چهارشنبه ۶ دى ۱۳۸۵ - ۶ ذيحجه ۱۴۲۷
Wed, Dec 27, 2006
ماجرا
۳۵۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
مهرگان
محيط زيست
ماجرا
رودررو
سلامت
بازخوانى يك پرونده جنايى
كوچ مرگبار
بخش نخست
269421.jpg
هما مسافر
گذشته و خاطرات آن بارها و بارها از ذهن اش مى گذشت. در هر بخش شهر خاطرات پراكنده اى داشت. زندگى اش و خاطرات اش مانند عبور از يك شيب تند بود. ميانه زندگى نفسى تازه كرده بود و حالا برگشته بود به آن خاطرات نفس گير نگاه مى كرد. حميد به آن شهر پرسروصدا فكر مى كرد ، به آن كوچه ها و خانه ها. انگار هنوز هم بوى خاك و باران را حس مى كرد. به ياد كودكى اش افتاد كه با اضطراب و اشك و خنده گذشته بود و دوستان دوران كودكى اش كه با قهر و آشتى هاى وقت و بى وقت شان حوصله او را سر مى بردند. حالا همه آن دوستى هاى كودكى رنگ باخته و ناپديد شده بود.
اما دوران جوانى حكايت ديگرى داشت. حالا پا به زورخانه گذاشته بود با آن غرور و ميل و حال و هواى پهلوانى. زورخانه هرچند كوچك ولى براى او به بزرگى دنيا بود. وقتى مرشد زنگ را به صدا درمى آورد و وارد مى شد به احترام او و آنچه كه در آن سال ها گذشته بود خم مى شد و ادب به جا مى آورد.
بازار و كفاشى و بوى چرم و كار، همه و همه از او مردى كاركشته و با استقامت ساخته بود. ميان بازار و راسته مغازه ها براى خودش با همين غرور توانسته بود مغازه اى دست و پا كند تا بتواند دخل و خرجش را پيدا كند و محتاج كسى نباشد. اما بعد از اين همه سال در روزهاى پائيز زندگى ناگزير و ناچار بود كه هرچه را دارد بردارد و راهى شود. حدود ۵۵ سال سن داشت. مردى لاغر با موهايى كه سياه و سفيد شده بود. در شهر به هر كسى كه مى گفتى او را مى شناخت و به احترام خودش و نامش براى خاطر او خيلى كارها مى كرد. او توانسته بود هنوز همان پهلوانى ها را در خودش حفظ كند. غرور و قدرتى كه در اندام استخوانى او بود، براى او ابهتى ديگر رقم مى زد.
وضع مالى اش بد نبود، چون به خاطر اخلاق و انصافش خيلى ها از آن طرف شهر مى آمدند تا از او خريد كنند. دوستان و كاسب ها هميشه دور او جمع بودند، مى گفتند و مى خنديدند و ياد جوانى را زنده مى كردند.
ولى چرخ گردون عوض شده بود. او با اينكه ۳ فرزند داشت و دخترش بزرگ شده بود و وقتش رسيده بود كه پا به خانه شوهر بگذارد. وضع اش تغيير كرده بود. حميد هر طور بود مى خواست دخترها را شوهر بدهد. خواستگارها هر روز پاشنه در خانه را ازجا درمى آوردند و او وقتى يكى از جوان ها را مناسب ديد خبر داد كه خانواده خواستار حميده مى توانند براى حرف آخر به خانه شان بيايند.
خواستگار حميده پسر خوش تيپ و خوش قيافه اى بود. در يك مغازه لباس فروشى كار مى كرد. احمد در خانواده اى كه براى خودشان كسى بودند بزرگ شده بود و هيچ عيب و ايرادى نداشت. يك روز عصر وقتى حميده مضطرب و نگران روسرى به سرش انداخت و در آيينه به خودش خيره شد، با صداى زنگ در خانه، خانواده خواستگار پيدايشان شد. مجلس خواستگارى و حرف ها چند ساعتى به درازا كشيده بود و دست آخر همه با شادى رفته بودند و قرارها براى مراسم عقدكنان و عروسى گذاشته شده بود. قرار بود چند روز ديگر هم مراسم گلاب گيران و بله برون باشد.
ديگر در تمام شهر همه از اين قضيه خبر داشتند ولى هفته بعد اتفاقى افتاد. درست روزهايى كه خانواده سعيد خودشان را براى كارها آماده مى كردند. در غروب يك روز زنى خود را به خانه حميد رساند پشت در ايستاد و در زد.
ـ راستش بايد چيزى را به شما بگويم. از وقتى آمده ايم احمد خواب راحت ندارد. او دائم بى قرارى مى كند. گريه ها و ناراحتى هايش اعصاب همه اهل خانه را به هم ريخته است. وقتى هم از او علت را پرسيديم گفت: دخترى را كه به من نشان داده بوديد، با آن كسى كه بعداً، آن شب چادر و انگشتر به او داديد فرق داشت. دخترى كه من خواستم و مى خواهم آن دخترى بود كه شربت تعارف مى كرد.
احمد به جاى حميده، خواهرش حميرا را پسنديده بود و مى گفت من او را در كوچه ديده بودم و به مادرم هم او را نشان داده بودم ولى چون هر دو خواهر كنار هم بودند مادرم نشناخته و اشتباه شده است.
زن با شرمندگى گفت: خانواده خودش از شرمندگى و خجالت نمى دانند چه كار كنند و من را فرستاده اند تا هرچه شما گفتيد همان را...
اين پيغام كوتاه حميد و اهل خانه را برآشفته كرد. دور هم نشسته بودند و با پريشانى به هم نگاه مى كردند. حميده دختر بزرگ خانواده اسمش به خاطر يك اشتباه در لفظ و دهان ها افتاده و شخصيت اش نابوده شده بود. او با صداى بلند گريه مى كرد. در اين مدت به داماد دل بسته، و هزار آرزو در دلش رقم زده بود. حالا نمى توانست باور كند كسى كه به او علاقه مند است در اين مدت هزار خواب و خيال در كنار او تصور كرده خواهرش را به جاى او مى خواهد.
حميرا خواهر كوچكتر هم وضع روحى خوبى نداشت باورش نمى شد كه اين اتفاق افتاده باشد از خجالت و شرمندگى چشم به زمين دوخته بود. چون مى دانست كه همه گناه را به گردن او مى اندازند و او را موجب اين بدبختى مى دانند.
شب تا صبح به سختى گذشت. صبح قبل از اين كه حميد از خانه بيرون برود به زنش گفت: هرچه خانواده داماد آورده پس بفرستيد و پيغام داد:
ـ بچه هاى من هر كدام شان با سرافزارى و غرور و شخصيت بزرگ شده اند. شما دختر بزرگم را قربانى نادانى تان كرديد و حالا هم با خواستن دختر دوم مى خواهيد در پيش بچه ها و خانواده من دشمنى راه بيندازيد. ديگر نبينم كه از كوچه ما رد شويد وگرنه...
اما احمد دست بردار نبود. خانواده اش هم انگار با او همدست بودند روزى نبود كه مزاحت ايجاد نكنند. هر روز كسى را براى واسطه مى فرستادند. يك روز مادر داماد با هديه مى آمد. يك روز خواهرش تلفن مى كرد. اين رفت وآمدها باعث مى شد كه حميده از نظر روحى به هم بريزد و خانه پر از محبت و گرمشان، به اشك و ناله و غم تبديل شده بود.
حميرا چندروزى را گوشه اى مى رفت وگريه مى كرد و هيچ حرفى نمى زد تا اين كه خواهر بزرگ جلورفت و با صداى بلند خطاب به او گفت:
- هان چى شده؟ سرت را بلند كن. از اتاق بيرون بيا ولى فكرش را از سر خودت بيرون كن.
ولى حميرا هم انگار محبتى پنهان در دل داشت و همين باعث شده بود كه حميد و زنش به شدت دچار ناراحتى شوند. از آن روز به بعد ديگر دوخواهر از خانه بيرون نيامدند و از همه فرار كردند. مادرشان از گفته هاى مردم كه در كوچه و خيابان مى شنيد خسته شده بود. تا اينكه به پيشنهادشوهرش با دخترها چندروزى به مسافرت رفت. برادر زن حميد در تهران زندگى مى كرد. حميد درتماس با او گفته بود كه براى تغيير روحيه زن و بچه هايش آنها را به تهران مى فرستد. چند هفته اى درتهران بودند. وقتى كه زن برگشت روحيه شان عوض شده بود و شاد و خوشحال بودند ولى زن حميد به تنهايى برگشته و دخترها را درخانه برادرش گذاشته بود. دخترها علاقه اى به برگشتن نداشتند. چند روزى از برگشتن زن نگذشته بود كه دوباره حرف و حديث ها و سؤالات همسايه ها شروع شد. آن شب زن با وضع عصبى به شوهرش گفت:
- ببين حميد من ديگر تحمل ندارم. شنيدن حرف مردم براى من سخت و تلخ است. بهتر است از اين شهر برويم. اگر مى خواهى زندگى مان آرام و گرم باشد، مثل قبل، بايد وضع را عوض كنى. بچه هايت ديگر برنمى گردند و من هم كه نمى توانم تو را تنها بگذارم. خانواده احمد كه دست بردار نيست. حرف هاى مردم هم كه تمام شدنى نيست.
مرد به ميان حرف او دويد.
- چه كنم؟ راه حل بگو.
- هر چى خودت مى گى با برادرم مشورت كن. هرچه داريم بفروشيم و پيش آنها برويم.
حميد عصبى شده بود.
- اين چه حرفى است مى زنى زن؟ سرپيرى مى خواهى آلاخون والاخون شويم.
- تو چه حرفى مى زنى. دخترهايت بزرگ هستند و دم بخت. من نمى توانم آنها را رها كنم بايد پيش آنها باشم.
حميد اجازه داده بود زن چند هفته ديگر به تهران برود و بعد آنها را راضى كند و همه با هم برگردند. چندروزى بود كه حميد تنها بود. زنش به تهران برگشته بود. يك روز وقتى به مغازه رفته بود يكى از دوستان قديمى اش تلفن زده بود:
- تو مرد سرد و گرم چشيده اى هستى. چه اشتباهى است كه مى كنى. دخترت را قانع كن. احمد هم كه پسرخوبى است به خاطر يك اشتباه كه نبايد همه چيز را به هم ريخت. مشكل را مى توانى با يك فكر مردانه حل كنى.
اصرارها و حرف ها هيچ تأثيرى روى حميد نداشت. پدر احمد پيش حميد آمده بود.
- احمد گفته خودش را مى كشد تو را به خدا كارى بكن.
حميد حرفش همان بود.
- بين دو دخترم به خاطر پسر شما مى توانم اختلاف بيندازم؟
حميد ديگر حوصله رفتن به مغازه را نداشت. از غصه نمى دانست چه كار كند. روز و شب در خانه مى ماند و فكر مى كرد. تا اينكه برادر زنش از تهران به او تلفن زد.
- بلند شو بيا اينجا حميدخان. نمى دانم اين احمد آدرس خانه مرا ازكجا پيداكرده است. آمده اند اينجا براى حرف زدن و اعصاب همه را به هم ريخته اند.
حميد با اعصابى خرد و خونى به جوش آمده به سرعت راهى خانه پدر احمد شد. پدر احمد وقتى در را بازكرد يكه خورد. او را به گرمى استقبال كرد ولى با فريادهاى او روبه رو شد.
- اگر خدا را مى شناسيد، به هرچيزى كه اعتقاد داريد دست از سرما برداريد. مگر من مى توانم يك دخترم را به خاطر شما نابود كنم و دختر ديگرم را با لباس عروس و تاج گل به خانه تان بفرستم؟
هيچكس حرف او را نمى فهميد. حميده هم حال و روز احمد را داشت. او از ته دل داماد را مى خواست و با خودش فكر مى كرد اگر خواهرش با احمد ازدواج كند، او ديوانه خواهدشد.
هرچه كه حميد مى گفت با اصرار خانواده احمد روبه رو مى شد تا اين كه او يكدفعه با اعصاب خرد با پدر احمد دست به يقه شد و بعد از زد و خورد همسايه ها آنها را از هم جدا كردند.
حميد متوجه شده بود كه زنش بى ربط نمى گويد. ديگر ماندن در آن شهر بى فايده بود. نه مى توانست كاسبى كند و نه مى توانست زندگى كند. براى همين بود كه آتش به مالش زد. خانه و زندگى اش را حراج كردو با پول كمى كه مانده بود به سختى از كوچه و پس كوچه هاى شهر گذشت. خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى را با خودش مرور كرد و بالاخره خودش را به تهران رساند.
در تهران شلوغ احساس دربه درى مى كرد بعد از دوندگى زياد آپارتمان كوچكى قولنامه كرد و با بقيه سرمايه اى كه مانده بود كارى براى خودش دست و پا كرد و به هرجان كندنى كه بود براى سيركردن شكم زن و بچه هايش لقمه نانى تهيه مى كرد.
روز به روز شرايط بهتر مى شد. حميد با تجربه ها و لياقت و غرورش درمدت كوتاهى كارها را سروسامان مى داد. ولى دوباره سروكله احمد و خانواده اش پيداشد. از اين همه سماجت خسته شده بود. نه حرف حساب مى فهميدند و نه غرور و شخصيت داشتند. هرروز احمد سرراه حميد سبز مى شد. تلفن مى زدند. كمين مى كردند. حرف مى زدند. التماس مى كردند. تهديد مى كردند و... چندبار حميد با آنها درگير شده و كارشان به كلانترى كشيده بود. آخرين بار احمد با مشت و لگد به جان حميد افتاده بود و او را خونين و مالين كرده بود. ديگر آن شأن و احترام را درمحيط كار نداشت. هركس گمان بدى به حميد مى برد و...

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   قرآن   |   مهرگان   |   محيط زيست   |   ماجرا   | 
|   رودررو   |   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |