|
پنجره اى رو به جشنواره تئاتر فجر
تنها پرواز مى ماند
|
|
|
اميد بى نياز
اجراهاى جشنواره تئاترفجر همواره ناگفته هاى فراوانى را درخود نهفته دارد. دراين ميان، اجراهاى شهرستانى و نمايش هاى خارجى دو گفتمان متفاوت جشنواره به شمار مى روند. زيرا از يك سو كنجكاوى تماشاگران را به دنبال دارند و از سوى ديگر با نوعى عنصر تازگى در توليدات تئاترى گره خورده اند. شايد به همين دليل، بعضى از نمايش ها با استقبال زياد تماشاگران روبه رو شده اند. گروه هاى خارجى در جشنواره تئاتر فجر همواره دو ذهنيت را برجسته مى كنند، اول اين كه گروه هاى مذكور به لحاظ تكنيك اجرايى شكلى متفاوت را ارائه مى دهند و دوم اين كه در عين سادگى به تئاترى كردن عناصر غيرتئاترى مى پردازند. اما توليدكنندگان شهرستانى نيز به زواياى ديگرى نگاه كرده اند. بى شك، جشنواره تئاتر براى آنان همچون يك امتحان تئاترى است و از اين رو آن ها درطول سال به ايده سازى و كنكاش در توليدات هنرى خود مى پردازند. آن ها اغلب با اين كار سعى دارند كه استعدادها و ظرفيت هاى فعال خود را به معرض آزمون بازتاب هاى پايتخت بگذارند. بنابراين، حضور كارگردان هاى مطرح تهرانى، استادان دانشگاه، منتقدان و رسانه هاى جمعى، همچون آينه اى براى توليدكنندگان استان هاى كشورمان است و كارگردان هاى شهرستانى در چنين فرآيندى به بازخوانى و بازنگرى در آثار خود مى پردازند. اين نوشته به بعضى از شاخصه هاى چندنمايش خارجى و همچنين توليدات شهرستان اشاره دارد و به مؤلفه هاى محتوايى و ساختارى آن ها مى پردازد. بومى گرايى «لوركايى» «عروسى خين» به نويسندگى و كارگردانى محسن حاجت پور اقتباسى از «عروسى خون»، تراژدى معروف فدريكو گارسيا لوركا شاعر و نمايش نامه نويس اسپانيايى، است. بى شك، دراماتورژى چنين كارى و بازتوليد آن با زبان و الگوها و انگارهاى فرهنگ لرى به ويژه منطقه جنوب و مسجد سليمان قابل تأمل است. معمولاً هر قسمتى از سرزمين پهناور ايران، خرده فرهنگ ها و سازه هاى زبانى و تمدنى خاصى دارد كه داراى قابليت هاى دراماتيك و تئاترى است. تجربه اى كه در ژانر موسيقى و بخش هاى «موسيقى نواحى» در خاطره هاست، بهترين مثال براى اين ادعاست. چون گاهى ملودى و كلام عينى تمدن هزاران ساله فرياد مى كشد و تاريخ و قدمت الگوهاى فرهنگى كهن در ايران زمين را تفسير مى كند. با اين حال، كارگردان اهل مسجد سليمان اگرچه از ثروت فرهنگى منطقه براى يك توليد تئاترى استفاده نكرده است، اما به سوى بومى سازى يكى از تراژدى هاى مطرح تاريخ نمايشنامه نويسى رفته است. الگوهاى جامعه بومى اسپانيا (زندگى كوچ نشينى و عشايرى) با بسيارى از نقاط دورافتاده ايران تطابق دارد؛ يعنى تعريف انسان ها در بسترى از زندگى طبيعى و روستايى كه روابط و قراردادهاى اجتماعى آن كاملاً منحصر به فرد است و شكستن اين قراردادها هم به خطاكارى و تابوشدن مى انجامد. با اين حال، كارگردان در اين اثر به لحاظ زبانى تاحدودى با احتياط عمل كرده است، طورى كه زبان روايى نمايش نه نسخه اورژينال گويش منطقه بلكه نزديك به زبان فارسى است. تنها در بعضى از موارد واژگانى مانند «پيا- مرد» و... در ديالوگ بازيگران براى تماشاگران نامفهوم مى ماند. تلاش براى ارائه يك زبان شبه معيار از يك سو، فهم دراماتيك اين اثر را آسان كرده و از سوى ديگر بسيارى از بديل هاى زبانى و الگوهاى بومى منطقه به شكل اورژينال خود دراماتيزه نشده است. كارگردان براى اجراى اين نمايش از حضور ناگهانى افراد در روايت استفاده مى كند. به تعبيرى، همه بازيگران در پس زمينه صحنه حضور دارند و بر جريان روايت ناظرند. از اين رو، حضور آن ها در روايت و ايفاى نقششان به منزله شيوه اى از معرفى و پرداخت شخصيتى به شمار مى رود. همچنين استفاده از فضايى افقى كه تخته اى است چوبى، مماس با صحنه و طراحى صحنه ، از شگردهاى گره گشايى داستان نمايش به شمار مى رود. روى اين تخته چوبى افرادى با شمايل عجيب و غريب كه تداعى گر شخصيت هاى تاريك و بدداستانى اند، در حركت هستند و قصه نمايش را به پيش مى برند. اما نكته اى كه بيش از هرچيزى در اين نمايش قابل اشاره است، پايان بندى آن است. در «عروسى خون» اثر لوركا، دو رقيب با هم به مبارزه مى پردازند و درنهايت هردوى آنها در وضعيتى تراژيك مى ميرند. اما در نمايش «عروسى خين» يكى از رقبا به دست رقيب ديگر و دومى به وسيله عروس كشته مى شود كه اين امر به لحاظ نگرش و همچنين برداشت از ذات انسانى چندان با اصل واقع گرايى باور مخاطب و واكنش دراماتيك يك شخصيت نمايشى (عروس) سازگار نيست. تنها پرواز غيرقابل باور در آسمان نمايش «كمدى ارتفاعات» نوشته اميدطاهرى با كارگردانى ميثم عبدى از استان مركزى و شهرستان خمين همچنان كه از نامش پيداست، يك كمدى سرگرم كننده به شمار مى رود. شروع نمايش همچون مقدمه اى كليت ساختارى خود را تعريف مى كند؛ عناصرى از جمله فضاى كمدى، موسيقى و پانتوميم در بسترى از يك طراحى صحنه مذهبى همه چيز را بازگو مى كند. طراحى صحنه كه در اين نمايش شكلى ماكت گونه دارد، همواره از تجسم نشانه شناختى برج هاى يك شهر خبر مى دهد. اما آنچه از حقيقت نمايش پيداست اين است كه برج ها تنها توهم و تصور دختر كدخداى سابق دهكده ديتون يعنى سايت است، دخترى كه از يك سو طرفدار پيشرفت علم به شمار مى رود، اما از سوى ديگر، اين طرفدارى صرفاً به خاطر دگرديسى خود و دنياى پيرامونش است. بنابراين، نمايش كمدى «ارتفاعات» به دگرگونى يك جامعه روستايى در اثر يك پديده صنعتى مدرن مى پردازد. اين نمايش همچنان كه بستر زبانى و روايتى خود را تعريف مى كند، به وسعت قصه خود و ارتباط عناصر همگون يا ناهمگون با بافت زبانى تعريف شده مى پردازد. بنابراين، برادران رايت در دهكده ديتون مشغول اختراع هواپيما هستند. سايت با آنها موافق است، چون اعتقاد دارد كه با ساخت هواپيما ديتون به يك شهر تبديل مى شود. دختران او نيز بيش از همه موافق اختراع هواپيما هستند چون بر اين باورند كه با اختراع هواپيما با برادران رايت ازدواج مى كنند و عقد آن ها در آسمان ها بسته مى شود. از سوى ديگرى، كشيش دهكده ديتون همچنان دوست دارد كه اين دهكده به شهر تبديل نشود. در اين گيرودار، مونگول فيد، برادر ناتنى رايت ها، به داستان وارد مى شود و در نهايت اوست كه به عنوان خلبان، يك پرواز غيرقابل باور را در آسمانها تجربه مى كند. كارگردان در اين اثر مى كوشد يك تكنيك منعطف را بر نمايش حاكم كند، طورى كه ازطريق اين تكنيك بسيارى از عناصر روايتى، ماجراها و رويدادها در زبان واحدطنز استحاله يافته، در عين بى ارتباطى زنجيره اى از گفتار و رفتار دراماتيك باورپذير را به مخاطب ارائه دهد. يك سادگى رمانتيك نمايش «درسايه» نوشته ايزابل ريبيرو و رويى فراتى به كارگردانى رويى فراتى از نوعى ساختار شعرى و موسيقايى دراماتيك پيروى مى كند. اين نمايش دو اپيزود تاريخى را بررسى مى كند. داستان بخش اول به سال هاى دهه ۳۰ و دهه ۴۰ فرانسه و اشغال اين كشور توسط نازى ها مى پردازد. اما بخش دوم به دهه ۷۰ اشاره مى كند و وضعيت زندگى هنرمندان را در دوره اشغال فرانسه بررسى مى كند. براساس قصه اين نمايش، در سال هاى دهه ۳۰ و ۴۰ گروهى از هنرمندان كافه كنسرت با ترانه هاى خود از مردم فرانسه و كشورهاى تحت اشغال نازى ها ياد مى كردند. كارگردان براى اجراى چنين قصه اى از يك طراحى صحنه ساده و رئاليستى سود برده است. چيدمانى از يك پيانو، يك چمدان در وسط صحنه، تختى سياه دركنار آن و... از تجسم بستر رويدادها توسط يك نشانه شناختى موجز و صيقل يافته خبرمى دهد. چمدان به نشانه سفر همواره در وسط صحنه داراى تأويل خاص خود است. همچنان كه در ابتداى نمايش بازيگر آن را برمى دارد تا از صحنه بيرون برود. اما بازيگر پيانونواز او را منصرف مى كند و وى را به گوش دادن به شعر و آهنگ پيانو دعوت مى كند. شروع نمايش نيز كليدهايى را به دست مخاطب مى دهد. هركدام از بازيگران جمله اى را تكرار مى كنند، اين جمله به تكثر صداهاى متن و به تناسب آن «پلى فونى» اجرا اشاره دارد. يكى از بازيگران مى گويد: «بازيگران ما را ترك مى كنند، اما پنهانى. از ايستگاه هاى راه آهن و جاده ها دور مى شوند.» شايد اين ديالوگ تعريفى براى بحران نمايشى و تفسيرى دراماتيك از واقعيت تاريخى پشت اثر است. كارگردان در اين اثر تلاش مى كند با فاصله گذارى، چيدن اشيايى ساده در صحنه، تكيه بر محوريت موسيقى و دكلاماسيون شاعرانه ديالوگ ها، قرائتى دراماتيك از اين ماجراى تاريخى ارائه دهد. اين اجرا از نوعى سادگى خاصى برخوردار است و اين سادگى چه به لحاظ حضور هدفمند موسيقى و چه به لحاظ سبك بازى بازيگران، رنگ و بويى از مكتب رمانتيسم فرانسه را با خود به همراه دارد. خودشناسى به زبان حركت و فيزيك نمايش «عذاب» نوشته و كار ضياء عزيزى به عنوان محصول كشور اتريش در جشنواره تئاترفجر به روى صحنه رفت. اين اثر مراحل تكاملى انسان را به زبان فيزيك و بدن بيان مى كند. نوع طراحى صحنه در اين نمايش به لحاظ درك بصرى طورى است كه معمارى سالن را هم (به لحاظ زاويه ارتباط مخاطب با نمايش) دچار تغيير كرده است. معمولاً نحوه قرارگرفتن تماشاگران در تالار چهارسو براى ديدن نمايش تك سويه است، يعنى چينش صندلى ها در يك طرف است و نمايش در سوى ديگر سالن قراردارد. اما شكل اجرايى اين نمايش طورى است كه گروهى از تماشاگران در يك طرف و گروهى هم از طرف ديگر سالن به تماشاى اثر مى پردازند. صحنه در اين نمايش كاملاً مسطح و هموار است. تنها سه مستطيل كه به صورت تودرتو و درون هم قرار گرفته اند، ادراك مفهومى صحنه را در ذهن مجسم مى كند. بويژه زمانى كه بازيگر از مركزى ترين مستطيل، بازى خود را آغاز مى كند، اين تأويل در ذهن به يقين مى پيوندد. او در اين نمايش درحد بالايى از فيزيك و حركات بدن براى ارائه مفهوم استفاده مى كند. با اين حال، بعد از پايان هر بخش از بازى خود، يكى از مستطيل ها را از كف صفحه درمى آورد. گويى اين كنش دراماتيك از پايان يك مرحله، پوست انداختن و حركت به سوى مرحله اى ديگر و تكامل حكايت دارد. اما در مرحله پايانى بازيگر بازى بسيار سريع و در عين حال معناآفرينى با پارچه انجام مى دهد و بعد هم با همان پارچه به صورت خطى و درازكش به حركات نمايشى مى پردازد. گويى اين معناآفرينى همواره مرحله پايانى خودشناسى بشر است كه البته به دليل نوع نورپردازى (آبى) و مستطيل نهايى كه از كف صحنه پاك نشده است، مفهوم مجرد مرگ اين حقيقت محتوم را هم در ارتباط با سرنوشت انسان به ذهن متبادر مى سازد.
|