سه شنبه ۱۲ دى ۱۳۸۵ - ۱۲ ذيحجه ۱۴۲۷
Tue, Jan 2, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۳۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
گزارشى از جلسه نقد و بررسى كتاب
«تجدد از نگاهى ديگر» اثر حسين كچويان
فراتر از  پست مدرن
بخش دوم وپايانى
270111.jpg
آيت معروفى
گروه انديشه: «تجدد از نگاهى ديگر» عنوان كتابى است كه نويسنده در آن به معرفى «وگلين» و آراى وى پرداخته است. «وگلين» در ايران كاملاً ناشناخته مانده و اين نخستين گام براى معرفى اين انديشمند جدى است. در شماره گذشته در گزارشى از جلسه نقد اين كتاب كه با حضور كچويان، فكوهى و فاضلى برگزار شد اجمالى از گفته هاى نويسنده و منتقد اول وى، آقاى فكوهى، آورده شد. اكنون ادامه گزارش تقديم مى شود.

< مدرنيته همان پيامدهاى مدرنيت است
دكتر فاضلى در ابتدا با ذكر جمله اى از «پارسونز» مبنى بر اين كه اگر مى خواهيد متنى را بفهميد آن متن را به يك زبان ديگر برگردانيد، نوشتن اين كتاب توسط دكتر كچويان را اين گونه تفسير كرد و افزود: راه ديگر براى فهم يك متن، نقد آن است.
وى پس از برشمردن وجوه مثبت اثر، نقد خود را اينگونه مطرح مى كند. اما نكته اى كه در نقد اين كتاب و در اصل در مخاطب قراردادن دكتر كچويان (چرا كه«وگلين» را به جز با اين كتاب در جايى ديگر نمى شناسيم) مى توان گفت اين است كه آقاى كچويان در اثر خود به ارزيابى و نقد آراى «وگلين» نمى پردازند و در ساختار نگارش كتاب ساختار نقد استدلال به چشم نمى خورد و در حقيقت بدون آن كه استدلال هاى وگلين را مقابل خود قرار دهند و ضعف و قدرت آنها را آشكار سازند، فقط به ذكر آن ها اكتفا كرده اند. دكتر فاضلى با اشاره به اين كه ديگر امروزه در حوزه علوم طبيعى نيز اين بى طرفى و بى ارزشى رد شده است چه برسد به حوزه علوم انسانى كه دغدغه ارزش در آن كاملاً مشهود است، افزود: نكته دوم اين كه «وگلين» تجدد را صورتى از آگاهى مى داند و در طرح مرحله هاى تاريخ، از دوره هاى اسطوره اى، دوره جهش وجودى و دوره تجدد صحبت به ميان مى آورد. وى تاريخ را، صورت آگاهى، تحول در تاريخ را، تحول صورت هاى آگاهى در نظر مى گيرد. به اين نوع نگاه به تجدد، نقدهاى مفصلى وارد شده است و نمونه آن طرح اين پرسش است كه تا چه ميزان جبريت آگاهى در تاريخ اثرگذار است. شايد بتوان گفت بيشتر از آن كه تحول صورت آگاهى در دوران تجدد، اين اتفاقات را سبب شده باشد، ميوه هاى دوره تجدد و ميوه هاى عقلى ابزارى اين دوره را بايد مؤثر دانست. در اين رابطه اگر بخواهم مثالى بزنم بايد بگويم وقتى تجدد را شيوه زندگى امروزى معرفى كرديم، اين شيوه زندگى در ساختار سياسى به اشكال متفاوتى مانند بوروكراسى، دموكراسى و ... خود رانشان مى دهد و در نوع زيست بشر به صورت تكنولوژى هاى زيستى براى آسانتر كردن زندگى بشر بروز مى كند. حال سؤال اين است كه تبعات حاصل از حضور يك تكنولوژى در فضاى زيستى بشر تا چه ميزان معلول آگاهى و حوزه ذهنيت است. به نظر من اين ها را نمى توان به فلسفه و يا حتى به آگاهى فيلسوفان نسبت داد. به عبارت ديگر مدرنيته همان پيامدهاى مدرنيت است.
«وگلين را بايد به عنوان يك ناقد بنيادين غرب يا تجدد تلقى كرد. با اين حال بايد بيش از آنچه به طور معمول از مفاهيم «نقد» و «بنيادين» فهم مى شود، از اين تعابير دريافت شود تا تصويرى درست از او، كارهايش وجه ناشناختگى اش و تحريمش توسط محافل علمى ـ روشنفكرى غرب به دست آيد. اولاً و پيش از هر چيزى بايد دانست كه آراى وگلين نقدى درونى از تجدد نيست. او نظير بسيارى از ناقدين ديگر غربى در مسير گسترش و بسط بيشتر تجدد قرار نمى گيرد. نقد او مثلاً نظير نقد مكتب فرانكفورت يا هابرماس به دنبال تحقق كامل «طرح روشنگرى» نيست. نقد او حتى نظير ماركس نيست كه باوجود ماهيت ويرانگرش كاملاً در درون نظريه تجدد جا مى گيرد. در قلمرو روش شناسى، نقادى او از اثبات گرايى يا رفتارگرايى، نظير نقد پوپر يا حتى مكتب پديدارشناسى، به دنبال تصحيح علم در همان مسير پيشين آن نيست. از اين رو حاصل نقد او هم عرض ساير مكاتب علمى، روش شناسانه و نظرى در درون منظومه تفكر تجدد قرار نمى گيرد. نقد او در جايى بيرون از اين قلمرو استقرار مى يابد و از منظرى از اين چارچوب انجام مى شود. حاصل نقادى آن نيز از بنيان چيزى متفاوت با تجدد است و از آن درمى گذرد.
وگلين خود از «قيام عليه مسخ هاى محدودكننده» سخن مى گويد كه طليعه هاى آن را از همان سال هاى آغازين فعاليت فكرى در پيرامون خويش تشخيص مى داده است. وى فهرستى بلند از نام كسانى فراهم آورده كه در شكل گيرى ماهيت نقادانه  انديشه اش و انگيزش حس قيام عليه تجدد و گسترش افق ديد وى مؤثر بوده اند. ياسپرس، كى يركگارد، ماكس وبر، اتين ژيلستون، مارسل پروست، جيمز جويس و اسوالد اشپنگلر كه در همان دوران كتاب معروف «انحطاط غرب» را تقرير كرد، معدودى از آنانى اند كه در اين خصوص مى توان از آنها نام برد.
نكته مهم و جالب در انديشه هاى او اين است كه وى دقيقاً همان چيزهايى را كه تجدد بزرگترين دستاورد خويش مى داند (يعنى تفكر و علم) غرقاب در گرداب انحطاط مى بيند. وى نه از يك يا دو شكل معرفتى و اين يا آن نقصان روش شناختى بلكه از فقدان تفكر، غياب تأمل و هبوط كامل انديشه در غرب سخن مى گويد.»
در مقام پاسخ به نقدهاى مطرح شده، دكتر كچويان ترجيح مى دهد ابتدا نسبت به اظهارات دكتر فاضلى واكنش نشان دهد و سپس به بيان مواضع خود در قبال نظرات دكتر فكوهى بپردازد.
وى با بيان اين مطلب كه «از قضا عيوب جامعه حسن ما شده» خود را شارح يكى از نظريات وگلين معرفى و سعى مى كند اين گونه به نقدهاى دكتر فاضلى پاسخ گويد كه يكى از عادات بد تجدد اين است كه ما، قبل از اين كه چيزى را بشناسيم سعى مى كنيم آن را نقد كنيم و من چون هدفم شرح بوده است به نقد نپرداخته ام و فلسفه هاى علم ما بعد كوهنى هم مى آموزند كه ما بايد تكليف مخاطب را با آنچه پيش رو دارد، مشخص كنيم و من به همين دليل صراحتاً به اعلام موضع خود پرداختم.
دكتر كچويان با اشاره به سخنان دكتر فاضلى مى گويد: ما براى شناخت يك تمدن، ناگزير از تكيه بر روى انديشه  ها هستيم. چون صورت هاى مختلف تمدنى صورت هاى گوناگون ظهور وجود هستند كه از طريق انسان، درك و فهم مى شوند و فهم وجود خصيصه اى است منحصر به انسان و ساير موجودات از اين ويژگى بى بهره اند. اين بيان را فوكو و ديگران همگى داشته اند كه تمدن ها در لحظه اى كه صورت خاصى به خود مى گيرند، تا وقتى كه از آن خارج نشوند، جوهره اصلى آنها قابل شناخت و فهم نيست و اين به خاطر آن است كه ريشه صورت هاى تمدنى از ساحت آگاهى هم فراتر مى رود و عميق تر مى شود.
وى در ادامه در پاسخ به بحث دكتر فكوهى چنين مى گويد و اما بحث دكتر فكوهى كه ناظر به فهم كل هاى تاريخى و اجتماعى بود و دكتر فاضلى نيز به آن اشاره اى غيرمحسوس داشتند، بحث جديدى نيست اما به صورت كلى مى توان گفت ، يا تفاوتى ميان تمدن ها وجود ندارد، يا اگر تفاوتى وجود دارد بايد بتوان به گونه اى آن را توضيح داد. اين كه بگوييم مدرنيته همه جايى است و ما هم مدرنيته خودمان را داريم ، شايد در مقام حرف، آسان باشد اما حتماً در مقام عمل بسيار قابل تأمل است. شايد بتوان مدرنتيه را به صورت سطحى ، امروزى كرد و آن را شيوه زندگى امروزين بشر ناميد و گفت هرگاه زندگى ما امروزين شد مدرنيته در جامعه ما محقق شده اما در آن صورت نمى توان توضيح داد اين جنگ ها و دعواهايى كه در ۳۰۰ـ۲۰۰ سال اخير رخ داده است به چه روى بوده و بايد گفت جنگ هاى اخير كه در عراق شاهد آن هستيم و ممانعت كشورهاى اروپايى از ظهور و بروز اسلام در كشورهاى خود بى معنى بوده است. دكتر كچويان در پايان با اشاره به بحث اخذ فرهنگى و اين كه چنين بحثى هميشه وجود داشته است، گفت : اما آنچه مهم است ، منطق اخذ آن فرهنگ است. منطقى كه باعث شده بگوييم كه غربى ها هم وقتى كه در جنگ هاى صليبى با ما آشنا شدند، همه چيز را از ما نگرفته اند و بحث سنت و مدرنيته اساساً به بيان اين نسبت و منطق مى پردازد. به عقيده دكتر كچويان اگر تجدد در ابتدا خود را يك دين معرفى مى كرد، ديگر اين مشكلاتى كه امروز گريبانگير آن هستيم، وجود نداشت. به زعم وى منورالفكرانى همچون آخوندزاده و ديگران تكليف خود را با اين موضوع روشن كرده بودند ومى گفتند «شما كه چندصباحى با وعده بهشت و جهنم زندگى كردى، چندروزى هم با حور و شراب دنيايى زندگى كن». آنها تجدد را دين مى پنداشتند و دعوت دينى آن را به گوش فكر مى شنيدند. اما تجدد، خودش را به عنوان يك عقلانيت و يك چيز مشترك و عام صرف نظر از جايگاه و بينش مخاطب معرفى كرد ولى بعد اين دعواهايى كه هم اكنون تحت عنوان مترادف بودن يا نبودن جامعه مدنى و جامعه نبوى ، آزادى غربى و آزادى اسلامى و همچنين تفاوت ميان قانون و شرع مطرح مى شود، به وجود آمد. اما اگر آن مقدمه كه گفته شده روشن شود ، آن گاه نتيجه مشخص است. زيرا شما يا قصد داريد دين را عوض كنيد يا در غيراين صورت معتقد به اخذ تكنيك و فرهنگ هستيد كه معناى ديگرى خواهد داشت.
در ادامه دكتر فكوهى معتقد است «خلط بحث درباره مدرنيته و مدرنيته غربى» انتقادى است كه به بيشتر نوشته هاى دكتر كچويان وارد است. به باور وى، آنچه باعث بروز تعارضات دراين زمينه شده است ، آن است كه مدلى از مدرنيته كه صاحب قدرت است ـ و اين قدرت هم نه فقط به دلايل ذهنى كه شايد به دلايل ابزارى باشد ـ مى خواهدخودش را به جهان تحميل كند. هرچند هنوز كاملاً موفق نشده است و ما اين تعارضات را هم در سطح خرد مانند تبعات مدرنيته از قبيل كفش ، ساعت ، موبايل كه يك تيپ بردگى است مى بينيم و هم در سطح كلان شاهد آن هستيم. هرچه اين مدل از مدرنيته به دليل برخوردارى از قدرت، خود را در قالب مقوله نظامى بروز دهد، مقابله هاى خشونت آميز به طور نامتقارن ـ همان طور كه هم اكنون وجود دارد ـ  نيز، افزايش مى يابد. ما در دهه ۹۰ وارد دوره اى شديم كه مدرنيته مى خواهدخود را به صورت نظامى به جهان تحميل كند و همين امر، خشونت هاى فراگيرى را در مقابل آن، ايجاد مى كند.
سپس دكتر فاضلى نيز با قرائت بخشى از متن كتاب برنظرات پيشين خود تأكيد مى كند ، اما مى افزايد شما پاسخ اين پرسش را نداريد كه ثمرات تجدد مانند تأثيرات اينترنت يا ديگر ابزار تكنولوژيك بر زندگى بشر را چگونه تفسير مى كنيد. وقتى تنوعات زندگى بشر را حاصل ادراكات متنوع از آگاهى بدانيم، مسلماً اين ابزار و فرهنگ و تأثيرات آنها را ناديده گرفته ايم زيرا همواره سهم تكنولوژى هاى دست ساز بشر در تاريخ بيشتر از سهم روشنفكران ، مبلغان و نويسندگان بوده است. در بخش پاسخ به سؤالات مجرى جلسه با طرح اين مسأله كه كار وگلين در آثارش، ارجاع مدرنيته به يك جنبش فكرى با عنوان قنوسى گرى بوده است ، مى پرسد كه اين اقدام تا چه حد مستند به داده هاى تاريخى است و اساساً ارائه تفسيرى مبنى بر سست شدن ريشه هاى مذهب به عنوان وجه وجودى تمدن جديد و تنزل دلايل وجودى يك كلان تمدن به يك جنبش محدود فكرى تا چه اندازه مى تواند صحيح باشد؟
دكتر كچويان با اشاره به اين كه از نظر «وگلين» اين دو با هم توأم هستند، مى افزايد: «وگلين» يك جريان محسوس اجتماعى را دنبال مى كند و ظهور يك معناى خاص را در اين جريان و بعد غلبه آن برجريان هاى ديگر را متذكر مى شود. از نظر وگلين هميشه معانى ، حاصل تجربه هاى شخصى نيست، بلكه ظهور صورت هاى زندگى، حاصل بازگشايى وجود است كه به صورت جمعى هم بروز مى كند. اين ظهورات وجود در يك مقطعى به يك ساختار جديد براى زيست انسان دست پيدا مى كند كه دراين مقطع، همان تفكيك معنا از ماده است و در همان زمان در ميان گروه ها، همين تجلى و همين انكشاف به شكل بدعت آميز و انحرافى ظاهر مى شود. ولى از طرفى اين بحث ، نظرى نيست بلكه صورت زندگى آنها از سطح تعين تا سطح مباحث نظرى ، صورت غلط و بدعت آميز اين نوع نگاه است. او مى گويد: درست است كه اين جنبش ها سركوب شدند ولى از بين نرفته اند و درحاشيه تمدن مسيحى ، ادامه داشته اند و زندگى مسيحى با تفسير اگوستينى ـ كه صورت نظرى اين زندگى است ـ از وجهى تا قرن ۱۰ ادامه پيدا كرده است. اما در قرن ۱۰ با پايان هزاره و عدم ظهور مسيح ـ همچنان كه وعده داده شده بود ـ به علاوه اين كه زندگى مسيحى از حالت كوچك خود به حالت امپراتورى تغيير شكل داده بود ( و وگلين اين را به عنوان نقطه قوت مسيحيت ذكر مى كند )، با عدم ظرفيت گروه هايى كه در اين فضا زيست مى كرده اند روبه رو شد و به اعتقاد او مجموعه اين عوامل به اضافه عملكرد بد كليسا باعث غلبه گروه هاى حاشيه تمدنى بر كانون اين تمدن مى شود. اين نظريه را ماركس با عنوان «ظهور گروه هاى بورژوازى در مراكز قدرت» و وگلين با حضور اين جنبش ها، توضيح مى دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |