دكتر قيصر امين پور
شوراى فرهنگستان زبان و ادب فارسى با برگزارى پنج نشست، اعضاى جديد شوراى علمى گروه «دانشنامه زبان و ادب فارسى در شبه قاره» را انتخاب كرد و عضويت دكتر قيصر امين پور، اسماعيل سعادت، على اشرف صادقى، كامران خانى، مهدى محقق، فتح الله مجتبايى، حسين معصومى، محمدعلى موحد و سليم نيسارى به تصويب رسيد. دكتر قيصر امين پور به عضويت شوراى واژه گزينى نيز انتخاب شد.
در يكى از اين نشست ها امين پور در باره «تفاوت هاى زيبايى شناسى سنتى و نو» سخنانى ايراد كرد كه به لحاظ اهميت و تازگى، روزنامه ايران اقدام به انتشار آن مى كند. اين سخنرانى را مژگان گله دارى تنظيم كرده و در دفتر دوم گزارش فرهنگستان زبان و ادب فارسى چاپ شده است.
سؤال در اينجا مطرح بود كه چرا ما شعر نو و هنر نو را كمتر در مى يابيم؟ اگر اين پرسش محملى داشته باشد در ادامه اين بحث مطرح است كه چرا كسانى كه به راحتى مشكلات خاقانى و انورى و تاريخ وصاف و كتاب هاى دشوار نثر و نظم را حل مى كنند در برابر يك تعبير از شعر هاى نو، كه نه لغت، نه تلميح، نه تعقيد معنوى و نه تعقيد لفظى دارد، مى ايستند و «يعنى چه؟» مى آورند. مثلاً فرض كنيد سهراب سپهرى مى گويد: «پسرى سنگ به ديوار دبستان مى زد»؛ اين مصراع مشكلى دارد؟ آيا معناى «پسرى» سخت است يا «سنگ» تلميح دارد به جايى از تاريخ و جغرافيا و يا دبستان؟ بايد بدانيم مشكل اين تعبير چيست؟ اين جور سؤالات كه براى ما پيش مى آيد اندكى مرا به فكر فرو مى برد كه شايد اين گونه پرسش ها يك علت جمال شناختى و زيباشناختى داشته باشد. مسلم است كه برخى از مشكلات به گيرنده و برخى هم به فرستنده مربوط مى شود. آنچه امروز مى خواهم به آن اشاره كنم، بيشتر به بحث فرستنده مربوط است و البته گاهى هم به گيرنده. اگر چه ما هنر را صرفاً رسانه به آن معنا نمى دانيم، ولى عايق و نارسانا هم نمى دانيم.
در مورد تفاوت هاى بين زيبايى شناسى سنتى يا كلاسيك و زيبايى شناسى مدرن يا نو شايد بتوان به چند نكته اصلى اشاره كرد كه اگر اين ها را ملحوظ بداريم و رعايت كنيم بهتر مى توانيم با اين آثار ارتباط برقرار كنيم. در اينجا بحث ارزش گذارانه و داورانه نيست، فقط بيشتر توصيف مى كنيم و كار نداريم كه هنر نو خوب است يا هنر كلاسيك خوب است يا كدام بهتر است؟ ما چون اهل ادبيات و هنر هستيم همچنان دريچه هاى ذهن و ذوق خودمان را بازگذاشته ايم كه اگر كسى آمد و چيزى گفت يا اثرى هنرى پديد آورد كه واقعاً زيبا باشد، تأثير بگذارد و تخيل ما را برانگيزد، يعنى بتوانيم نام هنر را به آن اطلاق كنيم و آن را بپذيريم.
\ وضوح، ابهام
به هر حال، فقط خيلى اجمالى و بدون ادعاى احصا و استقصاى تام و تمام اشاره مى كنم كه يكى از اصول زيبايى شناسى در هنر كلاسيك، وضوح است؛ يعنى سخن بايد براى مخاطب روشن باشد و اگر ابهامى داشته باشد تحت عنوان تعقيب و يا غرابت استعمال، يا چيزهايى از اين دست جزو عيوب سخن شمرده مى شود. در صورتى كه در هنر مدرن، ابهام، اصل جمال شناسى است كه البته مولد انديشه نو و برخاسته از همه جريان هاى فكر معاصر و مدرن است. توضيح بيشتر آنكه اين سخن اصلاً به اين معنا نيست كه در هنر قديم ابهام وجود ندارد يا در هنر جديد وضوح نيست، بلكه به اين معناست كه اصل زيبايى در هنر كلاسيك وضوح و روشنى بوده و مثلاً چنان كه مى بينيم گونه اى ابهام در اشعار حافظ هست كه زيباست. ابهام در شعر كلاسيك بيشتر معلول تعقيد لفظى و معنوى و استفاده از صنايع ادبى و علوم عصر، اشاره و تلميح به آيات و روايات و حكايات است، اما ابهام در هنر مدرن ابهامى است كه مولد انديشه جديد است، مولد عدم قطعيت، نسبيت، ابهام ساختارى و خيلى چيزهاى ديگر است كه بايد درباره آن هم بحث شود. يعنى ابهام يك مسأله زيبايى شناختى شده نه مسأله اى كه آن موقع جزو عيوب كلام در بلاغت سنتى ما حساب مى شد. مى توان گفت در شعر مدرن اين ابهام قدرى ساختارى تر و ژرف ساختى تر است.
\ تقارن و توازن
نكته ديگر، تقارن و توازن بود كه معمولاً در نقاشى و هنر و شعر ما و در شعرهاى كلاسيك آن را مى بينيد. حتى صورت مكتوب آن هم به گونه اى است كه متقارن باشد و متوازن. حتى وزن هم خودش نوعى تناسب است. تناسب هم خودش حاصل ادراك و حدت در كثرت است. وقتى در اجزاى متعدد از يك مجموعه به گونه اى وحدتى كشف كنيم نوعى تناسب در آنها مى بينيم. بنابراين، اين تناسب اگر در مكان باشد مى شود قرينه، مثل معمارى، و اگر در زمان باشد مى شود وزن و موسيقى. مى دانيد كه وزن تقسيم زمان به پاره هاى منظم است، مثل معمارى كه تقسيم مكان است به پاره هاى منظم، اين قسمت هاى منظم، نه بايد با هم مساوى باشند، نه بى نظم و ترتيب، وحتى اگر تركيب آن متنوع و فراوان باشد و تعداد بيشترى جزء داشته باشيم كه در ميان اينها بتوانيم نظمى را بيابيم، باز هم موسيقى ايجاد مى شود، ولى دريافت ضرباهنگ و نظم آن ممكن است براى برخى دشوار باشد؛ ولى وقتى كه اين تكرار شود، مى شود مثلاً مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن، و ريتمى از آن كشف مى شود. واقعاً غرض ما در اينجا اين نيست كه هنر كلاسيك خوب است يا هنر نو بد است يا برعكس، يا اينكه بگوييم مبانى جمال شناسى اين ضعيف و آن قوى است، بلكه فقط توصيف مى كنيم؛ چرا كه خوشايندى و ناخوشايندى، اصل زيبايى شناسى است. زيبايى چيزى جز احساس خوشايندى نيست و چيزى نيست كه ما بتوانيم بر كسى تحميل كنيم؛ براى همين فقط ما مى خواهيم توصيف كنيم. اگر هم با شعر نو و حتى با مفهومى مثل غرب يا هرچيز ديگر مخالفيم، اول بايد آن را بشناسيم كه مثلاً فلسفه غرب اين است، آن وقت اگر مى خواهيم مخالف هم باشيم، باشيم، ولى بايد بدانيم با چه چيزى مخالفيم. چون به قول مرحوم شريعتى، ندانسته چيزى را رد كردن و ندانسته چيزى را تأييد كردن هر دو در ندانستن، مساوى هستند. پس ممكن است گمان كنيم كه چون شكل ها در هنر سنتى ما غالباً متقارن و متوازن بودند، بنابراين تنها وجه و تنها راه ايجاد زيبايى، ايجاد شكل هاى متقارن، بسته، متوازن، مكرر و متساوى است. در صورتى كه راه هاى ايجاد زيبايى، مسلماً اگر از لحاظ نظرى هم نگاه كنيم مى تواند بى نهايت باشد. براى اين است كه مى توان هميشه آهنگ هاى تازه در موسيقى يا تركيب هاى تازه در هنرهاى ديگر ساخت. حتى شما مى توانيد نسبت هاى گوناگونى را ايجاد كنيد كه زيبا باشد؛ يعنى اگر حاصل كار توازن باشد ولى توازن متقارن نباشد، مى تواند باز هم زيبا باشد. توازن نامتقارن مثل توازن توزيع شده است؛ مثلاً وقتى شما تابلويى ببينيد كه به جاى اين كه همه اضلاع آن متقارن و متوازن باشد، يك كانون و يك مركز ثقل و نقطه عطف داشته باشد و سطوح و احجام و خطوط ديگر طورى دور اين كانون چيده شوند كه ايجاد تعادل، هارمونى و هماهنگى كنند، پس لزومى ندارد كه توازن حتماً متقارن باشد، گاهى خود عدم تقارن زيباست. مثلاً شما چرا مى گوييد زلف آشفته زيباست؟ چرا اين همه شاعران سنتى ما گفته اند: زلف آشفته؟ همچنين ستارگان شب در دل آسمان از ديد ناظر زمينى لااقل زيبا هستند؛ در صورتى كه از ديد ناظر زمينى هيچ نظمى ندارند. البته در خود اصل آفرينش يك نظم هندسى و رياضى دقيق وجود دارد، ولى آنچه ما مى بينيم شمارى مرواريدند كه بر مخملى تيره پراكنده و پخش شده اند و آن هم زيباست. بنابراين، سوءتفاهمى كه براى خيلى از استادان مدافع هنر اسلامى و سنتى پيش آمده اين است كه گمان مى كنند هنر سنتى را فقط مى شود موقعى پديد آورد كه شكل ها متوازن و متقارن باشد و فقط اگر نقاشى هاى قديم را تكرار و تقليد كنيم زيباست. اين رويكرد توصيف هنر سنتى و هنر دينى گرايش بسيار برجسته اى است كه امثال بوركهارت، شووان، و گنون در جهان و دكتر نصر در ايران، مدافع آن هستند.
|
|
|
البته من هم بسيار به آن علاقه و ارادت دارم، ولى اين رويكرد با مقدماتى كه دارد به نتايجى مى رسد كه چندان مطلوب نيست و البته در اينجا فرصت بحث آن نيست. مقدماتى از قبيل اين كه بگوييم مثلاً مينياتور تجسم عالم مثال است و به همين دليل پرسپكتيو و حجم ندارد و بعد از اين مقدمات نتايجى به دست مى آيد كه شكل هاى شعر سنتى به دليل مشابهت با قرآن مجيد مقدس اند، و هرگونه عدول از اين شكل ها، نوعى خروج و هبوط از بهشت و زيبايى است.
\ تكرار، تقليد، خلق مدام
نوآورى و آشنايى زدايى باعث حفظ تأثير سخن است، وگرنه لازم نيست كه هيچ چيز نو شود و همان طور كه هست خيلى خوب است و مورد پسند هم هست. بويژه در هنرهاى مردمى و هنرهاى فولكلوريك كه تكرار يكى از شگردهاى اصلى است، چنان كه در بعضى قصه ها و متل ها مى بينيم.
اين كه ما ادعا كنيم تنها رويكرد ممكن و تنها راه تفسير و تأويل هنر سنتى و اسلامى، رويكرد ثبات و تقليد است، به نظر نبايد درست باشد. براى اين كه ما در ميان دانشمندان و هنرمندان مسلمان، مولوى، ابن عربى و عين القضاة و... را داريم كه اينها معتقد به نظريه خلق جديد يا خلق مدام هستند؛ يعنى با تفسير آياتى مثل «كل يوم هو فى شان» به اينجا مى رسند كه مثل آتشگردانى كه وقتى آن را مى گردانيد، دايره اى متصل به ذهن مى آيد، در عالم هستى آفرينش هاى مدام و لحظه اى داريم كه مستمر هستند؛ از اين رو پيوسته مى نمايد، چنان كه مولوى هم مى گويد. به نظر من با آن نگاه ثبات و سكون و تقليد، امكان ندارد كه مولوى و ابن عربى پديد آيد كه هر لحظه هم جهان را تازه ببينند و هر دم هستى را نو بيابند: «هر زمان نو مى شود دنيا و ما / بى خبر از نو شدن اندر بقا».
\ معنامدارى
معنادارى و معنامدارى در هنر كلاسيك و سنتى ما يكى ديگر از اصول زيباشناسى است. به اين معنى كه هر اثرى يك معنى اصلى دارد و مى توان نيت اصلى مؤلف را در اثر يافت. كار تفسير و تأويل هم اين بود كه «كشف المحجوب» باشد و معنى باطنى و اصلى را كشف كند. به عبارت ديگر، هرمنوتيك، هم قديم ترين رويكرد به اثر است، هم جديدترين؛ اما در قديم معنى را «كشف» مى كرد و امروز به جايى رسيده است كه معنى را «خلق» مى كند. در هرمنوتيك جديد ديگر اين طور نيست كه يك معنى اصل باشد و ما موظف باشيم آن را كشف كنيم، چون رولان بارت و ديگران گفته اند كه مؤلف مرده است و هر خواننده اى يك طور آن اثر را مى آفريند و معنا مى بخشد. معناى معنا و سير تحول معنا از قديم تا حالا هم مشكلى است كه بايد بررسى شود تا ببينيم چرا ما هنر نو را كمتر درمى يابيم؟ دليل اين است كه ما با همان جور معنا كردن معلمانه كه در شعر قديم داشتيم سراغ شعر مدرن و نو مى رويم و انتظار داريم مثل «توانا بود هر كه دانا بود»، با جابه جايى كلمات و منظم شدن آنها به نثر برسيم، يعنى به جاى اين كه بگوييم هر كه دانا بود، توانا بود، گفته ايم «توانا بود هر كه دانا بود»، تا بدين ترتيب نظمى پيدا كند. از اينجا مى رسيم به تفاوت اين كه در قديم مى گفتند كلام دو گونه است: نظم و نثر؛ يعنى هر چيزى كه منظم بود، مى شد نظم و هر چيزى كه پراكنده بود، مى شد نثر. اين وجه امتياز بسيار آشكارى بود كه بى سوادها هم مى توانستند تشخيص بدهند كه شعر چيست و غيرشعر چيست. يعنى شما مى بينيد توقعى كه خيلى از استادان عزيز ما از شعر نو دارند اين است كه درست همان طور كه شعر سنتى را كلمه به كلمه از شعر بيرون مى كشيدند و مصراع به مصراع معنى مى كردند، اينجا هم بايد بتوانند براى هر كلمه يك مصداق خارجى كاملاً عينى و روشن پيدا كنند تا دريابند كه وقتى سپهرى مى گويد: «من وضو با تپش پنجره ها مى گيرم» واقعاً چطورى مى شود با تپش پنجره ها وضو گرفت. بايد كاملاً روشن و دقيق اين را تفسير كنيم كه معنا داشته باشد.
\ قرابت و غرابت
در زيبايى شناسى هنر كلاسيك، عناصر مجموعه ها در شعر و تابلو، به نحوى از انحا با همديگر هماهنگى و نزديكى و مراعات نظير و تناسب دارند. اما غرابت در زيبايى شناسى مدرن را ـ مثلاً در يك تابلوى سوررئاليستى ـ در آنجا مى بينيد واقعيت تغيير مكان داده، مثلاً جوانه اى كه بايد بر درخت بشكفد بر روى بازوى ستبرى شكوفه زده است. همين تغيير مكان واقعيت، كافى است براى اين كه ايجاد غرابت و در نتيجه ايجاد زيبايى كند. اما اگر چنين تابلويى را در نمايشگاه ببينيم، بنده شرقى آن تابلو را نمى خرم، مگر آن وقت كه يك معنى براى آن بتراشم كه مثلاً اين مى خواهد بگويد اگر درختى بشكفد اقتضاى طبيعتش اين است، اما هنر آن است كه بازويى جوانه بزند. در هنرهاى مدرن مثل هنرهاى مكتب سوررئاليسم، خود اصل غرابت، يعنى شگفتى آفرينى، موجد زيبايى است و ديگر اصل معنامدارى هم لزوم ندارد كه تأمين شود. همين كه چيزى توانست در شما ايجاد شگفتى كند موفق شده كه هنر بودن خودش را ثابت كند. در مثالى كه زدم عرض كردم اگر ما تابلويى سوررئاليستى ببينيم اول مى گوييم يعنى چه؟ چه روايتى و داستانى را مى گويد و چه معنايى را مى خواهد برساند؟ بعد كه چيزى نمى يابيم مى گوييم كه اين تابلو هنر و اثر هنرى نيست. اما اگر ديديم مى توانيم معنايى در پس آن پيدا كنيم آن را به عنوان هنر مى پذيريم.
\ بازنمايى و محاكات
نكته بعدى، شباهت به واقعيت يا بازنمايى و محاكات در هنر كلاسيك است كه رفته رفته تحول پيدا كرده. نمى گويم از بين رفته، ولى در هنر مدرن اصل بر اين است كه ما اشيا را چگونه درك مى كنيم نه اين كه اشيا چگونه هستند و ما آنچنان كه هستند شبيه به آنها نمايش بدهيم، بلكه مى خواهيم نشان دهيم كه حس و دريافت ما در اين لحظه از اين شىء چگونه است؛ چنان كه در مكتب هايى مثل امپرسيونيسم و اكسپرسيونيسم به طور كلى مشاهده مى كنيم. حتى از رمانتيسم به بعد اين جرقه ها زده شد.
\ كاركرد و كاربرد
نكات ديگرى هم هست، مثل تغيير كاركرد و كاربرد شعر و هنر كه قبلاً كاربرد متفاوتى داشتند. چنان كه مى دانيم، هنر غالب و چيره ايرانيان شعر بوده است؛ بنابراين بسيارى از هنرهاى ما از اين راه تأمين مى شد و رمان را هم با شعر مى گفتيم، مثل خسرو و شيرين و ليلى و مجنون. در سينما هم رسانه تبليغات شعر بوده، در دربار هم به جاى رسانه ها و تبليغات گسترده دو سه تا و گاهى چندين شاعر خوب داشتند كه شهرت و محبوبيت آنها را رواج مى دادند. نقاش ها هم همين طور. تا اين كه وقتى عكاسى پديد آمد نقاش احساس كرد كه ديگر بيكار شده. چون نقاش يك ماه زحمت مى كشيد تا مثلاً تابلويى از خاندان سلطنتى بكشد كه كمى شبيه آنها باشد، بعد عكاسى آمد در عرض يك چندم ثانيه يك عكس خوب گرفت كاملاً شبيه و كاملاً واضح. اين بود كه نقاش گفت: پس من چه كاره هستم؟ كم كم نقاشى تبديل شد به چيزى كه در عكاسى نباشد؛ يعنى فصل مميز آن مشخص تر شد. در صورتى كه قبلاً مى توانست از نقاشى به جاى ابزار شناسايى استفاده شود. شعر هم همين طور شد؛ تعليم فلسفه، حكمت و حتى علم اخلاق، رياضى، موسيقى، تعريف كردن داستان و رمان از آن گرفته شد. خوب، پس شعر چيست؟ اين سير، خودبه خود مخاطبان را كم مى كند. قبلاً اگر شعر يك رسانه قوى بوده، هم اكنون ديگر به معنى رسانه نيست. بنابراين مخاطبان مشخص تر شدند. پيش تر از شعر براى تعليم حكمت استفاده مى شد. براى اين كه من به جاى استدلال از آن استفاده كنم و طرف را مجاب كنم، بايد يك بيت الغزل از شعرى را حفظ مى كردم و براى اثبات حرفم مى گفتم كه البته از ديدگاهى اين يكى از وجوه رجحان شعر كلاسيك است كه بهتر حفظ مى شود و مى تواند ضرب المثل بشود و بين مردم جارى شود. ولى چنين كاربرد و كاركردى در شعر نو نداريم يا كمتر داريم و اين هم عيب نيست. ممكن است امتيازى را از دست داده باشد و امتيازهاى ديگرى را به دست آورده باشد. كما اين كه اگر شما بخواهيد رآكتور اتمى و سلاح هسته اى را در قالب غزل بياوريد، با آن تردى و شكنندگى قالب غزل منفجر مى شود و اگر در شعر نو يا شعر سپيد بخواهيد بگوييد ممكن است فضا بازتر باشد. باز هم بگويم كه كار من در اينجا دفاع از شعر نو يا نفى شعر كلاسيك و يا عكس آن نيست، براى اين كه من خودم طرفدار هر دو هستم و فقط چنان كه گفتم مى خواهيم دريچه اى را براى پذيرش زيبايى هاى تازه و متفاوت همچنان باز بگذاريم و پرونده را نبنديم و مختومه اعلام نكنيم كه زيبايى چيزى است كه من در دوره مدرسه ياد گرفته ام و اين طورى بوده و تا ابد هم بايد اين طور باشد. يعنى بپذيريم و احتمال بدهيم كه ممكن است زيبايى هاى ديگرى باشد كه بتوانيم با آنها ارتباط برقرار كنيم و مى توانيم اين دريچه را براى دريافت هنرهاى مدرن هم باز بگذاريم.