كسانى كه از زندگى پر رمز وراز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
پسر ۴ ساله چشم به راه والدين
مأموران كلانترى ۱۴۵ ونك ۱۷ مهرماه سال ۸۵ در بزرگراه كردستان كودك ۴ ساله اى را در حاليكه جلوى خانه اى رها شده بود پيدا كردند.
اين كودك در حالى كه هيچ اطلاعى در مورد گذشته خود ندارد، تنها به مأموران گفت كه نامش امير حسين است.
امير حسين به يكى از مراكز نگهدارى كودكان بى سرپرست بهزيستى فرستاده شد در حالى كه چشم به راه پدر و مادرش است.
انتظار ۱۷ ساله يك مادر
اواخر شهريور ماه سال ۱۳۶۸ بود. بعد از مرگ همسرم درحالى كه اختلاف و ناراحتى هايى پيش آمده بود، براى مدتى خانه را ترك كردم تا آن كه دخترم با من تماس گرفت و گفت محسن شب قبل خانه را ترك كرده و رفته است.
به گمان اين كه پسر ۱۵ ساله ام به خانه يكى از اقوام رفته است با همه آنها تماس گرفتيم ولى از محسن هيچ خبرى نبود.
خانه پدرى او در شهر قره ضياءالدين، نزديك ماكو بود و محسن بى آن كه چيزى با خود ببرد و حرفى به كسى بزند، از خانه رفته بود.
او هيچ حرفه و كارى نمى دانست. از آن سال تاكنون ۱۷ سال مى گذرد، ولى تمام حرف ها، رفتارها و محبت هاى او در ذهنم مانده است. روزى نيست كه به ياد او نباشم.
اى كاش محسن مى دانست از روزى كه رفته است چقدر مادرش خزال (كبرى) دودكانلو مبلان تنها شده است و اى كاش در اين شرايط كه من سخت بيمار و خسته ام به ديدنم مى آمد تا با درآغوش گرفتن او زندگى تازه اى را آغاز كنم.
قصه تنهايى
پسرك ۵ روزه اى در كوچه
مأموران كلانترى ۱۶ ، ۲۹ شهريورماه سال ۱۳۳۴ درحالى كه مشغول گشت زنى بودند، متوجه شدند كودكى در منطقه مولوى و سركوچه والى رها شده است.
اين كودك ۵ روزه كه پسر بود به بهزيستى سپرده شد و ۲۵ روز بعد زندگى پرفراز و نشيب خود را در بهزيستى در ميان نوزادانى كه مانند او از آغوش گرم مادر دور مانده بودند، ادامه داد تا اين كه زن و مردى آمدند و در پاسخ به نگاه معصوم او، دست پرمهر و نوازشگرانه شان را به سرش كشيدند.
اين خوشبختى تنها تا چندسال دوام داشت و پس از آن كه پدر خوانده مهربان جان سپرد، مادرخوانده اش بى آنكه از محبت و عشق ورزى به اين كودك سرسوزنى دست بردارد، پروانه وار دورش گشت ولى راز تيره اى را كه همراه او بود، از وى پنهان كرد.
وقتى پسرك به سن نوجوانى رسيد، از اطرافيان شنيد كه فرزند اين زن و شوهرش نبوده است.
ولى به پاس آن عشق و احترامى كه از دامن گرم و پرمحبت زن آموخته بود، هيچ حرفى نزد.
حالا پس ازآن همه سال درحالى كه خودش پدرى مهربان و همسرى مسئول و فداكار است، با ديدن كودكانى كه دركوچه دست در دست پدر يا مادر درحال عبورند آشفته خاطر مى شود و سؤالى كه سال ها ذهنش را پركرده است، با خود مرور مى كند! والدين من چه كسانى بودند؟
شوهرم رفت و ديگربرنگشت
دوم بهمن ماه سال ۷۶ بود. شوهرم على بعد از مراسم احيا وقتى سحرى اش را خورد به من گفت: چون ماشين را در اداره گذاشته ام، حتماً بايد سرى به آن بزنم.
براى اين كه مى دانستم مسئوليت نگهدارى ماشين برعهده اوست و اگر مشكلى پيش بيايد بايد جوابگو باشد، ايرادى نگرفتم. چون درآمد او به عنوان يك راننده كفاف زندگى مان را هم نمى داد.
آن شب وقتى بازگشتش به خانه طولانى شد، با اداره او تماس گرفتم ولى همكارانش گفتند هنوز به اداره نرسيده است.
دلواپس او شديم. رفتنش طولانى و بازگشتش طولانى تر شد. در اين ۹ سال، هرجايى را كه بگوييد به كمك ۴ فرزند و دو دامادش جست وجو كرديم، ولى بى فايده بود از على هيچ خبرى نبود و نيست.
سال هاست كه گاه عكس قاب گرفته اش را از روى پنجره برمى دارم و به آن خيره مى شوم و با نگاه كردن به چشمان سبزش اميدوار مى شوم كه بارديگر با بازگشت او زندگى مان سبز و پررونق شود، اما هنوز كه هنوز است به نتيجه اى نرسيده ايم و نمى دانم اين غصه تا كى ادامه خواهديافت.
مريم را به مادرش برسانيد
۴ خرداد ماه سال جارى وقتى در صحن امامزاده صالح كودك ۱۵ روزه اى پيداشد، پليس در جريان قرارگرفت و مأموران كلانترى ۱۰۱ تجريش پس از آن كه كودك را به كلانترى انتقال دادند متوجه نامه اى شدند كه مادر كودك در لباس هاى او گذاشته بود.
مادر دخترك اعلام كرده بود اسم اين بچه مريم است. او ۱۵ روز دارد و من به علت مشكلات مالى قدرت نگهدارى و سرپرستى از وى را ندارم.
اين كودك اكنون ۷ ماه دارد. او با چشمان سياهش در پى مهر مادرى مى گردد.
اگر مادرى حاضر شود از او نگهدارى كند، مسئولان شيرخوارگاه او را از نظر مالى مورد حمايت قرار خواهند داد.