شنبه ۲۳ دى ۱۳۸۵ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۷
Sat, Jan 13, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۴۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
رسانه
ماجرا
يادمانى براى سالمرگ
خواجه عبدالله انصارى
پيرهرات
271683.jpg
حسام الدين پارسايان
در سده چهارم و پنجم هجرى ،خراسان روز بازار عرفان بود و بسيارى از مشايخ درآن سرزمين زاده و باليده شدند و به تعليم و ارشاد نشستند. ايشان مكتبى را به وجود آوردند كه عرفاى بلندآوازه اى چون ابونصر سراج، محمد كلاباذى ، صاحب «التعرف» ، ابوعبدالرحمن سلمى  و ابوالقاسم قشيرى ، صاحب رساله «قشيريه» در اين مكتب درخشيده بودند و هريك به سهم خويش بر غناى ميراث عرفان اسلامى افزودند.
بارى خواجه عبدالله انصارى ،معروف به پير هرات سرآمد عارفان عصر خويش گشت. وى در فقه و حديث و تفسير در آن عهد مقامى بس ارجمند داشت و آوازه اى بلند يافت. هم از اين رو، لقب شيخ الاسلام خاص وى گشت و آوازه علم و تقوايش بدان جا رسيد كه خلفاى بغداد برايش خلعت مى فرستادند. ظاهراً لقب شيخ الاسلامى را نخستين بار خليفه عباسى ، المقتدى ، در ۴۷۴ ق به او داد و از آن پس اين لقب براى پير هرات علم شده و رسميت يافته است.
ابواسماعيل عبدالله پسر ابومنصور محمدانصارى هروى در جمعه دوم شعبان ۳۹۶ ق و به قولى ۳۹۵ق در كهندز هرات از مادرى بلخى زاده شد. دودمانش نسب به ابوايوب انصارى (درگذشته ۵۲ ق)، صحابى معروف رسول اكرم ، مى رسانيد. پدرش ابومنصور نيز ظاهراً اهل زهد بود و ايام كودكى وى كسب و دكان را فرو گذاشت و به سلوك عارفانه گراييد. عبدالله علاقه به قرآن و شريعت را در آغاز حال از وى آموخت و سپس نزد استادانى چون قاضى ابومنصور ازدى، يحيى بن عمار شيبانى واعظ، ابواسماعيل احمدبن محمدبن حمزه معروف به شيخ عمو، ابوعبدالله باكويه شيرازى ، ابوعبدالله طاقى و ابوالحسن بشرى حديث و تفسير آموخت. اما از ميان اين استادان ، ارادت و علاقه خواجه عبدالله به ابوالحسن خرقانى و ابوعبدالله طاقى بيش از ديگران بوده و تعاليم و ارشادهاى ايشان در احوال و افكار و آراى عرفانى وى تأثير ژرف تر و دامنه دارترى داشته است. در واقع، خواجه از طاقى شريعت آموخت و از خرقانى حقايق طريقت را. از اين دو نيز خرقانى كسى بود كه از دل و جان با او سخن گفته و راه شناخت و دريافت حقايق را بر او گشوده بود. خود خواجه  مى گويد: «مشايخ من در حديث و علم شرع بسيارند ، اما پير من در اين كار ، يعنى در تصوف و حقيقت ، شيخ ابوالحسن خرقانى است... يگانه و غوث روزگار خود، و قبله وقت... اگر من خرقانى را نديدى، حقيقت ندانستى ، همواره اين با او درآميختى ، يعنى نفس با حقيقت».
مهمترين آثار خواجه عبدالله انصارى:
۱ ـ «صد ميدان »: رساله فارسى ، «صدميدان » به منزله طرح مقدماتى ، «منازل السائرين » است كه خواجه نزديك به ۲۷ سال پيش از آن تحرير كرده بود. در اين رساله، از هزار مقام كه ميان انسان و خدا هست راه به صد ميدان
مى رسد كه شيخ از آنها سخن مى گويد. البته در تقسيم اين منازل و ميدان ها، همان گونه كه در «منازل السائرين » به چشم مى خورد، نوعى تكلف اديبانه و عالمانه هم جلوه گر است.
۲ـ «منازل السائرين»: مهمترين اثر خواجه در سير و سلوك عرفانى كتاب «منازل السائرين» اوست به عربى كه شيخ در آن ، منازل چندگانه اى را كه عارف در طى مقامات خويش مى بايد به سر آورد به شرح بيان مى دارد. اين كتاب را خواجه در اواخر عمر تصنيف كرد و متعدد شرح بر آن نگاشته  شده است. در واقع، خواجه در«صدميدان» و «منازل السائرين» كوشيده است كه مراحل و مقامات سلوك را از بدايت تا نهايت به ترتيب و توالى تكاملى در صد ميدان يا صد منزل طرح و تنظيم كند، به گونه اى كه هر مقام مكمل مقام پيشين باشد و سالك طريق با احراز لوازم و شرايط هر مقام و سير در درجات آن شايسته ارتقا به مقام بالاتر گردد .
۳ ـ «طبقات ا لصوفيه»: اين كتاب از امالى پير هرات است. اصل آن كتابى است كه ابوعبدالرحمن سلمى، زاهد و مفسر و محدث و عارف نامدار خراسان ، در ۴۱۲ ق به عربى نگاشته است .
۴ ـ «تفسيرالهروى»
كه در «كشف الاسرار و عدة الابرار» ميبدى زبده و خلاصه آن را مى توان يافت . اين كتاب گذشته از شريعت، به آنچه نزد خواجه تعبير به طريقت و حقيقت مى شده، نيز نظر دارد. اين تفسير نيز مانند آنچه در كتاب قبلى روايت شده ، نه تحرير بلكه تقرير است. ميبدى در بسيارى از جاى هاى «كشف الاسرار» از خواجه به القاب پير طريقت عالم طريقت ، پير طريقت و جمال اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى ياد و سخنانش را نقل مى كند.
۵ ـ «الاربعين فى الصفات » يا «كتاب الاربعين فى دلايل التوحيد» كه عرضه داشت طرز تلقى خواجه از مسائل كلامى و مخصوصاً نماينده رأى او در باب تشبيه و تجسيم است.
۶ ـ «ذم الكلام و اهله» (در نكوهش كلام و اهل كلام): اين رساله ظاهراً مربوط به اواخر عمر خواجه است و او در آن نيز مانند كتاب «الاربعين» نسبت به مسائل متكلمان اظهار تبرى مى كند. اين رساله مجموعه اى است از احاديث در باب ضرورت دورى از خوض در كلام.
اما بيشتر شهرت خواجه به سبب مناجات نامه اوست كه به نثر مسجع و روان فارسى نگاشته است. نثر او در مناجات نامه، مانند يك شعر آكنده از شور و ذوق و جذبه و عرفان است و مى توان آن را در كنار «تمهيدات » عين القضاة  همدانى، «سوانح » احمد غزالى، «لمعات» عراقى و لوايح جامى سكر منثور خواند.
مشرب عرفانى
همان طور كه پيشتر گفته آمد، روش تعليم و مقصد كوشش هاى خواجه چون اغلب مشايخ بزرگ آن عهد جمع ميان شريعت و طريقت بود و سعى بليغ داشت تا آراء و آداب سالكانه را با موازين احكام و احاديث موافق سازد. در واقع، خواجه لازمه سلوك طريقت و حصول حقيقت را پيروى از شريعت مى دانست و طريقت دور از شريعت را تباهى و گمراهى مى شمارد. چنان كه گويد: «اصل تصوف لازم گرفتن كتاب و سنت است و كاركردن بدان... و دست از رخصت و تأويلات بداشتن.» ولى به نزديك او، شريعت دور از طريقت و تهى از حقيقت عرفانى نيز به تن بى دل و جان مى مانست چنان كه در رساله «واردات» گويد:«شريعت را تن شمر، طريقت را دل و حقيقت را جان».
بايد در نظر داشت كه سير و سلوك عارفانه و استغراق در حقايق عرفانى روحى آزاد و طبعى پرشور و گداز به وى داده بود كه از تنگى مشرب و قيود تعصب بركنارش مى داشت و با آن كه در ظواهر شرع از مذهبى خاص پيروى مى كرد و در استحكام اصول و حفظ موازين آن مجاهدت داشت، در عالم فكر و رأى گرفتار حدود تقليدى نبود و در طريق وصول به كمالات روحى و معنوى ، از راه و روش پيران طريقت پيروى مى كرد ، نه از شيوه هاى اصحاب علوم ظاهر. عرفان او نيز تلفيقى است معتدل ميان طريقه صحو و طريقه سكر، ميان عبادت و عشق. چنان كه گفته اند وى نه يك سر زاهد است كه از دنيا روى در هم كشد و در زاويه عزلت و رياضت نشيند، و نه يك باره عاشق و سرگشته است كه در غلبه سكر و جنون پايكوبى و دست افشانى كند و در اين كار سر از پا نشناسد. نه چون حلاج و بايزيد است كه از «اناالحق» و «سبحانى» دم زند و نه خود را در پيچ و خم افكار وحدت وجودى گرفتار سازد. همچنين، تميز «خود» نفسانى و «خود حقيقى» ميان صفات انسانى و كمالات ربانى، در حقيقت اساس آراى عرفانى خواجه است و وى دست شستن از «خود» نفسانى و ترك آثار و صفات بشرى، يعنى تخلق كامل به اخلاق الهى را تنها راه نيل به مقصد غايى به شمار مى آورد. در واقع، «خود» نفسانى خودى است كه سالك بايد از آن بميرد و «خود» حقيقى خودى است كه به حق مى پيوندد و به حق هستى و زندگى مى يابد كه «همه نيستند جز از وى، مگر همت به وى» اين خودى نويافته در حقيقت وصول به حق و بقا به اوست.
از اين گذشته، سخن پير هرات آكنده از شوق و گرمى عاشقانه است و گهگاه پاره اى عبارات رنگين و موزون او چون غزلى شورانگيز در دل اثر مى گذارد. عشق در نظر اين پير پرسوز آتش گرفته عارف، لازمه همه مراحل سير و سلوك است و پيوندى است كه ازآغاز تا انجام طالب را به سوى مطلوب مى كشاند و در اين راه او را از هوس  هاى نفسانى مى پالايد و از آثار و صفات بشرى پاك و شايسته وصال نهايى مى سازد. شور و شوق عارفانه، درد و سوز فراق و آرزوى ديدار و وصل مايه و پايه اصلى عرفان اوست و اين خاصيت در مناجات و اشعار و در برخى رسائلش به حد كمال جلوه گر است:
الهى! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دارم دانم، و نه آنچه دانم دارم.
الهى! اگر بر دار كنى رواست، مهجور مكن؛ و اگر به دوزخ فرستى رضاست، از خود دور مكن.
الهى! مكش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.
الهى! هركه را خواهى براندازى، با درويشان دراندازى.
الهى! همه تو، ما هيچ؛ سخن اين است، بر خود مپيچ.
الهى! گفتى كريمم، اميد بدان تمام است؛ تا كرم تو درميان است، نااميدى حرام است.
الهى! طاعت فرمودى و توفيق بازداشتى ؛ و از معصيت منع كردى، برآن داشتى؛ اى ديرخشم زودآشتى؛ آخر مرا در فراق بگذاشتى.
الهى! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سرآمد.
الهى! من كيم كه تو را خواهم؟! چون من از قيمت خويش آگاهم.
دل و دوست يافتن پادشاهى است. بى دل و دوست زيستن گمراهى است. (از رساله دل و جان)
خواجه عبدالله انصارى، پيرهرات، در پايان عمر نابينا گرديد. وى در صبح روز جمعه ۲۲ ذى الحجه ۴۸۱ ق در سن ۸۵سالگى درگذشت و در گازرگاه (۱۰كيلومترى هرات) به خاك سپرده شد. با مرگ او، در واقع، دنياى اسلام در آن عهد نه فقط در سوگ و ماتم يك زاهد و عارف عزادار شد، بلكه در عين حال يك محدث، مفسر و واعظ و يك عالم الهى را از دست داد.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |