|
نگاهى به آثار غلامحسين نامى
نوگرايى در نقاشى معاصر ايران
|
|
|
احمدرضا دالوند
غلامحسين نامى گزيده اى از آثارش را در خانه هنرمندان ايران به نمايش گذاشت كه مقارن با افتتاح نگارخانه اى به نام او بود. هنگامى كه نام غلامحسين نامى مطرح مى شود، مبحث «نوگرايى» در نقاشى معاصر ايران نيز به ميان كشيده مى شود و بحث «نوگرايى» كه در نقاشى مطرح مى شود، ذهن به سوى ريشه هاى اين جريان معطوف مى شود. در ريشه يابى جريان «نوگرايى» مى توان از سرشاخه هاى نخستين آن در دوران صفويه آغاز كرد و به تدريج به زمان حال رسيد. از دوران صفويه تا قاجاريه، ايران دچار تشتت، جدال و پراكندگى بود. در همان زمان، اروپا دگرگونى هاى بنيادينى را آغاز كرده و چشم اندازهاى نوينى را در اعتلاى فرهنگ، هنر، اقتصاد و صنعت در برابر خود مى گسترانيد. ايستايى جوامع مشرق زمين - و همچنين ايران - در سه قرن گذشته، معلول عوامل بسيارى بود. از جمله مى توان گفت دوران گذار از نوعى فئوداليسم به نوعى سرمايه دارى در اين جوامع بسيار كند بود. چنين روندى معلول مداخله مستبدانه حكومت هاى محلى و سياست هاى سوداگرانه امپرياليسم نوظهور اروپايى بود كه براى سلطه بر بازارهاى كشورهاى شرقى مانع صنعتى شدن آن مناطق شد. درنتيجه، پيشرفت صنعت و به تبع آن رشد اقتصادى و تكامل اجتماعى اين جوامع بشدت كند و يا درمواردى مختل شد. در اين ميان، ژاپن با پيدايش دوران «ميجى» يا حكومت روشن (۱۸۶۷ تا ۱۹۱۲ ميلادى)، گام هاى درخشانى به سوى رشد اجتماعى، فرهنگى و بويژه صنعتى كردن جامعه برداشت. همزمان، در ايران نيز اميركبير درصدد جبران عقب ماندگى كشور بود، اما در همان گام هاى نخستين از حركت باز ماند. زمانى كه انقلاب صنعتى دگرگونى هاى ژرفى در روابط توليدى و اقتصادى اروپا ايجاد كرده بود و ظرفيت هاى ابداع و نوآورى را هر دم افزايش مى داد و درست در شرايطى كه با ظهور تكنيك هاى نو، دنياى مغرب زمين مرزهاى تازه اى از ابعاد انسان و جهان را كشف مى كرد، در ايران جدال خونينى براى كسب قدرت ميان طوايف قاجاريه، زنديه و افشاريه جريان داشت. در غرب اما، انقلاب صنعتى به راه افتاده بود و با ايجاد شهرهاى بزرگ، شكل دادن به طبقه متوسط شهرنشين و توليد انبوه، دستاوردهاى نوينى را پديد آورده و هنر نيز مخاطبان تازه اى پيدا كرده بود. از اين پس، مخاطبان هنر كسانى بودند كه خلق و خوى روانشناسى آنها در «زندگى صنعتى»، «توليد انبوه» و «سرعت» شكل مى گرفت. در چنين شرايطى، قواعد و قوالب متحجر هنر آكادميك نمى توانست پاسخگوى نيازهاى «نو» باشد. هنرمند اروپايى كه از حصار سنن ديرپا رها شده بود، در بستر هر دم متغير و رو به رشدى كه شرايط اجتماعى پيش رويش نهاده بود، به نفى سنت هنرى ۵۰۰ ساله خود پرداخت. نفى سنت براى هنرمند اروپايى به معناى سنت آفرينى مستمر و نظام دادن به سنت شكنى و سنت آفرينى بود. در كشورهاى مشرق زمين - و ايران - به دلايلى كه گفته آمد، فرآيندى قابل قياس با جوامع اروپايى رخ نداد. به رغم درهم پاشيدگى نظام سنتى، دگرديسى هاى فرهنگى و ورود عناصر فرهنگ غربى به اين جوامع، اما همه چيز روندى متفاوت با اروپا داشت و هم از اين روى در هنر ايرانى نيز فرآيندى متفاوت طى شد. هرچند روح حاكم پس از جنبش مشروطه، روح پيشرفت و ميل به جبران عقب ماندگى در همه سطوح بود؛ اما تعبير روح حاكم در ذهن هنرمند منجربه گزينش شيوه هاى هنرى متناسب با آن مى شود. ذهن غلامحسين نامى در كوشش و جوشش هنرمندانه به پردازشى مدرن و طرح ريزى ساختارى معاصر با شكل بندى دنياى جديد مى رسد. يكى از ويژگى هاى مهم نقاشى معاصر ايران جست وجو براى يافتن حلقه مفقوده اى است كه تاريخ نقاشى ايران نه تنها سال ها كه سده هاست در پى يافتنش است. نقاشى معاصر ايران در پى چنين جست وجويى به دو سو، گراييد: يكى با بهره مندى از سنت آكادميك اروپايى، از چشمان كمال الملك عبور كرد و با صافى ذهن شرقى اش تركيب شد و ديگرى بى اعتنا به سنت ۵۰۰ ساله اروپا و نقش كمال الملك در انتقال آكادميسم اروپايى به ايران، از كنار آن گذشت. عصر جديد اصولاً در دامان خود دوگونه متفاوت از تفكر را پرورانيده است: يكى نوگرايانى كه سايه پيشينيان را بر سر خود حس كرده، با اتصال به راه طى شده گام هايى رو به جلو بر مى دارند و ديگر، نوگرايانى كه از سنگينى بار گذشتگان خود را رهانده و يكسره شيفته و حوارى آن چه «نو» و «متفاوت» است، مى گردند. براى رصد كردن چند و چون نقاشى معاصر ايران، به ارتفاعى نياز داريم كه با هميارى بال هاى اين دو نحله به آن دست پيدا مى كنيم. از چنين منظرى مى بايد سهم هر كدام را در عمق بخشيدن به غناى هنر معاصر ايران مورد بررسى قرار داد. به عبارت ديگر، ورود عناصر فرهنگ غربى به جوامعى چون جامعه ما و دگرديسى هاى فرهنگى ناشى از آن در يك سده اخير، منجر به يك «انديشه واحد» با حداقل «دو شيوه متفاوت» شده است. دادن پاسخ به چند پرسش شايد يكى از اين دو شيوه (نقاشى واقعگرا، نقاشى مدرن و آبستره) را به مثابه شيوه اى كه فرهنگ تصويرى جامعه با تغذيه از آن غناى بيشترى مى يابد، مشخص تر سازد. آيا هنرمند معاصر ايرانى براى اين كه بتواند «ادراك شخصى» خود را از جهان عرضه كند، قوالب دست و پاگير كلاسيسيم را نفى مى كند؟ يا صرفاً به اين دليل به نفى كلاسيسيم مى گرايد كه همسو با جريان معاصر جهانى باشد و به اصطلاح از قافله عقب نماند؟ آيا در شرايطى كه مدرنيسم همچون كالايى وارداتى و مينياتور همچون ميراثى كهن در دو سوى ذهن ايرانى فرهيخته خاموش و روشن مى شوند و زمان حال نيز فاقد شيوه اى از بيان تصويرى متناسب با زمانه است، ميان نوعى سنتگرايى متعصبانه و نوگرايى نسنجيده، چه تدبيرى بايد انديشيد؟ چرا پس از ۷۰ سال شعر ما «نو» مى شود و اين شعر نو از پس ۱۰۰۰ سال نظم و نثر پارسى، سرانجام خود را تثبيت مى كند؛ اما در نقاشى، تثبيت پديده اى موسوم به «نقاشى مدرن» هنوز به كج فهمى و معضل گرفتار است؟ آيا نقاشان مدرن ايرانى در ۷۰ سال گذشته نتوانسته اند تصويرى بيافرينند كه درك عمومى مردم را از مفهوم «تصوير» به چالش بكشاند؟ فاصله چند صد ساله موجود ميان آخرين بارقه هاى مينياتور و تصويرى از جنس دوران ما، چگونه سپرى شده است كه موقعيت نقاشى معاصر ايران را به موقعيتى بدل ساخته كه نه ديگر پا در خاك ديروز دارد و نه كاملاً سر در هواى اكنون؟ دل دادن به مينياتور؟ به شيوه هاى كمال الملك و شاگردان نسل اول او؟ به جريانات مدرن؟ به طبيعت گرايى و به آبستره؟ به رويكردهاى انسان محور و اجتماعى؟ يا به گرايش هاى ذهنى و مجرد؟ راه كدام است و چاره چيست؟ آيا با امتزاج محتوايى ايرانى و شكلى غربى مى توان به پاسخى درخور رسيد؟ آيا دستيابى به يك نقاشى با هويت انسان امروزى و ايران معاصر، به تنهايى بر عهده هنرمند است؟ هنرمندان ايرانى در ۷۰ سال گذشته با تكيه بر احساس، مهارت و دانش خود، راهى را سپرى كرده اند، راهى كه از پشتوانه حمايت هاى نظرى و زيرساخت هاى اجتماعى و فرهنگى بى بهره بوده و تنها به اراده و قريحه هنرمند متكى بوده است. هنر معاصر ايران به يك «نگاه امروزى» نيازمند است. بديهى است «نگاه امروزى» را مجموعه عوامل اقتصادى، توليدى، صنعتى، فرهنگى، فكرى و ادبى مى سازند. چنانچه يكى از عوامل ياد شده در رشدى نامتوازن با ساير عوامل حركت كند، در واقع چيزى از «نگاه» هنرمند كاسته شده، او در جريانى كه به طور ناموزون رشد مى كند، لطمه خواهد ديد.
|