دوشنبه ۴ دى ۱۳۸۵ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۷
Mon, Dec 25, 2006
معما
۳۵۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
گزارش خارجى
دانش
معما
معماى پليسى شماره ۱۲۷
تولد سياه
269055.jpg
مهدى ابراهيمى
همه چراغ هاى خانه خاموش و همه ساكت نشسته بودند. چنددقيقه اى مى شد كه رضا با تلفن همراهش تماس گرفته بود و همه مى دانستند او سر خيابان است و تا دقايقى بعد به خانه مى رسد.
مى خواستند رضا غافلگير شود. كيك بزرگى روى ميز ديده مى شد، هداياى تولد روى هم چيده شده بودند، مادرش با دود كردن اسفند منتظر بود يكى يكدانه شان بيايد و همه تولد رضا را جشن بگيرند. پنج خواهر داشت و خودش عزيز دردانه پدر و مادرش به حساب مى آمد، از وقتى وارد دانشگاه شده بود، نور چشم فاميل هم شده بود.
عقربه ها خيلى كند حركت مى كردند. آمدن رضا به درازا كشيد. اگر آنطورى كه گفته بود در بقالى سر خيابان بوده، بايد دو دقيقه پيش به خانه مى رسيد، اما هيچ كس زنگ خانه را نزد.
نگرانى بر چهره هاى ميهمانان خيمه زد. وقتى شماره موبايل رضا را گرفتند ديدند خاموش است. پدرش با دلواپسى به همراه دو برادر زاده اش از خانه خارج شده بود كه از دور چراغ گردان قرمز و آبى رنگ خودروى پليس را ديد كه ميان جمعيتى توقف كرده است.
هيچ كس در خلوتى غروب نديده بود كه چه اتفاقى افتاده است. سروان دانا با انداختن روشنايى لامپ هاى خودرو به محل افتادن جسد پسر جوانى در حال تهيه گزارش بود، خط ترمزى ۱۰ مترى از ضلع غربى به شرقى ديده مى شد، از فاصله جسد تا محل تخمينى توقف خودرو مى شد فهميد كه ضربه محكمى به اين پسر وارد شده است، به گونه اى كه او را ده متر به جلوتر پرتاب كرده است.
در آن خيابان فرعى چنين سرعتى يك جنون بود، سروان با ديدن جسد پسر نوشت: پسرى حدود ۲۲ ساله كه لباس بسيار شيكى به تن دارد، با پيراهن سفيد و شلوار سورمه اى رنگ، كفش سياه و موهاى ژل زده كه نحوه افتادن و آثار جراحتى كه به كمرش وارد شده، نشان مى دهد در حال رفتن به ضلع شرقى خيابان بوده است.
اين فرضيه بسيار زود تأييد شد، چرا كه پدر و پسر عموهاى رضا با رساندن خود به بالاى سر جسد به سر و صورتشان كوبيدند.
تحقيق از پدر «رضا» توسط سروان صورت گرفت. او گفت كه خانه شان در ضلع شرقى خيابان است و پسرشان در آخرين تماس با تلفن همراهش به آنان گفت سرخيابان داخل مغازه بقالى است و چند دقيقه ديگر به خانه مى رسد اما...
آن شب ستاره خانم سكته كرد و راهى بيمارستان شد. پدر «رضا» نيز ديوانه وار همه هدايا و كيك تولد را از پنجره خانه بيرون انداخت. سروان دانا نيز در گزارش نوشت: «راننده از صحنه تصادف فرار كرده است و هيچ كس اطلاعاتى از او ندارد.»
«رضا» در يك تصادف از بين رفته بود. پرونده اش در اختيار بازپرس شمس قرار گرفت. او پوشه كرم رنگ را باز كرد و به ورق زدن پرونده پرداخت. كروكى محل حادثه با دقت زيادى كشيده شده بود. گزارش سروان نيز كامل بود، اما چيز عجيبى در اين حادثه به نظر مى رسيد، زيرا خيابانى كه تصادف در آن رخ داده بود، يكى از خيابان هاى فرعى تهرانپارس بود كه بعيد به نظر مى رسيد خودرويى در چنين خيابانى سرعت بالايى داشته باشد.
بازپرس شمس احساس خوبى نداشت. او بايد صحنه حادثه را مى ديد. ساعت ۱۲ ظهر بود كه به محل تصادف رسيد. ابتدا به ورودى ضلع غربى خيابان رفت. يك سه  راهى ديده مى شد كه روبروى آن به پارك كوچك سه ضلعى بر مى خورد و مشرف به فضاى بازى كودكان بود.
از ورودى اين قسمت تا محل حادثه ۳۰۰ مترى فاصله بود. بازپرس قدم زنان اين مسير را طى كرد. دو سمت اين خيابان كه ۳۰ متر عرض داشت، خانه هاى زيبايى ديده مى شدند كه پنجره هايشان به خيابان باز مى شد و عجيب به نظر مى رسيد كه چرا در اين حادثه شاهدى وجود نداشته است.
بازپرس مطمئن شد كه سرعت زياد خودرو بى دليل نبوده است و آن را عمدى  دانست. البته يك دليل براى اين فرضيه خود داشت كه او را قانع مى كرد. رضا قربانى توطئه شومى شده و صحنه تصادف ساختگى بوده است.
بايد تحقيق مى شد، پدر رضا به دفتر بازپرس شمس دعوت شد و روبروى او ايستاد.
*پسرت دشمنى داشت؟
- او دشمنى نداشت، ولى خيلى ها به پيشرفت هايش حسادت مى كردند. هميشه به مادرش مى گفتم كه اين حسادت ها كار دست پسرم مى دهد.
*با كسى دعوا نكرده بود؟
- رضا پسر آرامى بود. او يك دوست قديمى به نام كيومرث داشت كه با هم همبازى بودند. اما او استعداد پسرم را نداشت و در درس و زندگى درجا زد تا آنجايى كه اطلاع دارم، پدر و مادرش، پسر من را چماقى براى سركوفت زدن به او كرده بودند. به هر دليل چندين بار وقتى رضا را ديده بود، زير لب به او ناسزا گفته و ميان آن دو درگيرى به وجود آمده بود. كيومرث در حضور همسايه ها پسرم را تهديد به قتل كرده بود اما بعد از مرگ پسرم، در مراسم عزادارى كلى گريه كرد و از من و مادر رضا به خاطر دعوا با پسرمان عذرخواهى كرد.
*چطور تهديد مى كرد؟
در آن زمان تند و توأم با خشونت بود، اما ما جدى نگرفتيم، چطور مگر؟! يعنى ممكن است در اين حادثه دست داشته باشد.
*خانه شان كجاست؟
قبلاً همسايه ديوار به ديوار ما بودند، اما با خريدن خانه بزرگترى در سر خيابان نزديك پارك رفتند.
*خودرويى دارند؟
دو تا خودرو دارند كه پژو هميشه زير پاى كيومرث است، اما آن را فروخته است و در حال حاضر پرايد دارد.
*كى خودرويش را عوض كرد؟
دقيقاً نمى دانم اما در مراسم عزادارى پسرم او با خودروى پدرش به آنجا آمد.
بازپرس احساس مى كرد بايد يك شاهد در اين حادثه وجود داشته باشد و با اين تصور عكس و ماجراى مرگ مرموز رضا را به همراه اقداماتى براى رديابى راننده فرارى در يكى از روزنامه هاى معتبر به چاپ رساند و خواست اگر كسى اطلاعى از اين حادثه دارد يا از زبان كسى چيزهايى شنيده است، پليس را در جريان بگذارد.
چهارساعتى از زمان توزيع روزنامه ها نگذشته بود كه سروان تقى پور از اداره قتل در تماس با بازپرس شمس گفت كه پسرى به نام «مهران» در تماسى گفته است از پشت بام خانه شان ديده است در خيابان مجاور كوچه شان تصادفى رخ داده است و مى داند خودرو متعلق به كيست؟
دقايقى بعد، مردى خوش سر و زبان پيش روى بازپرس نشسته بود.
*خانه شما كجاست؟
اگر برج هفت طبقه اى كه الآن در خيابان محل سكونت رضا ساخته نمى شد، از خيابان پشت بام و حتى پنجره اتاق خواب ما ديده مى شد.
*يعنى هم اكنون خيابان را نمى توانيد ببينيد؟
خير ديوارهاى برج كار گذاشته شده است و ديگر به خيابان مشرف نيستم.
*از روز حادثه بگو؟
براى ميزان كردن آنتن تلويزيون به پشت بام رفته بودم، غروب خلوتى بود همين طور كه به اسكلت هاى فلزى برج نگاه مى كردم، به خاطر سفيد بودن پيراهن پسر جوان به او خيره شدم. هيچ شناختى نسبت به اين پسر جوان نداشتم. او از سر خيابان به سمت ضلع غربى در حركت بود،  خودروى پژويى را ديدم كه در آن ساعت رنگش را نمى شد تشخيص داد. او از داخل پاركينگ خانه اى كه دو در با سر خيابان فاصله دارد خارج شد. جالب اين بود كه چراغ هايش را خاموش كرده بود. ديدم با سرعت زيادى به حركت درآمد. چون چراغ هايش خاموش بود، اين پسر كه روزنامه اسمش را رضا نوشته است متوجه آن نشد.
صحنه تصادف را ديدم. راننده پژو با همان سرعت بالا و بدون اين كه بخواهد خودرو را كنترل كند به رضا كوبيد و بعد بدون اعتنا با سرعت حركت كرد و رفت.
*چرا پليس را خبر نكردى؟
من ساعت ۲ بامداد آن شب همراه دخترم نازگل عازم آلمان بودم. دخترم در دانشگاه آلمان پذيرفته شده بود. البته راضى نبود به آنجا برود. به خاطر همين نخواستم وارد اين ماجرا شوم تا اين كه به تنهايى از آلمان برگشتم. هيچ اطلاعى نداشتم چه بلايى بر سر رضا آمده است، راستش را بخواهيد اصلاً به فكر آن حادثه نبودم تا اين كه روزنامه را خواندم و متوجه شدم مى توانم كمكى كنم.
*راننده را ببينى، مى شناسى؟
- راننده را نمى توانم بشناسم، اما پاركينگ خانه اى كه پژو از آن خارج شد را مى توانم به شما نشان بدهم.
*سرعت ماشين چقدر بود؟
خيلى زياد بود. هر لحظه انتظار داشتم راننده كارى براى كنترل آن بكند، اما هيچ كارى نكرد و متأسفانه خواندم كه شب تولد رضا اين اتفاق برايش افتاده است. بازپرس شمس وقتى به همراه مهران به خيابان رفت با راهنمايى هاى او دقيقاً روبه روى خانه كيومرث از خودرو پياده شد. در آن لحظه شاهد حادثه خواست به هيچ عنوان با آن پسر مواجه نشود و اجازه گرفت آنجا را ترك كند.
با رفتن او، بازپرس زنگ خانه پدر كيومرث را فشرد. اين پسر با پيژامه در را به روى او باز كرد. وقتى شنيد بايد به دادسرا برود، لباس هايش را عوض كرد و با رنگى پريده و دستانى لرزان همراه آنان رفت.
در اتاق بازپرسى، همه سكوت كرده بودند تا اين كه بازپرس شمس به كيومرث نگاهى انداخت:
* بگو ببينم چرا با رضا خصومت داشتى؟
- يك ناراحتى عادى ميان دو دوست قديمى بود.
* مى خواهم اصل ماجرا را بفهمم؟
- چيز مهمى نبود به خاطر علاقه مشترك به يك دختر!
* اين دختر چه كسى بود؟
- من او را پرستو صدا مى زدم و «رضا» او را ليلا!
* حالا كدام بود؟
- هيچ كدام، ما اين گونه تصميم گرفته بوديم و نمى دانستيم هر دو به او علاقه داريم.
* و وقتى فهميدى رضا، رقيب عشقى ات است؟
- خيلى با خودم كلنجار رفتم تا اين كه غروب همان روز با رضا درگير شديم و حسابى همديگر را كتك زديم.
* دوستى تان به هم خورد؟
-   براى هميشه از هم دور شديم اين خيلى بد بود.
* كينه شترى به دل گرفتى؟
- برعكس پشيمان شدم چون فهميدم آن دختر به رضا علاقه دارد.
* و انتقام گرفتى؟
- يعنى چه؟ به من چه ارتباطى دارد.
بازپرس گفت شاهد داريم كه تو با پژويت رضا را زير گرفته اى و بعد مى دانيم خودرويت را پس از مرگ رضا، فروخته اى! حتماً دليلى داشت؟
- هيچ دليلى نداشت، اشتباه مى كنيد، اين فقط يك داستان است.
كيومرث وقتى ديد بازپرس شمس دست بردار نيست، به گريه افتاد و اصرار كرد بى گناه است.
كيومرث روانه بازداشتگاه شد. آن شب بازپرس شمس وقتى روى تخت خواب دراز كشيد، به ياد كيومرث و گريه هاى او افتاد. چشم هايش را بست و كل ماجرا را مرور كرد.
فرداى آن شب، مهران به دادسرا احضار شد و روبه روى بازپرس گفت كه نمى خواهد با قاتل مواجهه حضورى داده شود و در اين زمينه حاضر به همكارى نيست.
اما وقتى بازپرس سؤال كرد: «مهران، چرا رضا را كشته اى؟!» حيرت زده خنديد و گفت كه من شاهد حادثه هستم، نه راننده فرارى!
بازپرس شمس تنها با اشاره به يك دليل، مهران را خلع سلاح كرد و او چاره اى جز اعتراف نديد و در حالى كه بغض در گلويش پيچيده بود، گفت: زحمت زيادى براى نازگل كشيده ام، از كودكى بدون مادر او را بزرگ كردم تا اين كه فهميدم او از من دور شده است. كلى كمين كردم و رد پاى دو دوست را پيدا كردم. خيلى با دخترم حرف زدم و پى بردم دل به رضا بسته است و خود را ليلا معرفى كرده بود. البته اين اسم را دوست داشت، چون نام مادرش بود. شب حادثه وقتى دخترم را راضى كردم به آلمان برويم و برگرديم، او به رضا زنگ زد و با هم قرار گذاشتند. ساعت ها در تعقيب آن دو بودم تا اين كه غروب رضا از دخترم جدا شد. خيابان خلوت بود، با سرعت زيادى از پشت به او نزديك شدم. در آخرين لحظات، با ديدن دخترم كه دوان دوان خود را به او رسانده بود، خواستم خودرو را نگه دارم كه نشد. رضا را زير گرفتم. دخترم اين صحنه را ديد. او را به زور سوار خودرو كردم و پا به فرار گذاشتم.
آن شب كلى قرص آرامبخش به دخترم دادم و او را به روح مادرش قسم دادم تا همراه من به آلمان بيايد. در آن حالت شوكه پذيرفت. وقتى به آلمان رسيديم، او خودكشى كرد و قطع نخاع شد كه هنوز در بيمارستان است. آخرين بار وقتى بالاى سر تخت او رفتم، با گريه گفت عكس رضا را وقتى دوست او كه همان كيومرث بود با دستپاچگى نامه اى را در كيفش گذاشته است، ديده و به او علاقه مند شده است. مى دانستم اين اتفاق ناخواسته بود، اما كيومرث در سرنوشت اين چنينى دخترم بى تقصير نبود. وقتى به ايران آمدم تا با فروش خانه و اثاثيه براى هميشه از ايران بروم، روزنامه خواندم. فرصت خوبى براى انتقام از كيومرث بود، اما...
***
خوانندگان گرامى ۱- اشاره كنيد به دليل بازپرس در مورد اين كه چرا سرعت خودرو در آن خيابان نمى توانست در حالتى طبيعى زياد باشد و حتماً عمدى در كار بود؟ ۲- از كجا مشخص شد پدر نازگل راننده فرارى است؟ پاسخ هاى خودتان را به صندوق پستى روزنامه «ايران» ارسال كنيد.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   مهرگان   |   گزارش خارجى   |   دانش   | 
|   معما   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |