براى ناقد عمر...
محمدرضا كائينى
زنگ تفريح دبستان مى خورد. رغبتى به گفت وگو با همكلاسى هايم ندارم. به كتابخانه مدرسه مى روم و در ميان كتاب ها، به دنبال پاسخ پرسش هاى فراوانى كه دغدغه هميشگى من هستند، جست و جو مى كنم. سرانجام در ميان خيل كتاب هاى ريز و درشت كتابخانه كوچك مدرسه، نگاهم به كتاب «صحنه هاى تكان دهنده اى در تاريخ اسلام» نوشته محمد عبدالله عنان، ترجمه على دوانى، مى افتد. اين نام را مى شناسم. كتاب داستان هاى ما و سيماى جوانان، به بسيارى از ابهام هاى ذهن كودكانه من پاسخ داده است. گمان مى كنم تصوير او را نيز در آغاز ترجمه جلد سيزدهم بحار و پس از تصوير آيت الله العظمى بروجردى. هنوز آنقدرها دانش نيندوخته ام كه محتواى اين كتاب را درك كنم، ليكن با شور و شوق نوجوانى كنجكاو، بارها آن را ورق زده و كم و بيش، نكاتى را دريافت كرده ام.
***
سال ها مى گذرد، در تالار پذيرايى گردهمايى بزرگداشت شهيد مدرس در محل مجلس سابق، در ميان جمع، چهره آشنايى را مى بينم. براى يادآورى نام و آثار او، نياز چندانى به تأمل نيست. در ميان همگنان خويش نشسته و با كلامى ساده و متواضعانه همچنان كه خود در منش و روش بود، سخن مى گويد. از جسارت ها، پايمردى ها و ايمان بى بديل شهيد مدرس و در مناقب و فضايل او مى گويد، همه فهم و به سامان همچنان كه خود نيز چنين بود.
در پى مجالى مناسب هستم تا پيش بروم و به كسى كه سال ها از طريق آثارش با او مأنوس بوده ام، سلامى عرض كنم و ارادتى بنمايم. سرانجام بر خود دل مى دهم و جرأت پيدا مى كنم و در كنارش مى نشينم. او هنوز در فضاى دلپذير چگونه زيستن و چگونه رفتن شهيد مدرس، تفرج مى كند و لحنش سرشار است از تحسينى شادمانه. در مجالى كوتاه، نگاهى به اطراف مى اندازد و چون مرا مى بيند كه با اشتياق و شورى سرشار، تك تك كلمات او را مى شنوم و به خاطر مى سپرم، با لحنى مهربان مى پرسد، «حال شما خوب است؟» از اين توجه بى پيرايه، غرق امتنان و شرم مى شوم. باز مى پرسد، «شما درس مى خوانيد؟» پاسخ مى دهم «بله» مى پرسد، «كجا؟» مى گويم «مدرسه آقاى مجتهدى». در نگاهش مهربانى پدرانه اى موج مى زند و با عطوفتى سرشار از آشنايى مى گويد، «موفق باشيد.» صميميت و تواضع او، از دستپاچگى و شرم حضور در برابر كسى كه پيوسته از آثارش بهره ها برده ام، مى كاهد. در كيفش به جستجو مى پردازد، شايد كتابى بيابد و آن را به منى كه در آغاز راه هستم، هديه دهد. نمى يابد. مى گويد، «بار ديگر كه ديدمت، حتماً جبران خواهم كرد.» تو گويى او مديون من است و نه من وامدار او.
|
|
|
دفتر زمانه ورق مى خورد. اينك من در عرصه مطبوعات قلمى مى زنم. قرار است براى چهلمين روز رحلت استادم، مرحوم علامه جعفرى، ويژه نامه اى درخور فراهم آورده شود. فرصت را مغتنم مى شمرم و تلفن استاد دوانى را از يكى از همكاران مى گيرم تماس مى گيرم و خود را معرفى مى كنم. بدون لحظه اى ترديد و تكلف مى پذيرد تا درباره علامه جعفرى مقاله اى بنگارد و براى درج در اين يادمان بفرستد. كارهاى پيشين ما را مى ستايد و جوانى ها و بى تجربگى هايمان را همچون هميشه، پوشيده مى گذارد و نكات مثبت كارمان را برجسته مى سازد و اين سيره هميشگى او بود كه نيكى ها را مى ديد و ارج مى نهاد و بدى ها را ناديده مى گرفت. برخورد فروتنانه او، اين ذهنيت را در من ايجاد كرد كه توقع وى در ارج گذارى به آثار محققانه و زحمات بى دريغش در پاسدارى از تاريخ و فرهنگ اسلامى، بسيار كمتر از جايگاه حقيقى اوست. چنان از دل و جان و براى شبهه زدايى از ذهن بى تجربه ات، آن سان با خلوص و رأفت مايه مى گذاشت كه در كنارش پيوسته احساس متعلمى با كرامت و ارجمند را پيدا مى كردم. در اين رهگذر كافى است تا به سيره برخى از همگنان وى در برخورد با نوآمدگان و نيز به پيشينه پربار وى در حوزه علميه و آثار گرانمايه اش نگاهى دوباره بيفكنيم تا فروتنى و رأفت او، بارزتر و پرمايه تر، در دل و جان ما جا بگيرد. همين خصايل برجسته و ارزشمند است كه طيف هاى مختلف سنى، علمى، فكرى و اجتماعى را به رغم گوشه نشينى جذب او مى كند و حضور اقشار گوناگون در مراسم تشييع و تدفين او، گواه صادقى بر شيوه مرضيه اوست كه آن گونه زيست كه «مسلمانش به زمزم نشست و هندو سوزاند.»
فروتنى بى بديل استاد، در همه اعمال و گفتارش به عينه نمايان بود، آن گونه كه پيوسته در پايان گفت وگوهايش، به من كه جاى نوه او هستم، مى گفت: «سايه تان كم نشود.» و مرا شرمنده خويش مى ساخت. اين تواضع شكوهمند و اين دورى گزيدن از چالش ها و بگو و مگوهاى معمول، از او چهره اى ساخت كه جز «درد دين» نداشت و جز براى احيا و ترويج تعاليم انسان ساز اسلام گامى برنداشت و واژه اى ننگاشت.
***
محبت او با پشتكار جوانى من قرين مى شود و بخت، يارى ام مى كند كه واسطه چاپ بسيارى از مقالات و آثار وى در مطبوعات باشم. هنگامى كه شور و پيگيرى او را از مقطع نگارش يك مقاله و انجام مصاحبه تا انتشار آن مشاهده مى كردم، به آسانى در مى يافتم كه مسرور ساختن او، فقط از التزام به نظم و پيگيرى در نشر مطالبى است كه در اعتلاى اذهان، به ويژه جوانان، نقش دارند و از اين رو نهايت تلاش خود را مى كردم تا رضايت و خوشحالى را در چشم ها و چهره مهربان او كه با نهايت دقت مطالب منتشر شده را مى خواند و مرا از نقدهاى محققانه اش بهره مند مى ساخت بنشانم و قبل از آن كه دست روزگار همگان را از حضور سرشارش محروم سازد، از محضرش توشه ها برگيرم.
***
يكى از شب هاى ماه رمضان است. از هنگام افطار تا پاسى از شب در فضاى آرام و دلپذير كتابخانه اش نشسته ام و درددل هايش را مى شنوم. از رنج هايى كه روح و جانش را آزرده ساخته و خاطراتى كه هيچگاه ننوشته است. صداقت و اعتماد او در بازگو كردن گفتنى هايش از بسيارى عناصر و جريانات مطرح، تأثير مهمى در شكل گيرى نگاه من به بسيارى از پديده هاى تاريخى، انديشگى و فرهنگى پيرامونم دارد. گفتنى هاى بديع او تنها منحصر به محافل خصوصى نيست كه تك تك آثارش مشحون از آن است. در هيچ يك از آنها نشانى از نسخه بردارى و تقليد مشاهده نمى شود. او بر اين باور بود كه در عرصه دين پژوهى گفتنى هاى نامكشوف به اندازه اى هستند كه ما را از دست يازيدن بدين شيوه ها مستغنى سازد. هر چند بسيارى از آثار او به اشكال گوناگون مورد دستبرد اين و آن قرار گرفت و به نام ديگران نشر يافت. چيزى كه خاطرش را بسيار مى آزرد و در اغلب محافل از آن گلايه داشت...
ديدارها تكرار و رابطه ما تعميق مى يابد. اين توفيق را مى يابم كه در پاره اى از سفرهايش او را همراهى كنم كه خاطره شيرين آن را هماره با خود خواهم داشت.
خاطرم هست كه استاد را براى مراسمى در تجليل از مرحوم فلسفى به بابل دعوت كرده بودند و من نيز بخت همراهى با ايشان را داشتم. پس از سخنرانى و بازگشت به منزل امام جمعه بابل و استراحت، نخستين جمله اى كه هنگام بيدار شدن براى نماز صبح با لحنى سرشار از شادمانى و سرور بيان كرد، اين بود كه «آقاى فلسفى به خوابم آمد!» راضى بود و سرشار از وجد و نشاط و آنگاه ورزش كرد و با لحنى مهربان، از من پرسيد، «شما ورزش نمى كنيد؟» گفتم، «نه! هرگز ورزش نكرده ام.» با تعجب پرسيد، «چطور جوان ورزش نمى كند؟» و ادامه مى دهد، «من بسيارى از بيمارى هايم را با ورزش، درمان يا تعديل كرده ام.»
***
«چرا اينقدر حروف مجله تان ريز هستند.»
اين آغازين كلامى است كه در واپسين ديدار، از او مى شنوم. در طول يك سال انتشار نشريه ، پيوسته از مقالات و مصاحبه هاى پربار او بهره برده ايم و حتى يك بار هم پيش نيامد كه استاد درخواست ما را بى پاسخ بگذارد.
در آخرين ديدار، نشريات را ورق مى زند و سپس آنها را روى ميز كوچك كنار دستش مى گذارد و از اتاق بيرون مى رود. لحظاتى بعد با كتاب سبزرنگى برمى گردد. آن را طورى نگه داشته است كه من جلوش را نمى بينم. مى گويد، «يك صلوات بفرست تا جلد كتاب را به تو نشان بدهم.»
به شوخى پاسخ مى دهم «صلواتى كه به طمع به دست آوردن چيزى باشد، چه فايده دارد؟» با اين همه، اين كار را مى كنم. با شادمانى و معصوميتى مؤمنانه جلد را برمى گرداند. «فاطمه زهرا، بانوى بانوان جهان».
شادمانى و رضايتش، خاطرم را چون هميشه شاد مى سازد و بر اميدوارى ام مى افزايد. مى گويد، «هنوز توزيع نشده و فقط همين يك نسخه را دارم كه از چاپخانه برايم آورده اند. نوبت بعدى كه آمدى حتماً بيا از من بگير.» و همچنان با اهداى چند كتاب، گنجينه با ارزش كتاب هايى را كه در اختيارم گذاشته و همه آنها را به خط زيباى خود مزين كرده است، غنى تر مى سازد. گنجينه اى كه اين روزها، طاقت ديدنش را ندارم. تا دم در بدرقه ام مى كند. بر مى گردم تا با او خداحافظى كنم. مى گويد، «چراغ راهرو را روشن بگذار.» آخرين تصوير او، در زير نور ملايم راهرو، در قالب چشم هايم ماندگار مى شود.
|
|
|
روز عيد غدير است. چند بار تصميم مى گيرم تماسى بگيرم و تبريكى بگويم. دغدغه رساندن بموقع نشريه به چاپخانه، غافلم مى كند. فردا ساعت ۱۱ صبح، براى ديدن صفحات بسته شده نشريه به محل كارم مى روم. تلفن همراهم زنگ مى زند، «از خبرگزارى فارس زنگ مى زنم. به من گفته اند كه شما با مرحوم استاد على دوانى، رابطه نزديكى داشتيد. مى خواستم با شما صحبت كنم.» مى گويم، «يعنى چه؟ چه مى گويى؟ مرحوم يعنى چه؟»... از آن روز تا لحظه دفن او، در حيرت و بهتم. حال و حوصله كار و يا صحبت با ديگران را ندارم. نمى دانم در اطرافم چه مى گذرد. كمتر پيش آمده است كه دچار چنين حالى شوم.»
***
در بقعه بزرگ و زيباى ضلع جنوبى صحن عتيق حضرت معصومه (س) در جمع نزديكان و بستگان او بر بالاى گورى كه براى او حفر كرده اند، ايستاده ام. آرامگاه او را در كنار مرحوم حاج اسماعيل دولابى و آيت الله سيد صدرالدين حائرى شيرازى قرار داده اند. صداى لا اله الا الله جمعيتى را كه پس از انجام نماز و طواف پيكر او به دور ضريح مطهر، اينك نزديك مى شوند، مى شنوم. نيروى انتظامى تلاش مى كند تا از ورود افراد متفرقه جلوگيرى كند. صداى تهليل و گريه حضار، بويژه ناله هاى دردناك زنان در هم مى آميزد. با هر زحمتى كه هست، پيكر او را مى آورند و بر زمين مى نهند. در تابوت را بر مى دارند تا نزديكانش براى آخرين بار چهره اش را ببينند. نزديك مى روم. آرامش و معصوميتى كه در چهره اش موج مى زند، به يكباره بار غمى را كه در ساعات گذشته بر سينه ام سنگينى مى كرد، بر مى دارد و از رنج و درد مصيبتى كه آزارم مى داد، رهايم مى سازد. به يكباره گوشم از گريه، همهمه و صداى «افهم! اسمع!» كسى كه تلقين مى كند، تهى مى شود و هنگامى از اين حالت بيرون مى آيم كه پيكر او زير سنگ هاى لحد و خاك هايى كه بر آن فرو ريخته اند، از نگاهم پنهان مى ماند. يار و همراه ديرين او، حضرت آيت الله جعفر سبحانى جلو مى آيد و به اطرافيان توصيه مى كند كه هفت بار انا انزلناه بخوانند. ديگر نمى توانم بمانم. از بقعه بيرون مى آيم. صداى قرآنى كه چاووش اذان مغرب است، فضا را عطرآگين مى كند. به آسمان وراى حرم و گلدسته ها خيره مى شوم. در هوا غمى سنگين موج مى زند. حس مى كنم اينك او بار ديگر آغاز شده است. آغازى كه آينده شاهد آن خواهد بود و تجليات ارزشمند آن، همگان را بهره مند خواهد ساخت.
***
با اين گونه نگارش و نوشتن مأنوس نيستم. هيچ گاه به بزرگان، جز از دريچه بررسى آثارشان ننگريسته ام، اما احساس من درباره استاد على دوانى، مجالم نمى دهد كه اينك نگاهى از اين سنخ بر او و آثارش بيفكنيم. خاطراتى كه شمه اى از آنها را بيان كردم، تمامى لحظاتم را پر كرده اند و به قلمم امان نمى دهند كه چيز ديگرى بنگارم و اداى دين به آثار گرانبار او را مى نهم به مجالى و فرصتى ديگر.