رامتين شهبازى
سيروس الوند فيلمى در كارنامه دارد با عنوان يكبار براى هميشه. بيشتر منتقدان هرگاه او كار تازه اى را جلوى دوربين مى برد، بى اختيار مقياس خود را آن فيلم قرار مى دهند؛ فيلمى كه از نظر ساختار دراماتيك و جنس اجرا چندان ارتباطى به سينماى زمانه خود نداشت و الوند توانسته بود پابه حيطه سينمايى بگذارد كه نسل سوم سينماى امروز ايران در حال تجربه كردن آن است. منظورم سينمايى است كه ميان فضايى مستند گونه و داستانى گام مى زند؛ سينمايى كه دستاوردش فيلم هايى همانند ماهمه خوبيم، چهار شنبه سورى، نفس عميق، به آهستگى و ديگر فيلم ها به شمار مى آيد.
فيلم يكبار براى هميشه جذابيت هاى دراماتيك بسيارى دارد. كوچكترين آن لكنت زبان شخصيت محمود بود كه خسرو شكيبايى نقش او را ايفا مى كند.
اين شخصيت زمانى كه در تنگناهاى اجتماعى قرار مى گرفت بى اختيار زبانش دچار لكنت مى شد و به نوعى الوند با اين ديدگاه آسيب پذيرى او را در اجتماع پيرامونش، به نمايش مى گذاشت. البته آنچه آمد بخشى از خصلت هاى دراماتيكى بود كه الوند در كارش نمود داده است. اين فيلم از نظر مضمون هم توانست تصويرى باشد از قشر آسيب پذيرى كه جايى براى زندگى ندارند و سوداى رفتن در سر مى پرورانند. حتى اميد انتهاى فيلم نيز كه با حضور يك كودك و باردار شدن زهرا جلوه مى يافت به هيچ وجه به فيلمنامه و فيلم تحميل نشده بود و تماشاگر آن را كاملاً در مى يافت.
همان دوران بود كه الوند حضور خود را به عنوان يك سينماگر اجتماعى تثبيت كرد؛ سينماگرى كه كار خود را مى شناخت و سعى در انتقاد هاى اجتماعى داشت.
او در فيلم بعدى اش «چهره»، توانايى هاى خود را در كارگردانى و هدايت بازيگر بيشتر به رخ كشيد. الوند به راحتى صحنه هايى مملو از بازيگران حرفه اى را كارگردانى مى كرد و اين بازيگران بدون اغراق كار خود را جلوى دوربين انجام مى دادند.
اين نوشتار قصد اين ندارد تا يكا يك فيلم هاى الوند را مرور كند و با آنها همراه شود، اما همه اين ها را نوشتم كه بگويم فيلم هاى اخير الوند هيچ نشانى از يكبار براى هميشه و چهره ندارند. گويا او آشكارا تصميم گرفته نگاه فيلمسازى خود را تغيير دهد. آن ساده نمايى ها كه تماشاگر را با خود درگير مى كرد، جاى خود را به اغراقى انكار ناپذير سپرده است.
اغراقى كه جنس نگاه تماشاگر امروز به هيچ وجه با آن همراه نيست و تأكيد به بعضى لحظه ها و صحنه ها كه مى توانسته به زعم كارگردان غافلگير كننده باشد، واكنش معكوس ارائه مى دهد و موجبات خنده تماشاگر مى شود.
گويا هيچ دقتى از نوع توجه به جزئيات داستان پردازى فيلم مانند يكبار براى هميشه در اين فيلم ها لحاظ نشده است.
تله نيز از اين قاعده مستثنى نيست. با اين توجه كه سيروس الوند در بسيارى از فصول فراموش مى كند كه سليقه تماشاگر امروز تغيير كرده است. تماشاگر امروز سينماى ايران فيلم مى بيند و اين فيلم ها بر توقع او تأثيرى مستقيم مى گذارد.
ديگر تأكيد روى اشيا و مكث هاى طولانى و ديالوگ هايى كه دائم در حال توضيح دادن و ارائه اطلاعات مستقيم هستند براى شيرفهم كردن مخاطب پاسخ مناسبى به همراه ندارد. تماشاگر امروز دوست دارد بسرعت از روى همه چيز عبور كند. گاهى يك تك اينسرت مى تواند دركليت يك فصل جاى بگيرد و تماشاگر خود آن را بدون تأكيد كارگردان درك كند. تماشاگر امروز سينما، دوست دارد كشف كند و كارگردان تنها فضاى كلى را براى او آماده مى كند. تماشاگر امروز از اين كه يك فيلمساز، عامدانه جزئياتى را كنار هم بچيند و آن را دائم به رخ تماشاگر بكشد خوشش نمى آيد و اين حاصل پويايى سينماست. سينما هنرى ايستا نيست كه ما دائم الگوهاى تجربه شده و كهنه را تكرار كنيم. اگر سينماى ملودرام ايران در نسل سوم خود پوست مى اندازد حاصل همين پويايى است.
فيلم تله ايده بدى ندارد. سوء تفاهمى ايجاد مى شود و از پس اين بدفهمى، مخمصه اى ايجاد مى شود كه اين مخمصه در پى حوادثى تقديرى شخصيت ها را يك به يك در كام خود فرو مى برد. اين ايده جذاب، كه البته نونيست، تماشاگر را به سالن مى كشاند تا از يك ايده تكرارى، اجرايى تازه را به تماشابنشيند.
اما با فيلم همراه شويم تا ببينيم چه اتفاقى براى اين تماشاگر رخ مى دهد. تله بر تأكيد بسيار بناشده است. الوند بيش از اندازه دوست دارد همه چيز را به تماشاگر نشان دهد. مكث روى صورت بازيگران تا آنجا كه تماشاگر تمام تغيير حالت چهره آنها را ببيند مبادا چيزى را از دست بدهد، اين استراتژى فيلم به شمار مى آيد. اين تأكيد بيش از حد علاوه بر اينكه ريتم فيلم را دستخوش نوسانات مختلف مى كند، فاصله اى را ميان تماشاگر و فيلم پديد مى آورد كه نه در انتظار تماشاگر است و نه الوند آگاهانه قصد داشته آن را ايجاد كند.
فيلم تله، فيلمى است كه مى كوشد همه چيز را خيلى «رو» بيان كند. هيچ نقطه پنهانى را براى تماشاگرش باقى نمى گذارد تا با فكر خود آن را كشف كند. به طور مثال چرا ما بايد تا اين اندازه بازندگى دخترى كه مى خواهد شب عروسى دكتر خود رابكشد درگير شويم. مگر تنها قرار نيست همسر دكتر به او مشكوك شود، پس اجراى احساسى اين صحنه ها به چه كار مى آيد.
منظور از اجراى احساسى، هم به جنس دكوپاژ سيروس الوند و هم به نوع بازى بازيگران فيلم باز مى گردد. تماشاگر خيلى زود به اين نكته پى مى برد كه فرشاد خطا كار نيست و باقى قضايا. اين طرز توجه در فيلم بسيار وجود دارد و دائم تماشاگر را از داستان اصلى دور مى كند. فيلمساز قصد داشته جزئيات را وارد فيلم خود كند كه به شيوه كلاسيك، اطلاعات داستانش را به وسيله آنها كامل كند. فصلى را به ياد بياوريد كه نازنين براى دكتر كليد منزلش را مى فرستد. يا فصلى كه نادر به نازنين يك چاقو هديه مى دهد. اين اشيا بيش از اين كه در صحنه اى كه كاركرد دارند مطرح شوند توسط كارگردان به تماشاگر معرفى مى شود تا تماشاگر بعد نگويد كه اين كليد يا چاقو از كجا وارد داستان شدند؟
پرداختن به جزئيات و توجه به كاركردهاى داستانى آنها امرى قابل تأمل در فيلم است. اما اين توجه ها نبايد به طور مثال در ۱۰ دقيقه اول فيلم مطرح شود و بعد، هم فيلمساز و هم تماشاگر آن را فراموش كنند تا دقيقه ۳۰ فيلم و فقط به اين دليل كه كارگردان يك بار آن را مورد استفاده قرار داده كاركردشان توجيه شود. اين شكل استفاده از جزئيات اشيا و شخصيت ها به نوعى گول زدن تماشاگر است و صاحبان اثر تنها خواسته اند از شر آنها در طول فيلم خلاص شوند.
براى چگونگى استفاده از جزئيات موفق و بجا، شما را ارجاع مى دهم به فيلمى مانند چهارشنبه سورى يا خيلى دور خيلى نزديك. چادر مشكى كه در فيلم چهارشنبه سورى به سر يكى از شخصيت هاى فيلم مطرح مى شود و در ادامه علاوه بر اين كه در جايى از داستان قصه را پيش مى برد، در جايى ديگر كاركردى مضمون گرايانه پيدا مى كند. فرهادى و حقيقى كارگردان و همكار فيلمنامه نويس اين فيلم، چادر را همچون نقطه اى، ابتدا در ذهن تماشاگر ثبت مى كنند و اندك اندك در طول فيلم به آن قوام مى دهند. تماشاگر در طول فيلم اين نشانه را ديده و آرام آرام با آن ارتباط برقرار كرده است.
يا در فيلم خيلى دور خيلى نزديك دوربين تصويربردارى خانگى كه همراه دكتر عالم است و در پايان كاركرد فرامتنى پيدا مى كند. اين نشانه ها و طراحى ها چه جايگاهى در فيلم تله دارد؟
الوند در بسيارى از صحنه ها سعى دارد در كانون حادثه قرار بگيرد. هيچگاه از صحنه هاى احساسى فاصله نمى گيرد تا تماشاگر هم تا اندازه اى فرصت قضاوت داشته باشد. باز هم مثالى از چهارشنبه سورى به ميان مى آورم. فرهادى در هيچ يك از صحنه هاى دعواى زن و شوهر كه مى توانسته با نزديك شدن به آن فصل ها، احساسات تماشاگر را يكسره به بازى بگيرد، به آنها نزديك نمى شود و از فاصله اى دور صحنه را مى نگرد تا قدرت قضاوت تماشاگر از ميان نرود. اما كارگردان در فيلم تله تمام اين صحنه را از نزديك براى بيننده اش به نمايش مى گذارد. يا در همين راستا براى درشت نمايى و شيرفهم كردن تماشاگر كه نازنين دچار احساساتى دوگانه ناشى از زندگى گذشته خود است؛ فصل كابوس او را تدارك مى بيند كه به صورت نماى آهسته فيلمبردارى شده است. در اين فصل همسر سابق نازنين با كمربند او را تعقيب مى كند تا او را كتك بزند. در پايان ناگهان فرشاد از ميان گل ها به سوى او مى آيد تا نجاتش دهد. اين صحنه چه كاربردى جز شيرفهم كردن مخاطب مى تواند داشته باشد؛ شيرفهم كردن مخاطب و آسان شدن كار فيلمساز. حال اين قضيه چطور مى توانست پس حاجب به تماشاگر نشان داده شود؟ كارگردان مى توانست حس نقش را براى مهناز افشار تدارك ببيند كه دوگانگى رفتار او را به نمايش بگذارد. نازنين قبل و بعد از علاقه مندى به فرشاد رفتارى يكسان دارد و هيچ تفاوت آشكارى در بازى او به نظر نمى آيد. كارگردان بايد بازيگر را در نقش رها كند، اما بعد خودش وظيفه دارد او را از حاشيه رفتن بازدارد. زمانى كه نازنين روبه روى فرشاد گريه مى كند، نمى توانيم دريابيم دليل واقعى اين گريه چيست؟ آيا او بازى مى كند يا نه. ديگر اين كه ما او را تا اين حد شكننده تصور نكرده بوديم كه گريه اش را باور كنيم. الوند در بسيارى از صحنه ها زيباشناسى دكوپاژ را هم رعايت نمى كند. بياييد دو فصل از فيلم را با هم مرور كنيم. همسر دكتر قهر مى كند و به منزل پدرش مى آيد. پس از گفت وگويى كه به قالب داستان ارتباط چندانى ندارد، همسر از منزل پدرش خارج مى شود. به اين پلان دقت كنيد كه چقدر فضاى خالى و پرت دارد. يا در صحنه اى كه همسر فرشاد به منزل نازنين مى آيد، در نمايى نازنين در گوشه اى كناره سمت راست مى نشيند و همسر در سمت چپ كادر. فضاى ميان آنها آنقدر خالى به نظر مى رسد كه هيچ كاركرد زيباشناسانه و معناگرايانه اى پيدا نمى كند. فيلم تله ظاهرى زيبا دارد. با طراحى صحنه و با رنگ هاى گوناگون، بازيگرانى مطرح كه هر يك مى توانند خيل عظيمى را به سالن بكشانند. اما ردپاى كارگردان در اين فيلم كاملاً نامعلوم است. الوند سعى مى كند با نمايش چند شخصيت مجزا اجتماعى وسيع براى فيلم خود تعريف كند؛ اما با وجود تمام تلاش هايش اين اجتماع باز هم محدود به يك بخش مى شود. شايد پاسخ فيلمساز اين باشد كه من فقط مى خواستم قصه بگويم و بس. اما بايد ديد اين داستان در چه فضايى رخ مى دهد. تماشاگر بايد در چه بستر مكانى و زمانى با آن ارتباط برقرار كند.
شايد يكى از راه هاى مواجهه با فيلم تله، گذشتن آرام و بى صدا از كنارش بود. اما سينماى ايران از الوندى كه خود «يكبار براى هميشه» را به عنوان ملاك و مقياس در اختيار منتقدان قرار داده توقعى ديگر دارد.