رابرت برنارد آلتمن در ۲۰ فوريه ۱۹۲۵ در شهر كانزاس سيتى در ايالت ميسورى آمريكا به دنيا آمد و در ۲۰ نوامبر ۲۰۰۶ در لس آنجلس درگذشت. آلتمن در فوريه ۲۰۰۵ هشتاد ساله بود. او از زمان ساخت نخستين فيلم مهم هاليوودى اش در سال ۱۹۶۷ تا زمان مرگ، كارگردانى ۳۳ فيلم را برعهده داشته است. او در زمينه عدول از روال عادى توليد و پرداخت نهايى فيلم، از ياغيان بدنام است و به عنوان يكى از برجسته ترين كارگردانان آمريكا در ربع پايانى قرن ،۲۰ از او تحسين و تعريف بسيارى كرده اند. ۲ تا از آخرين فيلم هاى او آيينه كارگردان مستقلى هستند كه به ساخت فيلم هاى مستقل ادامه مى دهد: كمپانى (۲۰۰۳) در نگاه اول يك مديتيشن تخيلى درباره باله و مستندى درباره اثر جفرى بالت در شيكاگو است. دباغ روى دباغ (۲۰۰۴) به تلافى قالب تخيلى دباغ ۸۸ (۱۹۸۸)، سياست واقعى نظام جمهورى، و به بهانه همكارى خلاقانه بين آلتمن و جرى تردوى دونزبرى براى نگاهى نيشدار و مستند- تمسخرآميز (mockumentary) به انتخابات رياست جمهورى ۲۰۰۴ آمريكا، ساخته شد. تنوع غيرمعمول اثر او، به اضافه حيثيت و اعتبارآن، با اقتباس اپرايى ويليام بالكوم از روى فيلم يك عروسى (۱۹۷۸)، بازنمايى مى شود.
|
|
|
در سال ۲۰۰۱ و در سن ۷۶ سالگى، آلتمن بزرگترين پروژه توليد فيلم خود را راه اندازى كرد. «گاسفورد پارك» فهرست بزرگى از هنرپيشگان را به خدمت مى گيرد كه از آن ميان مى توان به فهرست كاملى از تمام بازيگران معاصر و تراز اول بريتانيا اشاره كرد؛ مكان فيلمبردارى در يك ملك اربابى قديمى انگليسى است؛ در طراحى صحنه و لباس دست و دلبازى كامل رعايت شده است؛ و البته بايد به فيلمنامه بسيار پيچيده فيلم (برنده اسكار) نيز اشاره كرد. گاسفورد پارك يكى از بهترين هاى آلتمن به شمار مى آيد. علاوه بر اين، همزمان بيرونى ترين زواياى خارجى فيلم هاى او را بازنمايى مى كند و مرورى دوباره بر پارامترهاى سينماى هنرى آمريكا به حساب مى آيد. گاسفورد پارك شكل روايى كلاسيك را به طرق گوناگون بازسازى مى كند: رمز و راز قتل هاى آگاتا كريستى، درام اجتماعى، كمدى انتقادى- اجتماعى در يك ويلاى روستايى. ۴۴ بخش گفت وگو در فيلم نگاهى اجمالى به مفاهيم پيچيده بيش از ۲۵ پيرنگ جداگانه فراهم مى آورد و يكى از پرشخصيت ترين روايت هاى چندوجهى او را از MASH (۱۹۷۰) تا Prگt-ˆ-Porter (۱۹۹۴) تشكيل مى دهد. در گاسفورد پارك عليت منطقى تحت فشار مشغوليت هاى آسيب زايى محو مى شود كه نه تنها از سوى روايت ناگفته باقى مى ماند بلكه توسط خود كاراكترها نيز سركوب مى شود. شناسايى متهم در انتها (ضرورتاً از لحاظ كلاسيك) به واسطه پيشرفت هندسى سرنخ هاى ديگر نقض مى شود و اصرار آلتمن بر اين است كه قضيه قتل هرگز حل نمى شود. چندگانگى خطوط گيج كننده پيرنگ و تركيب دوگانه قتل، رفتارها، پيشخدمت ها، و خدمتكاران مرد با واژگون ساختن داستان كارآگاهى كلاسيك، ديدگاه يكنواخت و كليشه اى جنايت، عدالت، و طبقه اجتماعى را به نقد مى كشد. فيلم توهم ايدئولوژيكى هارمونى بين ارباب و خدمتكار را، كه در مثلاً سريالهاى تلويزيونى دهه ۷۰ بريتانيا مورد ستايش بود، درهم مى شكند. اين فيلم دورويى و فرومايگى در نظام طبقاتى را آشكار مى كند كه در آن گناه و بزهكارى زياد مى شوند و به فراسوى توانايى يا دغدغه هاى داستان رازآميزى مى رود كه مى پرسد « كى اين كار را كرد؟».
همچون ديگر آثار گفتمان مدرنيستى، اين فيلم نيز به مثابه يك كنش توليد زيبايى شناسانه به خودش برمى گردد. در قلب تمام بيراهه روى روايى خود، آلتمن به گونه اى خود بازتابنده ۲ نوع بازنمايى از صنعت سرگرمى سازى را به نمايش مى گذارد. مجرى هاليوودى طرح، تهيه كننده فيلم هاى چارلى چان است كه در انگلستان به دنبال يك فيلم جديد است، راز قتلى كه در يك ويلاى روستايى پر از ميهمان درآخر هفته اتفاق مى افتد. نقش تهيه كننده هم ادعاى گزاف نظم اجتماعى انگلستان را به نقد مى كشد و هم عوام زدگى درفرهنگ عامه آمريكايى را به نمايش مى گذارد. قوم گرايى يهودى و الگوى رفتارى بورژوازى آمريكايى او ميهمان هاى ديگر را كه به او اطمينان مى دهند كه او مى تواند پايان داستان فيلمش را براى آنها بازگو كند مى رنجاند، چون در سر ميز شام يكى از آنها مى گويد: «هيچ يك از ما اين فيلم را نخواهيم ديد!» قابليت تبادل دوطرفه ۲ دنياى طبقه بالاى اجتماع انگليسى و سرگرمى فرهنگ توده ها با شدت بيشترى، به ويژه با نقش آيوور نوولو، به تصوير كشيده مى شود. نوولو در زندگى واقعى يك بازيگر پاره وقت بود كه بعدها به عنوان ترانه سراى آهنگ هاى پاپ به موفقيت رسيد و در برنامه هاى نمايشى بعدازظهر انگلستان در دهه ۱۹۳۰ به يك چهره محبوب بدل شد. اجراى ترانه هاى احساساتى و واقعيت گريز او درباره جهان ها، زمان ها و عشق هاى ديگر ۲ اثر كاملاً متفاوت را بر جاى گذاشته است. ميهمان هاى ديگرى كه همراه او بودند به نرمى با اين سرگرمى كه از فرهنگ عوام برمى خاست، سرگرم شدند اما خدمتكاران- كه از زمان رسيدن اين ستاره درباره حضورش با هم پچ پچ مى كردند- مسحور و از خود بى خود مى شوند. در يك نقطه دوربين آلتمن خدمتكاران مدهوش را از پشت درها، روى پله ها، در راهروها و در قالب گروههاى كوچكى مى گيرد كه در آوازخوانى او غرق شده اند. آريستوكراسى و سرگرمى عوامانه به يك اندازه، دنيايى از جادو و توهم و گريز خلق مى كنند. همچون ساير بازنمايى هاى اين منظره در فيلم هاى ديگرى مانند نشويل (۱۹۷۵)، بوفالو بيل و سرخپوستان (۱۹۷۶)، بازيگر (۱۹۹۲) و Prگt-ˆ-Porter، دنياى سرگرمى براى ايماژهاى جذاب و قهرى خود، هم ستايش و هم محكوم مى شود. گاسفورد پارك تمام خصايص فيلم هايى كه آلتمن از سال ۱۹۶۷ (سال شروع فيلمسازى او در هاليوود) ساخته است را يكجا به نمايش مى گذارد. او دهه هاى بعد از جنگ را به خاطر تقويت همه جانبه توان فيلمسازى خود، صرف ساختن فيلم هاى تجارى كرد. در اواخر دهه ۵۰ و اوايل دهه ۶۰ به يكى از پركارترين كارگردانان تلويزيون در ميان جمعى از كارگردانان تازه كار بدل شد كه افرادى مانند آرتور پن، سيدنى لومت، سام پكين پا، و سيدنى پولاك را در بر مى گرفت. او به طور منظم كارگردانى بسيارى از سريالهاى تلويزيونى را بر عهده داشت كه از ميان آنها ايستگاه اتوبوس، ميليونر، نبرد، آلفرد هيچكاك تقديم مى كند و بونانزا از بقيه مهمتر هستند. او در آن سالها شهرتى را به عنوان يك فيلمساز بدخلق و ياغى كه دوست دارد داستانهاى «يك ورى» را جلوى دوربين ببرد، براى خود دست و پا كرده بود. او در سال ۱۹۶۷ از تلويزيون كناره گرفت تا فيلم بلند هاليوودى اش شمارش معكوس (۱۹۶۸)، يك فيلم علمى- تخيلى به سبك كلاسيك، و آن روز سرد در پارك (۱۹۶۹)، يك تريلر روانشناختى را بسازد كه نخستين سبك هنرى او (كه بعدها امضاى او شد) را به نمايش مى گذاشت. سومين فيلم او در سال ۱۹۷۰ فيلم بسيار تحسين شده MASH بود؛ پرفروش ترين فيلم دوران كارى اش و نخستين فيلم از پنج فيلمى كه نامزد اسكار بهترين كارگردانى را براى او به ارمغان آورد (۴ فيلم ديگر عبارتند از نشويل، بازيگر، مسيرهاى كوتاه[۱۹۹۳]، و گاسفورد پارك).
دوران ۳۶ ساله فعاليت آلتمن در هاليوود را مى توان به ۳ بخش تقسيم كرد. بين ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵ او بخشى از رنسانس كارگردانى در هاليوود را در كنار كارگردانانى مانند آرتور پن، مايك نيكولز، سام پكين پا، استنلى كوبريك، پيتر باگدانوويچ، و فرانسيس فورد كاپولا، بود. MASH، بروستر مك كلود (۱۹۷۰)، مك كيب و خانم ميلر (۱۹۷۱)، خداحافظى طولانى (۱۹۷۳)، شكاف كاليفرنيا (۱۹۷۴)، و به ويژه نشويل مهمترين فيلمهايى بودند كه در اين دوران نقش عمده اى را در تعريف مجدد فرمول هاى هاليوودى سبك و داستان، ايفا كردند. با اين حال، در پايان دهه ،۷۰ با ظهور موفق فيلمهاى پست-كلاسيكى چون آرواره ها (۱۹۷۵)، راكى (۱۹۷۶)، جنگ ستارگان (۱۹۷۷)، و سوپرمن (۱۹۷۸) توسط كارگردانان جوانى مانند استيون اسپيلبرگ و جورج لوكاس، به روزهاى فيلمهاى تجربى هنرى پايان داد. بعد از شكست فيلم هاى كوئينت (۱۹۷۹)، يك زوج كامل (۱۹۷۹)، سلامتى (۱۹۷۹) و پاپ آى (۱۹۸۰) در گيشه، پول براى توليد از كف رفت و آلتمن ديگر نمى توانست استوديوى مستقل خود به نام Lions Gate را اداره كند. بنابراين او در بيشتر سالهاى دهه ،۸۰ فيلم هاى ۱۶ ميليمترى ساخت و همچون هنرمندى در تبعيد كار كرد؛ از كار به عنوان هنرمند مدعو در دانشگاه ميشيگان و ساخت فيلم براى تلويزيون هاى كابلى گرفته تا زندگى در پاريس. در سال ۱۹۹۲ فيلم بازيگردر بين تماشاگران و منتقدان بخت بالايى داشت و به عنوان بازگشت [آلتمن] از آن ياد مى شد. بنابراين از ديد خود آلتمن در دهه هفتم زندگى اش، دهه ۱۹۹۰ با فيلم هاى مسيرهاى كوتاه، Prگt-ˆ-Porter، كانزاس سيتى (۱۹۹۶)، مردى نان زنجبيلى فروش (۱۹۹۸)، و بخت كوكى (۱۹۹۹)، از لحاظ زيبايى شناسى شاهد موفق ترين و باثبات ترين دوران كارى او به عنوان يك كارگردان سينماى هنرى بوده است. گاسفورد پارك نمايشگر يك رهبر اركستر سينمايى است كه در كار خود كنترل و تسلط كامل دارد. اين فيلم نامزد ۷ جايزه اسكار از جمله بهترين كارگردانى و بهترين فيلم شد و جايزه BAFTA را در بخش بهترين فيلم و جايزه گلدن گلاب را براى بهترين كارگردانى تصاحب كرد. در سن ۷۰ سالگى يك فيلم مستقل هنرى درباره باله ساخت، يك هجويه ۴ ساعته تلويزيونى را براى شبكه HBO در هجو سياست رئيس جمهورى آمريكا كارگردانى كرد، اپراى يك عروسى را در شيكاگو به روى صحنه برد، و كار بر روى ۲ فيلم تازه را شروع كرد. از سال ،۱۹۶۷ يك بازسازى سينمايى از جز كانزاس سيتى در دهه ،۳۰ يك اپرت در قالب يك فيلم پرونده اى، ۳۳ فيلم بلند و ۱۰ فيلم مهم تلويزيونى را كارگردانى كرد و يكى از شاخص ترين دوران حرفه اى اش را در تاريخ هاليوود رقم زد.
اين دوران كارى با ستايش و خصومت بالاى منتقدين و مردم همراه بود. امتناع او از بازگويى داستانهاى سرراست، بداهه پردازى هاى آشكار او در تنظيم فيلمنامه، بازيگران و ستارهاى غيرعادى او كه ضد تيپ بودند، زوم هاى مشتاقانه، بى قرار و قيقاج وار او بر روى سوژه، موسيقى هاى چندلايه اى او- همه و همه به عنوان نوآورى هاى شاخصى در سبك و داستان گويى هاليوود يا موى دماغ هايى نامتعارف، مطرح هستند. مجدداً، واكنش ها نسبت به گاسفورد پارك را مى توان در ستايش هاى فراوان و آنتاگونيسم مشخصه آنها مشاهده كرد. صفات عالى اغراق آميزى كه از سوى منتقدان داخلى به كار برده شده است، نشان دهنده كيفيت ابداعى است كه امروزه به طور معمول به كارگردان مؤلف بلامنازع آمريكا نسبت داده مى شود: فيلم در تمام نقدها با صفاتى همچون برجسته، درخشان، و استادانه توصيف شده است. همچون ديگر فيلم هايش كه گروه بزرگى از بازيگران مشهور را به نمايش مى گذاشتند- MASH، نشويل، يك عروسى، بوفالو بيل و سرخپوستان، بازيگر، مسيرهاى كوتاه، Prگt-ˆ-Porter، كانزاس سيتى، دكتر تى و زنان (۲۰۰۰)- خطوط داستانى زياد گاسفورد پارك جذاب، خلسه آور و شگفت انگيز توصيف شده است. فيلم نشان دهنده توانايى اعجاب آور كارگردان در هدايت چند ۲ جين بازيگر شاخص در يك كليت به هم پيوسته است در حالى كه به هر بازيگر اين امكان را مى دهد كه لحظات خاص خودش را خلق كند. اندرو ساريس استعداد هنرى چند صدايى ثبت شده آلتمن را تحسين مى كند. كارگردانى كه طبق روال عادى خود را به جاى يك داستان گو، نقاش توصيف مى كند با رامبراند مقايسه مى شود؛ بزرگترين استاد سخن در تاريخ سينما. راجر ايبرت مى نويسد: «در اينجا كسى همچون پرسيفونه۱ را داريم، در صفا و آرامش، ارباب هنرش.»
با اين كه ستايش هاى پر شور و حرارتى را نثارگاسفورد پارك مى كنند، ريويوهاى نقادانه (كه شاخص واكنش هاى عوامانه و ژورناليستى نسبت به كارهاى آلتمن است)، به شيوه هاى غيرمعمول، مغشوش و برهم زننده به كارگرفته شده در فيلم اشاره دارند. باز هم نمايشگر شاخص هاى سينماى هنرى آلتمن است كه ۳۶ سال مخاطبين را منحرف كرده است. سبك روايى آن آشوب وار (chaotic) و بدون نظارت است؛ خطوط چندگانه پيرنگ آن گيج كننده و برهم زننده آرامش مخاطب است؛ تلاش آن در شفاف سازى پيرنگ، مداخله جويانه است؛ داستان پليسى اش بى تفاوت است. گروه بازيگرى فيلم، ظاهراً شكلى پازل گونه به خود مى گيرد: آرايش مواج كاراكترها، بخش هاى مختلف ديالوگ، نقدهاى اجتماعى، و دوربين متحرك نه [به سوژه] مى چسبد و نه نتيجه گير است. همچون موتسارتى كه به ساخت موسيقى اى با نت هاى بسيار زياد متهم شده است، آلتمن كاراكترهاى زيادى را كارگردانى و هدايت مى كند. سازمان فيلم اين مطلب را روشن مى كند كه آلتمن وقتى تلاش كرد نظم و ترتيبى به اين فيلم هاى گرفته شده بدهد، حسابى از دست رفت. ساختار گاسفورد پارك در بهترين حالت، گريزان بود و از ريتم فرار مى كرد. جدايى اسكيزوفرنيك در اينجا متحيركننده و تيپيك است. با وجود تحسين هاى گسترده اى كه از اين فيلم ها و كارگردان شان به عمل آمده است، هر اشاره مثبت به آثار آلتمن در سراسر دوران حرفه اى زندگى او، در جاهاى ديگر با واكنش منفى روبرو شده است.
|
|
|
اين مرورها ۳۶ سال واكنش نقادانه به فيلم هاى غيرمتعارف، بدبينانه، كنايه آميز و تجربى آلتمن را جمعبندى مى كنند. يكى از عناصر مهم شكل دهنده اين واكنش ها، حضور اين فيلم ها در گفتمان مدرنيستى سينماى هنرى جهان است. اين فيلم ها ساختارهايى را براى داستان گويى و فرم بازنمايى معرفى مى كنند؛ انسان هاى ضعيفى را به تصوير مى كشند كه تحت شرايط محدود بى قدرتى و نوكرى [براى ديگران] زندگى مى كنند. اين فيلم ها ديدگاه بدبينانه اى را درباره ايده آليسم سودمحور فرهنگ معاصر به نمايش مى گذارند؛ صنعت سرگرمى سازى كه در فرهنگ معاصر آمريكا به صورت يك بيمارى درآمده است، را به گونه اى خود ارجاع به پاى محكمه مى كشانند. اين الگوهاى گفتمان در فيلم هاى آلتمن مخاطب دوران مفهوم بالاى سرگرمى سازى هاليوود پست كلاسيك، را دائماً اذيت مى كنند و همزمان فرم و سبك ضرورى سينماى هنرى آمريكايى مآب را تعريف مى كنند. روايت سينماى هنرى آلتمن به طور نظام مند يك حالت باز و شاعرانه از داستانگويى؛ يك دريافت انتقادى از هويت اجتماعى به عنوان يك ساختار شكننده، خردشده، و قطعه قطعه؛ و يك خودآگاهى انتقادى درباره ماهيت ارتباط روايى را به نمايش مى گذارند.
روايت مدرنيستى
سينماى روايى كلاسيك امكان گفتمان اجتماعى را در نظر مى گيرد و مدعى يك هويت اجتماعى شكل گرفته بر بستر اومانيسم است كه به گونه اى بهينه انسان را در موقعيت هوشمند، كنش معنادار، و اخلاقى قرار مى هد. از سوى ديگر سينماى مدرن دنيا را به صورت يك موجوديت متلاشى و بى مركز، با معنايى مبهم و نامعين، با اخلاقياتى متفرق و فريب آميز، در نظر مى گيرد. اين سينما مدعى است كه نوع بشر نه يك موجود خودمختار و نه يك واحد معنادار، بلكه فرآيندى از نيروهاى واگرا و متناقض- هم از درون و هم از بيرون- است. اين سينما در رويارويى با طمع، بيگانگى، غرابت، و خودويرانگرى انسان [معاصر]، قدرت ارتباطات را متهم مى كند. به جاى اين كه شناخت بيننده را نسبت به روانشناسى منسجم كاراكتر، تقويت كند تنوع موقعيت هاى سوژه متناقض را ترسيم مى كند كه قابليت هوشمندى ممتاز [سوژه] را زير سؤال مى برند.
استراتژى محورى سينماى مدرن تلاش آن در جهت بازنمايى يك واقعيت حقيقى به جاى ايده آل است. شمايل هاى انسانى آن مردم عادى هستند نه كاراكترهاى ادبى. به نظر مى رسد كه رفتار اين انسانها دائماً توسط رخدادهاى نامرئى و عوامل نامعلوم هدايت مى شود و شركت مخاطب در پر كردن فاصله هاى موجود در روايت (براى معنادار ساختن آن) را ضرورى مى سازد. كنش ها ممكن است موجب بروز واكنش ها شوند اما اين امر به صورت منطقى يا متوالى صورت نمى گيرد. نظم روايى ناپديد مى شود. خطوط روايى چند تا مى شوند. مردم در برخى داستانها نقش اصلى و در برخى ديگر نقش فرعى را به عهده مى گيرند. در نتيجه، روايت هاى مدرن قصه هايى را بسط و گسترش مى دهند كه درآنها داستان و پيرنگ شكسته شده هستند؛ داستان، خودش را بازگو مى كند؛ علت و معلول واضح و صريح هستند؛ و هويت اجتماعى ناپايدار و شكننده است. در عين حال اين روايت ها با حس نظمى هدايت مى شوند كه نه در منطق علّى آغازها، ميانه ها و پايان هاى واضح و شفاف بلكه در استعاره هاى شاعرانه، در يك سرى نگاشت هاى نمادين، در طرح هاى رسمى، ظاهر مى شود. بنابراين وظيفه آن هم راست نمايى بيشتر و هم زيبايى شناسى بيانى (expressive) است كه اثر را همچون دبليو. بى. ييتس، به عنوان يك تصوير دروغين از حقيقت درباره وضع انسان در نظر مى گيرد. سينماى مدرن بر سر خوانشى از كاراكتر و هويت، كنش و پيرنگ (چه از ديد رسمى و چه از ديد واقع گرايانه) به عنوان ابزارهايى كه ارزش هاى مشهود در گفتمان ها و ايدئولوژى ها را مبادله مى كنند، بحث مى كند.
رابرت آلتمن مخلوط واقعيت استعلايى رئاليسم سوبژكتيو و اوبژكتيو سينماى هنرى، را فرا مى خواند. اين نگرش، ابعاد ناگفته و غيرقابل بيان تقابل هاى انسانى را تشخيص مى دهد. از سبكى تغزلى و استعارى براى ايجاد ارتباط در گردهمايى غيرقابل توضيح انسانها، استفاده مى كند. اين نگرش از شك و نگرانى درباره مفاهيم و ارزش غايى ناشى مى شود. اين ديدگاه رفتار را همچون قمارى با پيامدهاى تصادفى مى نگرد و رابطه را تحت الگوهاى غريبى از تكرارتعريف مى كند و نگاهى اجمالى به مردان و زنان حاشيه اى به دام افتاده در نظام هاى برگشت ناپذير مى افكند كه ميل و كنش را شكل مى دهند. آگاهى مخاطب فعال را تقويت مى كند، چه براى ساختن نتيجه [داستان] ضرورى است. قدرت صناعت را تشخيص مى دهد، همچون همبستگى ابژكتيو تى. اس. اليوت، براى نقل غيرمستقيم بينش زيبايى شناسانه؛ و همچون رأى اميلى ديكنسون «براى گفتن تمام حقيقت، اما به كژى، حقيقت در مدار دروغ ها.» واقعيت استعلايى، سطوح متعدد واگراى اعمال انسان را براى يافتن ريشه هاى نهانى پتانسيل روايى رنگ آميزى مى كند.
|
|
|
فيلم هاى رابرت آلتمن در هر جايى منعكس كننده اين كيفيت هاى مدرنيستى هستند. روايت هاى شكسته و بخش بخش شده آنها، كشمكش ها و تمايزات تصريفى على يا منطقى نيستند بلكه طرح هاى رسمى و تغزلى هستند كه هويت اجتماعى را چندگانه و ناپايدار در نظر مى گيرند و فرض مى كنند كه اين هويت بيش از پيش با پسرفت و تقليل ارزش هاى موجود در سرگرمى عامه، شكل مى گيرد. فيلم هاى آلتمن ممكن است بر حسب ۳ جنبه خاص روايت سينماى هنرى بهتر درك شوند: بازپرسى از ژانرهاى عامه پسند و داستانگويى كلاسيك هاليوود، بازنمايى فرديت اجتماعى عاطل و باطل، و تحليل انعكاسى صنعت سرگرمى سازى كه در بيگانگى فرهنگى مشهود است.
داستان و گفتمان يكى از مشخصه هاى برجسته در فيلمهاى آلتمن، روايت با گروه عظيمى از كاراكترها است. از MASH تا گاسفورد پارك، فيلمهاى او مكرراً تعداد زيادى داستان را به تصوير كشيده اند همراه با تعداد زيادى هنرپيشه كه شمارش آنها سخت است: ۴۰ نفر در نشويل، ۴۸ نفر در يك عروسى، ۴۰۰ نفر ديگر در مسيرهاى كوتاه، بيش از ۶۰ نفر در بازيگر و Prگt-ˆ-Porter. در اين فيلم ها او بوم هاى زيادى را با حركت نقاشى مى كند كه بيشتر، از ارتباط تدوين شده بين صحنه ها در داستان هاى مختلف نشأت مى گيرد تا منطق هرگونه بسط كلى داستان. آلتمن مدام دشمنى خود با سستى و عليت روايى را اظهار داشته است و فيلم هايش به طور برجسته اى يك جور انزجار را نسبت به روايت هاى سرراست، به وضوح مشخص و (از لحاظ علّى) منطقى نمايش داده اند. براى مثال، تحليل صحنه هاى گاسفورد پارك نشان مى دهدكه صحنه ها و مناظر فيلمبردارى شده كه به طور بالقوه رفتار و انگيزه كاراكتر را توضيح مى دهند، به طور نظام مند از تدوين نهايى فيلم حذف شده اند. آلتمن در طول دوران حرفه اى خود از پرداختن به واقعيت استعلايى ميل شخصيت شناسانه غيرقابل بيان، مبهم، بحث انگيز و حدميانه، چشم پوشى مى كند. او مى گويد: «ما به دنبال توضيحى براى كنش آدمها هستيم، اما نبايد [فقط] يكى باشد.» اين فيلم ها در نهايت نبايد به عنوان داستان هايى واقع گرا بلكه به عنوان پرتره ها و نقاشى هاى بيانى (اكسپرسيو) از زندگى مدرن مورد خوانش واقع شوند.
از يك طرف، اين فيلم هاى چندپيرنگى بيشتر به واقعيت نزديك مى شوند، آنجا كه زندگى ها بدون دليل مشخص، به صورت تصادفى، شانسى، و ناپيوسته با هم تلاقى پيدا مى كنند. پيوستگى روايى به پازل هايى تكه تكه منتهى مى شود. از طرف ديگر، آلتمن هميشه هنرش را همچون هنر يك نقاش يا موسيقيدان معرفى كرده است. پس كاراكترهاى منفرد، قطعات و بخش هاى مختلف كنش ، درون فضاها و در خلال زمان هاى [چارچوب فضازمان- م.] فيلم هاى او همچون گام هاى موسيقى يا رنگيزه هاى رنگ، با هم كنش متقابل برقرار مى كنند. انگيزه كاراكتر، روابط شخصى و رفتار على، مبهم، گنگ و تلويحى مى شوند.
مشخصه محورى سينماى هنرى، رهايى ساختار بصرى و فضايى فيلم از نظام منطقى روايت است. گروه عظيم هنرپيشگان و داستان هاى مبهم آلتمن فعالانه در اين فرآيند شركت دارند، آنجا كه مى گويد داستان خودش مى خواهد كه در سه زن (۱۹۷۷) همچون يك رؤيا، در كانزاس سيتى همچون موسيقى جز، در كمپانى همچون يك باله دونفره، در گاسفورد پارك همچون يك پرده نقش دار، خوانش شود. ريتم تدوين مك كيب و خانم ميلر از ريتم موسيقايى آهنگ لئونارد كوهن، كه لاجرم در موسيقى فيلم مورد استفاده قرار گرفت، تبعيت مى كند. به نظر مى رسد كه انگيزه وينسنت وتئو با ميل به تعقيب رد اين دو برادر برانگيخته مى شود به طورى كه كارگردان مى تواند همان افراد و مكان هاى نقاشى هاى ون گوگ را به تصوير بكشد. در نتيجه، بخشى از دشوارى دنبال كردن بازى پيچيده داستان ها در فيلمهاى آلتمن مربوط به فرض هاى مدرنيستى آنهاست؛ اين بدان معنى است كه اين دشوارى از دريافت همزمان پيوندهاى بين تصاوير و عبارات در فضايى ناشى مى شود كه از لحاظ زمانى هيچ رابطه متوالى با يكديگر ندارند. هر يك از ۲۴ نقش در نشويل رنگ هايى بودند كه معناى شان در قرابت شان به رنگ هاى مجاور و شدت و ضعف هاى متغيرشان در تركيبى كه فيلم مى سازد، نهفته است. به همين ترتيب، بخش هاى مختلف در مسيرهاى كوتاه در نهايت نه تنها همچون رشته هايى از داستانهاى از هم گسيخته بلكه مانند ساز همراه كمپوزيسيون هاى كلاسيك، جز و New Age به هم مى پيوندند به طورى كه كل فيلم را شكل مى دهند. فيلم هاى آلتمن به طور برجسته اى نشان مى دهند كه سينماى هنرى يك هنر بوطيقايى و روايى است. ته رنگ هاى محو سايه دار طلايى و سبز در تصاوير (۱۹۷۲)؛ نماهاى زوم و بى قرارانه، احساساتى و مبهم در نشويل و سه زن؛ سكانس پوينتيليستى۲ نهايى در [صحنه] كولاك مك كيب و خانم ميلر؛ رنگ نشاط آور و موسيقى باب روز در Prگt-ˆ-Porter؛ تكرار اجبارى قرمز و سياه در سراسر مرد نان زنجبيلى فروش؛ كنتراست گيج كننده رنگ هاى اصلى در طى اجراى باله به همراه فضاهاى قهوه اى روشن جلسه تمرين در كمپانى- تمام اين كيفيت ها نشان از ديد يك نقاش دارند. آلتمن پيوسته اشاره داشته است كه هدف فيلم هايش تأثيرگذارى احساسى است تا روشنفكرانه:
«من به فيلم بيشتر به عنوان يك نقاشى يا يك قطعه موسيقى نگاه مى كنم؛ اين يك تأثير قوى است... يك تأثير به واسطه كاراكتر و فضاى كامل... تلاشى كه در اين راه صورت مى گيرد تلاشى است در جهت درگيركردن مخاطب از لحاظ احساسى نه عقلى...»
روايت در فيلم هاى آلتمن، با وجود تلاشش در توصيف خود به عنوان يك نقاش، به سختى گم مى شود. در جنبه ديگرى از سينماى هنرى، فيلم آلتمن به شدت ژانر روايت عامه پسند را به زير سؤال مى برد، تقريباً به گونه اى كه انگار درگير پروژه اى براى جست وجو و توسعه راه بازبينى نظام مند خطوط اصلى توليدات هاليوود بوده است. «تصاوير» يك تريلر روانشناختى است. MASH يك فيلم جنگى است. «خداحافظى طولانى» يك فيلم كارآگاهى سرسخت و خشن است. «نشويل» يك موزيكال است. «مك كيب» و «خانم ميلر» و «بوفالو بيل» وسترن هستند. «كوئينتت» يك فيلم علمى- تخيلى است. يك زوج كامل و پاپ آى كمدى- رومانس هاى موزيكال هستند. «مرد نان زنجبيلى فروش» يك فيلم نوآر است. اين فرم هاى روايى آشنا بسترى را براى كارگردان فراهم مى آورند كه از طريق آنها كارگردان مى تواند ساير دلمشغولى ها درباره ماهيت رفتار بشر و ملاحظات سينمايى را نمايش دهد. داستان اين فيلم ها زمينه اى را براى كنش قهرمانانه فراهم مى آورند در عوض فضاهايى را آشكار كنند كه آن كنش را به واسطه تعدد خودشان محدود مى كنند و زير فشار قرار مى دهند. ابعاد گرافيكى و ريتمى تدوين و فيلمبردارى غالباً از منطق ژانرى فاصله مى گيرد. داستان به لحاظ روانشناختى از انگيزه واضح بيرونى به انگيزه مبهم درونى تغيير روند مى دهند. پيرنگ به يك پروژه با پايان باز، تمسخرآميز و مبهم تبديل مى گردد. هنرپيشه هاى ناآشنا و نامتعارف ضد نظام ستاره سالار بازى مى كنند و ستاره ها برخلاف پرسوناژهاى گيشه اى خود ايفاى نقش مى نمايند. قدرت بيان نوآورانه كارگردان مؤلف به توليد يك گفتمان استعارى، اغلب متغير و متناقض، و معمولاً غيرمستقيم به جاى يك سبك سترون و سرراست در سينماى روايى كلاسيك منجر مى شود.
پانوشت ها
۱-الهه جهان زيرين و همسر هادس در افسانه هاى يونانى- م.
۲-Pointillism: سبك نقاشى اواخر قرن ۱۹ كه به جاى ضربه زدن با قلم مو، رنگ را به صورت نقطه نقطه بر روى بوم مى پاشند- م.
۳-در عهد جديد دختر خوانده هرود پادشاه است كه در ازاى دريافت سر يحيى نبى در سينى حاضر مى شود هفت پرده در مقابل پادشاه برقصد- م.