|
گزارش خبرنگار اعزامى «ايران» از سالروز تولد مولانا
از محبت خارها گل مى شود
بخش دوم و پايانى
|
|
|
مهرى حقانى قونيه در سماع و مولانا خلاصه نمى شود. شمس نقطه عطف شوريدگى و زندگى دوباره مولانا بود. شايد به همين سبب است كه مكانى در قونيه به عنوان آرامگاه شمس معرفى مى شود، فضايى كه آرامگاه و محرابى بزرگ در آن است. اما درحقيقت پس از ناپديدشدن شمس از قونيه، هيچ كس نتوانسته است رد صحيحى از او بيابد. شمس از تحجرى كه در آن زمان در قونيه بود، خود را رها كرد و مى دانست كه راز خود را در سينه مولوى به جا گذاشته است. جالب آن كه در آذربايجان ايران نيز مكانى به نام آرامگاه شمس معروف است، اما از اين كه آرامگاه شمس در ايران چقدر بازديدكننده دارد، اطلاعى نيست. مولانا شيخ و فقيد زمان خود بود كه به يكباره دچار تحول روحى شد. او شيوه صوفيانه را تجربه و حتى چله نشينى هم كرد، اما همان طور كه كلام و فقه او را راضى نكرد، سرانجام يأس هاى مولانا به اميد تبديل و تصويرهاى متعدد در برابر او محو شد و در نهايت، همه وجودش انتظار و طلبى شد كه دربرابر شمس قرارگرفت. مولوى پس از اين تحول روحى پى برد كه انسان كتاب بزرگ خداست و انسان را مركز همه جنبش هاى عالم يافت. شايد در نگاهى ديگر، بار اصلى برگزارى اين مراسم برعهده نهادهاى فرهنگى و شهردارى قونيه و يا سازمان جهانگردى تركيه باشد. درگاه مولانا همان باغ موزه مولاناست كه هر روز به روى خيل مشتاقان گشوده است. برسردر ورودى اصلى به نستعليق نوشته شده «يا حضرت مولانا». در اين مكان، مولانا در كنار افراد خانواده خود به خاك سپرده شده است. براى ورود كسى مجبور به درآوردن كفش نيست. روفرشى هاى پلاستيكى همان ابتدا به همه داده مى شود. فضاى داخل، فضاى خاصى است. پدر مولوى (سلطان بها) و پسرش (سلطان ولد) در سمت راست وچپ او هستند و مولانا خود تارك اين آستان است. گذشته از جنبه تاريخى با اندكى دقت، انرژى فراگيرى در مكانى كه همه او را مى خوانند و يا زيرلب زمزمه مى كنند، وجوددارد؛ اما خواندنى به احترام و متانت. در دو فضاى متصل ديگر، لباس هاى منسوب به مولوى و آلات موسيقى ازجمله نى، تنبور و كمانچه چيده شده است، مثنوى ۷۰۰ ساله، قرآن هاى قديمى و جعبه اى كه معتقدند اندكى از محاسن پيامبر(ص) در آن است، در قسمتى ديگر به نمايش گذاشته شده است. بر ديوار قالى اى وجوددارد كه گفته مى شود گرانترين قالى جهان است. محرابى نيز در اين مكان وجوددارد كه بر بالاى آن نوشته شده «هركس وارد شود امان يابد!» اينجا از همه رنگ و نژاد و پوششى در كنار هم اند. گروهى كه از آمريكا آمده اند و خود را پيرو مذهب خاصى نمى دانند تا ليتوانى ها، هلندى ها و ژاپنى ها و از شهرستان هاى ايران و خود ترك ها كه ارادت خاصى به مولانا دارند. همچنين يك دانشجوى ايتاليايى و زوج ميانسال آلمانى كه يك شب در سرماى قونيه از بيرون محوطه برگرد درگاه مولانا درحال به تصويركشيدن گنبد فيروزه اى آن بودند. اين همه رنگ و تنوع شايد همان زبان حال مولانا باشد: من به هر جمعيتى نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم شايد به همين دليل است كه مولوى جزو پرفروشترين كتاب هاى رده مذهبى در سالهاى گذشته در آمريكا بوده است. دكتر نبوى درباره اقبال غرب به مولانا مى گويد: «زمانى غرب عمده تلاش خود را روى صنعت و تكنولوژى متمركز كرده و براى مردم مغرب زمين هر اختراعى يك شگفتى جديد بود. اين روند تا جايى پيش رفت كه فاقد آن شگفتى شد كه جذبه و كشش لازم را داشته باشد. شايد بايد آن را در چيزى غير از تكنولوژى مى يافتند، چيزى كه غنى تر و ماندگارتر از آن باشد. بنابراين، شروع به معناگرايى كردند تا زمانى كه غرب با ترجمه نيكلسون از مولانا آشنا شد. مولانا چيزى را بيان مى كرد كه شگفتى بى نهايت و غيرتكرارى حيات بود، حياتى كه نفس خودش را از شگفتى ها مى گيرد. آن ها با شخصى به نام رومى آشنا شدند، فرهنگى كه روح مغرب زمين را شگفت زده كرد و هرچند تفاوت زبانى وجودداشت، ولى به او نزديك شدند. اما اين كه آن ها چگونه به مولوى مى پردازند و چگونه او را مى آموزند و از آن سوى كره زمين آن را استنباط مى كنند و با آموزه هاى زندگى خود عجين مى كنند، تفاوتى است كه ميان ما و آن ها وجوددارد. اينان بزرگانى از تاريخ ما هستند كه با زبان ما نوشته اند، ولى ما كمترين سهم را در شناسايى و معرفى شان به ديگران برعهده گرفته ايم. همان گونه كه رئيس خانه مولانا در آمريكا مى گويد: «آن ها بدون تحقيق و بدون زمينه فكرى اوليه با ما همراه نمى شوند. كسى را درخانه مولانا در ويرجينيا داشتيم كه مترجم ۷ زبان بود و بعد حتى فارسى را هم ياد گرفت. چون اين جامعه كتابخوان است. مولوى هم در فضاهاى دانشگاهى جارى است و هم در بخش هاى زبان فارسى. مطالعه درباره عرفان زياد است. در آمريكا هم مراكز در رابطه با مولانا هست كه بيشتر در واشنگتن هستند. در مجالس ماهانه گاهى ۳ تا ۴ هزار نفر شركت مى كنند كه مطالعه شان درباره مولانا و عملكردشان هم بسيار جدى است. نوع رفتارشان با عرفان مولانا جدى تر است. شايد هم چون از بيرون به اين مسأله نگاه مى كنند، اين طور است. يك بار از يكى از آن ها پرسيديم شما با مولانا چگونه رفتار مى كنيد. او گفت: يك بيت شعر مولانا را حفظ مى كنيم و تا شب مى خوريمش! يعنى به آن عمل مى كنيم تا با آن هماهنگ شويم. مثلاً درباره شعر از محبت خارها گل مى شود، يك روز تا شب فقط به اين معنا عمل مى كنيم و سعى مى كنيم محبت را درونى كنيم. هم اكنون در ۲۸ ايالت آمريكا مراكز مولاناشناسى وجوددارد. مهدى ميگانى، مؤسسه خانه مولانا، در اين باره مى گويد: در سال ،۲۰۰۳ براساس طرحى كه به سازمان ملل ارائه شده بود، به شهر بلخ رفتيم و ديدارى با فرماندار اين شهر داشتيم. از آثار باقيمانده در شهر بلخ، نخستين چيزى كه به آن برخورديم، مدرسه جلال الدين بود. مدرسه اى كه جلال الدين درآن درس خوانده و هم اكنون در ده بهاءالدين است. اين دو هنوز به نام پدر مولوى است، جايى كه مولوى درآن جا به دنيا آمده بود و بعد از آن كه خانواده او از آنجا مهاجرت كرد، خالى از سكنه شد. نخستين خانه مولانا را در آنجا بنياد گذاشتيم و اين شروع يك حركت بين المللى براى توسعه افكار مولانا بود. اين اقبال به سرعت به كشورهاى اروپايى و ۲۸ ايالت آمريكا كشيده شد. اگر دنيا به سوى عرفان مولانا درحال حركت است و هر لحظه سرعتش تصاعدى مى شود، چرا ما هيچ دخل و تصرفى درآن نداشته باشيم و چرا ما پيشقراول اين حركت نشويم. اين ها برخى مسئوليتهاى فرهنگى است. در حقيقت، فرهنگ ما درحال عبور از روبه روى ماست ولى ما نتوانسته ايم از اين فرهنگ خوب استفاده كنيم. با اين مقدمه و با اين تجربه، اين حركت ادامه پيداكرد. آقاى كلمن باركس، مترجم مثنوى در آمريكا، چندماه پيش از يكى از دانشگاه هاى ايران دكتراى افتخارى دريافت كرد. او با ترجمه منظوم اشعار مولوى، پدر عرفان مولانا لقب گرفت و همكارى خوبى با خانه مولانا دارد. هم اكنون دفاتر نمايندگى ما در ۱۲ كشور فعال است و در بعضى از كشورها ۳ تا ۴ دفتر نمايندگى وجوددارد كه به زودى در مسكو و تركيه هم راه اندازى مى شود. اساسنامه و اصول كارخانه مولانا خارج از هرگونه گروه بندى يا گرايش است و بيشتر در بعد جهانى به افكار مولانا مى پردازد و ما مراقبيم كه كاملاً اين حركت مستقل باشد و وابستگى به جايى پيدا نكند. خانه مولانا در ايران هم با حضور برخى علاقه مندان دانشگاهى ايجادشده است كه البته جاى بيشترى براى كار دارد. آنچه در قونيه برگرد محور مولانا و عرفان او مى گذرد، تمام آن چيزى نيست كه گفته شد. قونيه قطب زمستانه توريستى تركيه شده است و مولانا گنجينه اى است كه در اين خاك آرميده اما به هر علت و بهانه اى درحال معرفى و نمايش به جهانيان است و بهترين بهره بردارى ازآن مى شود. شايد مسئوليت ما چيزى باشد كه خانم الهى قمشه اى مى گويد: «بايد به نسل نوآموزمان از بزرگانمان هم آموخت. رسالت پدر و مادرهاى جوان اين است كه از سن كودكى، كودكان را با ادبيات، با مولانا و با داستان هاى نظامى آشنا كنند تا بچه ها به مرور زمان با اين مفاهيم خو بگيرند. ما چه در داخل كشور و چه درخارج كشور اين مسئوليت را داريم.
|