پنجشنبه ۱۴ دى ۱۳۸۵ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۷
Thu, Jan 4, 2007
فرهنگ و هنر
۳۵۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
ايران گردى
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
مهرگان
ماجرا
هفته عكس
خانواده
نگاهى به نمايش «چه گوارا» كار كامبيز اسدى
پنجشنبه بازار كتاب
درآمدى بر زيبايى شناسى سنتى و نو
دكتر قيصر امين پور
270621.jpg
شوراى فرهنگستان زبان و ادب فارسى با برگزارى پنج نشست، اعضاى جديد شوراى علمى گروه «دانشنامه زبان و ادب فارسى در شبه قاره» را انتخاب كرد و عضويت دكتر قيصر امين پور، اسماعيل سعادت، على اشرف صادقى، كامران خانى، مهدى محقق، فتح الله مجتبايى، حسين معصومى، محمدعلى موحد و سليم نيسارى به تصويب رسيد. دكتر قيصر امين پور به عضويت شوراى واژه گزينى نيز انتخاب شد.
در يكى از اين نشست ها امين پور در باره «تفاوت هاى زيبايى شناسى سنتى و نو» سخنانى ايراد كرد كه به لحاظ اهميت و تازگى، روزنامه ايران اقدام به انتشار آن مى كند. اين سخنرانى را مژگان گله دارى تنظيم كرده و در دفتر دوم گزارش فرهنگستان زبان و ادب فارسى چاپ شده است.
سؤال در اينجا مطرح بود كه چرا ما شعر نو و هنر نو را كمتر در مى يابيم؟ اگر اين پرسش محملى داشته باشد در ادامه اين بحث مطرح است كه چرا كسانى كه به راحتى مشكلات خاقانى و انورى و تاريخ وصاف و كتاب هاى دشوار نثر و نظم را حل مى كنند در برابر يك تعبير از شعر هاى نو، كه نه لغت، نه تلميح، نه تعقيد معنوى و نه تعقيد لفظى دارد، مى ايستند و «يعنى چه؟» مى آورند. مثلاً فرض كنيد سهراب سپهرى مى گويد: «پسرى سنگ به ديوار دبستان مى زد»؛ اين مصراع مشكلى دارد؟ آيا معناى «پسرى» سخت است يا «سنگ» تلميح دارد به جايى از تاريخ و جغرافيا و يا دبستان؟ بايد بدانيم مشكل اين تعبير چيست؟ اين جور سؤالات كه براى ما پيش مى آيد اندكى مرا به فكر فرو مى برد كه شايد اين گونه پرسش ها يك علت جمال شناختى و زيباشناختى داشته باشد. مسلم است كه برخى از مشكلات به گيرنده و برخى هم به فرستنده مربوط مى شود. آنچه امروز مى خواهم به آن اشاره كنم، بيشتر به بحث فرستنده مربوط است و البته گاهى هم به گيرنده. اگر چه ما هنر را صرفاً رسانه به آن معنا نمى دانيم، ولى عايق و نارسانا هم نمى دانيم.
در مورد تفاوت هاى بين زيبايى شناسى سنتى يا كلاسيك و زيبايى شناسى مدرن يا نو شايد بتوان به چند نكته اصلى اشاره كرد كه اگر اين ها را ملحوظ بداريم و رعايت كنيم بهتر مى توانيم با اين آثار ارتباط برقرار كنيم. در اينجا بحث ارزش گذارانه و داورانه نيست، فقط بيشتر توصيف مى كنيم و كار نداريم كه هنر نو خوب است يا هنر كلاسيك خوب است يا كدام بهتر است؟ ما چون اهل ادبيات و هنر هستيم همچنان دريچه هاى ذهن و ذوق خودمان را بازگذاشته ايم كه اگر كسى آمد و چيزى گفت يا اثرى هنرى پديد آورد كه واقعاً زيبا باشد، تأثير بگذارد و تخيل ما را برانگيزد، يعنى بتوانيم نام هنر را به آن اطلاق كنيم و آن را بپذيريم.
\ وضوح، ابهام
به هر حال، فقط خيلى اجمالى و بدون ادعاى احصا و استقصاى تام و تمام اشاره مى كنم كه يكى از اصول زيبايى شناسى در هنر كلاسيك، وضوح است؛ يعنى سخن بايد براى مخاطب روشن باشد و اگر ابهامى داشته باشد تحت عنوان تعقيب و يا غرابت استعمال، يا چيزهايى از اين دست جزو عيوب سخن شمرده مى شود. در صورتى كه در هنر مدرن، ابهام، اصل جمال شناسى است كه البته مولد انديشه نو و برخاسته از همه جريان هاى فكر معاصر و مدرن است. توضيح بيشتر آنكه اين سخن اصلاً به اين معنا نيست كه در هنر قديم ابهام وجود ندارد يا در هنر جديد وضوح نيست، بلكه به اين معناست كه اصل زيبايى در هنر كلاسيك وضوح و روشنى بوده و مثلاً چنان كه مى بينيم گونه اى ابهام در اشعار حافظ هست كه زيباست. ابهام در شعر كلاسيك بيشتر معلول تعقيد لفظى و معنوى و استفاده از صنايع ادبى و علوم عصر، اشاره و تلميح به آيات و روايات و حكايات است، اما ابهام در هنر مدرن ابهامى است كه مولد انديشه جديد است، مولد عدم قطعيت، نسبيت، ابهام ساختارى و خيلى چيزهاى ديگر است كه بايد درباره آن هم بحث شود. يعنى ابهام يك مسأله زيبايى شناختى شده نه مسأله اى كه آن موقع جزو عيوب كلام در بلاغت سنتى ما حساب مى شد. مى توان گفت در شعر مدرن اين ابهام قدرى ساختارى تر و ژرف ساختى تر است.
\ تقارن و توازن
نكته ديگر، تقارن و توازن بود كه معمولاً در نقاشى و هنر و شعر ما و در شعرهاى كلاسيك آن را مى بينيد. حتى صورت مكتوب آن هم به گونه اى است كه متقارن باشد و متوازن. حتى وزن هم خودش نوعى تناسب است. تناسب هم خودش حاصل ادراك و حدت در كثرت است. وقتى در اجزاى متعدد از يك مجموعه به گونه اى وحدتى كشف كنيم نوعى تناسب در آنها مى بينيم. بنابراين، اين تناسب اگر در مكان باشد مى شود قرينه، مثل معمارى، و اگر در زمان باشد مى شود وزن و موسيقى. مى دانيد كه وزن تقسيم زمان به پاره هاى منظم است، مثل معمارى كه تقسيم مكان است به پاره هاى منظم، اين قسمت هاى منظم، نه بايد با هم مساوى باشند، نه بى نظم و ترتيب، وحتى اگر تركيب آن متنوع و فراوان باشد و تعداد بيشترى جزء داشته باشيم كه در ميان اينها بتوانيم نظمى را بيابيم، باز هم موسيقى ايجاد مى شود، ولى دريافت ضرباهنگ و نظم آن ممكن است براى برخى دشوار باشد؛ ولى وقتى كه اين تكرار شود، مى شود مثلاً مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن، و ريتمى از آن كشف مى شود. واقعاً غرض ما در اينجا اين نيست كه هنر كلاسيك خوب است يا هنر نو بد است يا برعكس، يا اينكه بگوييم مبانى جمال شناسى اين ضعيف و آن قوى است، بلكه فقط توصيف مى كنيم؛ چرا كه خوشايندى و ناخوشايندى، اصل زيبايى شناسى است. زيبايى چيزى جز احساس خوشايندى نيست و چيزى نيست كه ما بتوانيم بر كسى تحميل كنيم؛ براى همين فقط ما مى  خواهيم توصيف كنيم. اگر هم با شعر نو و حتى با مفهومى مثل غرب يا هرچيز ديگر مخالفيم، اول بايد آن را بشناسيم كه مثلاً فلسفه غرب اين است، آن وقت اگر مى خواهيم مخالف هم باشيم، باشيم، ولى بايد بدانيم با چه چيزى مخالفيم. چون به قول مرحوم شريعتى، ندانسته چيزى را رد كردن و ندانسته چيزى را تأييد كردن هر دو در ندانستن، مساوى هستند. پس ممكن است گمان كنيم كه چون شكل ها در هنر سنتى ما غالباً متقارن و متوازن بودند، بنابراين تنها وجه و تنها راه ايجاد زيبايى، ايجاد شكل هاى متقارن، بسته، متوازن، مكرر و متساوى است. در صورتى كه راه هاى ايجاد زيبايى، مسلماً اگر از لحاظ نظرى هم نگاه كنيم مى تواند بى نهايت باشد. براى اين  است كه مى توان هميشه آهنگ هاى تازه در موسيقى يا تركيب هاى تازه در هنرهاى ديگر ساخت. حتى شما مى توانيد نسبت هاى گوناگونى را ايجاد كنيد كه زيبا باشد؛ يعنى اگر حاصل كار توازن باشد ولى توازن متقارن نباشد، مى تواند باز هم زيبا باشد. توازن نامتقارن مثل توازن توزيع شده است؛ مثلاً وقتى شما تابلويى ببينيد كه به جاى اين كه همه اضلاع آن متقارن و متوازن باشد، يك كانون و يك مركز ثقل و نقطه عطف داشته باشد و سطوح و احجام و خطوط ديگر طورى دور اين كانون چيده شوند كه ايجاد تعادل، هارمونى و هماهنگى كنند، پس لزومى ندارد كه توازن حتماً متقارن باشد، گاهى خود عدم تقارن زيباست. مثلاً شما چرا مى گوييد زلف آشفته زيباست؟ چرا اين همه شاعران سنتى ما گفته اند: زلف آشفته؟ همچنين ستارگان شب در دل آسمان از ديد ناظر زمينى لااقل زيبا هستند؛ در صورتى كه از ديد ناظر زمينى هيچ نظمى ندارند. البته در خود اصل آفرينش يك نظم هندسى و رياضى دقيق وجود دارد، ولى آنچه ما مى بينيم شمارى مرواريدند كه بر مخملى تيره پراكنده و پخش شده اند و آن هم زيباست. بنابراين، سوءتفاهمى كه براى خيلى از استادان مدافع هنر اسلامى و سنتى پيش آمده اين است كه گمان مى كنند هنر سنتى را فقط مى شود موقعى پديد آورد كه شكل ها متوازن و متقارن باشد و فقط اگر نقاشى هاى قديم را تكرار و تقليد كنيم زيباست. اين رويكرد توصيف هنر سنتى و هنر دينى گرايش بسيار برجسته اى است كه امثال بوركهارت، شووان، و گنون در جهان و دكتر نصر در ايران، مدافع آن هستند.
270474.jpg
البته من هم بسيار به آن علاقه و ارادت دارم، ولى اين رويكرد با مقدماتى كه دارد به نتايجى مى رسد كه چندان مطلوب نيست و البته در اينجا فرصت بحث آن نيست. مقدماتى از قبيل اين كه بگوييم مثلاً مينياتور تجسم عالم مثال است و به همين دليل پرسپكتيو و حجم ندارد و بعد از اين مقدمات نتايجى به دست مى آيد كه شكل هاى شعر سنتى به دليل مشابهت با قرآن مجيد مقدس اند، و هرگونه عدول از اين شكل ها، نوعى خروج و هبوط از بهشت و زيبايى است.
\ تكرار، تقليد، خلق مدام
نوآورى و آشنايى زدايى باعث حفظ تأثير سخن است، وگرنه لازم نيست كه هيچ چيز نو شود و همان طور كه هست خيلى خوب است و مورد پسند هم هست. بويژه در هنرهاى مردمى و هنرهاى فولكلوريك كه تكرار يكى از شگردهاى اصلى است، چنان كه در بعضى قصه ها و متل ها مى بينيم.
اين كه ما ادعا كنيم تنها رويكرد ممكن و تنها راه تفسير و تأويل هنر سنتى و اسلامى، رويكرد ثبات و تقليد است، به نظر نبايد درست باشد. براى اين كه ما در ميان دانشمندان و هنرمندان مسلمان، مولوى، ابن عربى و عين القضاة و... را داريم كه اينها معتقد به نظريه خلق جديد يا خلق مدام هستند؛ يعنى با تفسير آياتى مثل «كل يوم هو فى شان» به اينجا مى رسند كه مثل آتشگردانى كه وقتى آن را مى گردانيد، دايره اى متصل به ذهن مى آيد، در عالم هستى آفرينش هاى مدام و لحظه اى داريم كه مستمر هستند؛ از اين رو پيوسته مى نمايد، چنان كه مولوى هم مى گويد. به نظر من با آن نگاه ثبات و سكون و تقليد، امكان ندارد كه مولوى و ابن عربى پديد آيد كه هر لحظه هم جهان را تازه ببينند و هر دم هستى را نو بيابند: «هر زمان نو مى شود دنيا و ما ‎/ بى خبر از نو شدن اندر بقا».
\ معنامدارى
معنادارى و معنامدارى در هنر كلاسيك و سنتى ما يكى ديگر از اصول زيباشناسى است. به اين معنى كه هر اثرى يك معنى اصلى دارد و مى توان نيت اصلى مؤلف را در اثر يافت. كار تفسير و تأويل هم اين بود كه «كشف المحجوب» باشد و معنى باطنى و اصلى را كشف كند. به عبارت ديگر، هرمنوتيك، هم قديم ترين رويكرد به اثر است، هم جديدترين؛ اما در قديم معنى را «كشف» مى كرد و امروز به جايى رسيده است كه معنى را «خلق» مى كند. در هرمنوتيك جديد ديگر اين طور نيست كه يك معنى اصل باشد و ما موظف باشيم آن را كشف كنيم، چون رولان بارت و ديگران گفته اند كه مؤلف مرده است و هر خواننده اى يك طور آن اثر را مى آفريند و معنا مى بخشد. معناى معنا و سير تحول معنا از قديم تا حالا هم مشكلى است كه بايد بررسى شود تا ببينيم چرا ما هنر نو را كمتر درمى يابيم؟ دليل اين است كه ما با همان جور معنا كردن معلمانه كه در شعر قديم داشتيم سراغ شعر مدرن و نو مى رويم و انتظار داريم مثل «توانا بود هر كه دانا بود»، با جابه جايى كلمات و منظم شدن آنها به نثر برسيم، يعنى به جاى اين كه بگوييم هر كه دانا بود،  توانا بود، گفته ايم «توانا بود هر كه دانا بود»، تا بدين ترتيب نظمى پيدا كند. از اينجا مى رسيم به تفاوت اين كه در قديم مى گفتند كلام دو گونه است: نظم و نثر؛ يعنى هر چيزى كه منظم بود، مى شد نظم و هر چيزى كه پراكنده بود، مى شد نثر. اين وجه امتياز بسيار آشكارى بود كه بى سوادها هم مى توانستند تشخيص بدهند كه شعر چيست و غيرشعر چيست. يعنى شما مى بينيد توقعى كه خيلى از استادان عزيز ما از شعر نو دارند اين است كه درست همان طور كه شعر سنتى را كلمه به كلمه از شعر بيرون مى كشيدند و مصراع به مصراع معنى مى كردند، اينجا هم بايد بتوانند براى هر كلمه يك مصداق خارجى كاملاً عينى و روشن پيدا كنند تا دريابند كه وقتى سپهرى مى گويد: «من وضو با تپش پنجره ها مى گيرم» واقعاً چطورى مى شود با تپش پنجره ها وضو گرفت. بايد كاملاً روشن و دقيق اين را تفسير كنيم كه معنا داشته باشد.
\ قرابت و غرابت
در زيبايى شناسى هنر كلاسيك، عناصر مجموعه ها در شعر و تابلو، به نحوى از انحا با همديگر هماهنگى و نزديكى و مراعات نظير و تناسب دارند. اما غرابت در زيبايى شناسى مدرن را ـ مثلاً در يك تابلوى سوررئاليستى ـ در آنجا مى بينيد واقعيت تغيير مكان داده، مثلاً جوانه اى كه بايد بر درخت بشكفد بر روى بازوى ستبرى شكوفه زده است. همين تغيير مكان واقعيت، كافى است براى اين كه ايجاد غرابت و در نتيجه ايجاد زيبايى كند. اما اگر چنين تابلويى را در نمايشگاه ببينيم، بنده شرقى آن تابلو را نمى خرم، مگر آن وقت كه يك معنى براى آن بتراشم كه مثلاً اين مى خواهد بگويد اگر درختى بشكفد اقتضاى طبيعتش اين است، اما هنر آن است كه بازويى جوانه بزند. در هنرهاى مدرن مثل هنرهاى مكتب سوررئاليسم، خود اصل غرابت، يعنى شگفتى آفرينى، موجد زيبايى است و ديگر اصل معنامدارى هم لزوم ندارد كه تأمين شود. همين كه چيزى توانست در شما ايجاد شگفتى كند موفق شده كه هنر بودن خودش را ثابت كند. در مثالى كه زدم عرض كردم اگر ما تابلويى سوررئاليستى ببينيم اول مى گوييم يعنى چه؟ چه روايتى و داستانى را مى گويد و چه معنايى را مى خواهد برساند؟ بعد كه چيزى نمى يابيم مى گوييم كه اين تابلو هنر و اثر هنرى نيست. اما اگر ديديم مى توانيم معنايى در پس آن پيدا كنيم آن را به عنوان هنر مى پذيريم.
\ بازنمايى و محاكات
نكته بعدى، شباهت به واقعيت يا بازنمايى و محاكات در هنر كلاسيك است كه رفته رفته تحول پيدا كرده. نمى گويم از بين رفته، ولى در هنر مدرن اصل بر اين است كه ما اشيا را چگونه درك مى كنيم نه اين كه اشيا چگونه هستند و ما آنچنان كه هستند شبيه به آنها نمايش بدهيم، بلكه مى خواهيم نشان دهيم كه حس و دريافت ما در اين لحظه از اين شىء چگونه است؛ چنان كه در مكتب هايى مثل امپرسيونيسم و اكسپرسيونيسم به طور كلى مشاهده مى كنيم. حتى از رمانتيسم به بعد اين جرقه ها زده شد.
\ كاركرد و كاربرد
نكات ديگرى هم هست، مثل تغيير كاركرد و كاربرد شعر و هنر كه قبلاً كاربرد متفاوتى داشتند. چنان كه مى دانيم، هنر غالب و چيره ايرانيان شعر بوده است؛ بنابراين بسيارى از هنرهاى ما از اين راه تأمين مى شد و رمان را هم با شعر مى گفتيم، مثل خسرو و شيرين و ليلى و مجنون. در سينما هم رسانه تبليغات شعر بوده، در دربار هم به جاى رسانه ها و تبليغات گسترده دو سه تا و گاهى چندين شاعر خوب داشتند كه شهرت و محبوبيت آنها را رواج مى دادند. نقاش ها هم همين طور. تا اين كه وقتى عكاسى پديد آمد نقاش احساس كرد كه ديگر بيكار شده. چون نقاش يك ماه زحمت مى كشيد تا مثلاً تابلويى از خاندان سلطنتى بكشد كه كمى شبيه آنها باشد، بعد عكاسى آمد در عرض يك چندم ثانيه يك عكس خوب گرفت كاملاً شبيه و كاملاً واضح. اين بود كه نقاش گفت: پس من چه كاره هستم؟ كم كم نقاشى تبديل شد به چيزى كه در عكاسى نباشد؛ يعنى فصل مميز آن مشخص تر شد. در صورتى كه قبلاً مى توانست از نقاشى به جاى ابزار شناسايى استفاده شود. شعر هم همين طور شد؛ تعليم فلسفه، حكمت و حتى علم اخلاق، رياضى، موسيقى، تعريف كردن داستان و رمان از آن گرفته شد. خوب، پس شعر چيست؟ اين سير، خودبه خود مخاطبان را كم مى كند. قبلاً اگر شعر يك رسانه قوى بوده، هم اكنون ديگر به معنى رسانه نيست. بنابراين مخاطبان مشخص تر شدند. پيش تر از شعر براى تعليم حكمت استفاده مى شد. براى اين كه من به جاى استدلال از آن استفاده كنم و طرف را مجاب كنم، بايد يك بيت الغزل از شعرى را حفظ مى كردم و براى اثبات حرفم مى گفتم كه البته از ديدگاهى اين يكى از وجوه رجحان شعر كلاسيك است كه بهتر حفظ مى شود و مى تواند ضرب المثل بشود و بين مردم جارى شود. ولى چنين كاربرد و كاركردى در شعر نو نداريم يا كمتر داريم و اين هم عيب نيست. ممكن است امتيازى را از دست داده باشد و امتيازهاى ديگرى را به دست آورده باشد. كما اين كه اگر شما بخواهيد رآكتور اتمى و سلاح هسته اى را در قالب غزل بياوريد،  با آن تردى و شكنندگى قالب غزل منفجر مى شود و اگر در شعر نو يا شعر سپيد بخواهيد بگوييد ممكن است فضا بازتر باشد. باز هم بگويم كه كار من در اينجا دفاع از شعر نو يا نفى شعر كلاسيك و يا عكس آن نيست، براى اين كه من خودم طرفدار هر دو هستم و فقط چنان كه گفتم مى خواهيم دريچه اى را براى پذيرش زيبايى هاى تازه و متفاوت همچنان باز بگذاريم و پرونده را نبنديم و مختومه اعلام نكنيم كه زيبايى چيزى است كه من در دوره مدرسه ياد گرفته ام و اين طورى بوده و تا ابد هم بايد اين طور باشد. يعنى بپذيريم و احتمال بدهيم كه ممكن است زيبايى هاى ديگرى باشد كه بتوانيم با آنها ارتباط برقرار كنيم و مى توانيم اين دريچه را براى دريافت هنرهاى مدرن هم باز بگذاريم.
نگاهى به نمايش «چه گوارا» كار كامبيز اسدى
از اين فرمانده كوچك ياد كنيد
270471.jpg
حسن گوهر پور

۱۳ اكتبر ۱۹۶۷ «فيدل» به سراغ «چه» مى رود و از او مى خواهد به كوبا برگردد. مى گويد مردم كوبا او را دوست دارند، فيدل درحالى كه دارد نامه اى را مى خواند، به «گوارا» مى گويد آخر اين چه نامه اى است كه تو براى من نوشته اى؟ چرا از تمام مسئوليت هايت استعفا داده اى؟» چه گوارا در سپتامبر ۱۹۵۹ در رأس مؤسسه ملى اصلاحات ارضى كوبا قرار گرفت. در نوامبر ۱۹۵۹ رئيس بانك مركزى شد و در فوريه ۱۹۶۱ وزير صنايع و كار، اما در سال ۱۹۶۵ از همه مسئوليت ها و پست هاى دولتى كناره گيرى و براى كمك به پيشبرد مبارزه هاى ضد امپرياليستى و ضد سرمايه دارى، كوبا را ترك كرد.
نمايش «چه گوارا» نوشته حميدرضا نعيمى و كارگردانى كامبيز اسدى، سعى دارد روايت نسبى گرايانه و تاريخى ازموقعيت ارنستو گوارا دلاسرا پزشك آرژانتينى در روزهاى آخر زندگى اش بدهد. اين روايت نمى خواهد درگير مستندگويى شود، بلكه تلاش دارد به نوعى روايتى هنرى با ديدگاه تاريخى از اين واقعه ارائه كند. اين دغدغه كه روايت هم به نوعى مستندنمايى و هم وجوه هنرى آن حفظ شود، نمايش را وارد عرصه «راست نمايى هنرى» كرده است. تزوقان تودورف، منتقد ادبى فرانسوى در مقاله اى با عنوان «درآمدى به راست نمايى» مى نويسد: راست نمايى لزوماً به معناى همخوانى با واقعيت نيست، بل همراهى با برداشت همگان از واقعيت است.
در اين نمايش يك برداشت همگانى از زندگى و مبارزه ارنستو وجود دارد كه اين اثر هم در تلاش براى نشان دادن آن است. همسر ارنستو در ابتداى نمايش پس از اين كه صداى گلوله اى شنيده مى شود و سربازان دو نفرى را كه روى زمين افتاده اند، از زمين بر مى دارند، مى گويد: امروز بعد از ۴۰ سال مى خواهم حرف بزنم. اين شروع او، تك گويى خطى اى است كه تا انتهاى متن ادامه پيدا مى كند. درواقع همسر «گوارا» موقعيتى كليدى در اين نمايش دارد، به اين معنا كه درنظر مخاطب، اوست كه نمايش را نشانه گذارى مى  كند و در وضعيت هايى كه ريتم كمى تند مى شود يا خشونت و صداها صحنه را اشباع مى كند به همراه دختر كوچكى حس آزادى طلبى، مساوات خواهى و درعين حال لطافت روح انسانى «گوارا» را دوباره به صحنه باز مى گرداند. درواقع حضور همسر «چه» متضاد جريان ها و حركت هاى خشن، مضطربانه، ترس آور، سرد و وحشيانه سربازان آمريكايى است. ۸ اكتبر ۱۹۶۷ «ارنستو» زخمى مى شود. ۱۳ اكتبر ۱۹۶۷ در بازجويى هاى مأمور سازمان جاسوسى آمريكا و بررسى هاى مختلف براى آن سازمان قطعى مى شود كه وى چه گواراست. اگرچه يك سيگار وينستون گلوى او را به سرفه مى اندازد و يك سيگار برگ نه! اين را سرهنگ سانتايانا به سرجوخه اسپينوزا مى گويد. راوى دوم درست روبه روى همسر «گوارا» نشسته و مى توان اين گونه درنظر گرفت كه در زندگى واقعى نيز آنان در دو زاويه ديد به رفتارهاى «چه گوارا» مى نگريستند و متضاد هم بودند، اين راوى درحال حروفچينى اتهامات «ارنستو» و گزارش آن به مقام هاى بالاتر است. او از ۱۳ اكتبر مى گويد و مطمئن شدن از مردن «دلاسرنا»، اما دو روايت درهم تنيده ديگرى هم در اين مجموعه روايت ها وجود دارند كه البته در خدمت روايت كلى و ساختار كلى اثراند. روايت نخست روايت بازجويى هاى سربازان آمريكايى و سرهنگ سانتايانا از «ارنستو گوارا دلاسرنا» و ديگرى روايت حضور «دلاسرنا» در ميان چريك هاى خودش است. اين روايت هاى خرد و كوچك از زمان شليك گلوله در ابتداى نمايش شروع و تا شليك نهايى گلوله در پايان نمايش ادامه دارد. با اين تفاوت كه در ابتداى نمايش ما نمى دانيم (به ظاهر) كه اين گلوله به چه كسى شليك شده و چرا، اما در پايان نمايش به اين موضوع واقف خواهيم شد. اين دو روايت كوچك در هم شروع و پايان مى يابند.
نكات مهم و در خور توجهى كه در اين روايت ها تأمل برانگيز است مواردى است كه تاريخ نگارانه و روانشناسانه است. تاريخ نگارانه از اين نظر كه در آن برهه تاريخى به اين فرد و اوضاع ايجاد شده از سوى او (گوارا) چگونه مى نگريستند. سرجوخه اسپينوزا كه مأمور بازجويى از ارنستو است چندين بار از او مى پرسد آيا تو چه گوارايى؟ اما گوارا پاسخى نمى دهد و او با همان ترديدى كه مى انديشد شايد دچار اشتباهى تاريخى شده است، دوباره اين را از «چه» مى پرسد!حتى در جايى از نمايش به او كمك مى كند تا او روى يك نيمكت بنشيند و حس مى كند كه انگار بايد از «گوارا» چيزهايى بياموزد، اما سرهنگ سانتايانا فردى بى تفاوت نسبت به اين گونه اتفاقات است. او حتى هويت فردى و خانوادگى اش را هم انكار مى كند. از او فقط همان نام و درجه مانده، حركات او زمان غذادادن به سربازهاى گرسنه «چه» و زمان دستور قتل و تيرباران «چه» به اين نكته صحه مى گذارد، اما سربازان «گوارا» در كوبا جنگيده اند، در كنگو هم اما در بوليوى انگار دچار ترديد شده اند. براى غذا به جان هم مى افتند. زنى از چريك ها به سراغ «چه» مى آيد، مى خواهد با او حرف بزند، اما «گوارا» در آن شرايط فقط به مبارزه فكر مى كند و پيروزى. زمان غذاخوردن و هنگامى كه او دارد با «چه» حرف مى زند با لحن تندى به او مى گويد: «سرخپوست ها يك مثل معروف دارند كه مى گويد موقع غذا خفه شو!» اين شايد بخشى از حالت روانى «چه» را در آن شرايط نشان دهد؟! شايد «چه» هم از جنگ در بوليوى خسته شده بود؟! زمانى كه «گوارا» دارد با «پائولينو» دهقان بوليويايى حرف مى زند به او مى گويد: مردم در مورد ما چى فكر مى كنند؟ مرد دهقان مى گويد: مردم فكر مى كنند شما هم مانند سربازان آمريكايى هستيد، آن ها هم مانند شما از اين لباس ها مى پوشند، پس برايشان بى دردسرتر است كه جاسوسى آنها را بكنند. در واقع در ديالوگ هاى اين مرد دهقان بى تفاوتى نگاه ساكنان بوليوى به نجات شان به دست «چه گوارا» نهفته است. براى آنها آزادى معنايى ندارد. آنها نان مى خواهند. آنها چيزى مى خواهند كه با آن شكم شان را سير كنند. مبارزه كردن براى آنها معلوم نيست چه نتيجه اى داشته باشد! «ويلى» يكى از سربازان «چه» است. او پياپى به وجود خودشان در بوليوى اعتراض مى كند. او مى گويد اين مردم ارزش آزادى را نمى دانند. حتى اين شك كردن در نگاه ها و در لباس او هم نمايان است. اگرچه او را در پايان هم به جاى خودش يعنى «ويلى» و هم به جاى «ارنستو گوارا دلاسرنا» مى كشند! اما تا پايان در كنار «چه» فرمانده خودش مى ماند، اگرچه معترض و مضطرب! همسر «گوارا» گاهى وارد اين دو روايت مى شود و حرف هايى از همسرش مى زند در مقابل مأمور سازمان جاسوسى آمريكا نيز بلند بلند جرم «چه گوارا» را برايش مى خواند و تاريخ ۱۳ اكتبر ۱۹۶۷ را تكرار مى كند. در اين ميان «فيدل» دوست و مبارز و هم آرمان ديروز او كه امروز در مسند قدرت نشسته است به سراغ او مى آيد و از او مى خواهد به كوبا برگردد. مى گويد: مردم كوبا تو را دوست دارند و تو را «چه» صدا مى كنند،  تو چرا اين نامه را براى من نوشتى و چرا از همه پست هاى ادارى ات استعفا كردى و چرا از مليت كوبايى ات هم گذشته اى، برگرد و در كنار مردم سرزمينى كه آزاد كردى، زندگى كن، اما «چه گوارا» اين درخواست «فيدل» را نمى پذيرد و معتقد است بايد به مبارزه چريكى بر ضد استعمار ادامه داد. فيدل به زندگى و قدرت باز مى گردد و «چه» به مرگ خنده مى زند و مى رود. در اين ميان حضور زنى راهب در نمايش كه البته مى تواند نماد مظاهر مختلفى باشد از جمله زندگى پس از مرگ، روح «ارنستو» و مفهوم آزادى كه به گريه مى افتد و مظاهرى از اين دست.
نمايش با همان شليك ابتداى نمايش به پايان مى رسد و ديالوگ اول بين سرهنگ سانتايانا و سرباز برقرار مى شود. نور صحنه گرفته مى شود و همسر «چه» نقل مى كند كه ما گه گاه تو را ياد مى كنيم، همان طور كه خودت خواسته اى. نامه آخر «چه» اين گونه است: من يك ماجراجو هستم، اما نه از آن هايى كه براى اثبات شجاعت شان زندگى را به بازى مى گيرند. من به دنبال مرگ نمى گردم، اما احتمال رويارويى با آن وجود دارد. پس شايد اين خداحافظى من باشد گه گاه از اين فرمانده كوچك ياد كنيد.
ارنستو گوارا دلاسرنا
پنجشنبه بازار كتاب
داستان پيامبران تا افسانه هاى حماسى جهان
270522.jpg
ساير محمدى
در هفته اى كه گذشت بازار كتاب بسيار متنوع بود، طورى كه همه سليقه ها را در همه حوزه ها راضى مى كرد. براى نمونه معروف ترين اثر كارل پوپر با عنوان «جامعه باز و دشمنان آن» كه سال ها پيش با ترجمه عزت الله فولادوند در يك جلد از سوى انتشارات خوارزمى منتشر شده بود، اكنون با ترجمه اميرجلال الدين اعلم در دو جلدـ جلد اول به نام افلاتون و جلد دوم به نام هگل و ماركس ـ از سوى انتشارات نيلوفر به بازار آمد. درآمدى تاريخى بر نظريه ادبى از افلاتون تا بارت  اثر ريچارد هارلند و كتاب «گنجينه حماسه هاى جهان» از ژرار شاليان دو كتاب مهم در حوزه ادبيات از سوى نشر چشمه به بازار آمد. «چنين گفت ابن عربى» اثر نصر حامد ابوزيد از انتشارات نيلوفر، «در دل گرد باد» خاطرات گينز بورگ از دوران استبداد استالينى و اردوگاه هاى مرگ، و «زنان مخالف جنگ» از نشر آگه از جمله آثار جدى و مهمى بودند كه به بازار آمدند.
شعر
«راز يك لبخند» دفترى از غزل هاى محمد خليل جمالى است كه از سوى انتشارات سوره مهر چاپ و منتشر شده است. جمالى در اين غزل ها با زبانى ساده اغلب به مضامين اجتماعى و عرفانى پرداخته است. نخستين شعرهاى اين دفتر تاريخ سال ۸۱ را دارد. اما تاريخ بقيه شعرها مشخص نيست تا بتوان از روند شاعرى سراينده در طول سال ها ارزيابى درستى داشت. ضمن اين كه شاعر و ناشر هيچ كدام لازم نديدند در مقدمه اى حتى يك صفحه اى به معرفى سراينده بپردازند. «از اين دريچه سپيدى روز را نوشتن» مجموعه اى از اشعار سپيد خدامراد فولادى است كه از سوى انتشارات هرم چاپ و منتشر شده است. فولادى در اين شعرها بيشتر نگاهى فلسفى با رويكردى به طبيعت و پديده هاى اطراف خود دارد. ضمن اين كه با آوردن چند غزل تبحر خود را در سرودن اشعار كلاسيك نشان داده است.
«در اقليم روشنايى» تفسير چند غزل از حكيم سنايى غزنوى است كه به قلم دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى همراه با ۱۷۰ غزل از سنايى از سوى انتشارات آگه چاپ و منتشر شده است. چاپ قبلى اين كتاب در سال ۷۷ و چاپ سوم آن هفته گذشته به بازار آمد. «دركوچه هاى خاكى معصوميت» به قلم نسرين مدنى نقد تطبيقى آثار فروغ فرخزاد و غاده السمان شاعر معاصر عرب است كه از سوى نشر چشمه، راهى كتابفروشى ها شد. نويسنده در اين اثر در چند بخش به ويژگى هاى نقد تطبيقى مى پردازد و شاعران پيشگام عرب چون آدونيس، درويش، البياتى و ... به همراه نمونه آثار معرفى مى كند و در بخش چهارم معروف ترين شاعران زن عرب را مى آورد. در ادامه به نقاط اختلاف و اشتراك اين دو شاعر زن از دو دنياى جدا اشاره مى كند. «لحظه هاى بى تابى» به قلم فرهاد عابدينى نقد و تحليل بيست شعر از شاعران نوپرداز معاصر است كه از سوى كتابسراى تنديس منتشر شد. در اين كتاب هم از شاعران نسل قبل چون اخوان ثالث و زهرى، سپهرى و هم از شاعران نسل امروز چون لنگرودى، شيما تيمار و بنفشه حجازى و اشعارشان سخن گفته مى شود. «درآمدى تاريخى بر نظريه ادبى» از افلاتون تا بارت يكى از معتبرترين كتاب ها در حوزه نقد و نظريه ادبى است كه ريچارد هارلند آن را تأليف و تدوين كرده وگروه ترجمه شيراز متشكل از على معصومى و شاپور جوركش آن را به فارسى برگردانده اند و چاپ دوم اين كتاب هفته گذشته از سوى نشر چشمه به بازار آمد. چاپ قبلى اين اثر در سال ۸۱ منتشر شده بود. گروه ترجمه شيراز پيش از اين كتاب «دموكراسى ودفر» را ترجمه كرده بودند كه همين انتشاراتى آن را چاپ و منتشر كرد.
«هايكوهايى براى گربه» سروده شاعر هلندى اوستن بروك با ترجمه سهند صاحب ديوانى و ويرايش كاوه گوهرين از سوى انتشارات ايشيق منتشر شده است.
از همين انتشاراتى دفتر ديگرى از هايكوهاى ايرانى سروده كاوه گوهرين منتشر شده كه «خداى نامك» نام گرفته است. تصويرگر اين كتاب جواد آتشبارى است و قطع هر دو اين كتاب ها خشتى است. «از هرگز تا هميشه» مجموعه مقالاتى درباره ادبيات و فرهنگ ايران است كه دكتر قدمعلى سرامى نوشته و انتشارات ترفند چاپ دوم آن را منتشر كرده است. اين كتاب در سه بخش به شاعران معاصر، شاعران گذشته و مباحث گوناگون اشاره دارد. «عروض و قافيه» و يا نگاهى تازه به اوزان و ضرب آهنگ شعر فارسى به قلم دكتر حسن مددى كتاب ديگر اين انتشاراتى است كه رويكردى تازه به وزن شعر و ديگر عناصر شعر دارد.
داستان، رمان
«محمد (ص) پيام آور عدل و آزادى» عنوان كتابى به قلم دكتر سيد يحيى يثربى است كه از سوى نشر علم چاپ و منتشر شده است. نويسنده در اين كتاب با نگاهى تازه، زندگى پيامبر اسلام (ص) را در قالب داستانى جذاب روايت مى كند. نويسنده هدف از تأليف اين اثر را نشان دادن پاره اى از مبانى انحصارى دين اسلام، تلاش برابر گزارش زندگى انسانى رسول خدا، روشنگرى در برابر وسوسه ها و تبليغات ناشى از جهل و اغراض سياسى، جلوگيرى از نفوذ انديشه هاى انحرافى و تحريف تاريخ اسلام، تأكيد بر مسائل سياسى و اجتماعى بعثت پيامبر اسلام (ص) برمى شمارد و مى خواهد اسوه اى عينى و عملى از پيامبر به جوانان معرفى كند. «داستان پيامبران» نوشته على گرمارودى كتابى دوجلدى است كه چاپ پانزدهم آن از سوى انتشارات قديانى به بازار آمد. جلد اول اين مجموعه دوجلدى «از آدم تا مسيح» نام دارد و جلد دوم آن به نام «حضرت محمد (ص)» است. چاپ اول اين مجموعه در سال۷۳ منتشر شده بود.
«داستان سيستان» يا «۱۰روز با ره بر» سفرنامه يا يادداشت هاى شخصى رضا اميرخانى نويسنده رمان معروف «من او» است كه از سوى انتشارات قديانى چاپ دوازدهم آن منتشر شده است. نويسنده كه در سال۸۱ همراه با رهبر معظم انقلاب و جمعى از اهل قلم و فرهنگيان به سيستان و بلوچستان سفر كرده بود، برداشت خود را از اين سفر با قلمى شيرين روايت مى كند. «مردى به رنگ پرتقال» زندگينامه داستانى شهيد سيدموسى نامجو است كه به قلم عزت الله الوندى از سوى نشر شاهد منتشر شده است.
«تپه هاى بى مهتاب» كتاب ديگرى از عزت الله الوندى زندگينامه داستانى سردار شهيد على چيت سازيان است كه ناشر اين كتاب هم نشر شاهد است . اين دو اثر مستند - داستانى هفته گذشته راهى كتابفروشى ها شدند. «پروانه آبى» رمانى از نور خاطر نويسنده عرب است كه با برگردان رضا عامرى از سوى نشر نى به بازار آمد. متأسفانه مترجم اين رمان در مقدمه يا مؤخره اى كوتاه نه نويسنده كتاب نور خاطر را معرفى كرد و نه توضيحى درمورد «پروانه آبى» داده است.
«گنجينه حماسه هاى جهان» اثرى از ژرار شاليان محقق فرانسوى با ترجمه على اصغر سعيد است كه چاپ دوم آن به تازگى از سوى نشر چشمه به بازار آمد. چاپ قبلى اين كتاب در سال۷۷ منتشر شده بود، در واقع اين كتاب گنجينه اى ارزشمند و مجموعه دايرة المعارف مانندى است از برگزيده باارزش ترين آثار حماسى قوم هاى گوناگون جهان همراه با معرفى و تحليل ماهرانه اى از ويژگى هاى شاخص هر يك از حماسه ها، ازگيل گمش، كهن ترين منظومه حماسى تاريخ تا دده قورقوت افسانه رزمى - غنايى تركان اوغوز. «در دل گردباد» خاطرات يوگنيا گينز بورگ شاعر و نويسنده روس است كه خاطرات دوران سياه استالينى را در اردوگاه هاى مرگ گزارش مى كند. اين كتاب كه با مقدمه هاينريش بل، از سوى فرزانه طاهرى به فارسى برگردانده شده، يك بار در سال۶۹ منتشر شده بود و اكنون با ويرايش و مقدمه اى جامع كه مترجم نوشت از سوى انتشارات نيلوفر تجديد چاپ شده است. «اگر شبى از شب هاى زمستان مسافرى» معروف ترين رمان ايتالو كالوينو نويسنده ايتاليايى است كه نشر آگه چاپ چهارم آن را منتشر كرده است.
چاپ اول اين رمان با ترجمه ليلى گلستان در سال ۱۳۸۰ از سوى انتشارات آگاه به بازار آمده بود. «خاطرات دخترى افغان در آن سوى مرزها» به قلم فرح احمدى دخترى افغانستانى است كه در جريان اشغال كشورش از سوى سربازان روسيه روى مين مى رود. اين دختر كه از اين واقعه جان به در مى برد در آمريكا اقامت دارد و شرح آن دوران را در قالب داستانى جذاب روايت مى كند. نفيسه معتكف اين كتاب را به فارسى برگردانده و نشر البرز ناشر آن است. «آرشه ويلون، كاخ گلستان و تخت برليان» عنوان خاطرات تقى دانشور (اعلم السلطان) نوازنده ويلون و نديم چهار پادشاه قاجار است كه به اهتمام خسرو معتضد از سوى نشر البرز منتشر شده است. معتضد در مقدمه كتاب مى نويسد بيشتر ماجراها و رويدادها از مشاهدات عينى نويسنده خاطرات سرچشمه گرفته و يا مسائلى بوده كه در آن دوران بر سر زبان ها افتاد.
«عروسى سكوت» رمانى به قلم فرنگيس آريانپور است كه از سوى نشر شادان به بازار آمد. نويسنده اين رمان كه مقيم خارج از كشور است با استفاده از تجارب خود و تلفيق خاطره و تخيل و وقايع داخل و خارج روايتى ارائه مى كند كه علاقه مندان ادبيات داستانى از آن لذت خواهند برد.
دين، فلسفه، هنر
«بانوى آب و آفتاب» طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا(س) به قلم حسين سروقامت است كه از سوى پژوهشگاه فرهنگ معارف چاپ و منتشر شده است.
نويسنده در بخشى از اين كتاب دوازده اثر را كه درباره حضرت زهرا(س) به قلم نويسندگانى چون سيدهاشم رسولى محلاتى، سيدجعفر شهيدى، ناصر مكارم شيرازى، سيداحمدعلم الهدى و... نوشته شده، مورد بررسى قرار مى دهد، اما در مجموع ۸۲۲ عنوان از كتابهايى كه درباره آن بانوى نمونه و اسوه تقوى نگاشته شده، در اين كتاب معرفى مى شود.
«تمدن و فرهنگ ايران پيش از اسلام» عنوان كتابى به قلم مسعود روحى است كه دكتر كزازى مقدمه اى بر آن نوشته است. روحى در اين اثر در چند بخش به مواردى چون تمدن و فرهنگ مادها، هخامنشيان، تمدن و فرهنگ سلوكى ها و ساسانيان، زبان هاى ايرانى پيش از اسلام، جشن هاى ايران باستان مى پردازد و به قول دكتر كزازى ، نويسنده نگاهى به هزاره هاى زرين تاريخ و فرهنگ اين سرزمين افكنده و دريايى را در كوزه اى ريخته است. ناشر اين كتاب مؤسسه فرهنگى - انتشاراتى فروهر است.
«تبارشناسى اخلاق» كتابى از نيچه با برگردان داريوش آشورى است كه چاپ ششم آن را نشر آگه منتشر كرده است. تبارشناسى اخلاق از جمله آخرين نوشته هاى نيچه است كه دو سالى پيش از فروپاشيدن ذهن آتشفشان اش نوشته شده است. اين اثر به تعبير نيچه يك جدل نامه است كه در توضيح و تبيين «فراسوى نيك و بد» تأليف شده است. «زنان مخالف جنگ» كتابى به قلم مارلن توينينگا فرانسوى است كه با ترجمه شهرزاد ماكويى و مينو حسينى از سوى نشر آگه منتشر شده است. نويسنده با شم روزنامه نگارى اش خواننده را به كامبوج، رواندا، فلسطين اشغالى و آمريكاى لاتين مى برد و نبردى جسورانه را براى صلح و آزادى زنان هدايت مى كند. «چالش فارسى و عربى» اثرى از آذرتاش آذرنوش است كه نشر نى هفته گذشته راهى كتابفروشى ها كرد.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   ايران گردى   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   مهرگان   |   ماجرا   | 
|   هفته عكس   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |