زرين رستمى وند
يك خبر
هفته گذشته دهمين جشنواره قصه گويى به همت كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان در تهران برگزارشد.در اين جشنواره بيش از ۵۰ قصه گو از استان هاى كشور و ۱۰ قصه گو از چندكشور ازجمله سوئد، نروژ ، ژاپن و هند شركت كرده بودند.
يك سؤال
در اين جشنواره صداهاى آشناى زيادى شنيديم. صداهايى كه اغلب خاطره مشترك سال هاى كودكى خيلى از آدم بزرگ ها را تشكيل مى دهد؛ صداى دلنشين حميد عاملى، مريم نشيبى، عذرا وكيلى و...
سال هاى بعد، كدام صدا به خاطره مشترك بچه هاى امروز تبديل خواهدشد؟
چرا قصه لازم است؟
«بچه ها به قصه نياز دارند چون خلاقيت شان را بارورمى كند.» اين حرف همه قصه گوهابود.
«بچه ها به قصه گو هم نياز دارند. وقتى قصه از زبان قصه گو گفته مى شود، يعنى بيان گاهى آهنگ دار، گاهى آرام و گاهى با هيجان آن. در اين صورت بچه ها درگير درك متن نيستند و بيشتر با ماجرا همراه مى شوند.قصه گو دست بچه ها را مى گيرد و آنان را به دنياى زيباى قصه ها مى برد. باغ خيال، هرچه مى خواهى تصوركن. باغ رهايى، خواسته ها و آرزوها، دنياى قصه ها.» اين حرف همه كسانى بود كه در جشنواره شركت كرده بودند.
مريم نشيبى كه حرف مى زد، انگار همه ساعت ها ۹ شب بود و وقت شب بخير كوچولو. راستى چرا اين برنامه ديگر پخش نمى شود؟
مريم نشيبى مى گفت: با قصه گفتن، كارديگرى هم انجام مى دهيم. بچه ها نياز به توجه و محبت دارند. قصه گوها وقتى از طريق راديو يا تلويزيون يا نوارقصه با كلمات محبت آميزشان با بچه ها حرف مى زنند، بچه ها را نوازش مى كنند وبه آنان يادآورى مى كنند كه عزيز و باارزشند.
حميد عاملى هم مى گفت: قصه گويى بايد جايگاه مشخص داشته باشد و يك شغل شناخته شود. مگر نه اينكه به آن نياز داريم؟
بيشتر قصه گوها روى اين حرف حميدعاملى تأكيد مى كردند. همه آنها مى گفتند نبايد بگذاريم قصه گويى بميرد.
حميدعاملى يك پيشنهاد هم داد: راه اندازى يك شبكه مخصوص بچه ها در تلويزيون.
حميدعاملى متولد ۱۳۲۰ است، مى گويد: از وقتى كودكستان مى رفتم براى بقيه هم سن و سال هايم قصه هايى را كه شنيده بودم تعريف مى كردم.
مريم نشيبى متولد ۱۳۲۵ است. همه كسانى كه برنامه شب بخير كوچولو را شنيده اند، محال است صداى اين قصه گو را فراموش كنند.
عذرا وكيلى متولد سال ۱۳۲۸ است. او تهيه كننده، سردبير و گوينده راديو است و برنامه سلام كوچولو را مى سازد.
قصه اى بلديد كه بدى ها را بخواباند؟
«متس رهنمن» يكى از ميهمان هاى خارجى اين جشنواره بود. او داستان نويس و قصه گوست و در سوئد زندگى مى كند. «رهنمن» هم در سوئد و هم در سطح بين المللى براى كودكان و بزرگسالان قصه گفته و برنامه اجرا كرده است. يك نكته جالب اين كه او به معلم هاى زيادى قصه گفتن يادداده است. خيلى ها معتقدند اگر معلم ها قصه گويى را بلد باشند، بهتر مى توانند به بچه ها آموزش بدهند.
روز آخر جشنواره، پنجشنبه بود، يعنى شب چله. عصر، بعد از مراسم پايانى جشنواره با رهنمن گفت وگو كرديم.
يكى از سؤال ها اين بود: آيا مى شود قصه اى گفت كه بدى ها بخوابند؟!
«رهنمن» كمى فكر كرد و بعد درباره اين موضوع دو تا قصه تعريف كرد.
زمانى مردى زندگى مى كرد كه مشكلات زيادى داشت. يك روز در قهوه خانه نشسته بود و مى گفت: من خيلى بدبختم. كارم را از دست داده ام، همسرم مرا ترك كرده است، اين همه مشكل دارم و...
مرد صاحب قهوه خانه به او گفت: تو بايد به ديدن پيرمرد خردمندى بروى كه بالاى يك كوه زندگى مى كند. او هفت كلمه جادويى بلد است و مى تواند همه بدبختى ها را ازبين ببرد. مرد از جنگل ها و درياها و كوه ها گذشت تا به كوه موردنظر رسيد. از كوه بالا رفت و پيرمرد خردمند را ديد.
از پيرمرد پرسيد: شما همان مرد خردمندى هستيد كه هفت كلمه جادويى بلد است و با آن هفت كلمه هركسى را از بدبختى بيرون مى آورد؟ خردمند گفت: بله.
مرد گفت: خب كلمات را به من بگو.
خردمند گفت: چيزى كه شما مى گوييد هم به حقيقت نزديك است.
مرد گفت: چى؟ من اين همه راه آمده ام كه اين كلمات احمقانه را بشنوم؟ تو آدم احمق متقلبى هستى و چيزى بلد نيستى.درحالى كه مرد مى خواست مشتى به پيرمرد خردمند بزند، پيرمردگفت: چيزى كه شما مى گوييد هم به حقيقت نزديك است.
و داستان دوم
يك سامورايى بزرگ داشت از كوهى بالا مى رفت تا پيرمرد خردمندى را ببيند كه در غار زندگى مى كرد.
سامورايى به آنجا رسيد و به پيرمرد خردمند گفت: من يك سامورايى قوى هستم. جنگ ها و بدبختى هاى زيادى ديده ام. حالا كه كمى پيرشده ام آمده ام از تو بپرسم كه جهنم و بهشت چيست؟
پيرمرد خردمند به سامورايى نگاه كرد و گفت: تو كى هستى. آدم احمقى كه آمده اى از من سؤال بپرسى؟
سامورايى عصبانى شد و دست به شمشيرش برد.
خردمند با خنده گفت: پس شمشيردارى و مى خواهى من باور كنم كه مى توانى از آن استفاده كنى.
سامورايى ديگر نمى توانست تحمل كند. شمشير را كشيد تا سر پيرمرد خردمند را از تن جداكند.
خردمند خيلى آرام گفت: اين جهنم است. سامورايى فهميد كه درسى را كه دنبالش بود فهميده است. شمشير را در غلاف گذاشت و تعظيم كرد.
خردمند گفت: اين بهشت است.