دوشنبه ۱۱ دى ۱۳۸۵ - ۱۱ ذيحجه ۱۴۲۷
Mon, Jan 1, 2007
ويژه ۲
۳۵۳۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
ابراهيم
اسوه تنهايى
270066.jpg
محمد تقى چاووشى

۱ـ همانطور كه مى دانيم، كى يركگور براى اگزيستانس (existence) سه مرحله حسانى، اخلاقى و ايمانى برمى شمرد. در مجلد اول كتاب «يا اين ـ يا آن» (Either/or) اين مراحل را برهه هاى تحقق ديالكتيك مى نامد اما ديالكتيك «جعلى» او، درواقع تعريفى است به ديالكتيك هگلى، و لذا حالتى ايرونيك (Ironic) به خود مى گيرد.
مهم ترين عنصر ديالكتيك هگل؛ «Aufhebung» (همنهاد = Synthesis) است. اين مرحله اى است كه دو برهه بى واسطه و با واسطه در مرتبه اى «بالاتر»، «جمع» و همهنگام «رفع» مى شوند (aufgehoben) در ديالكتيك كى يركگور نيز دو مرحله حسانى و اخلاقى در مرحله بالاتر (= ايمانى) جمع و رفع مى شوند. در مرحله حسانى، فقدان قواعد و قوانين كلى اخلاقى، اين امكان را براى تخيل و احساس فراهم مى آورد تا مرزها و محدوديت ها را تا آنجا كه «ذوق» مى طلبد، از ميان برداشته و خود را در ساحت حس بگستراند. به همين جهت كى يركگور، شاعران را در اين مرحله قرار مى دهد. اين مرحله، درست در تقابل با مرحله دوم اگزيستانس (= مرحله اخلاقى) است كه با وضع قوانين بر محدوديت و تناهى (=Finite) انسان پامى فشرد.
دقت داشته باشيم كه اين سه مرحله، متوجه فردانيت فرد است. حتى در مرحله حسانى، آنچه مهم است، وجود (existence) است. «آنها» كه در اين سه مرحله قرار نمى گيرند، فاقد «وجود» بوده ، در ازدحام توده ها (Crowed) گم مى شوند. لذا در مرحله سوم، ما به مفهوم كلى جامع نمى رسيم، بلكه با «فرد تنها» مواجهيم. در اينجاست كه كى يركگور نماد و نمونه مرحله ايمانى را ابراهيم (ع) مى داند. ابراهيم (ع) «تابع» امر كلى و در قيد و بند آن نيست. آن كس كه پايبند قوانين اخلاقى است، «تنها» نيست. از اين رو، كى يركگور، قهرمان تراژيك را نيز به گونه اى ترسيم مى كند كه براى قانون كلى جانفشانى كند. او مى ميرد تا «قانون» زنده بماند. اما ابراهيم، تنهاست. «انتخاب» ذبح فرزند، در متن و پيوست هيچ قانون و حكم فرمان هيچ خرد وخردمندى، نيامده است. لذا هيچ نمونه اى براى پيروى و «متابعت» وجود ندارد و از هيچ راه نمايى، خبرى نيست. ابراهيم تنهاست.
۲ـ عبور از مراحل اگزيستانس، توأم با جهش است
(= leap) برخلاف ديالكتيك هگل كه طى مراحل آن، به صورت برهه هاى «نه ـ هنوز» (noch-nicht) و به شكل «و، و، و ...»، و نه «يا ـ يا» ظاهر مى شود. گذار از اين مراحل، در قالب برهه هاى تحقق آزادى (= سوبژكتيويته مطلق) و بر مسيرى منطقى انجام مى پذيرد. اما در تفكر كى يركگور اين قوالب و مسير تحقق آن ها، بر محوريت «انتخاب» و جهشى برآمده از آن، شكل  مى گيرد. لذا مراحل اگزيستانس، درواقع بروز برهه هايى است كه انسان، خويشتن خود را عرضه كرده، «وجود» خويش را به ميان مى آورد.
از منظر هگل، ذات عقل، ديالكتيك است. پيش از هگل، كانت، ديالكتيكى بودن خرد را متذكر شده بود: آنچه عقل نظم مى دهد و «وضع» مى نمايد (Setzt) به واقع همان «قانون» است (ein Gesetz) بنابراين، خرد ذاتاً «واضع» (= thetic) است (از واژه يونانى tithemi به معنى وضع مى كنم يا قرار مى دهم) از اين رو عقل دست به تأسيس قوانين و نواميس (nomoi) مى زند. پس خرد داراى ويژگى «nomo - thetic» است (يعنى مقنن يا واضع و مقرر قانون) اما خرد صرفاً «واضع» نيست زيرا علاوه از وضع قوانين، دست به «تركيب و تأليف» (= Sunthesis) آنها نيز مى زند پس در عين حال كه واضع است، مؤلف نيز هست. از اينجا به خوبى برمى آيد كه خرد در درون ذات خود، متناقض است زيرا دو قانون در تقابل با يكديگرند و تركيب آنها يعنى تركيب دو امر متقابل. از اين رو خرد، به عنوان «nomo - thetic» و «anti - thetic» هويتى
«anti - nomious» پيدا مى كند. كانت به اين ديالكتيك، در درون عقل، پى برده (و در بحث آنتى نومى ها به مواردى از آن پرداخته بود) اما آن را منطق جدل و سفسطه مى ناميد. ولى همان طور كه اشاره شد، طبق نظر هگل، بنياد واقعى و حقيقت بنيادين عقل، ديالكتيك است.
كى يركگور وقتى از مرحله ايمانى، سخن مى گويد به جهت تأكيدى كه بر فردانيت دارد، نقش اساسى را به «اراده» مى دهد و حساب چندانى براى خرد باز نمى كند. لذا از خرد و در نتيجه ذات ديالكتيكى آن، در اينجا خبرى نيست. اما مراد كى يركگور از «اراده» چيست؟ و آيا انتقادات هگل بر مذهب اصالت اراده (Voluntarism) بر كى يركگور وارد نيست؟
به خاطر داريم كه هگل در «پديدارشناسى روح» اقسام اصالت اراده را به مناقشه مى كشد. قسمتى از اصالت اراده را «فاوستى» مى نامد كه تابع لذات حسى جزيى است و فاقد هر گونه كليت، و از آنجا كه لذات در گرو ادراكند و شناخت به جزيى تعلق نمى گيرد (بخش اول پديدارشناسى) پس اين قسم از اصالت اراده، به فراروى از خود حكم مى كند. قسم دوم، اراده اى است كه از لذات ظاهرى عبور مى كند و با پناه بردن به باطن، پيروى از «قانون دل» را توصيه مى كند. در اين مورد، قانون حاكم است اما اين فردانيت نيز خود را در تعارض با اراده هاى ديگر مى يابد. و اما قسم سوم اصالت اراده ـ در تعريض به كانت ـ اراده دن كيشوتى ناميده مى شود؛ كه اراده با هر اراده، واضع قانون مى شود و حكم به پيروى از آن مى كند: «چنان رفتاركن كه اراده واضع و تابع قانون باشد.» نقد هگل آن است كه اين اراده قابل تحقق نيست زيرا در طبيعت جارى نخواهد شد.
همانطور كه ملاحظه مى شود، اراده از نگاه كى يركگور در هيچ يك از اقسام فوق نمى گنجد و لذا نقد هگل، متوجه او نيست. اراده در تفكر كى يركگور همان «انتخاب» است. اين اراده و انتخاب، انتخاب «وجود» خويش است.
ابراهيم (ع)  به جهت اضطرابى كه از فرمان خدا داشت، يقيناً خدا را انتخاب نكرد. اراده او و انتخابش متوجه خويش بود. ابراهيم (ع)  خود را انتخاب كرد و بدينسان «پدر ايمان» شد. تنهايى ابراهيم(ع) نيز برآمده از همين انتخاب او بود كه با هيچ قانون و قاعده اى، توافق نداشت. با اين اراده و در سايه همين انتخاب، «حقيقت» رقم خورد.
در اينجا نشانى از سيطره حكومت عقل و قوانين آن وجود ندارد. ابراهيم محال (absurd) را انتخاب مى كند. هيچ گذشت زمان و سرآمدن برهه هاى تحقق حقيقت، در كار نيست. يك دم (moment) بيشتر ندارد؛ يك برهه، بيش نيست: «الا ان فى ايام دهركم نفحات الافتعرضوالهاولاتعرضوا عنها».
من چون عاقل نيستم در حيرتم
حيرت اندرحيرت آمد قسمتم
خيره گشتم خيرگى بس خيره گشت
موج حيرت عقل را از سر گذشت
حيرتى بايد كه روبد فكر را
خورد حيرت فكر را و ذكر را
كى يركگور، اضطراب (دلهره = Angst) را براى انسان، «امكان آزادى» مى داند. همانطور كه ملاحظه شد، نفى قوانين و طرد امور كلى، توأم با تفرد و ايصال به «تنها»يى است و اما حقيقت «تنهايى» اضطراب است. اضطراب در پيوند با انتخاب ، بنياد تنهايى را آشكار مى سازد. در آثار كى يركگور، اضطراب معادل گناه (در متون دينى) به كار رفته است. در اينجا كى يركگور براى ايفاى مقصود خود از داستان حضرت آدم (ع) بهره مى جويد: آدم در بهشت؛ بى «گناه» در جوار رحمت حق بود. ارتكاب گناه؛ خوردن از ميوه ممنوعه (كه اكل آن، چشم او را به نيك و بد مى گشود) فهم مقولاتى را براى او فراهم آورد كه پيش از اين، از آن ها هيچ اطلاعى نداشت. مقولاتى نظير مرگ، خوب، بد و ... اضطراب، انسان را بر توانمندى هاى خود آگاه مى سازد و از اين رو، معطى آزادى است اما در عين حال پيام آور تنهايى است. اين راهى است كه انسان خود بايد بپيمايد. «جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است» در فرازى از «The last years» و در تفسير فرمايش حضرت عيسى(ع) كه فرمود: «از در تنگ وارد شويد» (متى ۱۳ ، ۷ ) كى يركگور مى گويد: اين راهى است دشوار و «در»ى است به غايت تنگ، اما به ياد داشته باشيد كه اين آيه، به آزادى و اختيار و خودبسندگى توصيه مى كند. زيرا برعهده فرد است كه چون «اراده كند» از اين «در» وارد شود. عبور از اين «در» جز به «تنهايى» ميسر نيست. ابراهيم امر ذبح را از همسر خود پنهان مى دارد و اظهار مى دارد كه براى عبادت مى رود و انجام قربانى. يقيناً ابراهيم تصميم خود را گرفته بود و از مخالفت همسر خويش، باكى نداشت و حتى مطمئن بود كه ممانعت احتمالى مادر، تذبذبى در او ايجاد نخواهد كرد. اما باز از عزم خود با همسر خويش سخن نگفت، زيرا پذيرفته بود كه اين راه، فقط بايد به «تنها»يى پيموده شود. اين «در» تنها از آن ابراهيم(ع) بود.
۳ـ در خاتمه، ذكر نكته اى لازم مى نمايد. خداوند در قرآن مجيد، امر رسالت را «ذكر» مى نامد: «قل لااسئلكم عليه اجراً ان هو الا ذكرى للعالمين» (انعام ‎/ ۹۰). «ذكر» در قياس به اصل خود، به معنى شرف و علو است. وجود رسل، خود ذكر است. شرافت و «علو» وجود آن ها به گونه اى است كه قابل چشم پوشى و فراموشى نيستند. سعه وجودى رسولان حق، مزيل هر مانعى است كه بخواهد علو مرتبت ايشان را از ديد ناظران محو سازد. اما اگر ناظرى باشد! ابراهيم(ع) و عظمت او تنها براى كى يركگور آشكار گرديد. صحبت از صحت و سقم تفسير و برداشت اين متفكر از داستان ذبح اسماعيل (ع)
(يا اسحاق (ع)) نيست. سخن آن است كه ابراهيم (ع) تنها براى كسى «ذكر» است كه «ناظر» باشد. «تنهايى» ابراهيم (ع)، اضطراب او و نهايت انتخاب امرى كه بر آن هيچ صحبتى جز «خويشتن خود» نداشت همه و همه ذكرى است براى كى يركگور. آنگونه كه ايوب (ع) تنها براى داستايوفسكى ذكر بود.
استدلال و باور دينى
270078.jpg
نگاهى به كتاب ايمان گروى
(نظريات كى يركگور، ويتگنشتاين و پلانتينگا)
نويسنده: رضا اكبرى
ناشر: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى
حسام الدين پارسايان

نسبت عقل و ايمان از بحث انگيزترين موضوعهاى در حوزه مطالعات الهياتى است و با وجود سابقه اى طولانى، همواره به صورت موضوعى زنده و اثرگذار در بحث هاى انديشمندان بروز كرده است. بحث بر سر اين است كه آيا اساساً لازم است ايمان و باورهاى دينى عقلانى باشند يا نه، و اگر لازم است، اين عقلانيت چه شرايطى دارد و چگونه تأمين مى شود.
دردوران جديد گرايش هاى متعدد و متفاوت دراين باره پديد آمده است كه مى توان آن ها را به سه گرايش تقسيم كرد: گرايش اول را كه شامل عمده فيلسوفان و متكلمان مى شود مى توان عقل گرايى ناميد. قرينه گرايى جان لاك نمونه معروفى از عقل گرايى است كه پذيرش باورهاى دينى را منوط به داشتن شواهد كافى مى داند.
گرايش ديگرى كه بلز پاسكال و ويليام جيمز نمايندگان مهم آنند از عقلانيت عملى دين سخن مى گويد. پاسكال پس از ناتوان يافتن عقل در اثبات يا انكار وجود خدا مصلحت انديشى و احتياط كارى را پيشه مى كند و از اين جهت باور به وجود خدا را ترجيح مى دهد. جيمز نيز ملاحظات عملى را راه حل برون رفت از مسائلى مى داند كه دلايل كافى براى حل آن ها در دست نيست. گرايش سوم كه ايمان گروى ناميده مى شود ايمان را فراتر از آن مى داند كه نيازمند استدلال و محاسبات عقلى باشد. به ديگر سخن، ايمان گروى نظريه اى است كه براساس آن باورهاى دينى نيازمند توجيه معرفت شناختى نيستند. شايد بتوان گفت كه «ايمان گروى» مسيحى در عصر جديد در برگيرنده سه تقرير مختلف از ۳ انديشمند مشهور، يعنى كى يركگور، ويتگنشتاين و پلانتينگا است. نظريات اين سه فيلسوف ما را با سه ديدگاه متفاوت درباب ايمان گروى آشنا مى كند.
كى يركگور در قرن نوزدهم، استدلال ها را بى ارتباط و حتى مضر به باورهاى دينى مى داند؛ ويتگنشتاين در اوايل قرن بيستم با تأكيد بر نظريات فلسفى خود و با به كارگيرى مفاهيمى كليدى از فلسفه خود، همچون «بازى هاى زبانى» استدلال هاى فلسفى را كاملاً بى ارتباط با باورهاى دينى قلمداد مى كند و پلانتينگا در دوره معاصر، گزاره «خدا وجود دارد» را گزاره اى پايه و بى نياز از استدلال تلقى مى كند. البته اين گونه نيست كه انديشه هاى ايمان گروانه محدود به سه فيلسوف مذكور است. سابقه اين بحث را در ميان انديشمندان سنتى مسيحى و مسلمان مى توان سراغ گرفت؛ ترتوليان، آگوستين، غزالى و ابن تيميه كه ايمان را مقدم بر عقل و فهم مى كردند، از اين زمره محسوب مى شوند.
با توجه به انتخاب سه انديشمند مذكور به عنوان سه نماينده نظريات ايمان گروانه، اين كتاب در سه فصل اصلى به رشته تحرير درآمده است؛ فصل نخست به ديدگاه
كى يركگور، فصل دوم به ديدگاه ويتگنشتاين و فصل سوم به ديدگاه پلانتينگا اختصاص يافته است. نويسنده در هر فصل كوشيده تا نظريه  هر يك از فيلسوفان پيش گفته را توصيف، آنگاه تحليل و نقد كند.
همچنين نويسنده در نتيجه تحقيق خود به بررسى نقاط اشتراك و افتراق نظريات و نقد كلى آن ها نيز پرداخته است. به گفته او آراى ايمان گروانه كى يركگور، ويتگنشتاين و پلانتينگا داراى نقاط اشتراك و افتراقى نسبت به يكديگر هستند:
۱ـ كى يركگور، استدلال هاى آفاقى را براى ايمان كه سعادت و شقاوت فرد به آن وابسته است، مضر قلمداد مى كند. اين درحالى است كه ويتگنشتاين و فيلسوفان متأثر از او، استدلال هاى عقلى را بى ارتباط با باورهاى دينى مى دانند. ايده بازى هاى زبانى، اين اجازه را به ايمان گرايان ويتگنشتاينى داده است تا بازى زبانى دين را متمايز از بازى زبانى علم، قلمداد كنند و با قائل شدن به قواعد مخصوص براى هر يك وجه بى ارتباطى استدلال هاى عقلى را درباره باورهاى دينى، توضيح دهند.
پلانتينگا هر چند استدلال هاى عقلى را بى ارتباط با باورهاى دينى نمى داند، آوردن استدلال را امرى غيرضرورى تلقى مى كند. در نظريه او، گزاره «خدا وجود دارد» گزاره اى پايه است كه بى نياز از استدلال است و اقامه استدلال، در بهترين حالت، نقش مؤيد را ايفا مى كند.
۲ـ نوع نگرش اين ۳ انديشمند بزرگ در مورد رابطه استدلال هاى عقلى و باورهاى دينى نيز متفاوت است. كى يركگور، در بحث خود بيش از آن كه به استدلال هاى متألهانى همچون آكويناس نظر داشته باشد، به استدلال هاى تاريخى توجه دارد و اين توجه از سيطره تفكر هگل در دوران اوسر برآورده است. اما ويتگنشتاين، با نگاهى زبان شناختى به مقوله رابطه استدلال ها و باورهاى دينى مى پردازد. اين نوع نگرش كه اختصاص به ويتگنشتاين دارد، در دل خود، از انديشه هاى زبان شناختى راسل و مور سر برآورده است. اما پلانتينگا، با نگاهى معرفت شناختى به مسأله مذكور توجه كرده است. او با نقد مبناگروى سنتى، نظريه خود را اثبات مى كند. در اين نگاه، مباحث تاريخى و زبان شناختى از جايگاه چندانى برخوردار نيستند. نوع نگرش پلانتينگا نيز با توجه به سيطره معرفت شناسى در فلسفه هاى تحليلى عصرى كه در آن زندگى مى كنيم، كاملاً طبيعى است.
۳ـ درحالى كه پلانتينگا مباحث سلبى را در حيطه باورهاى دينى ضرورى مى داند ويتگنشتاين و كى يركگور اين دسته از مباحث را نيز بى ارتباط با باورهاى دينى در نظر مى گيرند. از ديدگاه پلانتينگا، متدين لازم است به موارد نقضى كه بر باورهاى او وارد مى شود مواردى مانند مسأله شر ـ پاسخ گويد تا صدق باورهاى پايه خود را تثبيت كند. اما ويتگنشتاين نقدهاى وارد برگزاره «خداوند وجود دارد» را بى معنا تلقى مى كند، به اين علت كه نوع نگاه دين به يك مسأله متفاوت از نوع نگاه علمى به همان مسأله است.
كى يركگور نيز تلاش براى اثبات باورهاى دينى و رد موارد نقض را ناشى از ضعيف بودن يا ضعيف شدن ايمان شخص مى داند و بيش از آن كه مقوله نظرى را مورد توجه قرار دهد، مقوله عمل متدين و ارتباط وجودى او را با خداوند منشأ تضعيف ايمان و ايجاد شبهه (موارد نقض) قلمداد مى كند.
۴ ـ باورهاى دينى در نگاه هر سه انديشمند، تمامى باورهاى دينى را شامل مى شوند.
از نظر هر ۳ نفر ، باورهاى دينى، هر چه باشند، بى نياز از استدلال هستند و استدلال در مواردى مضر به حال آن ها است. البته نويسنده كتاب بحث خود را به گزاره «خداوند وجود دارد» محدود ساخته، اما مباحثى كه اين انديشمندان مطرح كرده اند، به اين اعتقاد دينى محدود نمى شود، بلكه تمام باورهاى دينى را دربرمى گيرد.
نويسنده كتاب پس از ارائه اين نقاط اشتراك و افتراق به نقد كلى اين سه نوع نظريه ايمان گروانه مى پردازد. به گفته همو، ظاهراً مسأله كثرت اديان، چالشى را براى هر سه نظريه فراهم مى آورد و كثرت اديان، نشان مى دهد كه استدلال را نمى توان به كنارى نهاد. متدينان براى اثبات درستى نظريه خود، نيازمند اقامه استدلال هستند حتى اثبات كثرت گروى كه قائل به صدق همه اديان و برخوردارى آن ها از حقيقت است، نيازمند اقامه استدلال است. ما گريزى از استدلال نداريم و نيازمند آن هستيم كه در مباحث دينى از آن بهره ببريم.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   | 
|   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   فرهنگ و پايدارى   |   مهرگان   |   ماجرا   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |