پيش زمينه هاى جنگ جهانى اول
هنگامى كه جنگ جهانى اول آغاز شد، هيچ كس گمان نمى برد كه اين درگيرى به يك جنگ تمام عيار جهانى تبديل شود و بيش از ۲۰ ميليون كشته و زخمى داشته باشد. (ر.ك: دايرة المعارف مصاحب)
براساس آمار اعلام شده توسط ويلسون رئيس جمهور وقت ايالات متحده در ۱۳ سپتامبر ۱۹۱۹ تنها آمار كشته شدگان آمريكايى و چهار كشور اروپايى به اين شرح بوده است:روسيه تزارى يك ميليون و ۷۰۰هزارنفر، امپراتورى آلمان ۶۰۰ هزار نفر، فرانسه ۳۸۵ هزار نفر، انگلستان ۹۰۰ هزارنفر و ايالات متحده آمريكا ۵۰ هزار نفر . (ر. ك: كتاب اروپا در تارو پود سياست ـ تأليف احمد نامدار ـ چاپ ۱۳۲۳)
«هنرى كيسينجر» وزير خارجه اسبق ايالات متحده آمريكا در كتاب معروف خود «ديپلماسى» مى نويسد: «با توجه به فاجعه اى كه در حال تدارك بود به نظر مى رسيد كه در نهانخانه سبكسرى هاى رهبران اروپايى در آستانه جنگ جهانى اول، امرى مخوف نهفته است. جالب اين كه درباره فاجعه بزرگى كه در حال شكل گرفتن بود، تنها چند هشدار محدود داده شد كه از استثنائات قابل احترام به شمار مى آيد.»
«پيتر دورنوو» (PETER DURNOVO) عضو شوراى دولتى امپراتورى روسيه كه قبلاً مدتى متصدى وزارت كشور بود، در فوريه ۱۹۱۴ يعنى شش ماه پيش از آغاز جنگ جهانى اول، يادداشت هشداردهنده اى براى تزار فرستاد. او در نامه اش خطاب به نيكلاى دوم چنين نوشت: «بى ترديد اگر جنگى پيش آيد مسئوليت عمده آن جنگ به دوش روسيه خواهد افتاد، زيرا كه انگلستان توانايى چندانى براى پذيرش سهم قابل توجهى از مسئوليت اين جنگ ندارد. كشور فرانسه هم از لحاظ نيروى انسانى در شرايط كنونى ضعيف است، لذا با توجه به تكنيك هاى جديد نظامى، دولت هاى درگير، تاكتيك هاى كاملاً دفاعى را برخواهند گزيد و در چنين شرايطى، اين روسيه است كه بايد نقش «قلعه كوب» را ايفا كند و حصار محكم دفاعى آلمان را در هم كوبد. در ضمن ترديدى وجود ندارد كه جنگ، هزينه هاى سنگينى را كه فراتر از توان مالى روسيه است به اين كشور تحميل خواهد كرد.
از اين رو، بايد روسيه از متحدين خود و كشورهاى بى طرف درخواست اعتبار كند و مسلم است كه دريافت اين اعتبار رايگان و بلاعوض نخواهد بود!
اين كه اگر جنگ به ضرر روسيه تمام شود چه فجايعى را دربرخواهد داشت، امرى نيست كه بخواهم در اينجا بدان بپردازم اما واقعيت اين است كه پيامدهاى جنگ نه قابل اجتناب است و نه قابل پيش بينى. بايد عرض كنم كه اگر جنگى پيش آيد در حكم ويرانى كامل مجموعه اقتصاد ملى روسيه خواهد بود و در صورت پيروزى در جنگ نيز دورنماى اقتصادى روسيه چندان مطلوب به نظر نمى رسد.»
وزير كشور پيشين روسيه تزارى در نامه تاريخى خود به «تزار» روسيه اين نكته را هم تذكر داده بود كه ورود روسيه به يك جنگ عمومى به طور اجتناب ناپذيرى اين كشور را به سوى يك انقلاب اجتماعى سوق خواهد داد و انقلاب در آغاز دامنگير كشورهاى مغلوب خواهد شد و سپس به سراغ كشورهاى پيروز خواهد رفت.
كيسينجر در دنباله تحليل خود مى نويسد:
«شاهدى وجود ندارد كه بدانيم نامه وزير كشور پيشين روسيه را امپراتور روس ديد يا نديد و اين نامه را كه مى توانست تاج و تخت او را نجات دهد خواند يا نخواند و نيز در هيچ آرشيوى مدركى وجود ندارد كه معلوم شود دست اندركاران سياست اروپا در اين زمينه حرفى زده باشند و تنها گفته صدراعظم آلمان تا اندازه اى با سخنان وزير كشور پيشين روسيه تطبيق مى كند كه او هم تحت تأثير شرايط روز از اعلام كنندگان جنگ بود. به هر تقدير اوضاع آنچنان به شدت بحرانى شده بود كه ديگر جاى تكرار اين نصايح نبود و هنگامى كه اين اظهارنظرهاى پراكنده دهان به دهان مى شد اروپا در گرداب جنگ فرو رفته بود و راه نجاتى نبود. مكانى كه نخستين جرقه جنگ در آنجا زده شد، هيچ ارتباطى با توازن قدرت قواى اروپايى نداشت. خلاصه اين كه عامل اشتعال آتش جنگ ناشى از بى ملاحظگى هاى ديپلماسى پيش از جنگ بود.
«كيسينجر» در ادامه تحليل سياسى خود مى نويسد: «در روز ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ فرانتز فرديناند (FRANZ FERDINAND) وليعهد اتريش و وارث تخت و تاج «هابسبورك» بهاى بى احتياطى امپراتورى اتريش را (به خاطر انضمام «بوسنى» و «هرزگوين» به خاك اتريش) با از دست دادن جان خود و همسرش پرداخت. حتى روش ترور او نيز غم انگيز و مضحك بود.
جوان تروريست صربستانى در نخستين تلاش خود براى ترور وليعهد ناكام ماند و در اين حادثه تنها راننده وليعهد زخمى شد. به ناچار راننده ديگرى رانندگى اتومبيل وليعهد را برعهده گرفت و به عمارت استاندارى رفت، آنگاه وليعهد تصميم گرفت در بيمارستان از راننده زخمى خود عيادت كند، از بخت بد راننده جديد اشتباه كرد و از خيابان اصلى خارج شد از قضاى روزگار همان جوان تروريست در همان خيابان دريكى از كافه هاى خيابانى نشسته بود و به خاطر افراط در نوشيدن مشروبات الكلى كاملاً مست بود او كه وليعهد را بار ديگر دربرابر خود ديد ازفرصت به درستى استفاده كرد و اين بار تيرش به خطا نرفت.
بدين ترتيب آنچه به صورت يك تصادف و اتفاق آغاز شد به طرز اجتناب ناپذيرى به جنگى خانمانسوز بدل شد.
از سوى ديگر گردهمايى شاهان اروپا براى تشييع جنازه وليعهد اتريش مى توانست نقطه اميدى باشد براى آخرين تلاش ها جهت استقرار صلح اما چون همسر وليعهد از تبار شاهان نبود هيچ يك از شاهان اروپايى در اين مراسم حضور نيافتند.»
«كيسينجر» به اين فرصت تاريخى اشاره مى كند و آن گردهمايى احتمالى را نقطه اميدى تلقى مى كند اما بلافاصله حرف خود را پس گرفته مى نويسد:
« به احتمال زياد حتى يك گردهمايى سلطنتى نيز نمى توانست جلوى اتريش را در روشن كردن آتشى كه چاشنى آن را امپراتور آلمان با بى پروايى در اختيار اتريش گذاشته بود، بگيرد. امپراتور آلمان توسط صدراعظم خود اعلام كرد كه: «اتريش هر تصميمى بگيرد آلمان به عنوان يك متحد، پشت او خواهد ايستاد. «ويلهلم» امپراتور آلمان كه مانند هميشه به پيامدهاى لاف زدن هاى سياسى خود بى اعتنا بود، سهل انگارانه براى قايقرانى ناگهان ناپديد شد و عنان عقل و تدبير را رها كرد.
آنچه آن روزها امپراتور آلمان در ذهن خود داشت روشن نيست، اما به نظر مى رسد كه او پيش بينى يك جنگ تمام عيار را هرگز نمى كرد.
امپراتور آلمان و صدراعظم او اين طور حساب كرده بودند كه روسيه آماده جنگ نيست و گمان مى بردند كه امپراتورى آلمان به نسبت سال هاى گذشته در برابر روسيه تزارى از موقعيت بهترى برخوردار است.
بايد چنين نتيجه گرفت كه رهبران امپراتورى آلمان در آستانه جنگ جهانى اول در مورد روان شناختى دشمنان بالقوه خود دچار اشتباه شده بودند و به بلندى بخت و اقبال خود اعتقاد داشتند، از اين رو فرانسه را كه آشتى ناپذير مى دانستند ناديده گرفتند و از ميانجيگرى انگلستان طفره رفتند تا در روز پيروزى در تقسيم غنايم جنگ شريكى نداشته باشند.
آنها بر اين باور بودند كه اگر جنگى درگيرد ،انگلستان يا بى طرف مى ماند يا اين كه خيلى دير وارد صحنه نبرد خواهد شد.
اما روس ها بيش از حد لازم روى قدرت آلمان ها حساب مى كردند درحالى كه بعدها معلوم شد امپراتورى آلمان برخلاف گذشته براى امور دفاعى خود برنامه ريزى درازمدت نداشته است.»
«هنرى كيسينجر» در پايان تحليل خود مى نويسد: «بحران پيش آمده بر سر ترور وليعهد اتريش بدان جهت از كنترل سياستمداران خارج شد كه هيچ يك از رهبران اروپا حاضر نبودند از موضع خود عقب نشينى كنند و هر كشورى بيشتر در فكر هم پيمان ها و تعهدات رسمى خود بود تا يك مفهوم جامع از منافع مشترك درازمدت.
در آن لحظات بحرانى آنچه اروپا فاقد آن بود يك نظام ارزشى فرا گير بود كه قدرت ها را به هم پيوند دهد.»
از نكات مهمى كه در مورد جنگ جهانى اول جلب توجه مى كند يكى هم اين است كه در ابتدا اصلاً اتفاقى نيفتاد زيرا امپراتورى اتريش طبق معمول به سبك عملياتى خودش امروز وفردا مى كرد و ديپلماسى آن كشور به روش هميشگى بسيار كند بود ولى بعداً در مدت كمتر از يك هفته ناگهان تحولات نامساعد همچون سيلى بنيان كن فراگير شد.
«اولتيماتوم»اتريش كنترل اوضاع را از دست سياستمداران خارج كرد، در همان حال اتريش از اين جهت به «صربستان» اولتيماتوم داد تا امكان ميانجيگرى را از ميان بردارد ولى براى شروع جنگ، در آغاز عجله اى نداشت، اين كه نبرد كى شروع شود و بسيج نيروها چقدر به طول انجامد براى امپراتورى اتريش اهميتى نداشت. كوتاه سخن، «پارادوكس» وقايع ژوييه سال ۱۹۱۴ اين بود كه؛ آن دسته از كشورهايى كه براى ورود به جنگ دلايل سياسى داشتند پايبند برنامه زمان بندى شده براى بسيج نيروهاى نظامى خود نبودند. به عكس آلمان و روسيه كه هيچ دليل سياسى براى ورود به يك جنگ عالمگير را نداشتند جهت نيروهاى نظامى خود داراى برنامه مدون و زمان بندى شده بودند.
بعد از اين مقدمات هنگامى كه وقوع جنگ قطعى شد دولت آلمان از فرانسه پرسيد در اين درگيرى چه قصدى دارد؟ بى طرف مى ماند يا وارد جنگ مى شود؟ و فرانسه در يك پاسخ پرراز و رمز جواب داد:«فرانسه مطابق منافع ملى خود عمل خواهد كرد».
در اين هنگام آلمان كه هيچ گونه بهانه اى براى جنگ با فرانسه نداشت با ايجاد چند حادثه ساختگى ادعا كرد؛ فرانسه به خاك آلمان تجاوز كرده است! در ۳ اوت ۱۹۱۴ به فرانسه اعلام جنگ كرده و روز بعد دولت پادشاهى انگلستان به دولت آلمان اعلام جنگ كرد و مقام هاى سياسى آلمان را شگفت زده كرد زيرا در محاسبات آلمانى ها، انگليسى ها يا در اين جنگ وارد نمى شدند و يا اين كه خيلى دير دست به كار مى شدند.
بدين ترتيب «بحران بالكان» بهانه يك جنگ جهانى شد و گسترش آن چنان سريع بود كه پيش از حمله اتريش به صربستان اروپاى غربى صحنه سرنوشت سازترين نبردها شد.
آلمان كه آتش افروز جنگ بود خيلى دير به اين حقيقت رسيد كه در فرآيند جنگ هيچ چيز قطعى و مسلم نيست.
كوتاه سخن اين كه اشتباه سياستمداران آلمانى و اميد آنها به يك پيروزى سريع و قطعى آن كشور را به گرداب يك جنگ فرسايشى طاقت فرسا كشانيد.
«كيسينجر» با اين جملات تحليل خود را در مورد يكى از پرتلفات ترين جنگ هاى تاريخ به پايان مى رساند:
«كنگره اروپا به دليل كناره گيرى رهبرى سياسى به طرز فجيعى با شكست مواجه شد. در نتيجه، حتى تلاشى براى تشكيل كنگره اروپايى، كه در طول قرن نوزدهم يا اوضاع را آرام كرده بود يا راه حلى عملى براى مشكلات ارائه داده بود صورت نگرفت.رهبران اروپايى براى هر احتمالى، جز «كمبود زمان مصالحه ديپلماتيك» خود را آماده كرده بودند.
از جنگ جهانى اول تا زمانى كه رويدادها مسير خود را طى كنند، ۲۰ ميليون نفر جان خود را از دست دادند؛ امپراتورى اتريش ـ مجارستان ناپديد شد، ۳ امپراتور از ۴ امپراتورى كه وارد جنگ شده اند ـ آلمان، اتريش و روسيه تزراى ـ سرنگون شدند. تنها كاخ سلطنتى انگلستان چون سابق برجا ماند. پس از اين دوران، به خاطر آوردن اين كه چه چيزى جرقه چنين جنگ خانمانسوزى را زده است، دشوار بود. آنچه همه مى دانستند تنها اين بود كه از خاكسترهاى به جا مانده از چنين حماقت به يادماندنى، يك نظام جديد اروپايى بايد ساخته شود، هر چند پيش بينى ماهيت آن در ميان احساسات و خستگى ناشى از چنين حمام خون عظيمى مشكل به نظر مى رسيد.» براى اطلاعات بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به كتاب «ديپلماسى» نوشته هنرى كيسينجر جلد اول انتشارات اطلاعات ترجمه: فاطمه سلطانى ـ عليرضا امينى ـ محمدحسن كاووسى عراقى.
ادامه دارد