پنجشنبه ۱۴ دى ۱۳۸۵ - ۱۴ ذيحجه ۱۴۲۷
Thu, Jan 4, 2007
تاريخ
۳۵۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
ايران گردى
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
مهرگان
ماجرا
هفته عكس
خانواده
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
آياحمايت از «عثمانى» به سود ايران بود؟
محسن ميرزايى
270465.jpg
در چند شماره گذشته به تلاش هاى دولت ايران براى بيرون راندن نيروهاى نظامى روسيه تزارى اشاره كرديم و نوشتيم كه: حضور نيروهاى تزارى در شمال ايران موجب دخالت عثمانى ها مى شد. زيرا دولت عثمانى همپيمان امپراتورى آلمان بود و اگر روس ها از ايران مى رفتند، «عثمانى ها» بهانه اى براى ورود به بخش هاى شمالى ايران را نداشتند و در نتيجه دولت ايران مى توانست بى طرفى خود را حفظ كند. «ولى قدرت هاى مركزى اروپا يعنى آلمان و متحدانش سود خود را در آن مى ديدند كه در شرق بويژه در ايران ايجاد درگيرى كنند تا بخشى از نيروهاى نظامى رقباى آنها، يعنى روسيه تزارى و بريتانيا در اين منطقه گرفتار شوند و در نتيجه از فشار بر جبهه اصلى جنگ كاسته شود.»
البته در «خاورميانه» بويژه در ايران با توجه به دخالت هاى استثمارگران ديرين روس و انگليس در اين منطقه زمينه بسيار مناسبى براى اين گونه تلاش ها براى امپراتورى آلمان و متحدينش وجود داشت و با پيوستن امپراتورى عثمانى به آلمان و اتريش (۲۲ اكتبر ۱۹۱۴) كه آغاز گران جنگ بودند، ابعاد اين تلاش ها گسترش يافت.
دولت روسيه تزارى با وجود آنكه هميشه به آذربايجان نظر داشت و با هر بهانه بى ربطى به اين ايالت نيرو مى فرستاد در آغاز جنگ جهانى اول تخليه ايران را به سود خود مى دانست و اين عثمانى ها بودند كه در روند مذاكرات كابينه مستوفى الممالك با روسها، اخلال مى كردند. دولت «مستوفى» نيز بخاطر افكار عمومى كه طرفدار آلمان و عثمانى بود با دولت عثمانى مماشات مى كرد. اما كار به جايى رسيد كه كاسه صبر دولت ايران لبريز شد و در تاريخ ۲۷ فوريه ۱۹۱۵ (۱۲ ربيع الثانى ۱۳۳۳ق) از طرف وزارت خارجه ايران تلگرافى به سفير كبير ايران در اسلامبول مخابره شد و اين تلگراف در حقيقت، اخطارى بود از طرف دولت مستوفى به دولت عثمانى. وزير امور خارجه در اين تلگراف به سفير كبير خود در اسلامبول مى نويسد: «حقيقتاً رفتار عثمانى ها با توجه به جامعه اسلامى آن دولت اسباب تعجب است و هر روز مشكلات امر را از هر طرف براى دولت ايران زياد تر مى نمايد. امير حشمت (يكى از مجاهدين معروف مشروطيت كه طرفدار عثمانى بود) از بغداد به سمت خانقين حركت كرده و عثمانى ها به اصرار مى خواهند او را روانه ايران نمايند.
مهم تر از آن مسأله سالارالدوله (پسر مظفرالدين شاه كه از شاهزادگان ياغى بود و ايلات و عشاير را تحريك مى كرد)، است كه عثمانى ها او را به اين حدود آورده اند. سالار الدوله و «سالاربيك» عامل عثمانى مشغول فرستادن پيغام و نوشتن كاغذ به طايفه «كلهر»، «قلخانى» و «والى پشتكوه» هستند كه آنها را با خود همراه كرده به سمت «زهاب» و «سرپل» حركت نمايند. به طورى كه خاطر عالى را مستحضر داشته ام عثمانى ها به هر ترتيبى كه شده مى خواهند در سرحداتى كه به تازگى آرامش يافته ايجاد آشوب كنند.
به طورى كه خاطر عالى را مستحضر داشته ام عثمانى ها به هر گونه تحريكات در سرحد تازه آرامش يافته كرمانشاهان دست زده، «شونمان» نام آلمانى كه اخيراً از طرف دولت آلمان كونسوليار آلمان در عراق شده در سرحد كرمانشاهان ميان ايلات و عشاير مشغول تحريك است و اين حركات علاوه بر توليد مشكلات، متضمن اثرات مشئومه است. البته على رغم عثمانى ها دول متحارب (آلمان - اتريش) هم به فكر هاى ديگر خواهند افتاد. ضمناً به اين موضوع توجه نمايند كه طغيان سالار الدوله و انقلاب او در ايران سواى «شجاع الدوله» و «امير حشمت» و ديگران است و ممكن است آمدن او خسارات و انقلابات فوق العاده و جنگ هاى داخلى چند ساله را تجديد نمايد. لذا مراتب را فوراً تحت اهميت فوق العاده قرار داده، اين تجمعات در سرحد و تحريكات را خصوصاً مسأله مراجعت سالارالدوله را پروتست (اعتراض) نموده، نتيجه را اطلاع دهيد.»
با ورود عثمانى به جنگ با متفقين، اول ذيحجه ۱۳۳۲ (۲۱ اكتبر ۱۹۱۴) ابعاد تلاش آلمانى ها در ايران گسترش يافت. در همان ماه گروهى از نيروهاى نظامى عثمانى بر بخشى از سربازهاى روسيه كه در آذربايجان به سمت جبهه نبرد در «وان» حركت مى كردند، يورش بردند و بدين ترتيب نيروهاى نظامى دو طرف جنگ، در ايران مستقيماً در برابر هم قرار گرفتند و امكان حفظ بيطرفى ايران ضعيف شد.
روسها كه ظاهراً در صدد تخليه شمال ايران بودند، به بهانه حضور نيروهاى عثمانى در آذربايجان برگشتند و «شجاع الدوله» نيز كه با زحمات زياد كابينه مستوفى الممالك، از ايران به «تفليس» رفته بود به آذربايجان برگشت و براى جنگ با نيروهاى عثمانى مشغول گردآورى نيرو شد، ليكن در اوايل صفر ۱۳۳۳ از نيروهاى عثمانى شكست خورد و تبريز به اشغال نيروهاى عثمانى درآمد. براى به دست آوردن اطلاعات بيشتر رجوع كنيد به: كتاب ايران در جنگ جهانى اول - اسناد وزارت امور خارجه - نشر اسناد سازمان اسناد ملى - كاوه بيات.
آيا حمايت از عثمانى به سود ايران بود؟
هنوز هم پس از گذشت ۹۲ سال، اين بحث ادامه دارد كه هوادارى ايران از عثمانى  در گير و دار جنگ جهانى اول به سود ايران بود يا به زيان ملت و مملكت، اين سؤال را از مرحوم مدرس هم كه وزير دادگسترى كابينه مهاجرت به رياست «نظام السلطنه مافى» كه طرفدار آلمان ها بود، كرده بودند و آن شادروان گفته بود «به هر تقدير ما در آن زمان وظيفه خود مى دانستيم كه آن تلاش را بكنيم، هرچند كه آن كار ها نتيجه مهمى در بر نداشت.»
«اوليور باست» در كتاب «آلمانى ها در ايران»، عثمانى  را مسئول كشانده شدن جنگ به ايران مى داند و مى نويسد:
«درگير شدن آلمان در ايران در جنگ جهانى اول نتيجه تصميمى بود كه از جانب عثمانى ها اتخاذ شد. پس از امضاى قرارداد اتحاد ميان امپراتور عثمانى و آلمان در تاريخ ۲ ماه اوت ۱۹۱۴ (۱۰ رمضان ۱۳۳۲)، «انور پاشا» وزير جنگ عثمانى تصميم گرفت هيأتى را به افغانستان اعزام كند تا «امير حبيب الله خان» پادشاه افغانستان را به جهاد عليه انگليسى ها در هندوستان (در آن زمان هندوستان مستعمره انگلستان بود) تشويق و ترغيب كند. عثمانى ها براى اعتبار بخشيدن به اين هيأت پيش بينى كرده بودند كه چند افسر آلمانى همراه اين هيأت به افغانستان بروند.
نقشه عثمانى ها در برلين با استقبال روبه رو شد و به سرعت به تصويب رسيد. هيأت يادشده در ۶ سپتامبر ۱۹۱۴ به سرپرستى «ويلهلم واسموس» كه زمانى كنسول آلمان در «بوشهر» بود، برلين را به سوى بغداد ترك نمود. وزارت امور خارجه آلمان در ضمن ۲ تن از دانشمندان را نيز به اين هيأت افزود. يكى از آن دو، جغرافيدانى به نام ريترفن نيدرماير RITTER VON NIEDERMAYER افسر ارتش امپراتورى بود و ديگرى «پروفسور اريش سوگماير» كه جانورشناس نام آورى به شمار مى رفت. اينان در شهر «حلب» به ساير اعضاى هيأت پيوستند.
هيأت يادشده مأموريت داشت كه از راه ايران براى ديدار فرمانرواى افغانستان برود.
همزمان، هيأت ديگرى كه اعضاى آن نظامى بودند و از ۱۲ افسر و چهار درجه دار آلمانى تشكيل مى شد مأموريت داشتند كه تأسيسات نفتى شركت نفت انگليس را در شهر «آبادان» منهدم كنند.
هيأت يادشده علاوه بر انهدام منابع نفتى انگليس ها در «آبادان» مأموريت ديگرى هم داشتند و آن اين بود كه در اعتاب مقدسه عراق عليه روس و انگليس تبليغ كنند و احساسات مذهبى مردم و مراجع مذهبى را عليه روس و انگليس برانگيزانند.
در اين ميان عده اى از شخصيت هاى بانفوذ ايرانى به خاطر انزجارى كه از سياست استعمارى روسيه و انگلستان در ايران داشتند با مقام هاى آلمانى تماس گرفتند و براى جنگيدن دركنار آلمانى ها و عثمانى ها اعلام آمادگى كردند.
از جمله اين شخصيت ها، شاهزاده احتشام السلطنه رئيس دوره دوم مجلس شوراى ملى بود كه در آغاز جنگ جهانى اول مقام سفارت كبراى ايران در اسلامبول را برعهده داشت و ديگرى شاهزاده سالارالدوله پسر مظفرالدين شاه قاجار، كه حتى در زمان سلطنت پدرش ياغى بود و هر زمان توانايى آن را داشت كه هزاران سوار از ايلات و عشاير را براى آشوب در منطقه اى از ايران تجهيز و آماده جنگ نمايد. افرادى چون احتشام السلطنه كه در زمان مظفرالدين شاه سفير ايران در امپراتورى آلمان بود، انگيزه ديگرى هم داشتند و آن اين موضوع بود كه شايد بتوانند به واسطه هم پيمانى با آلمان جلوى تجاوزهاى احتمالى عثمانى  را هم بگيرند. در ضمن به اين نكته نيز اشاره بايد كرد كه عثمانى ها مى خواستند در خاورميانه به تنهايى تصميم گيرنده بوده، زير نفوذ آلمانى ها نباشند.
در اين هنگام كه نخستين سال جنگ بود، در محل سفارت آلمان در اسلامبول كنفرانس مشترك آلمان و عثمانى تشكيل شد. در اين جلسه «طلعت پاشا»، انورپاشا وزير جنگ، چند افسر عالى مقام آلمانى، «پرنس رويس» وزير مختار آلمان در ايران، وزير مختار اتريش و سفير كبير ايران (احتشام السلطنه) حضور داشتند. در اين گردهمايى مهم چند تصميم حائز اهميت گرفته شد:
۱- نظر انورپاشا وزير جنگ عثمانى داير بر اولويت اشغال آذربايجان توسط نيروهاى عثمانى تأييد شد.
۲- عثمانى ها با اعزام يك هيأت مستقل به كابل كه نماينده عثمانى در آن حضور نداشته باشد، موافقت كردند.
۳- عثمانى ها به ايران اطمينان دادند كه از الحاق اراضى ايران به عثمانى جداً خوددارى كنند.
آلمانى ها پس از اين توافق با شتاب تمام ۲ هيأت سياسى - نظامى بدون حضور عثمانى ها به ايران فرستادند و از مشاركت با عثمانى ها در اجراى سياست مربوط به ايران صرفنظر كردند.
در اينجا لازم است كه به سوابق روابط سياسى دو كشور ايران و عثمانى اشاره كوتاهى داشته باشيم.
در قرون وسطى هنگامى كه امپراتورى عثمانى تشكيل شد ايران دچار هرج و مرج و حكومت ملوك الطوايفى بود.
ظهور شاه اسماعيل صفوى و جنگ هاى دليرانه او براى يكدست كردن ايران همزمان با دورانى بود كه امپراتورى عثمانى در اوج قدرت بود و دولت هاى اروپايى از او حساب مى بردند. استقرار صفويه بر اساس تفكر شيعى سد راه نفوذ عثمانى ها به سرزمين هاى خاورى شد و عثمانى ها با ظهور اين ابرقدرت جديد با ايران صفوى درگيرى هاى خونين داشتند. پس از انقراض امپراتورى «صفويه» در زمان نادرشاه و كريمخان زند نيز عثمانيان شاهد ضرب شست هاى جانانه بودند. در زمان خواجه قاجار نيز هيچ قدرتى توان تجاوز به ايران را نداشت حتى در زمان محمدشاه قاجار شاهزاده جهانشاه ميرزا در بين النهرين (عراق) كر و فرى كرد.
در سال هاى ميانى تسلط قاجاريان بويژه در زمان ناصر الدين شاه روابط دو كشور دوستانه بود تا اين كه سيد جمال الدين اسدآبادى به ايران آمد و انتقادات او از شيوه حكومت، شاه را نگران كرد.
بيرون كردن «سيد» از ايران آن هم با آن وضع اهانت آميز و رفتن به اسلامبول و تبليغ سيدجمال براى «اتحاد اسلام» دولت ايران را آن چنان دچار نگرانى كرد كه پليس ايران براى آگاهى از اقدامات سيد جمال و پيدا كردن سرنخى براى كشف همدستان او در ايران به سانسور نامه ها پرداخت. به استناد نوشته مرحوم محيط طباطبايى از علماى معروف ايران تنها كسى كه با «سلطان عبدالحميد ثانى» براى تشكيل امپراتورى اسلام به رهبرى خليفه عثمانى، بيعت كرد حاجى ميرزا ابوطالب زنجانى بود كه منجر به صدور حكم تبعيد و مصادره اموال او شد. وزير مختار انگلستان در گزارش هاى محرمانه خود به لندن زنجانى را فاضل ترين و سرشناس ترين روحانى تهران معرفى كرده است.
270462.jpg
در اين كاريكاتور كه برگرفته از روزنامه معروف
«ملانصرالدين» چاپ قفقاز است، توطئه مشترك
استبدادطلبان دربار ايرانى و عثمانى براى براندازى
مشروطيت به تصوير درآمده است.
در كاريكاتور مظفرالدين شاه در حال امضاى فرمان
مشروطيت است و در همان حال تعدادى از درباريان
ايران و درباريان عثمانى قوطى هاى كبريت به سلطان
عثمانى مى دهند تا فرمان مشروطيت ايران را بسوزاند.
در كاريكاتور آنكه كبريت در دست دارد، سلطان عبدالحميد ثانى، امپراتور عثمانى است
بعد از ترور ناصرالدين  شاه روابط ايران و عثمانى تيره تر شد. زيرا دربار ايران سيدجمال را محرك ميرزارضا كرمانى مى دانست و پناه جستن «سيد» را در قصر خليفه عثمانى كارى دشمنانه مى شمرد. در روزهاى پايانى زندگى مظفرالدين شاه جريان مشروطيت پيش آمد و سلطان عبدالحميد كه مشروطه خواهان عثمانى را منكوب و بركنار كرده بود احساس خطر نمود و مقام هاى ايرانى و طرفداران استبداد را براى برچيدن مشروطيت حمايت مى كرد. كاريكاتور روزنامه معروف ملانصرالدين كه در اين گزارش ملاحظه مى كنيد، نشان دهنده همدستى سلطان عبدالحميد ثانى با مستبدين و كوشش او در برچيدن بساط مشروطيت است.
سلطان عبدالحميد در زمان جانشين مظفرالدين (محمدعلى ميرزا) نيز با تمام قوا با شاه قاجار در سركوب آزاديخواهان همگام و همصدا بود. تا اين كه در ۱۳ آوريل ۱۹۰۹ گروه «اتحاد و ترقى» به رهبرى «شوكت پاشا» سلطان عبدالحميد را وادار به اجراى قوانينى كردند كه عبدالحميد سالها پيش آن را تصويب كرده بود ولى چند سال بعد با لغو آن قوانين دوباره حكومت استبدادى خود را برقرار نمود.
ايدئولوژى گروه اتحاد و ترقى و گروه تجديد عظمت عثمانى و تشكيل امپراتورى پهناورى مانند «سلجوقيان» از جيحون تا درياى روم بود كه آذربايجان  ايران را هم در بر مى گرفت. تركان جوان بر اين ايدئولوژى پا مى فشردند چنانچه پس از سقوط عثمانى و استقرار جمهورى تركيه انورپاشا در جبهه بخارا به شورش تركان عليه روس ها پيوست و روس ها او را به دست آورده سرش را از پيكرش جدا كردند.
آقابگف در خاطرات خود مى نويسد:
«در بحبوحه شورش، چون نيروهاى ارتش سرخ به درستى از موقعيت و محل استقرار انورپاشا آگاه نبودند و چندين بار از پيش و پس مورد هجوم رزمندگان ترك قرار گرفتند لذا به من مأموريت داده شد كه محل استقرار شورشيان را تعيين نموده و با تشخيص موضع «انورپاشا» و شمار نفرات اوكسب اطلاع نمايم.
من براى انجام اين مأموريت با پاسپورت ساختگى از سمت شرق «بخارا » به طرف شورشيان رفتم.
تاكنون چنين مناطق متروك و ويرانه اى را نديده بودم. در طول راه تمام شهرها و روستاها با خاك يكسان شده بود. گاهگاهى در فواصل دور، آدميزاده اى به چشم مى خورد كه بعداً معلوم مى شد «مترسكى» بيش نيست. تمام مردم از اين ناحيه ها كوچ كرده بودند، عده اى به افغانستان رفته و بقيه هم به شورشيان پيوسته بودند و به نظر مى رسيد تمام احشام و غلات موجود را براى اين كه به دست ارتش سرخ نرسد نابود كرده اند. پس از سه روز به گروه شورشيان پيوستيم و آن قدر در رفاقت پيش رفتيم كه ديگر هيچ رازى بر ما پوشيده نبود. بزودى دانستيم كه «انورپاشا» به اتفاق گماشتگان خود در منزلى جدا از اردوگاه اصلى و نفرات زندگى مى كند و هيچگاه از محل خود جز براى قدم زدن خارج نمى شود. معلوم شد لباس «انورپاشا» اونيفورم «افسران عثمانى است ولى به جاى كلاه نظامى دستارى بر سر مى پيچد. من دو نفر را به بهانه خريد كالا روانه كردم و خودم تك و تنها به مدت ۵ روز كه انگار تمام نشدنى بود در آنجا به سر بردم. فرستادگان من بزودى برگشتند و خبر دادند كه لشگر سواره نظام قرار است شبانه به اين محل حمله كنند، با رسيدن اين خبر من آن محل را ترك كردم. روز بعد باخبر شديم كه «انور پاشا» در جريان حمله كشته شده است. جريان حمله را براى من اينطور تعريف كردند: «سواره نظام سحرگاه به محل استقرار نيروهاى انورپاشا رسيد و بى درنگ سواران تمام دهكده را به صورتى محاصره نمودند كه امكان هر نوع عقب نشينى ممكن نشد. ساعت ۷ صبح حمله شروع شد. با وجود شليك پى در پى شورشيان نيروهاى انورپاشا آماده عقب نشينى شدند. در اين هنگام «انورپاشا» فرمان داد كه تيراندازان همچنان به جنگ و گريز ادامه دهند تا او بتواند از معركه بگريزد. در اين هنگام انور پاشا با ۳۰ تن از افسرانش به پشت جبهه هجوم بردند تا راه فرارى بگشايند ولى با ارتش سرخ روبه رو شدند. انورپاشا تصميم گرفت خودش پيشاپيش افسران قرار گيرد و به قلب ارتش سرخ حمله كند. جنگى كوتاه ولى بسيار خونين درگرفت كه تمام افراد اوجز دو تن كه موفق به فرار شدند زنده نماندند. بقيه را سواران ارتش سرخ از دم تيغ گذراندند. پس از پايان نبرد هنگامى كه به بررسى كشته شدگان پرداختند، جسد «انورپاشا» پيدا شد و در اين هنگام يكى از افسران ارمنى ارتش سرخ با شمشير كشيده پيش رفت سرش را از تن جدا كرد.
براى اطلاع بيشتر در اين مورد ر.ك. به:
كتاب خاطرات آقا بگف، انتشارات پيام،  سال ۱۳۵۷
و كتاب آلمانى ها در ايران، نشر شيرازه، چاپ اول ۱۳۷۷
ترجمه دانشمند گرامى حسين بنى احمد
ادامه دارد

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   ايران گردى   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   مهرگان   |   ماجرا   | 
|   هفته عكس   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |