|
جستارى در آثار استاد على صفائى (عين ـ صاد) درباره حضرت ابراهيم(ع)
ابراهيم برفراز تاريخ
|
|
|
ادامه از صفحه ويژه ۱
حضرت ابراهيم (ع) براى امنيت و بهره مندى اهل اين بلد دعا مى كند و از خداوند مى خواهد كه دل هاى عالميان را به سوى اهل البيت آن مشتاق و شيدا گرداند: فاجعل افئده من الناس تهوى اليهم ابراهيم(ع) از اين بيت و از اين بلد انسان ها را به حق و به صاحب بيت دعوت مى كند و آنها كه به او اقبال مى كنند و گرايش مى يابند و ايمان مى آورند و حنيف مى شوند امت واحده را بوجود مى آورند، كه امت ابراهيم(ع) و امت حنيف و امت اسلام نام مى گيرد و جامعه دينى شكل مى يابد. كه در اين جامعه رابطه ها نه براساس آشنايى ها و پيوندهاى خونى و نه براساس منافع كه براساس عدل و احسان و براساس اخوت هاست. اين جامعه دينى براساس تربيت نيروهاى هماهنگ با اين اهداف و جاسازى و جايگزينى آنها بر پايه مثلث انتظار و تقيه و قيام حكومت دينى را بوجود مى آورند. ملت و روش حضرت ابراهيم (ع) براى دعوت و ايجاد جامعه دينى و پيوند افراد آن جامعه، حكمت، بينات، كتاب و ميزان است كه استاد در اين باره مى گويند: اين دعاى ابراهيم (ع) و اسماعيل است كه امامت و بيت و بلد و امت را پايه ريزى مى كند و از او رسالت و اسلام و ملت را تمنا دارند و اين ملت ابراهيمى است و اين روش اوست كه از حكمت نه سفاهت و از گزينش و اصطفا نه هرز رفتن و از صلاح نه تباهى نشان دارد. و من يرغب عن مله ابراهيم الآمن سفه نفسه چه كسى از ملت ابراهيم چشم مى پوشد و روى مى گرداند، مگر آن كه خود را باخته باشد و از خود چشم پوشيده باشد. اين گونه امام و بيت و بلد به هم گره مى خورند و ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع ) اينگونه پايه هاى بيت را بالا مى برند و امت اسلامى و جامعه دينى را پايه گذارى مى كنند. بستر جامعه دينى آيا جامعه دينى شرايط خاص و زمينه ويژه اى را مى طلبد يا در هر شرايط و هرجامعه اى اعم از سنتى و مدنى مى تواند شكل بگيرد و محقق شود كه استاد از اين بستر مى گويد و از تأثيرگذارى آن بر ساير جوامع كه تحقيق و تفصيل بيشتر اين بحث را در كتاب از جامعه دينى تا حكومت دينى مى توانيد ملاحظه كنيد. در بستر هر نوع اجتماعى از جامعه بدوى گرفته تا عشايرى، تا روستايى تا صنعتى و فراصنعتى، در تمامى اين بسترها، جامعه دينى شكل مى گيرد. جامعه بدوى تا مدنى همگى مى توانند بستر جامعه دينى باشند. جامعه دينى و ولايى در برابر جامعه مدنى نيست. همان طور كه در برابر جامعه بدوى و عشايرى و روستايى نيست. مدينه النبى و جامعه دينى هر كدام از انبيا در اين بسترها و در دل جوامع مختلف باليده و سربرداشته و در ساخت و بافت و روابط و در عوامل رشد و عوامل آسيب با اين جوامع مشابهتى ندارد. جامعه مدنى با اجتماعى كه پيوندها و خويشاوندى ها و كدخدامنشى ها كارساز آن نيست، درجمع بيگانه ها و مهاجرها كه حافظ و پاسدارى از خويش و عشيره ندارد، شكل مى گيرد. اصناف، حقوق شهروندان را عهده دار است و اصناف به احزاب، و حزب به نهادهاى سياسى و قدرت راه مى يابد و حقوق و امنيت و آزادى و رفاه جمع از اين رهگذر فراهم مى شود در حالى كه در جوامع بدوى و عشايرى حقوق و امنيت به گونه اى ديگر تأمين مى شد و رفاه و تكافل و تعاون برقرار و مدار ديگر بود. حال چه دراين جمع يا آن جمع، رسول هنگامى كه دعوتش را آغاز مى كند و بانگ برمى دارد با دو اقليت و يك اكثريت برخورد دارد. يك اقليت صالح و مصلح است كه زود شكل مى گيرد و سپس به شكل دادن و ساختن مى پردازد و يك اقليت ديگر، فاسد و مفسد است كه زود مى گندد و گند را محصور و محبوس نمى سازد كه سرايت مى دهد و مى پراكند و يك اكثريت هم تحت تأثير اين دو اقليت باقى مى ماند كه رسول و طاغوت نيروهاشان را و دعوتشان را با آنها و براى آنها مى آورند. از دل همين اكثريت، مقبلى را كه روى آورده، در برابر مدبرى كه پشت كرده مى گذراند و پس از تبيين و صف به قتال و درگيرى روى مى آورد. ساخت و بافت جامعه دينى با دعوت و هدايت و تربيت و اقبال و ادبار و صف و قتال گره مى خورد، در حالى كه جامعه مدنى با هجرت و صنعت و اصناف و احزاب به تقسيم منافع و تقسيم قدرت و بحث درصدها مى رسند و در هر زمان بر فراز جامعه بدوى وعشايرى و روستايى و شهرى و بر فراز جامعه مدنى، جامعه دينى شكل مى گيرد و با تبيين و روشنگرى، اقبال و ادبار و صف و مبارزه آغاز مى شود، اين گونه هدايت و تربيت و اخلاق و تجمع و تشكل به هم گره مى خورد و زندگى و مرگ جوامع دينى با زندگى و سازندگى پايان و يا عقيم شدن و مرگ اصحاب همراه رقم مى خورد تا آنجا كه با انتظار و تقيه و قيام مستمر، سازندگى و تشكل و دايره تربيت و صف و قتال، تحقق مى يابد. ابراهيم(ع) و وحدت عشق و عقل راستى چگونه ابراهيم (ع)در دل آتش سوزان نمرود چنان آرام است كه به تعبير خواجه شيراز به چيدن گل از شعله هاى آتش مشغول مى شود و چون جبرائيل(ع) امين به كمك او مى آيد تا او را از آتش نجات دهد دست رد بر سينه او مى زند كه صائب تبريزى به لطافت از اين حكايت مى كند: خواهى كه بر تو آتش سوزان شود بهشت امداد چون خليل ز روح الامين مجو با چه منطق عقلانى ابراهيم همسر عزيزش هاجر و فرزند خردسالش اسماعيل را كه خداوند در دوران پيرى به او داده در سرزمين لم يزرع كه نه زمينش مى رويد و نه آسمانش مى بارد و نه حركت موجود زنده اى و نه جيك جيك پرنده اى به گوش مى رسد، رها مى كند و مى رود؟!! كدام عقل سليم بر اين مسأله صحه مى گذارد كه وقتى به ابراهيم امر مى شود تا همين جوان رعنا و همه عطيه الهى دوران كهولت را ذبح كند يك لحظه در برابر وسوسه هاى شيطان درنگ نمى كند و او را سنگ باران مى كند و هنگامى كه كارد را بر گلوى چنين فرزندى مى گذارد تا از بيخ گلو را ببرد و كارد نمى برد با عصبانيت كارد را بر زمين مى زند كه چرا اين كارد در اجراى فرمان معشوقش كوتاهى مى كند. فهم و هضم اين كارها براى ما غيرممكن و براى راه رفته هايى كه مدعى مقاماتى نيز هستند غيرعاقلانه و تنها عاشقانه است كه عقل در راه چنين عشق هايى كور و نابينا است كه گفته اند: عقل در راه عشق نابيناست عاقلى كار بوعلى سيناست عرفان و تصوف و روانكاوى هيچ كدام كارهاى ابراهيم را برخاسته از عقل حسابگر نمى دانند كه اين كارها فراتر از عقل است و تنها انسان عاشق چنين كارهايى را انجام مى دهد. استاد صفائى در نقد جدايى عقل و عشق و تعارض و ضديت اين دو و در تبيين كارهاى ابراهيم كه همه برخاسته از عقل او و اعمالى كاملاً عقلانى است مى فرمايند: .... هنگامى كه عشقى بزرگ تر دل را بگيرد عشق هاى كوچك تر نردبان آن خواهند بود. ما با همين توضيح مى توانيم راز فداكارى هايى را كه در تاريخ آمده و به افسانه مى ماند، كشف كنيم و حقيقت آن واقعيت ها را بيابيم كه چگونه حضرت ابراهيم (ع)از اسماعيلش مى گذرد و خيلى ها از جانشان، آن هم در روى سنگ هاى داغ ودر زير تازيانه ها و در كنار شكنجه ها؟ آندره زيگفريد در فصل آخر كتاب روح ملت ها مى گويد: بعضى از حادثه ها را عشق مى فهمد اما عقل از تحليل آن عاجز است و به داستان ابراهيم اشاره مى كند و نتيجه مى گيرد كه عقل زبان عشق را نمى فهمد. اين مسأله در زبان عرفان و تصوف ما هم ريشه دارد كه عقل گفت ... عشق گفت ... اما اين عقل فارغ است كه با عشق و عقل عاشق مباحثه دارد. هميشه عقل عاشق، با عشق او هماهنگ است. اين نتيجه گيرى كاملاً اشتباه است و اين اشتباه از آنجاست كه او عقل فارغ را با عشق عاشق مى سنجد، در حالى كه بايد عقل عاشق را با عشق او سنجيد. مگر اين يك دستور نيست كه مهم را فداى مهم تر كن. برپايه همين دستور و همين عقل، حضرت ابراهيم (ع) اسماعيلش را قربانى مى كند. ابراهيم(ع) به مهم تر از اسماعيل رسيده و حتى به نزديك تر از خود به خود، رسيده و اين است كه به دستور عقل خود، مهم را فداى مهم تر مى كند؛ گرچه عقل ديگران به اين مهم تر نرسيده باشد. او مى بيند كه اسماعيلش در كنار يك آوار و با يك ضربه از سم اسبى به مرگ مى رسد و جانش را مى بازد. ابراهيم(ع) مى خواهد، اين جان از دست رفته را به دست بياورد و در راهى و در جهتى آن را به جريان بيندازد. ابراهيم(ع) مى خواهد به رشد برسد و به رشد برساند و اين است كه با آن دستور، خودش كارد را به دست مى گيرد و اسماعيل(ع) را مى بندد و كارد مى كشد و هنگامى كه مى بيند رگ ها بريده نمى شوند و خون ها بيرون نمى ريزند، سخت خشمگين مى گردد و كارد را بر زمين مى كوبد و اگر همين كار را نمى كرد در امتحان باخته بود، كه عشقى نبوده و سنجشى نبوده، فقط حرفى بوده و سخنى. اما خداى ابراهيم ... او نمى خواهد اسماعيل(ع) ها كشته شوند، او مى خواهد ابراهيم ها آزاد شوند و رشد كنند و به قرب و رضوان دست بيايند. ابراهيم(ع) كارش را تمام كرده بود و به آزادى رسيده بود و جز اين كارى نيست، كه حتى اعمال مقدمه هستند و اگر كسى مقدمه را بياورد و به اين آزادى نرسد، كارى نكرده. اگر كسى اسماعيل(ع) را بكشد و اسير اين كشتن و اين آزادى باشد، كارى نكرده كه در هر حال در اسارت است، بى جهت نيست كه مى گويند: نيه المومن خير من عمله. اگر عقل را آن گونه تعريف كنيم كه در بيانات نورانى آل ابراهيم(ع) آمده كه مى فرمايند العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان عقل نيرويى است كه مى سنجد و براساس اين سنجش بهترين معبود را كه رحمن است و بخشنده و بى نياز است، انتخاب مى كند و بر اطاعت و فرمان او گردن مى نهد بايد بگوييم كه ابراهيم(ع) عاقل ترين عاقل ها است كه اين چنين فنايى در عبوديت رحمان است و از غير او حتى اسماعيلش آزاد. چنانچه در جاى ديگر استاد مى فرمايند: اما ابراهيم(ع) كاملاً منطقى و عاقلانه اسماعيل(ع) را و مرگ ها را و خدا را و بقا را سنجيده و اسماعيل(ع) را در بهترين راه به جريان انداخته. اين حكم عقل است كه مهم را فداى مهم تر كن. ابراهيم(ع) به مهم تر رسيده و در اين ديد ديگر تناقضى نيست. تناقض، ميان ديد من و عشق ابراهيم(ع) است. من هنوز اسماعيل هايم برايم مهم تر هستند و اين است كه همه چيز را فدايشان مى كنم و اين است كه كار ابراهيم(ع) را نمى فهمم. فكر، معبودها را مى يابد و عقل،آنها را مى سنجد و دل، بهترين را انتخاب مى كند، پس تناقض در كجاست؟ ابراهيم(ع) احياگر دل ها چه كسى دردآشناتر و مهربان تر و دلسوزتر از ابراهيم(ع) كه تمام هستيش را به خدا بخشيده تا انسان ها را جانى دوباره بخشد و به آنها حيات انسانى دهد تا به تعبير استاد مردار زمين و مرده زمان نشوند. ابراهيم(ع) اين مقام احياگرى را از خداوند مى خواهد و از او درخواست مى كند: رب ارنى كيف تحيى الموتى بار الها چگونگى زنده شدن مرده ها را به من ارائه بده همان مرده هايى كه قلبشان مرده و تاريك گشته و ظلمانى شده اند؟ خداوند اين احياگرى را در وسعت هستى به ابراهيم(ع) مى بخشد كه اين مقام به بيان استاد صفائى از ساده ترين مرحله حيات باكترى ها و سلول ها تا شعور، تا تفكر تا تعقل، تا حيات قلب را شامل مى شود. بى شك اين مقام بالاتر از مقام احياگرى حضرت عيسى(ع) است كه در رابطه با عيسى قرآن مى فرمايد واحى الموتى باذن الله مرده ها را به اذن پروردگار زنده مى كنم كه اين اذن در داستان عيسى(ع) مكرر آمده در حالى كه ابراهيم(ع) اين مرحله اذن و رخصت را گذرانده و در قيد آن نمى باشد و همين نكته است كه قيد باذن الله در داستان ابراهيم(ع) ذكر نمى شود. ابراهيم(ع) در راستاى اين احياگرى مأمور مى شود تا پرنده ها و داعيانى از نسل خود بسازد و آنها را پراكنده كند و بر هر بلندايى قرار دهد و آنها را صدا بزند تا با شتاب بسوى او بيايند. فخذ اربعه من الطير فصير هن اليك بى شك همه انبيا و همه احياگران الهى و همه شبان هاى زنده تاريخ چون اسحاق و يعقوب و يوسف و موسى و چون اسماعيل(ع) و محمد(ص) از نسل ابراهيم(ع) هستند. و محمد (ص) كه استجابت دعوتش موجب حيات انسان هاست؛ يا ايها الذين آمنوا استجيبولله و للرسول اذا دعاكم لما يحيكم اين محمد اكرم(ص) خواسته ابراهيم از خداوند است كه خودش فرموده است: انا دعوت ابى ابراهيم من خوانده پدرم ابراهيم هستم و همين خواسته را قرآن از قول ابراهيم اين چنين حكايت مى كند: ربنا و بعث فيهم رسولا منهم يتلوعليهم آياته و يعلمهم الكتاب و الحكمه و يزكيهم: پروردگارا، در ميان اينها پيامبرى از خودشان برانگيز تا نشانه هاى تو را بر آنها تلاوت كند و مدام از تو بگويد و كتاب و حكمت را به آنها تعليم دهد و آنها را بارور سازد و سرشار گرداند. حضرت ابراهيم(ع) مى داند كه حياتش در كره خاكى پايان مى يابد ولى رسالت و اهدافش بايد زنده بماند و توسط پرنده هايى به شرق و غرب عالم رسانده شود اين است كه براى آخرين زمان هاى عمر دنيا، آنجا كه وحى خاتمه مى يابد كسى را بخواهد و بخواند كه از همه نسل او افضل است و ويژگى خاص او اين است كه رحمة للعالمين و پيامبر رحمت است. حضرت ابراهيم(ع) در تداوم اين پيامبر رحمت در امتش زبان صادقى را طلب مى كند كه بعد از محمد(ص) بتواند اهداف رسالتش را به تماميت برساند، دين را به كمال برساند و نعمت ها را متمم باشد. واجعل لى لسان صدق فى الآخرين و آن زبان صادق كسى جز على بن ابى طالب نيست كه يك ضربه او به حاكميت كفر پايان مى دهد و دين را استوار مى سازد و از آنجا كه در اين ضربه عبادت انسان و پرى را مى خواهد از عبادت همه آنها برتر مى شود. على كه خداى سخن و امير كلام است كه زبان او همچون شمشيرش برنده است و با جارى حكمت قلب هاى مرده را حيات مى دهد. همان على كه بر دوش محمد(ص) بالا مى رود تا همه بت هاى برافراشته در خانه توحيد ابراهيم را بشكند و حتى بت بزرگى راكه ابراهيم براى نشان دادن حقارت آن بت نشكست درهم مى شكند و زير پاى امت محمد در ورود به خانه ابراهيم، بيت الله الحرام مدفون مى كند، همان كه به عالم شهداى كربلا را علم مى كند تا با خون خود درخت دين را آبيارى كنند و انسان ها را حياتى دوباره بخشند. اگر صفائى امروز اين چنين شكرشكن از ابراهيم بت شكن مى گويد از آن جهت است كه از على(ع) آموخته است و خود را وامدار على(ع) مى داند و در آخرين سروده خود «تو به من آموختى» انديشه ناب را نشأت گرفته از مكتب على مى داند كه در عيد غدير از آن ياد خواهيم كرد. تداوم ابراهيم در نسل محمد(ص) و على(ع) كه خود ذريه ابراهيم هستند نهادينه مى شود تا در نهايت به مصلح جهانى كه اين روزها عزيزترين ميهمان سرزمين معرفت و شعور، عرفات و مشعرالحرام است ختم مى شود و با ظهور او همه آرمان هاى ابراهيم و آل او تحقق مى پذيرد و توحيد خالص و اسلام ابراهيم(ع) هستى را يكپارچه فرامى گيرد و انسان ها از گرگ هاى درنده اى كه انسانيت آنها را به يغما مى برند رهايى مى يابد. اين گونه حضرت ابراهيم(ع) راست قامت بر بام بلند هستى تاريخ را نظاره مى كند و براساس قدرت احياگرى خود جهان را به سمتى كه خواسته سير مى دهد و اين چنين تاريخ را مى سازد. ابراهيم(ع) از عالم ذر تا پايان تاريخ بحث عالم ذر كه از مباحث پيچيده كلامى است و عرفان ما نيز پر از حكايت هاى اين عالم است همه از اين خطاب قرآنى برخاسته كه خداوند به انسان ها مى فرمايد: الست بربكم آيا من پروردگار شما نيستم؟ همگى يكصدا مى گويند: بلى. و اين ميثاق و پيمان را امضا مى كنند و بر آن شهادت مى دهند. اين واقعه كجا اتفاق افتاده است، درچه دورانى، و در چه مرحله اى از انسان اين پيمان گرفته شده است؟ عالم ذر با اين عالم چه نسبتى دارد؟ مى گويند انسان قبل از آمدن به اين دنيا در عالم ديگر درحالى كه ذراتى بيش نبوده اين واقعه براى او اتفاق افتاده است كه عطار نيشابورى پدر عرفان فارسى مى گويد: پيش زما جان ما خورده شراب الست ما همه زان يك شراب مست الست آمديم و مولوى در پى عطار مى گويد: در آن الست و بلى جان بى بدن بودى تو را نمود كه آنى چه در غم اينى ديگرانى چون علامه طباطبايى مى گويند نه دو عالم كه دو نشأت است نشأ كن و نشأ يكون حقيقت انسان چون ساير حقايق نزد خداوند هست كه ما من شى الا عند ناخزائنه هر چيزى در نزد ما يك حقيقت و اصلى دارد كه در نشأيكون و در مرحله تنزيل لباس وجود به خود مى گيرد. استاد صفائى درباره عالم ذر مى گويد دو عالم نيست كه دو منظر است ؛ يك عالم و يك حقيقت بيشتر نيست لكن از دو نظره و از دو نگاه ، متفاوت مى شود كه از منظر بالا و منظر احاطه ربوبى از ازل تا ابد همه چيز در حضور حق مشهود است. در آن نگاه تغيير و تحولى نيست، و تغيير و تحول از منظر پايين است كه در اين نگاه زمينى و از پايين انسان شاهد تدريج و تغيير و تحول است درست مانند داستان قطار شترها كه اگر كسى آنها را از يك روزنه تماشا كند در هر آن يك شتر را مى بيند كه قبل و بعد و گذشته و آينده اى دارد و اگر از بالا نگاه كند همه را يك جا شهود مى كند. و استاد از طرح اين دومنظر نتيجه مى گيرند كه اين نظره ربوبى و اين نگاه از بالا كه همه عالم يك جا مشهود است براى كسانى كه بسط وجودى يافته اند باز است كه معراج پيامبر به همين حقيقت و نظره ربوبى برمى گردد و همين است كه حضرت ابراهيم(ع) همه را مى بيند و همه را صدا مى زند: و اذن فى الناس بالحج و اين همان نكته اى است كه ابراهيم(ع)، را با اين بسط وجودى بر بلنداى تاريخ قرار مى دهد كه همه انسان ها را از ازل تا ابد يكى مى بيند و به همه آنها اعلان مى كند و همه را به حج و قصد و آهنگ خانه خدا و عبوديت حق دعوت مى كند و به ميزان اجابتى كه از طرف انسان ها انجام گرفته و به ميزان لبيكى كه گفته اند به حج مشرف مى شوند. در واقع دو عالم نسبت كه دو نظره است. اين لبيك امروز ما همان لبيك ماست كه از منظر ديگر به گونه اى ديگر حكايت مى شود، شايد حقيقت عالم ذر هم حكايت همين نظره تدريجى و همين احاطه ربوبى و نظره جامع باشد. هنگامى كه خزائن با قدر و قضا و تنزيل همراه مى شود اينگونه عوالم و نظره ها درهم مى آميزد. و با همين نگاه و همين نگرش است كه استاد بعد از چهار هزار سال از حيات ابراهيم(ع) او را صدا مى زند كه اى شبان زنده تاريخ بت هاى بزرگ عصر حاضر را بشكن و ما را از گرگ هاى مردار نجات دهد. لحظه هاى رام عمر من، همچون ميش هاى سرشار، از پشت تپه هاى شب و روز مى آيند. من زمين را صدا نمى زنم كه برويد. و آسمان را صدا نمى زنم كه ببارد. لحظه هاى سرشار عمرم را چه كسى مى دوشد؟ در چراگاه سبز عمر من، چه كسى خيمه مى زند؟ من در جايى ايستاده ام كه هنوز گله عمرم را نمى بينم آيا گرگى در شيار تپه هاى شب و روز نايستاده است؟ شايد... گرگ گرسنه اى باشد، كه نمى خواهد، من، بهاره هاى عمرم را در معبد آگاهيم همچون ابراهيم ذبح كنم. گرگ مردار را مى خواهد. مى خواهد مردار را ببويد. اى شبان هاى زنده تاريخ اى نوح اى ابراهيم اى موسى اى مسيح و اى محمد اين تلاوت بيدارى گرگ ها را تو مى دانى كه چگونه ايستاده اند، گرگ هايى كه پوستين ميش ها را هم پوشيده اند، اكنون لحظه هاى رام عمر من همچون ميش ها از پشت تپه مى آيد هاى هاى چوپان ها را مى شنوم پستان هاى سرشار ميش ها را مى بينم، اى محمد بيدار، مرا چوپانى بياموز من در جايى ايستاده ام كه هنوز گله عمرم را نمى بينم. تپه ها در پيش چشم من ايستاده اند. مرا تا آنجا كه ايستاده اى مرا تا شهادت، تا اين اوج بيدار، چوپانى بياموز. اى شبان هاى زنده تاريخ گرگ ها آخرين ميش ها را هم به دندان گرفته اند. گرگ ها پوستين ميش ها را هم پوشيده اند. آيا مى توانم لحظه هاى سرشار عمرم را همچون ابراهيم در معبد آگاهيم، ذبح كنم؟ هاى هاى چوپان ها را مى شنوم پستان هاى سرشار ميش ها را مى بينم چوپانى را انتظار مى كشم كه چوپانى مى آموزد و گرگ ها را حتى در پوستين ميش ها مى شناسد.
|