شنبه ۹ دى ۱۳۸۵ - ۹ ذيحجه ۱۴۲۷
Sat, Dec 30, 2006
فرهنگ و هنر
۳۵۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
ميراث فرهنگى
مهرگان
گفت وگو با مهدى جعفرى فيلمساز و فيلمبردار فيلم كوتاه
نگاهى به نمايش «مرگ فروشنده»كار نادر برهانى مرند
گفت وگو با اوليور استون
گفت وگو با مهدى جعفرى فيلمساز و فيلمبردار فيلم كوتاه
براى كارمان
پدربزرگ تعريف نمى كنيم
269796.jpg
رامتين شهبازى
مهدى جعفرى متولد ۱۳۴۸ است و كار فيلمسازى را از سال ۱۳۶۴ با شركت در انجمن سينماى جوانان ايران شروع كرده؛ سپس وارد دانشگاه هنر شده و تحصيلات خود را در رشته سينما كامل كرده است. جعفرى به دليل علاقه اى كه به عكاسى و فيلمبردارى داشته، كار فيلمبردارى را نيز در كنار فيلمسازى ادامه داده كه حاصل آن تصويربردارى و فيلمبردارى چندين فيلم مستند و كوتاه است. او در زمينه فيلم هاى بلند هم در مقام فيلمبردارى پشت دوربين فيلم هاى ما همه خوبيم (بيژن ميرباقرى) و اتوبوس شب (كيومرث پوراحمد) قرار گرفته است. فيلم هاى زيارت، بركه، با مادربزرگ، كمى بالاتر و همه روزهاى خوب هم فيلم هاى كوتاه مستقلى بوده كه وى آنها را كارگردانى كرده است.
او مى گويد ماندن در حوزه فيلم كوتاه را دوست داردو براى كار در اين عرصه هر بهايى را پرداخت مى كند.

در فيلم هايى كه از شما ديدم، متوجه شدم فرم در كارهاى شما از اهميت بسيارى برخوردار است و مضامين مورد نظرتان از پس اين فرم ها خود را نمايان مى سازد. در فيلم كمى بالاتر فرم و داستان با هم همپايى بيشترى داشتند. اين توجه به فرم از كجا در نگاه شما شكل گرفته است؟
فرم دغدغه من بوده است. هميشه حس مى كردم خلأهايى در شناخت خودم نسبت به سينما وجود دارد كه فرم گرايى و تجربه در اين عرصه آن خلأها را پر مى كند. به همين دليل در سه فيلم بامادربزرگ، بركه و زيارت توجه به تصويرسازى را در اولويت كارهايم قرار دادم. مى خواستم با سينما به شكل ناب برخورد كنم. بيشتر به جاى اين كه از عناصر وارد شده به سينما مانند ادبيات، موسيقى و ... استفاده كنم، از عناصر اصلى اين رسانه يعنى تصوير و صدا سود جستم. دوست دارم كشف كنم.
به همين دليل از روى عمد قصه در فيلم هاى اولم خط كم رنگ ترى دارد. داستانى يك خطى را انتخاب مى كردم اما تمام تلاش خود را به كار مى  بستم تا از تمام ظرفيت  بصرى اين داستان يك خطى استفاده كنم. ولى دو سال پيش به اين نتيجه رسيدم كه بد نيست درزمينه سينماى داستانگو هم تجربه اى كسب كنم. پس كمى بالاتر را ساختم. اين فيلم موقعيتى مشابه داستان كوتاه در ادبيات را دارد. ارتباط موقعيت با شخصيت ها، ارتباط شخصيت ها با يكديگر و گره گشايى همه نشانه هاى يك داستان كوتاه را داشت. در اين فيلم فرم بيشتر خود را در شكل روايت آشكار مى كند تا عناصر صوتى و تصويرى.
دو نكته ديگر در فيلم هاى تان قابل بحث به نظر مى رسد. اول، توجه شما به طبيعت است كه در بركه و زيارت نمودى آشكار دارد و بحث بعدى استفاده بسيار شما از نمادها و نشانه ها است.
علاقه من به شعر و ادبيات كهن كشورمان از يك سو و اشتياقم به عكاسى از سوى ديگر، دست به دست هم داده اند و اين شكل نگاه به طبيعت در فيلم هايم شكل گرفته. اين ادعاى بزرگى است كه بگويم يك طبيعت گرا هستم، اما مى كوشم از عناصر طبيعت گرايى در فيلم هايم استفاده كنم. اين طبيعت گرايى در فيلم هاى من سيرى داشته است؛ از عكاسى آغاز و به سينما رسيده، طبيعت مى  تواند در نهاد درونى هر انسانى تعريف شود و يك فيلم اگر قرار است با نهاد يك فرد ارتباط برقرار كند چه بهتر كه فيلم هم از همين نهاد برآمده باشد.
بده بستان مورد نظر شما با طبيعت در بركه جلوه بيشترى دارد. تأكيد روى تصاوير هم آن را دوچندان مى كند. تصوير دستى كه وارد آب مى شود، پيرمردى كه در انتها به آب مى زند و تصاوير ديگر طبيعت در اين فيلم خود يك شخصيت است.
بله، اين فيلم بناى خود را به ارتباطى مستقيم با طبيعت مى گذارد. در زيارت هم تم اصلى فيلم طبيعت است. پسرى به زيارتى فراخوانده مى شود؛ اما اين زيارت ممكن نمى شود ولى پسر به گونه اى ديگر، به زيارت طبيعت مى رود. ايده اين فيلم محصول نگاه مولى به طبيعت است.
از نگاه اين شاعر عارف خداوند در طبيعت تجلى پيدا مى كند ما هم همين خط را گرفتيم و زيارت را ساختيم.
اين نگاه به طبيعت در كمى بالاتر هم وجود دارد. آنجا طبيعت با واقعيت تناسب برقرار مى كند.
بپردازيم به نشانه ها. در بسيارى از صحنه ها تماشاگر با اين نشانه ها روبه رو مى شود و شما هم از مخاطب تان مى خواهيد كه ذهنش را كامل دراختيار اين نشانه ها قراردهد. در فصلى از زيارت شما در منزلى را نيمه باز نشان مى دهيد و ما نيمى از اتفاقات را مى بينيم. يا در كمى بالاتر بر انعكاس تصاويرشخصيت ها در آينه تأكيد داريد. درمورد اين نشانه ها بگوييد.
بخشى ازاين نگاه در ناخودآگاه من است و نمى توانم آن را توضيح دهم. اما اگر بخواهم پاسخى داده باشم بايد بگويم كه من نشانه ها را بسيار دوست دارم. نشانه ها در عالم هنر حضورى چندصدساله دارند.
شما ديوار نگاره غارها را نگاه كنيد. آيا مى شود آنها را بدون حضور نشانه ها درك كرد. هنرمتعالى نشانه ها را خوب مى شناسد و آن را دراختيار تماشاگر قرارمى دهد.
بنابراين دغدغه همه هنرمندان استفاده از نشانه ها بوده است. اگرچه ميزان اين استفاده نزد هنرمندان مختلف متفاوت به نظرمى رسد. برخى اين نشانه ها را بسيارپيچيده تصوير مى كنند وعده اى ديگر بازبانى سازده تر، اما به هرحال منبع استفاده ما از اين نشانه ها به هنرهاى ديگر بازمى گردد. هنرهايى مانند ادبيات، نقاشى و... من خودم چون نوع نگاه استعارى شعر را هميشه دوست داشته ام، از اين نگاه در فيلم هايم نيز بهره گرفته ام. اصرارى براى رسيدن به يك سينماى شاعرانه ندارم؛ اما ناخودآگاه تمايل دارم كه در سينما چنين زبانى را بيان كنم.
اين استفاده از نشانه ها نيز خود قواعدى خاص دارد. آيا هرگونه كه فيلمساز خواست مى تواند از نشانه ها استفاده كند؟
به طور حتم نه. اين نشانه ها در نگاه اول بايد جهانشمول باشند.
دوم، شكل استفاده از آنها نبايد به گونه اى باشد كه ارتباط مخاطب با فيلم قطع شود، سوم بايد اين نشانه ها را به گونه اى پشت سر هم قرار دهيم كه بيننده به پيگيرى آن ترغيب شود. استفاده از نشانه ها در يك فيلم كار بسيار مشكلى است؛ كارى كه من خودم هنوز آن را تجربه مى كنم و به نقطه مشخصى نرسيده ام.
شايد هم چندسال بعد به اين نتيجه برسم كه سينما نياز به زبانى صريح دارد و نبايد آموزه هاى ادبى، تجسمى و اينگونه را به آن وارد كرد.
نكته ديگرى كه مى توانم بگويم استفاده از نشانه ها در سينماى عامه پسند است.
برخى معتقدند اين شكل فيلم ها نشانه ندارند، در صورتى كه اين فيلم ها هم نشانه دارند.
به طول مثال: شما مى توانيد بگوييد كه فيلم هاى آلفرد هيچكاك بدون نشانه هستند؟ نوع نگاه ما به نشانه، ارجاعات آن را به دنياى خارج از متن تعريف مى كند.
پس از دو فيلم بركه و زيارت، فيلم كمى بالاتر را مى سازيد كه فيلمى كاملاً متكى به داستان است. اينجا من ذهنيت و نگاه شما را كمى گم كردم. اين تغيير نگاه شما چگونه شكل گرفت؟
همانطور كه پيش تر هم گفتم به دليل علاقه ام به ادبيات چندان با داستان گويى بيگانه نبودم. پس از فيلم هاى بركه و زيارت ناگهان متوجه خلأيى ديگر دركارهايم شدم. اين مسأله در همنسلان ديگر هم ديده مى شود. خلأ داستان پردازى و قصه گويى معضلى به شمار مى آيد كه گريبان ما را گرفته است. ببينيد، اگر كارگردانى پذيرفت فيلم مى سازد كه با تماشاگر ارتباط برقرار كند، حالا در هر شكل و اندازه، بايد شيوه درست بيانى را هم بيابد. فكر مى كنم قصه گويى يكى از راه هاى برقرارى اين ارتباط است.
بارها تكرار شده كه حلقه مفقوده سينماى ما در ارتباط با مخاطب داستان گويى است. اما هيچ حركتى براى رفع مشكل صورت نمى گيرد. علت گرايشم به داستان در كمى بالاتر، تمرينى بود براى ارتباط بيشتر با مخاطب.
در فيلم هاى بركه، زيارت و همه روزهاى خوب ميل به زندگى بسيار زياد ديده مى شود. در صورتى كه «كمى بالاتر» نگاهى تلخ تر دارد. اين تقابل را چگونه تقسيم مى كنيد؟
من در «كمى بالاتر» مى خواستم پلى بزنم ميان مرگ و زندگى.
آنجا هم ميل به زندگى وجوددارد، اما شكل روايتش متفاوت است. من سعى كردم در فيلم كمى بالاتر رأى به زندگى كردن بدهم. مرگ و زندگى كنار هم وجوددارند و همين تضاد من را واداشت تا كمى بالاتر را بسازم.
سؤال من از آنجا شكل گرفت كه ما در تصوير تنگناى شخصيت ها را بسيار برجسته مى بينيم. نماهاى بسته، دوربينى كه از اتاقك جرثقيل خارج نمى شود و گويى تأكيد بر مخمصه اين كيفيت ها دارد.
قبول دارم؛ اما پس از پلان نهايى كار، ما صداى پسر جوان را روى تيتراژ مى شنويم كه همچنان ميل به زنگ دارد.
به بخش پايانى اشاره كرديد، مى خواستم كمى درباره آينه ها صحبت كنيم. انعكاس تصوير شخصيت ها در اين آينه ها در طول فيلم به خوبى نوعى صحه گذاردن به واقعيت زندگى آنهاست و اين كه ما تصويرى كه در طول فيلم از ديدنش بازمانده بوديم و آن را در همين آينه مى بينيم. حركت دوربين در اين فصل هم جالب به نظر مى رسيد.
اين فصل مورد مناقشه دوستانى بوده كه فيلم را ديده اند. فصل آخر فيلم كمى بالاتر را مى توان از دو منظر مضمونى و فرمى مورد بحث قرار داد. ما پس از يك وضع ايستا براى تمام شخصيت ها در طول فيلم، دراين پلان به حركت مى رسيم. گويا تمام فيلم به شكل فنرى جمع مى شود كه خود را در اين صحنه رها كند. حركت دوربين به نوعى حركت خودتماشاگر هم به سمت واقعيت محسوب مى شود.
از منظر اجرايى هم يكى از دستياران فيلمبردار قديمى سينما به نام عباس اهوازى به من كمك كرد و تمهيداتى انديشيد تاحركت دوربين به شكلى كه در فيلم وجوددارد به نحو مطلوب اجرا شود.
مهدى جعفرى خود را چگونه معرفى مى كند؟
پاسخ به اين سؤال خيلى سخت است. به قول بزرگى ما تمام عمر زندگى مى كنيم تاخود را بشناسيم. من انسان كوچكى هستم كه از تماشاى طبيعتى كه در آن قرار گرفته دچار شگفتى شده و تلاش مى كند بتواند با زبان سينما اين شگفتى را به تماشاگرش منتقل كند.
فيلم كوتاه امروز ايران در چه جايگاهى ايستاده است؟
دنياى فيلم كوتاه را بايد از سينماى فيلم بلند حرفه اى جداكرد. فيلم بلند در هر شكلى بايد به گيشه وابسته باشد. اما فيلم كوتاه حتى مى تواند شكل هاى مختلف ارتباط بامخاطب را نيز تجربه كند. يك فيلم كوتاه را مى توان با بودجه اى محدود ساخت. ايده ها بيشتر مى تواند به فرديت يك فيلمساز بستگى داشته باشد. مسائلى از اين دست مى تواند عرصه اين سينما را هر روز بيشتر از پيش گسترش دهد. امابه هر حال واژه كلى به نام سينما و فيلم كوتاه و بلند را به هم پيوند مى دهند. فيلم كوتاه و بلند با هم برادر هستند نه نوه و پدربزرگ. بنابراين ما بايد براى فيلم كوتاه هم تعريفى حرفه اى مشخص كنيم. فيلمساز فيلم كوتاه اگر بداند امكاناتى به اندازه فيلم بلند در اختيار دارد، بدون دغدغه هاى مادى فيلم مى سازد و بر كارش تمركز پيدا مى كند. در اين صورت شايد فيلمساز فيلم كوتاه به هيچ وجه سراغ سينماى فيلم بلند نرود.
سينماگر فيلم كوتاه پس از مدتى كه كارش نمى گيرد، خسته و سرخورده سراغ سينماى بلند مى رود تا حرفش را به گوش مخاطبانش برساند. مردم ماهنوز فيلم كوتاه را نمى شناسند. بايد مسئولان و سينماگران دست به دست هم بدهند تا فرهنگ پذيرش فيلم كوتاه گسترش يابد. فيلمسازان حركت هاى قابل تأملى انجام داده اند، سينماى فيلم كوتاه ما امروز در دنيا نمايشگر هويت كشورمان به شمار مى آيد. بايد براى اين حركت يك تمركز و انسجام ايجاد كرد تا به روندى جدى تبديل شود. ما جزو كشورهاى محدودى در دنيا هستيم كه سينماى فيلم كوتاه فعال داريم و بايد قدر آن را بدانيم.
نگاهى به نمايش «مرگ فروشنده»كار نادر برهانى مرند
پيش از گريستن، بيا كمى بخند
269811.jpg
آزاده سهرابى
مى دانيد چگونه مى توان به سراغ يكى از ۵۰  شاهكار ادبيات نمايشى جهان رفت و آن را به صحنه آورد؟ در حالى كه همه مى دانند تاكنون بيش از هزاران بار از روى آن، نمايشنامه ساخته شده - و حتى فيلم- و اجراهاى متعدد معتبر جهانى دارد و فيلم آن اجراها دست به دست مى چرخد. اما اين نمايش مقهور چنين سابقه اى نشد و خود را همرديف آن اجراها، و چه بسا موفق تر، خود را بالا تر كشاند.
مى دانيد چگونه مى توان «مرگ فروشنده» آرتور ميلر را در سال ۱۳۸۵ در سالن قشقايى تئاتر شهر به روى صحنه آورد و معتبر ترين تماشاگران حرفه اى تئاتر را شگفت زده از ديدن اجرايى خوب بيرون فرستاد؟
تنها كافى است كار گردان، انگيزه هاى نمايشنامه را كشف كرده باشد و لذت كشف نمايشنامه را با مهارت تمام از صافى بازيگران نمايش به سلامت عبور دهد و چه بسا كامل ترش كند تا در نهايت ما در لذت آن سهيم باشيم. همين اتفاق به ظاهر ساده را بايد منتظر ماند تا سال ها بگذرد و در سالنى شاهدش باشى و امروز اجراى نمايش «مرگ فروشنده» به كارگردانى نادر برهانى مرند كه در سالن قشقايى روى صحنه است، به معناى واقعى لذت ديدن يك «تئاتر خوب» است. تئاترى آكنده از لذت هايى كه در تئاتر هاى بد جست  و گريخته وجود دارد. اين يك فرصت است براى كسانى كه نمى خواهند منتظر ديدن نمونه موفق جهانى اين نمايشنامه از طريق فيلم ويدئويى يا سى دى باشند و به دنبال نمونه زنده و حاضر آن روى صحنه مى گردند.
مطمئناً اين اجرا يكى از بهترين نمايش هاى دهه اخير تئاتر ايران به شمار مى آيد. بدون هيچ اغراقى. آرتور ميلر «مرگ فروشنده» را در سال ۱۹۴۹ در ۶ هفته مى نويسد. در حالى كه ۱۰ سال ذهن ميلر درگير نوشتن آن بود و بالاخره همين نمايشنامه جايزه پوليتزر را نصيب وى كرد.
«مرگ فروشنده» تراژدى زندگى ويلى لومان، فروشنده دوره گرد نيويوركى است كه در ۶۳ سالگى كارش به كسادى گراييده است و توان جسمى اش براى سفر به شهرها و كسب نمايندگى فروش شركت ها رو به افول است. او ۳۴ سال به مؤسسه واگنر خدمت كرده و حالا كه هوارد واگنر جوان مدير اين مؤسسه شده است او را از كارى كه مدت هاست ديگر درآمدى براى او ندارد، اخراج مى كند. ويلى لومان در حالى كه به بيمه بدهكار است، مدت هاست هفته اى ۵۰ دلار از دوستش چارلى، قرض مى كند تا زندگيش بچرخد. آنها قرار است آخرين قسط خانه شان را بدهند تا بعد از سال هاى طولانى خانه از رهن بانك خارج شود. پسر بزرگش، بيف، بعد از سال ها از تگزاس دست خالى و بيكار به خانه بازگشته است. هپى ، پسر كوچكتر، با درآمد هفته اى ۷۰ دلار در كنارشان است. با همه نفرتى كه ويلى از فروختن جوراب هاى كهنه اش دارد اما زنش نخ و سوزن به دست در حال رفو پارگى جوراب هايش است. او حالا به نقطه بحرانى زندگى اش رسيده است: به نقطه پايان. او مدت هاست به خود كشى فكر مى كند تا لااقل ۲۰  هزار دلار پولى كه خانواده اش بابت بيمه عمر او دريافت مى كنند، خوشبختى را براى آنها همراه بياورد. اما آيا به راستى اين اتفاق مى افتد؟
ميلر درباره «مرگ فروشنده» گفته است: اين «فاجعه زندگى مردى است كه بر نيروهاى زندگى نظارت و اختيارى ندارد. او چنان تراژدى اى را تصوير مى كند كه مى توانيم حدس بزنيم فرزندانش هم گرفتار همين تقدير خواهند بود.
در حقيقت ميلر به تمدن بورژوايى زمان خود اشاره دارد. آنها كه كارگر زحمتكشى چون ويلى لومان را تا آنجا كه برايشان سود دارد به خدمت مى گيرند وچون عصاره اش مكيده شد و ديگر سودى برايشان نداشت او را چون پوست ميوه دور مى اندازند. اوج چنين تقابلى را مى توان در صحنه مربوط به گفت وگوى ويلى لومان و هوارد واگنر ديد. هوارد واگنر، مدير جوان مؤسسه واگنر در حالى كه مجذوب در اختيار داشتن اختراع جديدى چون ضبط صوت است و مدام از چنين پديده اى براى ويلى لومان تعريف مى كند و صداى ضبط شده فرزندان و همسرش را گوش مى كند به صحبت هاى ويلى لومان گوش مى دهد ( يابهتر است بگوييم گوش نمى دهد) ويلى ديگر توان سفر ندارد و مى خواهد در نيويورك نماينده فروش شركت باشد. اين تقاضا حكم مرگ و زندگى را براى ويلى دارد اما حرف هاى او در ميان مسخره بازى هاى هوارد گم مى شود تا در نهايت هوارد با يك جمله ساده كه «بهتر است بروى و كمى استراحت كنى» او را از همين كار هم اخراج مى كند.
تنها چيزى كه در اين آخر عمرى بر سر ويلى مى آيد، اين است كه مانند ديوانگان به دنياى درون خودش پناه ببرد و در نهايت به بيگانگى با خودش برسد. نمايشنامه تقابلى است ميان رؤيا و واقعيت. رؤياهايى كه به ويلى اعتماد به نفس خوبى مى دهد تا در مقابل واقعيت يا خشمگين باشد يا به مبارزه بر خيزد، و در نهايت خودش را از ميان بردارد. ليندا (همسر ويلى)، بيف و هپى (پسرانش) هم اسير همين رؤياهاى ويلى هستند و بيشتر از واقعيت، شايد همين رؤياهاست كه زندگى آنها را به تباهى مى كشاند. (شايد)
ويلى نمى تواند تحمل كند بيف در تگزاس در مزرعه كار كند و تنها هفته اى ۳۵ دلار درآمد داشته باشد يا حتى هپى چنين زندگى بى بند و بارى داشته باشد. او با تصورى كه از شغل ساده اش براى خود ساخته بود و پيش دوست قديمى اش چارلى كاركند. او گمان مى كند كه شغلش بسيار مهم است و در اين رؤيا به سر مى برد كه پسرانش را خداوند مانند آدونيس (مظهر زيبايى مردانه) خلق كرده و موفقيت شان تعيين شده است. او آنها را با اين رؤيا بزرگ كرده است و حالا نمى تواند واقعيت زندگى آنها را بپذيرد.
خلاصه اين ذهنيت را ما مى توانيم در مرور خاطرات ويلى ببينيم، آنجا كه دارد با پسرانش در نوجوانى شادى مى كند. در حالى كه برنارد (دوست بى دست و پاى بيف) وارد مى شود و مى گويد: «بيف بايد درس بخواند تا در رياضى تجديد نشود» و ويلى در جواب او مى گويد: «هى برنارد چرا رنگت پريده» و بعد به پسرانش مى گويد: «برنارد مى تواند در مدرسه نمره هاى عالى بگيرد اما وقتى وارد كار و كاسبى شود وضع شما به مراتب بهتر از او مى شود. هر دوى شما مثل آدونيس خلق شده ايد. چون آدمى كه ظاهرش خوب باشد پيشرفت مى كند. اگر كارى كنيد كه مردم دوست تان داشته باشند هيچ وقت در نمى مانيد. مثل خود من. هيچ وقت لازم نيست منتظر خريدار باشم. كافى است همه بدانند ويلى لومان آمده تا بريزند سرش.»
اما ما مى دانيم كه باطن دنياى واقعى سرمايه دارى جور ديگرى است و هيچ چيز براى خوشبختى تضمين شده كافى نيست. اگر جزو قشر ويلى لومان باشى. براى همين برنارد را مى بينم كه حالا در نقطه اى ايستاده است كه بيف فرسنگ ها با آن فاصله دارد. او وكيل شده و با خانواده هاى مهمى در رفت و  آمد است. ويلى واقعيت را مى بيند و به معناى واقعى از آنچه مى بيند خشمگين است. او قبلاً نمونه مشابهى از تضاد بيف و برنارد را ديده است. خود و برادرش بن را كه حالا مرده است و در ذهن ويلى مدام رفت  و آمد مى كند. او سال ها پيش با همين تصورات خام همراه بن به آلاسكا نرفت اما بن رفت و صاحب چند معدن الماس شد. به قول ويلى «او مى دانست چه مى خواهد. رمز موفقيت او اين بود. رفت و گيرش آورد. دنيا مثل صدف مرواريد است. اما آدم اين صدف را نمى تواند روى تشك رختخواب پيدا كند.» اين را كنار بگذاريد در يكى از ديالوگ ها وقتى به بيف و هپى مى گويد «من نمى دانم آينده يعنى چه. من نمى دانم بايد چه چيزى را بخواهم» و ما مى دانيم كسى كه نمى داند چه مى خواهد در رؤيا به سر مى برد.
اما شايد آنچه بيش از هر چيز در «مرگ فروشنده» تأثير گذار است نه بيان چنين تراژدى  اى بلكه نوع بيان آن است. در نحوه روايت ميلر از زندگى ويلى شاهد نوعى جريان سيال ذهن منطقى هستيم. ميلر در ابتداى نمايشنامه و در توضيح صحنه مى نويسد: «بگذاريد چند كلام درباره نقش زمان در اين ماجرا بگوييم. در اين باره هيچ چيز مرموز و مشكلى وجود ندارد: ويلى لومان هم مثل شماست: شما ممكن است با دوستانتان نشسته و در حال گفت وگو باشيد. دوست شما چيزى مى گويد كه به حادثه اى از زندگى گذشته شما مربوط مى شود. دوستان به صحبتش ادامه مى دهد، غير از آن كه روح شما در زمان و مكان ديگرى سير مى كند. شما وجود داريد، فكر مى كنيد، احساس مى كنيد و در مخيله تان استدلال مى كنيد، اينها همه با آن كه مربوط به گذشته شماست ولى براى شما مثل زمان حال است.» ميلر به عقب بر نمى گردد تا گذشته را بازگو كند بلكه گذشته را به حال پيوند مى دهد و هر دو را همزمان روى صحنه ادغام مى كند. اين كار فوق العاده اى است كه ميلر انجام مى دهد و اين همان كار فوق العاده اى است كه نادر برهانى مرند هم بدون هيچ كم و كاستى باز مى آفريند. در حالى  كه مى توان جريان سيال ذهن را روى صحنه ديد اما از اين فراتر مى رود و در اين سياليت نوعى منطق روايى شكل مى گيرد كارى كه در آثار سيال ذهن به تمامى از آن پرهيز مى شود اما نمايش منطق مى خواهد حتى اگر سياليت داشته باشد.
همه انسان ها از تراژدى در زندگى آگاهند تراژدى كه مدام به ما ياد آورى مى كند در درون آدمى و در بيرون از آدمى «غريبگى» دنيالانه دارد. زندگى مجموعه آشفته و بى سامانى از نور و تاريكى است و تراژدى واقعى سرشار از رمز و راز است و «مرگ فروشنده» حتى اگر بتواند از پس تحليل آن كه زياد هم پيچيده نيست، برآيد، هنوز رمز و راز دارد. شخصيت ويلى لومان سرشار از رمز است. زندگى او، رؤياهايش، نحوه اعتراضش و خشمش پر از راز است. آنقدر اين راز وارگى در اين تراژدى نقش مهمى دارد كه نگران بازيگردانى بازيگران اين نمايش باشيم و پيام دهكردى در نمايش برهانى مرند يك سروگردن از تصور ما بالاتر مى ايستد تا ما يك «ويلى لومان» واقعى را روى صحنه كشف كنيم. اين كار را كمابيش تمام بازيگران اين نمايش انجام مى دهند: ريما رامين فر، امير جعفرى، احمد مهران فر، هومن برق نورد، افسانه ماهيان، سيامك صفرى، هدايت هاشمى و ... هدايت درست كارگردان و درك درست شخصيت ها توسط بازيگران وميزانسن هاى روان كه سياليت حاضر در اثر را چنان سيال و بديهى كه بايد، جلوه گر مى كند و در كنار همه اينها يك حس مضاعف هم دارد.
برهانى مرند ايده هاى ديگرى هم روى اين متن شاهكار پياده مى كند. مثلاً اتفاقى كه در طراحى صحنه مى افتد. كاملاً صحنه با آنچه ميلر در توضيح صحنه روايت به طور مفصل شرح مى دهد، متفاوت است. نه از آسمانخراش ها خبرى است نه از ساختمان دو طبقه و تختخواب و... يك صحنه ساده كه در عمق، پنج در دارد و راست صحنه باغچه خانه ويلى لومان تنها با يك صندلى و يك تنه درخت و سمت چپ صحنه يك ميز و چند چهارپايه. ديوارى وجود ندارد. وقتى زمان حال است آدم ها از درها به فضاهاى متفاوت رفت و آمد دارند و وقتى سياليت رمان رخ مى دهد آدم ها از ديوارهاى فرضى عبور مى كنند و همه اين ها در حالى رخ مى دهد كه توى تماشاگر اصلاً گيج اين رفت و آمد ها نمى شوى. هرچند بازآفرينى چنين فضايى سخت است.
درها نمادى مى شوند از دريچه هاى ذهنى ويلى كه مدام همه چيز در گذشته و حال از آن وارد و خارج مى شود. شايد در ابتدا تصور كنيم نوع صحنه اى كه ميلر توصيف مى كند در درك تضاد قريب اثر كه تقابل دنياى سرمايه دارى و كارگرى است، نقش دارد اما حالا ديگر نديده هم مى توان اين تضاد را درك كرد چون همه ما پيش زمينه هاى آن را داريم. طراحى صحنه حالا مى تواند بيشتر در خدمت درك شخصيت لومان ها باشد تا فضاى متظاهر بيرون.
گفت وگو با اوليور استون
آرمان هاى سياسى يك فيلمساز
ترجمه: شيلا ساسانى نيا
269844.jpg
اوليور استون، فيلمسازى كه فيلم هايى همچون پلاتون، وال استريت، جى.اف.كندى، قاتلين بالفطره، نيكسون و اخيراً «مركز تجارت جهانى» را بر پرده سينماها آورده است جزو معدود كارگردانان عصيانگر و افشاگرى است كه امور سياسى را دستمايه آثار خود قرار مى دهند و نگاه انتقادى خود را از پشت دوربين معطوف دولت آمريكا و سياست هاى آن مى كنند. استون، فيلمسازى كه ۳ بار اسكار گرفته است به كرات موضع سياسى و انتقادگراى خود را نسبت به دولت آمريكا بخصوص سياست هاى اخير جورج بوش و جنگ آمريكا با عراق اعلام كرده و جزو نخستين فيلمسازانى است كه يازده سپتامبر و تبعات پس از آن را در فيلمى پرفروش و به شيوه اى داستانى روايت كرده است. مصاحبه اى كه در پى خواهيد خواند، مصاحبه نشريه گاردين با اين فيلمساز درباره تازه ترين فيلم هايش، آرمان هاى سياسى او در عالم سينما و جنبه هاى هنرى كارهايش است.

شما هميشه در فيلم هايتان به برخى از مهم ترين مسائل و دغدغه هاى سياسى آمريكا از ويتنام تا يازده سپتامبر پرداخته ايد. تنها۲ خلأ محسوس فيلم هايى درباره عراق و بوش است. خيلى ها معتقدند فيلم هاى بعدى شما كه در صف انتظار براى ساخته شدن به سر مى برند يكى درباره عراق و ديگرى درباره بوش و يا فيلمى مشتركاً درباره آن هاست. آيا چنين چيزى اتفاق خواهد افتاد؟
البته اين يك تعريف بود اما جدا از هر چيزى حس مى كنم «مركز تجارت جهانى» (جديدترين فيلم اوليور استون در سال ۲۰۰۶) مقدمه اى براى ورود به اين دنياست. واقعاً وقتى اين گونه وقايع سياسى روى مى دهند به مقطع «پس» از آن علاقه مندم بخصوص پس از يازده سپتامبر يعنى دوازده سپتامبر به بعد. مطمئن نيستم ساخت فيلمى درباره عراق پاسخى به اين نياز درونى باشد اما فكر مى كنم ماحصل آن است. براى من خيلى پاسخ ها در جنگ افغانستان نهفته است. فكر مى كنم بايد ماهيت آن جنگ و اين كه چطور جنبه سياسى و نظامى يافت و همين طور ماهيت جنگ با پاكستان، هند و ايران شفاف شود. اين ها سوژه هاى خوبى هستند. ۱۱ سپتامبر و همه اتفاقات پس از آن به عراق ختم شد اما براى من اين اولويت سوم است. در ضمن فيلم هاى بسيارى درباره عراق چه به صورت مستند و چه به صورت اينترنتى ساخته شده است و به نوعى تلويزيون اين واقعه را به انحصار خود درآورده است همان طور كه در مورد يازده سپتامبر اتفاق افتاد.
پيش از آن كه به فيلم «مركز تجارت جهانى» بپردازيم آيا مى دانيد فيلم بعدى تان چه خواهد بود؟
خير، و اين چيزى است كه در آن با هر فيلمساز ديگرى اشتراك دارم. در حال حاضر در مقطعى از ترديد هستم. بر روى ۳ يا ۴ پروژه سينمايى كار مى كنيم و در حال انجام تحقيقاتى هستيم. فيلمنامه ها را خودمان مى نويسيم و يا كسانى را براى نوشتن آن ها استخدام مى كنيم. گاهى نوشتن آن ها خيلى زمان مى برد و گاهى سريع اتفاق مى افتد. به بازيگر، بودجه، استوديو و خيلى چيزهاى ديگر احتياج داريد. همه اين جزئيات بايد در كنار هم بنشينند و اين درست مانند يك تجربه است. از هر ۱۰ پروژه يكى تنها به نتيجه و سرانجام مى رسد و ما در اين مرحله از كار هستيم كه مرحله دشوارى است.
بهتر است با فيلم تازه شما «مركز تجارت جهانى» شروع كنيم. داستان ۲ مردى از اداره پليس نيويورك كه در جريان سقوط برج هاى دوقلو در آنجا گير مى افتند. فكر مى كنم اين فيلم براى بسيارى از كسانى كه كارهاى شما را دنبال مى كردند غافلگير كننده و تعجب برانگيز بود. همان طور كه مى دانيد فرضيه هاى مختلفى در مورد اين حادثه مطرح شده: دولت آمريكا آن را انجام داد، اسرائيل آن را انجام داد، اين هواپيما نبود كه به پنتاگون اصابت كرد و ... با اين حال شما فيلم خود را با توجه به حقايق و اسناد رسمى اعلام شده درباره اين حادثه ساخته ايد؟
ما با دقت و وسواس زياد خود را مقيد به روايت داستان اين ۴ فرد كرديم. ۲ مرد و همسرانشان و داستان آن ها بسيار موثق و تأييد شده است. همچنين در ساخت اين فيلم از ۵۰ـ۴۰ امدادگر كه آن موقع در محل حاضر بودند كمك گرفتيم. ما در اين فيلم با اطلاعات و اسناد موثق كار مى كنيم؛ با آنچه مى دانيم. شاهدان عينى به ما مى گفتند: «اين اتفاق در آن روز افتاد» با جان مك لاگلين و ويل جيمنو و همسرانشان چندين بار حرف زدم. فكر نمى كنم آن ها هيچ وقت چيزى از بوش يا سياست به من گفته باشند. اصلاً موضوع صحبت من و آن ها در اين باره نبود. در حقيقت مك لاگلين كه قبلاً هم در بمب گذارى سال ۱۹۹۳ مركز تجارت جهانى حضور داشت اين بار هم فكر مى كرد كه اين يك بمب گذارى دستى است. او هيچ وقت فكر نمى كرد با يك هواپيما اين حادثه رخ داده باشد. لحظه با شكوهى هست كه ويل جيمنو بيرون مى آيد و مى گويد: «پس ساختمان ها كجا رفتند؟» آنها نمى دانستند. اين فيلمى است كه از نگاه آن هايى كه در اين ۲۴ ساعت آنجا بودند، روايت مى شود. پرداختن به سياست در اين فيلم كار اشتباهى بود. اگر مى خواهيد داستانتان به اين ۲۴ ساعت محدود شود بايد به گفته هاى آن هايى كه در اين واقعه گرفتار شدند اكتفا كنيد.
متوجه اين قضيه مى شوم. شما به داستان آن ها وفادار مانديد با اين حال اگر قرار بود حدس بزنم شما چه جنبه اى از ۱۱ سپتامبر را براى فيلم شدن انتخاب مى كرديد قطعاً اين جنبه اى را كه اشاره كرديد و به عبارتى ديگر اين زاويه خاص ديد شما به ذهنم خطور نمى كرد. اين جنبه خوش بينانه واقعه است و نشان مى دهد خيلى از مردم نجات يافتند و كشته نشدند.
مقاطعى در دهه ۹۰ بودند كه وضع خيلى بهتر بود ... آن موقع وقتى كه «ريگان» هنوز بر سر كار بود فيلم «سالوادور» را ساختم كه حكومت ريگان در آمريكاى مركزى را به باد حمله و انتقاد گرفته بود. به نظر مى آيد ۲۰۰۶ دوره بدترى نسبت به ۲۰۰۱ است. آن موقع دنيا نسبت به مرگ عده اى بى گناه در افغانستان و حتى در ۱۱ سپتامبر آمريكا دلسوزى بيشترى نشان مى داد اما حالا مشكلات جدى ترى داريم. مرگ و مير بيشتر، حملات تروريستى افزون تر و شكست هاى مشروطه خواه بيشتر در كشور خودم. اين موجب رسوايى و بى اعتبارى و همين طور بدنامى بيشتر شد، چه اتفاقى افتاده؟ و اين براى من خيلى مهم تر و دردناك تر از اين است كه در سال ۲۰۰۱ ماجراى ۱۱ سپتامبر توطئه محور بود يا خير. من خودم چندان اطلاعى ندارم و مطمئنم كه تئورى هاى مختلفى دراين زمينه مطرح شده است و مطالب بسيارى در رسانه ها و مطبوعات درز كرده و من نمى خواهم در فيلمم به اينها بپردازم. آنچه محرز شده اين است كه القاعده به انجام اين حمله تروريستى اعتراف كرده است و افتخار آن را به خود نسبت داده است.
پيام فيلم بسيار شفاف است. آنها در ايجاد فضاى رعب و وحشت، بى ثباتى و دغدغه روحى - روانى در دنيا موفق بوده اند و واكنش احمقانه جورج بوش هم بر وخامت اوضاع افزوده است. پس آنها پيروز شدند. اين داستان درست برعكس كشتن جى.اف.كندى است. در آنجا يك آدم تحصيل نكرده و مجردى را داشتيم كه گفت: «من اين كار را نكردم. من يك آدم ساده لوح هستم.» او سپس براى ۴۸ ساعت با پليس دالاس ناپديد مى شود و بعد هم كشته مى شود. اين داستان عكس آن است. ما هنوز خيلى چيزها را نمى دانيم پس چرا در اين فيلم به سياست بپردازم. اگر قرار بود در سال ۲۰۰۴ فيلمى درباره بوش بسازم امروز از ساختن آن پشيمان مى شدم چون امروز اطلاعات  خيلى بيشتر از سال ۲۰۰۴ است. هرماه در آمريكا درحدود ۱۰ كتاب درباره جورج بوش و جنگ او با عراق و سياست هاى دولت او به چاپ مى رسد و هركدام از اين كتاب ها بر عمق دانش من از وضع كلى جهان و آنچه اتفاق افتاده مى افزايد و نشان مى دهد همه چيز به سادگى پيدا كردن بن لادن و تحويل دادن او به دست جورج بوش نيست.
حال به ترتيب زمانى پيش برويم. نكته اى كه مى خواهم اشاره كنم اين است كه من هميشه براى كارهاى شما ۲ مقطع قائل مى شوم. قبل از ساخت فيلم پلاتون و بعد از آن. قبل از پلاتون شما چند تجربه فيلمنامه نويسى و كارگردانى هم داشتيد. اما در سال ۱۹۸۶ و در ۴۰ سالگى بود كه به عنوان كارگردانى طرازاول مشهور شديد. به اصطلاح كارتان رونق گرفت. آيا در اين فاصله اتفاقى افتاد؟
بله. فكر مى كنم از دست خودم عصبانى و كلافه شدم. قبل از پلاتون فيلم هاى Midnight Express ، صورت زخمى را ساختم. پس واقعاً استعداد كارگردانى داشتم اما مى خواستم پيشرفت هاى بيشترى داشته باشم. البته تا آن زمان ۲ شكست كارى هم داشتم. ۲ فيلم ترسناك. موضوع آنها تقريباً شبيه به هم بود وقتى اين ۲ فيلم با استقبال مواجه نشدند قسم خوردم كه ديگر فيلم وحشتناك نسازم. من يك ساديست بالفطره نيستم [باخنده] و فكر مى كنم بايد چنين چيزى باشد تا يك فيلم ترسناك خيلى خيلى خوب بسازيد. بايد مردم را زهره ترك كنيد و بايد علاقه به اين كار داشته باشد. سال ۸۶ سال سرنوشت سازى بود.
شما در ويتنام خدمت كرديد. آيا پيش بينى مى كرديد ويتنام و جنگ آن به سوژه فيلمسازى شما تبديل شود؟
فيلم پلاتون به اين راحتى ها ساخته نشد. فيلمنامه آن در سال ۷۶ نوشته شد و فيلم آن تا ۱۰ سال با جواب منفى كمپانى هاى فيلمسازى براى ساخته شدن مواجه شد. اين ديگر يك جوك كهنه بود. راستش نخستين موقعيت براى ساخت اين فيلم با پيشنهاد تهيه كننده اى به نام جان دالى پيش آمد. او فيلمنامه هاى سالوادور و پلاتون را خواند و بعد از من پرسيد تمايل دارم كداميك را اول بسازم. همين هم براى من به عنوان يك فيلمساز جوان يك رؤيا بود. اول سالوادور را انتخاب كردم چون تقريباً متقاعدشده بودم «پلاتون» بدشگون بود. پلاتون چندين و چندبار تا مرحله ساخته شدن پيش رفت اما درنهايت ساخته  نشده بود. آخرسر هم فيلمنامه نويسى به نام مايكل كامينو - كه فيلمنامه «سال اژدها» را با او نوشتم - بود كه مرا متقاعدكرد فيلمنامه پلاتون را بارديگر بيرون بكشم. خدا به زندگى اين تهيه كننده انگليسى يعنى «جان دالى» خير و بركت دهد كه حاضر شد ۲ فيلم «پلاتون» و «سالوادور» را بسازد. اين ۲ فيلم در مكزيكو به صورت قاچاقى ساخته شدند.
يكى از چيزهايى كه در دو فيلم «پلاتون» و «متولد چهارم ژوئيه» نشان داده مى شود و بر آن تأكيد مى شود شمار زياد افرادى است كه جنگ ويتنام زندگى آنها را تباه كرد - تعداد خودكشى ها بيشتر از تعداد مرگ و ميرها شد. آيا اين جنگ چنين تأثير ويرانگرى هم بر شما گذاشت؟
خيلى خوش شانس بودم كه توانستم سه فيلم درباره اين جنگ بسازم كه كمك بسياربزرگى بودند. فكر مى كنم امروزه كهنه سربازهاى ويتنامى بسيارى باشند كه زندگى عادى خود را سپرى مى كنند. اما از درون خرد و متلاشى شده اند و مرده اند. آدم هايى كه آدم هاى ديگر را مى كشتند، شهروندان را مى كشتند، غيرنظامى ها را مى كشتند... ويتنام به دخمه اى از مردگان تبديل شده بود. تعداد كشتارهاى كوركورانه بسيار زياد بود، شايد بيشتر از عراق. اين ماهيت جنگ است. در نگاه به گذشته بايد بگويم آدم هايى بودند كه مايل به كشتن هرچيزى بودند و آدم هايى ديگر كه علاقه اى به اين كار ندارند اما از سر اجبار آن را انجام مى دهند. زندگى گاه اين چنين است. خيلى از بچه هاى عراقى امروزه سربازهاى بهترى از آنچه ما بوديم هستند. نفرت از دشمن به حد و مرزى رسيده است كه بسيارى از آنها حتى از غيرنظاميان هم نفرت دارند و تفاوتى قائل نمى شوند.
آيا وقتى به آن دسته از مردم آمريكا، منظورم رئيس جمهور و دار و دسته اش است كه جنگ عراق را به پا كردند فكر مى كنيد عصبانى مى شويد؟
كار از عصبانيت گذشته است. ۲۰۰۲ سالى بود كه واقعاً به خشم آمدم. او پيش از آنكه قطعنامه سازمان ملل منتشر شد سربازانش را داشت به خاورميانه مى فرستاد. آنها در حال حاضر مشغول بررسى دوباره آن مقطع حساس هستند. سخنرانى كالين پاول و همه اين حرف ها. با اين حال قبل از سخنرانى پاول هم آمريكا باز به عراق سرباز اعزام كرد. وقتى اين سربازان به آمريكا فرستاده شدند مى دانستند اتفاقى درشرف وقوع است. اين مسأله را مشاور سابق كاخ سفيد ريچارد كلارك و خيلى هاى ديگر گوشزد كرده بودند و گفتند كه بوش اين جنگ را در ذهنش دارد. او مى خواست هرطورى شده آمريكا را با عراق درگير جنگ كند. اين مرا عصبانى مى كند چون وقتى جورج بوش اخيراً به ويتنام سفركرد از او پرسيدند: «جنگ ويتنام براى شما چه معنايى داشت؟ و بوش همان مردى است كه همه اين فتنه ها را به پا كرد، نقشه جنگ را طراحى كرد و او جواب مسخره اى داد «فكرمى كنم نشان مى دهد كه اگر مقاومت كنيد پيروز مى شويد.» اين درسى بود كه او از جنگ ويتنام گرفت!
۲ فيلم موفق ديگر از شما درباره ترور جان اف كندى و ديگرى درباره نيكسون است بجز نيكسون و جورج بوش، تنها رئيس جمهور آمريكا كه به وفور درباره او نوشته شده بيل كلينتون است. آيا تصميم نداريد فيلمى درباره او بسازيد؟
راستش فكر مى كنم فيلم «رنگ هاى اصلى» از مايك نيكولز اثر خوبى درباره كلينتون بود. فكر مى كنم اين فيلم نگاهى گذرا به دولت كلينتون دارد.
اگر قرار باشد فيلم ديگرى درباره يكى از رئيس جمهورها بسازم ترجيح مى دهم درباره جورج بوش باشد. مى خواستم كانديداى منچورى را از نو بسازم اما تهيه كننده آن قبول نكرد چون همان موقع بازسازى ديگرى در راه بود. مى خواستم اين بار به جاى آنجلا لانزبورى، باربارا بوش باشد. او خانواده بوش را مى گرداند و اين پسره «جورج» كانديداى منچورى است. او آدم كوته فكرى است كه شست وشوى مغزى شده است.
سؤال ديگرى كه از شما دارم درباره منتقدها است. وقتى فيلم اسكندر را ساختيد واكنش آنها نسبت به اين فيلم اصلاً خوب نبود و اين چه تأثيرى بركار شما گذاشت؟
اسكندر براى من فيلم سختى بود اما من آدمى نيستم كه با اين چيزها از رو بروم. مجدداً به سراغ فيلم رفته و نسخه سومى ساختم كه فوريه سال آينده در آمريكا به بازار خواهد آمد. كمپانى فيلمسازى برادران وارنر خيلى از اين مسأله خوشحال است. ساختار فيلم را عوض كرده ام و آن را آنگونه كه بايد مى شد ساخته ام. فيلم جديد ۳ساعت ونيم است كه البته بين ۲ساعت اول و يك ساعت و نيم آخر يك وقفه كوتاه وجود دارد. از آنجايى كه ۲نسخه جديد فيلم با نبرد در گائوگاملا شروع مى شود به جاى آن كه در اواسط فيلم اين نبرد باشد- كل فيلم هم از اين زاويه جديد تغيير كرد. البته اين نسخه سوم فقط به صورت دى وى دى موجود است.
پس اعتراف مى كنيد كه كار از اساس اشتباه بود؟
اشتباه نبوده بلكه بهتر شده است. منظورم اين است كه نسخه كارگردان بهتر از نسخه سينمايى است. البته اسكندر اگرچه نزد منتقدان محبوب نبود اما در گيشه ها فروش خوبى داشت و يكى از ۲۰فيلم برتر سال شد و همين موجب شد تا نسخه سومى از آن بسازم. اسكندر آنقدر آدم مهمى است كه به اين راحتى ها نبايد او را فراموش كرد پس چه خوب است كه تصوير بهترى از او ارائه دهيم چون لياقتش را دارد.
چگونه ساختن فيلم «قاتلين بالفطره» كه تأثير گسترده اى بر جامعه داشت بر شما به عنوان يك كارگردان تأثير گذاشت؟ آيا ساختن اين فيلم بر حرفه شما به لحاظ پرداختن به جنبه هاى زيبايى شناسى يا موضوعى در فيلم هاى آتى تان تأثيرگذار بود؟
اشاره شما به «قاتلين بالفطره» كمى دو پهلو است. اين فيلم اثرى كاملاً داستانى است در نتيجه محدوديت يا قيد و بندى در كار نداشتيم. به هنگام ساخت اين فيلم خيلى چيزها با خودم بود و مى توانستم سليقه اى عمل كنم. همچنين اين فيلم را در مقطعى ساختم كه خودم در حال سپرى كردن دوران پرفراز و نشيبى در زندگى شخصى ام بودم در نتيجه آشفتگى و همينطور عشق فراوانى را به اين فيلم تزريق كردم. در دهه ،۱۹۸۰ دهه اى بود كه مردم وقت بسيارى را پاى تلويزيون ها صرف مى كردند و در آن زمان خبرها بر محور سودآورى بود، وقتى كه خيلى كم سن وسال تر بودم تلويزيون يك منبع اعتماد مردمى بود يا حداقل بايد اينگونه مى بود. آنها به هر كسى مجوز راه انداختن شبكه هاى خبرى را نمى دادند مگر آن كه كسانى بر كارشان نظارت مى كردند. بنابراين كيفيت معنى و مفهوم داشت. اما وقتى ريگان روى كار آمد اين باور خيلى زود رنگ باخت. نظام خبرسازى در آمريكا تغيير يافت و انقلابى در آن به وجود آمد. منظورم اين نيست كه قبلاً هم عالى بوده بلكه منظورم اين است كه پايان عصر هرگونه خبر جدى اى فرارسيده، در نتيجه آنچه در حال حاضر در آمريكا داريم اخبار سوپراستارها است وهر خبر يا موضوع مهمى خيلى سطحى گزارش مى شود. قاتلين بالفطره زاييده خشم و آشفتگى و هرج و مرج است و خيلى براى من گران تمام شد چون بلافاصله بعد از جان اف كندى به بازار آمد. كمپانى برادران وارنر از ساختن اين فيلم راضى نبود. آمريكايى ها خيلى اديبانه به آن نگاه كردند و آن را يك فيلم خشونت محور يافتند. قاتلين بالفطره هرگز قرار نبود چنين فيلمى شود. اين فيلم آيينه خشونت بود اما از سوى مردم عين خشونت و جسارت تلقى شد و از سوى مطبوعات هم طرد شد. البته باوجود همه اين واكنش هاى منفى، جوانان آن را دوست داشتند اما در كل كمپانى برادران وارنر هيچ وقت از آن حمايت نكرد و دى وى دى آن واقعاً فروش نرفت. همچنين تا ۵سال درگير شكايت حقوقى اى بوديم كه جان گريشام از اين فيلم كرده بود. او وكيلى بود كه دوستش توسط ۲نوجوانى كشته شد كه ادعا كرده بودند پس از ديدن اين فيلم متأثر از آن شده بودند و تصميم گرفتند همچون قهرمانان فيلم عمل كنند. چنين ادعاهايى به كرات شده بود اما هرگز ثابت نشد. ما به جرم تشويق به قتل تحت تعقيب بوديم. ۶سالى درگير اين ماجرا بوديم و پرونده پيش از رفتن به دادگاه عالى به ۵ دادگاه ديگر فرستاده شد. اين ماجرا براى كمپانى برادران وارنر حداقل ۲ميليون دلار تمام شد. من هم مبلغ قابل توجهى را صرف دفاع از خودم كردم. گريشام اعتقاد داشت فيلم يك كالاست. مى گفت اگر شما توليد كننده يك جاروبرقى باشد وجاروبرقى شما معيوب باشد و براى فرد مشكلى ايجاد كند و آسيبى به او برساند بايد به او غرامت بدهيد. واقعاً چنين فرضيه اى با عقل جور درنمى آيد. اگر بتوانيد ادعا كنيد كه يك فيلم موجب شد كسى را بكشم در آن صورت مى توانيد بگوييد «موسيقى بتهوون مرا ديوانه مى كند و بايد همسايه ام را مى كشتم، يا «داستايوفسكى خواندم و بايد كارى مى كردم.» با چنين ادعاهايى مسلماً عصر فيلمسازى پايان مى يافت.
با چنين ديدگاهى حتماً منظورتان اين است كه فيلمتان از سوى مردم بد تعبير شد. آيا اين موجب نشد درباره فيلم هاى بعدى تان تجديدنظر كنيد و يا فيلم هاى بعدى تان از اين مسأله تأثير پذيرد؟
دقيقاً همينطور است. آدم مگر چندبار مار گزيده مى شود؟ درد دارد و حس خوبى نيست. نيكسون فيلمى جنجالى بود اما جنجال آن از نوع ديگرى بود. دوباره به دروغگويى، فريب مردم و اغفال جوانان متهم شده بودم اين مسأله پس از مدتى زجرآور و خسته كننده مى شود. منظورم اين است كه هر كسى خسته مى شود. اين ماجرا ۲۰سالى ادامه داشته آيا اين شما را عوض مى كند؟ بله اگر شما اجازه دهيد. روز به روز عاقل تر و باهوش تر مى شويد و سعى مى كنيد راه هايى پيدا كنيد تا فيلمى را بسازيد بدون اين كه احساسات مردم را جريحه دار كنيد. در مورد فيلم مركز تجارت جهانى نيز اتهام هايى به من وارد شد و از من ايراداتى گرفته شد، فكر نمى كنم كه ديگر بتوانم يك فيلم اوليوراستونى ديگر بسازم، بنا به هر دليلى چون هر بار چنين فيلمى مى سازم يك فيلم اوليوراستونى نمى شود. اگر يك فيلم اوليور استونى درباره مركز تجارت جهانى مى ساختم مرا به يك احمق توطئه گر متهم مى كردند. واقعاً نمى دانم چه كار كنم. شما به غير از خودتان چه كس ديگرى مى توانيد باشيد.
269850.jpg
با توجه به اين كه فيلم هايتان خاص و در مورد موضوعات بخصوص است آيا مشكلى با گروه سنى تعيين شده براى فيلم هايتان از سوى شوراى نظارت سينمايى نداشتيد؟
خوشحالم كه اعلام مى كنم فيلم تازه ام يعنى «مركز تجارت جهانى» نخستين فيلم كارنامه فيلمسازى ام است كه اين شورا آن را براى افراد بالاى ۱۳سال مناسب تشخيص داد. همچنين اين فيلم در دنيا فروش خوبى در حدود ۱۶۵ ميليون دلار داشت. چنين فروشى براى چنين فيلمى زياد هم هست. در مورد ديگر فيلم هايم مثل «قاتلين بالفطره» خيلى اذيت شدم. اين فيلم ۱۵۵ سكانس حذف شده داشت. موفق شدم يك نسخه از اين فيلم بدون تعيين گروه بندى سنى را از طريق كمپانى لايونزگيت در آمريكا عرضه كنم. اما ديگر آن نسخه موجودنيست. حالا هم فيلم دست برادران وارنر است و آنها هيچ فيلمى را بدون تعيين گروه بندى سنى آن پخش نمى كنند. با خودم فكر كردم اين سكانس هاى حذف شده خيلى احمقانه بود. اصلاً چيزى در آنها نبود. هميشه به من مى گفتند: «آقاى استون، اين فيلم آشفته بازار شده. كمى از آشفتگى ها را كم كن.» اما اين پيام فيلم است، تمام دنيا زير و رو مى شود.
آيا تصميم نداريد در آينده اى نزديك فيلمى را به زبان فرانسه و يا در فرانسه بسازيد آيا تا به حال به اين فكر افتاده ايد كه از بريژيت باردو دعوت كنيد تا در فيلمى از شما بازى كند؟
مادرم فرانسوى است و با پدرم در جريان جنگ جهانى دوم آشنا شد. بنابراين من شيفته زبان فرانسوى هستم و واقعاً فيلم هاى فرانسوى دهه ۵۰ و ۶۰ و حتى قبل از آن را دوست دارم. شايد بيشتر از فيلم هاى جديد. فرانسه كشورى عالى براى فيلمسازى است. حاضرم در فرانسه فيلم بسازم اما بايد به بودجه كمترى قناعت كنم و بلندپروازى هاى رايج خودم را كنار بگذارم چون در سينماى فرانسه حتى تيتراژگذارى هم مشكل است. اگر مى توانستم فيلمى درباره كودكى خودم در آنجا بسازم عالى مى شد و واقعاً اين كار را مى كردم.
شما با بازيگران بسيار خوبى در طول همه اين سال ها كار كرده ايد كه خود الهام بخش هنرپيشگان جوانى بوده و هستند كه در آغاز راهند. به نظر شما چه تفاوتى بين يك بازيگر خوب كه بازى خوبى ارائه مى دهد با بازيگر طراز اولى كه به شخصيت خود جان مى دهد و مى تواند با مخاطبان سرتاسر جهان ارتباط برقرار كند، وجود دارد؟
عوامل زيادى دخيل اند. يك بازيگر خوب با استعداد ذاتى و خدادادى مى تواند در نقش بدى ظاهر شود اما باز هم بازى خوبى ارائه دهد. هدف، واگذار كردن نقش به يك بازيگر است كه بتواند استعدادهاى طبيعى بازيگرى اش را بيرون بكشد وبه او در بازى اش بال و پر دهد در نتيجه او مى تواند نقش آفرينى متفاوت و منحصر به فردى ارائه دهد كه هيچ كس نديده است. اين هدف آرمانى بيشتر كارگردانان است. رسيدن يك نقش خوب به يك بازيگر درست مثل ازدواج به خوش شانسى و موعدش بستگى دارد. مارلون براندو، بازيگر خوبى بود كه پس از مقطعى به همكارى نكردن با كارگردانانش مشهور شد. فكر مى كنم يك نقش آفرينى خوب يك جور همكارى دو طرفه ميان يك بازيگر خوب و يك كارگردان خوب است. هر دو به هم تكيه مى كنند. اما هميشه آن جادوى موفقيت اتفاق نمى افتد. شما سال ها در فيلمى بازى مى كنيد وهيچ اتفاقى نمى افتد اما به يكباره در يك فيلم خاص مى درخشيد. اين اتفاق در مورد نيكولاس كيج هم با فيلم «مركز تجارت جهانى» يا فيلم هاى ديگرش رخ داده است. او در اين فيلم مى درخشد و اين را مديون نقشى است كه خيلى خوب در آن جا افتاده است.
لازمه فيلم هايى مثل جى.اف.كندى و نيكسون تحقيق و تفحص فراوان بود. معمولاً پيش از آماده شدن فيلمنامه اين فرايند تحقيقاتى چقدر به طول مى انجامد و چگونه توانستيد در فاصله بين سال هاى ۱۹۹۶ - ۱۹۸۶ تعداد زيادى فيلم بسازيد.
وقتى خودم هم نگاه مى كنم تعجب مى كنم. ۱۰ فيلم ظرف ۱۰ سال و اين خيلى عجولانه است. واقعاً عطش سيرى ناپذيرى براى فيلم ساختن داشتم. قبل از اين مقطع تا چند سال پروژه هاى مختلف فيلمساز عالم از سوى كمپانى ها رد شده بودند و اين مرا حريص كرد. ۳۸ سالم بود كه واقعاً آن فرصت طلايى فيلمسازى به من روى آورد و من مى ترسيدم كه اين موقعيت از من گرفته شود در نتيجه بر حجم كارهايم مى افزودم. در فيلم نيكسون واقعاً توانم را از دست داده بودم. خسته بودم. سال بعدش يك رمان نوشتم و فقط براى مدتى مى خواستم دوربين يا فيلمى نبينم. فيلم هاى مستند و كم هزينه ساخته و تجربه هاى مختلفى آموختم. درباره بخش تحقيق هم واقعاً تمام تلاش مان را مى كنيم با اين حال چيزهايى درباره كندى و نيكسون هست كه هنوز هم در پرده ابهام باقى مانده است. تا يك جايى پيش مى رويد، پرس و جو مى كنيد، تحقيق و مصاحبه مى كنيد اما يك دفعه درها به رويتان بسته مى شود و ديگر نمى توانيد جلوتر برويد. اينجاست كه بايد به دانش و شمه فيلمسازى تان اعتماد كنيد.
به نظر شما دنيا چه درسى مى تواند از اسكندر بگيرد؟
اسكندر فرمانده اى در خط مقدم بود. بوش هرگز به ويتنام نرفت. اگر در جنگى مثل اسكندر بجنگيد پيروز مى شويد. هر وقت كسى به اسكندر خيانت مى كرد او از در مصالحه و ميانه روى وارد مى شد اما اگر در اين مصالحه ها باز هم خيانت روى مى داد و حقه اى در كار بود او از حق خودش كوتاه نمى آمد. او برمى گشت و شورشگرانش را به خاك سياه مى نشاند. او هيچ وقت هيچ خرده حسابى را بى جواب نمى گذاشت و تا جايى كه در توان داشت دشمنانش را سركوب مى كرد. او در هيچ جنگى نباخت. اسكندر چنين مردى بود. به او مى گويند يك فرمانده واقعى.
شما در طول همه اين سال ها فيلم هاى موفقى ساخته ايد و نتيجه زحماتتان را هم گرفته ايد. واقعاً به چه انگيزه و عشقى اين چنين در كارتان پشتكار داريد؟
جواب خاصى براى اين سؤال ندارم. در طول اين ۲۰ سال كارهايى كرده ام كه حس مى كردم بايد انجام مى دادم و حالا به جايگاهى رسيده ام كه به خيلى از آرمان هايم رسيده ام. بايد به اين خاطر واقعاً سپاسگزار باشم. ۳ نسخه از فيلم اسكندر، نيكسون، كندى، كاسترو ... واقعاً فيلم هاى بسيارى ساخته ام. دوست دارم كار بعدى ام به لحاظ كيفى همان قدر خوب باشد كه ساير كارهايم و وزنه اى در كارنامه فيلمسازى ام باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |