سه شنبه ۵ دى ۱۳۸۵ - ۵ ذيحجه ۱۴۲۷
Tue, Dec 26, 2006
ماجرا
۳۵۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
گزارش خارجى
ماجرا
كودك
كسانى كه از زندگى پر رمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
برگ چهل و سوم از آلبوم جويندگان عاطفه
پسرى ۲ ماهه


اول شهريور ماه سال ۴۴ وقتى يكى از ساكنان خيابان سهروردى از منزل خود خارج شد متوجه نوزادى حدوداً ۲ ماهه شد كه با پيراهنى سفيد رها شده بود.
او پس از درآغوش گرفتن اين نوزاد پسر كه بى تاب بود موهاى خرمايى رنگش را به نوازش گرفت و زمانى كه از يافتن والدين او نااميد شد وى را تحويل مأموران كلانترى داد.
اين كودك پس از اين كه تحويل بهزيستى شد، زندگى اش را در اين مركز در كنار كودكان ديگرى كه سرنوشتى شبيه به او داشتند، آغاز كرد. تا اين كه زن و مردى جوان كه فرزند نداشتند وى را به فرزندى پذيرفتند.
اين كودك در اين خانواده بزرگ شد. حالا او خود صاحب خانواده است. اما با اين حال وقتى به سال ۴۴ و تنهايى هايش فكر مى كند، دلش مى خواهد بداند كه پدر و مادرش چه كسانى بودند؟ چه اتفاقى افتاد كه پس از دو ماه ناگهان تصميم گرفتند او را رها كرده و تنها بگذارند؟


ديدار ۲برادر پس از ۵۵ سال جدايى

269268.jpg
گروه حوادث - اهواز - خبرنگار «ايران»: دو برادر پس از ۵۵ سال دورى يكديگر را در آغوش گرفته و اشك شوق ريختند.
قصه جدايى
حفيظ الله دشتى متولد ۱۲۸۸ در روستاى اليكوه از توابع چهارمحال ازدواج مى كند و در سن ۲۰ سالگى صاحب فرزند مى شود. چند سال بعد در حالى كه سه فرزند داشته، همسر و فرزندان خود را ترك كرده و به روستاى ديگرى كوچ مى كند.
در اين روستا كه قلعه سفيد ايذه نام داشت او با دختر ديگرى ازدواج مى كند و سه سال بعد در سال ۱۳۱۱ از اين روستا به روستاى ديگرى در مسجد سليمان رفته و در آنجا ساكن مى شود و در آنجا با زن ديگرى ازدواج مى كند، از او صاحب فرزند ديگرى مى شود.
او به هيچ يك از همسران دوم و سوم خود و فرزندش اطلاعى در مورد سه فرزندش از همسر اول نمى دهد تا اين كه پدر جان مى سپارد و فرزندان بزرگ مى شوند.
آغاز جست وجو
لهراسب پس از اين كه در روستا از بزرگان مى شنود كه پدرش پس از ترك آنها به يكى از روستاهاى قلعه سفيد ايذه رفته است به آن منطقه مى رود ولى متوجه مى شود پدرش آن منطقه را پس از ازدواج ديگرى كه مى كند ترك كرده و احتمالاً در يكى از روستاهاى مسجد سليمان زندگى مى كند.
او در تمام اين تحقيقات تنها مى تواند ردى از پدر خود پيدا كند و دست خالى تنها با اين خبر كه پدر دو ازدواج ديگر كرده است به روستا بر مى گردد و كشاورزى را از سر مى گيرد.
عزت الله دشتى براى پسرش نقل مى كند كه پدربزرگ او به نام حفيظ الله قبل از ازدواج با مادر او همسر ديگر داشته است و به احتمال زياد او بايد برادر و خواهرانى داشته باشد.
على دشتى كه كارمند اداره بازرگانى شهرستان لالى از توابع خوزستان است با توجه به اطلاعاتى كه مى شنود در صدد بر مى آيد كه عموهايش را پيدا كند. او سپس موفق مى شود از طريق نام خانوادگى ردى از اقوام پدرى اش به دست آورد.
دو برادر كه يكى ۷۸ ساله و ديگرى ۵۵ ساله است يكديگر را در روستاى قلعه سفيد در آغوش مى  گيرند و پس از ۵۵ سال دورى و جدايى از هم اشك شوق مى ريزند.
لهراسب و عزت الله از دو طايفه اوسيوند و شهسماروند در كنار فرزندان خود جمع مى شوند و جشن بزرگى به شكرانه پايان اين جدايى به پا مى كنند.


نوزادى تنها در چمن

269271.jpg
ساعت ۸ شب ۱۲ تيرماه سال ۶۳ است. مردى به كلانترى مركز شهربانى كرج مراجعه مى كند و از نوزادى كه داخل كيسه اى در ميدان شاه عباس رها شده خبر مى دهد.
مأموران گشت كلانترى بلافاصله به محل مى روند و پسربچه اى را در ميدان شاه عباسى كوچه جديدالاحداث و داخل پياده رو و علف ها پيدا مى كنند. كودك برهنه رها شده است. هيچ كس از والدين كودك اطلاعى ندارد. هيچ كس نديده است چگونه كودك به اين محل آورده شده است اما ساكنان محل از سر دلسوزى به كودك شير خورانده و لباس بر تنش كرده اند تا آرام گيرد.
كودك به شيرخوارگاه سپرده مى شود و زندگى اش را آغاز مى كند. فراز و نشيب هاى زندگى بر او مى گذرد، او از سختى ها با بى پناهى مى گذرد و حالا براى خودش مردى است؛ مردى كه مى تواند پناهگاه ديگران باشد. اما او با وجود تمام موفقيت ها هنوز كه هنوز است دلتنگ تيرماه سال ۶۳ است و سؤالى كه ذهنش را به شدت آزار مى دهد.
- چرا مرا رها كردند؟ اگر فرزندشان را دوست نداشتند چرا خواستند كه صاحب فرزند شوند؟ مگر او چه گناهى كرده بود كه اين گونه بايد تنها رها مى شد؟


ديدار آخر با پدر
269283.jpg

بهار بود و من دخترى ۵ ساله بودم و پر از شور كودكانه. دركوچه بازى مى كردم وشيطنت هايم با اين كه دختر بودم، زياد بود. آن روز را از ياد نمى برم. سال ۱۳۶۱ بود.
هواى بهارى و من كه در كوچه بودم. پدرم را ديدم كه وارد كوچه شد و به طرفم آمد و مرا سخت در آغوش كشيد. از پدرم انگار به خاطر قهر و آشتى هايش با مادرم تصويرى مبهم داشتم. با اينكه علاقه زيادى به او داشتم و پدر مرا دوست داشت ولى از قهر و رفتن اش از خانه خيلى دلگير بودم. آن روز وقتى پدرم دست محبت به سرم كشيد و از من پرسيد چه چيزى دوست دارم تا برايم بخرد؟ با لحن كودكانه اى به او گفتم سماور و قورى. پدر بعد از آن با من حرف زد ولى من پرخاشگرانه به پدرم گفتم: ديگر نمى خواهم تو را ببينم.
نمى دانم چه شد كه پدرم اين حرف مرا جدى گرفت؟ چه شد كه از لحن كودكانه ام رنجيد؟ نمى دانم چرا رفت و ديگر بازنگشت؟
سال هاى كودكى و دوره نوجوانى ام به اميد آمدن و بازگشت پدر به خانه گذشت. چندسالى گذشت اقوام پدرى يكبار به خانه مان آمدند گفتند كه پدر من به نام عليرضا الوندى درگذشته است. بزرگتر كه شدم آنها حرف هاى ديگرى زدند.
مادرم حالا كه در برابر اصرارهاى من براى يافتن نشانه اى از پدرم قرارگرفته است، مى گويد: پدرت اهل گرگان بود و چهار عمه داشتى كه اسم يكى از آنها آذر بود. همان سالها آمده بودند تا مرا با خود ببرند، اما مادرم اجازه نداده بود.
مادرم مى گويد: او و پدرم وقتى در يك هتل كارمى كردند، با هم آشنا شده اند و پس از ازدواج شان، پدرم دركار فرش فعاليت داشته است.
حالا من زنى ۲۹ ساله هستم. زندگى خوب و آرامى دارم ولى انگار آن احساس كودكى و آن ديدار آخر دست از دل من برنمى دارد. اى كاش پدرم بداند هنوز هم هروقت ازكوچه اى در منطقه نظام آباد گذرمى كنم، بى اختيار به دنبال پدر و خانه آن سالهاى كودكى مى گردم.


انتظار طولانى براى بازگشت مادر

269301.jpg
با اين كه دخترى ۶  ساله بودم ولى هيچ گاه آخرين ديدار با مادرم را از ياد نمى برم. مادرم بيمار شده بود و به سختى نفس مى كشيد. پدرم آن روز وقتى به خانه آمد به او گفت قرار است فردا براى درمان او را از روستايمان كه در حوالى بيجار بود به بيمارستانى در دار آباد تهران ببرد.
صبح روز بعد مادرم صديقه كلهر در حالى كه به سختى حرف مى زد برادر ۴ ساله ام را به من سپرد و از من خواست كه تا به جاى اومادرى كنم. پدر و مادرم رفتند و پس از چند روز پدر تنها به خانه برگشت وقتى سراغ مادرم را از او گرفتم به من گفت درمان مادرت طولانى است.
يادم هست هرچند روز يكبار سراغ مادرم را از او مى گرفتم، ولى پدر گرفتار زندگى و كار شده بود و ديگر به سراغ مادرم نرفت تا او را به خانه برگرداند.
از سال ۱۳۳۶ تاكنون در انتظار بازگشت مادر مانده ام. دلم مى خواست او از در بيايد و شكوفه درخت سيب را به ميان موهاى ژوليده ام بنشاند، ولى اين انتظار سال ها به طول انجاميده است.
پس از سال ها وقتى بزرگتر شدم به اين فكر افتادم كه براى يافتن اش كارى كنم، ولى بى فايده بود. تنها چيزى كه به دست آوردم اين است كه مادرم زنده است. شايد او از بى وفايى و بى مهرى شوهرش رنجيده است غافل از آنكه پسر و دخترش روزها و شب ها در روياى بازگشت او به خانه بوده و هستند.


از خوشبختى دور هستم

269289.jpg

وقتى شناسنامه ام را در دست مى گيرم، بى اختيار قلبم مى لرزد. هر كسى از خواندن تاريخ تولدش احساس شادى مى كند، ولى من اين احساس را ندارم، چون در شناسنامه ام نوشته اند ۳۰ خرداد سال ۵۳ به دنيا آمده ام. درحالى كه واقعيت پنهان در زندگى ام وجود دارد.
سال ۱۳۵۶ درحالى كه ۳ سال بيشتر نداشته ام، پسرى مرا در چهارراه استانبول از زنى مى گيرد و به خانه مى آورد و در كنار خود و اعضاى خانواده اش زندگى خوبى را به من مى بخشد. هيچ گاه نتوانسته ام از او بپرسم كه چگونه اين اتفاق روى داد، ولى شنيده ام كه مى گويند مادرم بيمار بوده و امكان نگهدارى از من را نداشته است و در آن زمان پدرم فوت كرده و هيچ قوم و خويشى نداشته ام. وقتى مى شنوم آنها بدون اين كه شناسنامه و نام و نام خانوادگى من يا مادرم را بپرسند، مرا از او تحويل گرفته و چند روز بعد براى يافتن مادرم اقدام كرده و متوجه شده اند مادرم مرده است، اطمينان پيدا مى كنم كه حقيقتى از من پنهان مى شود. مگر مى شود پس از مرگ مردى تمام قوم و خويش او بميرند و زنى نيز بلافاصله پس از سپردن فرزندش جان بسپارد و اين زن و مرد هيچ كسى را در اين دنيا نداشته باشند و از سوى ديگر خانواده اى كه خود فرزندان متعددى داشته، از سر دلسوزى مرا به فرزندى بپذيرد. هرچند كه نمى توانم چشم به روى عشق و محبتى كه در تمام اين سال ها به من بخشيده اند، ببندم، ولى نمى توانم به نداى درونى ام و سؤالاتى كه هر سال بيشتر مى شود و مرا از خوشبختى دور و دورتر مى كند، پاسخى بدهم.


پدرمان هندى بود

269286.jpg

«ايندر جيت سينك سيرو» پدر ما بود. در سال ۱۹۵۴ در شهر چنديگار هند به دنيا آمد و در سال ۱۳۵۵ به ايران آمد و در يك مكانيكى كار مى كرد. ۳ سال بعد، او به مادرم علاقه مند شده و با او ازدواج كرده بود.
در حالى كه پدرم ۲ سال در شركتى به عنوان راننده كار مى كرد برادرم بيكرام در سال ۶۲ به دنيا آمد. وقتى برادرم ۳ ساله بود، پدرم،مادرم را كه باردار بود ترك كرد و رفت.
چند ماه بعد من به دنيا آمدم و مادرم نامم را «بالجيدو» گذاشت. حالا بعد از سال ها مادر مى گويد: پدرتان وقتى مسلمان شد اسم اش را ابراهيم كريمى گذاشت و بعد از آن با من ازدواج كرد. هر كارى را كه فكر كنيد كردم تا او را پيدا كنم ولى بى فايده بود.
با اين اطلاعات به دنبال پدر همه جا را جست وجو كردم ولى نتوانستم ردى از او پيدا كنم. اى كاش پدرم بداند با اين كه او ما را در كودكى رها كرد و رفت ولى ياد او هيچ گاه از ذهن ما دور نشده و ما اكنون در سن جوانى در پى يافتن آغوش پر مهر او هستيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |