|
گزارش خبرنگار اعزامى «ايران » از سالمرگ مولانا
ما براى وصل كردن آمديم
بخش نخست
|
|
|
مهرى حقانى در سال ۱۹۵۲ آن مارى شيمل پس از آنكه به توصيه استادش «هانس هاينريش شدر» به مطالعه و بررسى اشعار مولانا پرداخت، به هنگام خواندن غزليات ديوان شمس، چنان به وجد آمد كه پاره اى از غزليات را به آلمانى ترجمه كرد.چندى بعد كه او تصميم گرفت تا به ديدار سراينده آن اشعار برود، از همراهان آلمانى اش پرسيد آيا كسى مايل است او را تا قونيه همراهى كند. حتى از آشنايان خود نيز پرسيد. دست آخر از استادى در دانشگاه استانبول پرسيد چرا همسفرى نمى يابد؟ پير فرزانه پاسخ داد: فرزندم پاسخ تو خيلى ساده است، مولانا مى خواهد فقط تو را ببيند.
قونيه و مولانا و مكانى كه به قول «احمد اوزوم»، خواننده ترك به نام مولانا شرف پيدا كرده است و همه آنچه در اين دايره مى گذرد، آدمى را بر سر يك دوراهى مى نشاند. نوشتن از مولانا و جذبه فكرى و معنوى اين مرد بزرگ و اين كه چگونه در ساليان اخير بويژه مركز ثقل معنويت و گرايش فكرى و عرفان جهان جديد شده است و نوشتن از مزار مولاناچندان ساده نيست . مولانايى كه در بلخ به دنيا آمد و در قونيه با شمس روبه رو شد و عصاره افكار و آثارش را به فارسى به رشته نظم درآورد و اينك اگر رد اين ۳ كد تاريخى را بگيريد، قونيه يعنى آرامگاه او توانسته نقطه ثقل جمع مشتاقان شود و نام مولوى را به نام خود رقم بزند. اگرچه كه خود مى گفت: اين وطن مصر و عراق و شام نيست. با اين حال، گفتن از او در حد يك گزارش نيست و اگرچه ما بزرگ ترين فرصت فرهنگى را در همزبانى با مولانا داشته ايم، ولى اينك آوازه او را از دوردست ها مى شنويم. شايد همان اندك اشاره در كتاب هاى فارسى مدرسه غنيمت است كه داستان موسى و شبان را به خاطره اى فراموش نشدنى تبديل كرد، اما آشتى با اين مفاخر فرهنگى كهن نيازمند يك اجماع و سياستگذارى كلى است. مطرح شدن قونيه به عنوان قطب عرفان و گردشگرى مجال روشن ترى براى پرداخت دارد. درگاه مولانا Konia (قونيه) شهر پنجم تركيه است نام شهر از كلمه Icon به معنى تصوير و صنم گرفته شده است. داستان هاى اين شهر مى گويد كه اژدهايى گاه گاه به شهر حمله مى كرد و گروهى از زنان و دختران را مى بلعيد. پرسيوس پسر ژوپيتر اين اژدها را كشت. مردم شهر به پاس او، تصوير پرسيوس را بر يكى از دروازه هاى شهر آويختند و از آن پس شهر را Icon يا تصوير مى گفتند. اين كلمه در دوره سلجوقيان به اختصار قونيه خوانده شد. قونيه ابتدا تحت سلطه هيتى ها و در قرن شش پيش از ميلاد جزو ساتراپ هاى هخامنشى بود كه تا حدى استقلال داشت. پس از ورود مسلمانان، قونيه تا سال ۱۳۰۰ ميلادى پايتخت سلجوقيان در آسياى صغير بود. در واقع سلجوقيان در اين شهر رد پاى معتبرى از آبادانى و آثار تاريخى و شهرسازى به جا گذاشته اند، به همين دليل عمده آثار باستانى قونيه به جا مانده از دوران سلجوق است. تساهل سلجوقيان درباره مذاهب و فرقه هاى گوناگون موجب شده بود كه در قرن هفتم هجرى تصوف در آناتولى بويژه در پايتخت آنان پيشرفت وسيعى داشته باشد، چنان كه قونيه را دارالمعرفه و دارالارشاد مى خواندند. در زمان سلطنت كيقباد اول، قونيه محل ملاقات عارفان و دانشمندانى چون محقق ترمذى، شمس تبريزى، محى الدين عربى، فخر عراقى، سهروردى، مولانا و پدرش بهاءالدين بوده است. همين تاريخچه كافى است تا هم اكنون مشهورترين بنايى كه در قونيه مورد توجه همه قرار گيرد، آرامگاه مولانا جلال الدين بلخى و خاندان او باشد. مكانى كه امروز «درگاه» خوانده مى شود و موزه اى درون آن قرار دارد. اين مكان نخست گلخانه اى بوده كه كيقباد اول به پدر مولانا هديه كرده و سپس پيكر او در اين مكان به خاك سپرده شد و مولانا نيز در كنار پدر دفن شد. آرامگاه مولانا بعدها با نظارت معمارى به نام بذرالدين تبريزى ساخته شد. بدين ترتيب هم اكنون گنبد فيروزه اى آرامگاه مولانا چون نگينى در شهر قونيه مى درخشد تا آنجا كه ترك ها معتقدند قونيه يعنى مولانا و مولانا يعنى قونيه. اردوغان، مدير باغ موزه و آرامگاه مولانا كه فارسى را به شيرينى صحبت مى كند، حدود ۳۰ سال است كه سرپرستى اين مكان را به عهده دارد. مكانى كه به گفته او در سال ۱۹۲۷ تبديل به موزه شد و در سال اول بازگشايى ۵۰۵ هزار نفر براى زيارت و بازديد به اين مكان آمدند و هم اكنون سالانه يك ميليون و ۴۰۰ هزار نفر بازديدكننده دارد و در همين سال فقط در روزهاى بزرگداشت مولانا يعنى ۱۸ روز از ماه دسامبر ۸۰ هزار نفر براى زيارت به اين مكان آمده اند. فصل عمده بازديد تابستان هاست كه اغلب از كشورهاى آلمان، فرانسه، اسپانيا، ايتاليا و روسيه هستند. تعداد زائران در تابستان كمتر و بيشتر در همين ماه است . بويژه با پروازى كه بين قونيه و تهران گذاشته شده. پس از آن ژاپنى ها هستند كه هم تابستان ها و هم زمستان ها به اين مكان مى آيند و بيشترين خريداران كتاب هاى اين مكان هستند. اردوغان شگرد اين اشتياق را باور خود مولانا مى داند كه ما براى وصل كردن آمديم، نى براى فصل كردن آمديم. مولانا بر سر دار به دست حلاج !؟ با اين حال مهمترين رويداد در اين زمان، سالروز مرگ مولاناست، يعنى ۲۶دى ماه مولانا شب مرگ خود را شب عروسى و شادى و پايكوبى خواند؛ ميا بى دف به گور من برادر كه در بزم خدا غمگين نشايد. درواقع مولانا بنيانگذار طريقتى از معنويت و صلح و دوستى و پيغام آور شادى شد كه از خود او نقل شده اگر حلاج در زمان من بود و سخنان مرا مى شنيد اين بار او خود حكم مرگ مرا مى داد. يعنى مولانا تا اين حد به جهان و انسان با نگاهى ژرف و نو نگريست و اين انعكاس آفتاب شمس در وجود او بود. به هر روى شامگاه مرگ مولانا، شب عروسى او و بعدها به نام شب «عرس» معروف شد. شبى كه رقص عرفانى سماع، يادگار باقى مانده از دوران مولانا، مهم ترين محمل همايش و نمايش در قونيه است. رقص سماع از ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۴ ميلادى ممنوع اعلام شده بود، اما هم اكنون از آن سال، رفته رفته از يك شب به يك هفته تبديل شد. در اولين سماع در سال ۱۹۵۴ آن مارى شيمل، شرق شناس و مولوى شناس بزرگ هم شركت داشت. اين مراسم تا حدى پيشرفت كرد كه سالن همايش سماع در قونيه با طراحى بزرگ و مدرنى ساخته شد و جالب اين كه نيم بيشتر ظرفيت سالن ايرانى هستند. البته در ورودى اصلى سالن به ۱۲ زبان به غير از فارسى خوش آمد گفته شده، اما در ورودى داخلى سالن به ايرانى ها هم «خوش آمديد» گفته شده است. برنامه نخست، با اجراى موسيقى كلاسيك و سنتى تركى آغاز مى شود، اما برنامه اصلى سماع چرخش ۲۸ مرد با لباس ها و دامن هاى سفيد است كه اوج زيبايى اين چرخش، چرخش دامن هاى سپيد آنهاست. سماع، يك رقص نمادين عرفانى است كه نوعى جذبه و شور عرفانى را به همراه دارد. حركت دايره وار و متمايل رقصندگان، نماد گردش كيهان و شايد نماد اين شعر است كه ما زبالاييم و بالا مى رويم و پوستين سرخى در بالاى مجلس قرار دارد كه نماد جايگاه شمس است. يك گروه موسيقى، عهده دار موسيقى متن سماع است و درويشان به صف وارد مى شوند و به يكباره همگى رداى سياه خود را برمى دارند و پوشش يكدست سپيدى نمايان مى شود و يك به يك از برابر ۲ استاد خود كه يكى نماد شمس و ديگرى مولوى است، رد مى شوند. يك به يك داخل دايره شروع به چرخ زدن مى كنند كه با همنوايى نوازندگان كند و تند مى شود. نخست اشعارى از مولانا خوانده مى شود؛ كفش هاى آنها موزه هاى خاصى است و كلاه آنها خردلى رنگ است. آنها دست ها را مى گشايند و به حالتى نيمه كژ مى چرخند. اين چرخش به طور ممتد ادامه دارد. سرانجام فردى كه روى پوستين سرخ نشسته است، قرآن مى خواند و به روح پيامبر (ص) و ائمه شيعه درود مى فرستد و سپس بر روح شمس و مولانا. درواقع روال كل برنامه كند است و به نوعى مراسم سالانه در برابر ديدگاه حضار تبديل شده است. به حتم سماعى كه در حضور مولانا و شمس برگزار مى شده واجد نوعى شور و ارتباط معنوى و به چرخش آمدن و انگيختن تمام نهفته هاى درون آدمى بوده است، اما به نظر مى رسد آنچه هم اكنون اجرا مى شود، بيشتر رنگ گردشگرى و نمايشى به خود گرفته و از روح اصلى خود خالى شده است. در هر صورت مولوى خود زبان ديگرى است. دكتر حبيب نبوى، استاد دانشگاه، جذبه اصلى مولانا را در اين مى داند كه «مولانا از حد اقليم خاص و محدوديت ها فاصله گرفت. مولانا از ۱۳ سالگى از شهر خود (بلخ) خارج مى شود، اما افكار مولانا هم بتدريج مرزها را طى كرد و عبور مكانى مولانا، عبور فكرى او را موجب شد، تا اين كه مولانا قلمروى سرزمينش را به گستره بشر گسترش داد. او متوجه شد در يك جهان همه شمول كه اقاليم مختلف را در بر مى گيرد، بايد زبانى ديگر به كار گرفت. به همين دليل ادبيات جهان با يك صدا سخن مى گويد. او زمينه درستى را طرح كرد كه همه گرايش ها و مذاهب را در بر مى گيرد. خودش هم پذيراى اين زبان بود. مولانا دريافت كه همه يك چيز مى خواهند، اما زبانشان فرق مى كند، همه دنبال حقيقت هستند، ولى راه هاى متفاوتى وجود دارد. او داخل هر جمعيتى شد و به درك زبان انسان ها رسيد.»
|