهى ، صحنه درايت و حكومت سليمان(ع)، چشم انداز هد هد نامه بر، صحنه انداختن نامه، صحنه واكنش هايش، صحنه شكوهمندى نامه و چندين و چند صحنه ديگر كه بيان ارزش هنرى آنها مجال بس گسترده اى را مى طلبد و به قول مولانا: «اين زمان بگذار تا وقت ديگر».(۱۵)
پى نوشت
۱.  عظم، يوسف، رائد الفكر الاسلامى المعاصر، ص۱۴۹ به بعد
۲.  سيد قطب، التصوير الفنى فى القرآن، ص۷ به بعد
۳. الخالدى، صالح الفتاح، سيد قطب من الميلاد إلى الا ستشهاد، ص۲۶۹ به بعد
۴.  انصارى، مسعود، مقاله پيرامون تفسير فى ظلال القرآن، مجله بينات
۵.  سيد قطب من الميلاد إلى الاستشهاد، ص۲۶۹ به بعد
۶. التصوير الفنى، ص۳۲
۷.  غنيمى هلال، محمد، النقد الأدبى الحديث، ص۳۸۸ به بعد
۸. پيشين
۹. سيد قطب، مشاهد القيامه، ص۷
۱۰. پيشين
۱۱. سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج،۳ ص۱۲۹۱
۱۲.  شاهد القيامه، ص۵۲ به بعد
۱۳. فى ظلال القرآن، ج،۵ ص۲۶۳۷
۱۴.  پيشين
۱۵. همچنين در نگارش اين مقاله از ترجمه قرآن كريم‎/ مسعود انصارى، پژوهش در شگرفتى  هاى قرآن كريم‎/ مسعود انصارى، موسوعه الفلسفه‎/ عبدالرحمن بدوى؟ سيد قطب الاديب الناقد‎/ عبدالله عوض الحباص، سيد قطب، حياته و ادبه‎/ عبدالباقى محمدحسين و نظريه التصوير الفنى عبد سيد قطب‎/ صلاح عبدالفتاح الخالدى نيز استفاده شده است.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   قرآن   |   مهرگان   |   هفته عكس   | 
|   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |