چهارشنبه ۲۷ دى ۱۳۸۵ - ۲۷ ذيحجه ۱۴۲۷
Wed, Jan 17, 2007
آيينه
۳۵۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
مهرگان
سلامت
آخرين نوشته مرحوم دوانى درباره رئيس جمهور
به بهانه رحلت مرحوم استاد «على دوانى»
در رثاى استاد على دوانى
آخرين نوشته مرحوم دوانى درباره رئيس جمهور
آقاى احمدى نژاد، نگوييد تنها هستم!
چرا بايد آقاى دكتر احمدى نژاد خود را تنها ببيند؟!
شنيده ام كه آقاى دكتر احمدى نژاد رياست محترم جمهورى در جمع دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع) ضمن سخنرانى از جمله گفته اند: «بعد از اين كه عليه دولت نوشتند، يك نفر پيدا شده چيزى عليه آنها گفته، بعد آمدند ديدند ايشان نسبتى با اعضاى دولت دارد. آن را گذاشتند كنار، فحشش را به دولت مى دهند. اينها همان كسانى هستند كه مى گفتند همه اشخاص براى خودشان مستقلند. زمانى يك خانمى آمد و مردانگى كرده است، خدا شاهد است من نديدم و نخواندم و نه در جريان بودم. در روزنامه ها نوشتند كه او پول داده، امكانات داده كه به كسانى حرفى زده شود. اين دروغ است، حتى من شنيدم وزارت ارشاد احتياط كرده و آن امكانات معمولى عادى را كه به همه مى داده، به ايشان نداده است.»
با اين كه من منزوى هستم و سر در كار خود دارم و روزنامه هم نمى خوانم و گاهى اوضاع جارى را از سيما مى بينم، يا از اين و آن مى شنوم و كارى به نفى و اثبات مسائل سياسى ندارم، زيرا به قدر كافى هستند، اما شنيدن اين جمله مختصر و تأثرانگيز رياست جمهورى موجب تأثر بسيار من شد؛ بخصوص كه ربطى هم به من دارد.
خانم فاطمه رجبى همسر آقاى دكتر الهام كه ايشان او را تنها حامى و مدافع خود دانسته اند، دختر انديشمند من است كه بيش از افراد خانواده عاطفى است و نمى تواند آنچه را مى انديشد و بر خلاف انتظار است از بيان آن خوددارى كند.
آقاى دكتر احمدى نژاد! ناراحت نباشيد. غير از مشاراليها، بسيارى هستند كه درباره شما و عملكرد شما و از انتقاد مغرضانه از كارهاى شما ناراحت و در تب و تاب مى باشند. از همه مهمتر توجه خاص مقام معظم رهبرى است كه در فرصت هاى مناسب، از جمله در شهر شما (گرمسار) به آن گونه از انديشه ناب و عملكرد شما تمجيد كردند و به نحو دلسوزانه اى مخالفان را نصيحت كردند كه دست از سمپاشى و بى انصافى بردارند و خلاصه در هر مناسبتى شما را تأييد مى كنند.
بهترين گواه پشتوانه مردمى شما، احساسات بى شائبه ميليون ها مردم مسلمان و خيرخواه هستند كه در بازديد جنابعالى از استان ها و شهرستان ها ابراز داشته و مى دارند.
كارهاى ابتكارى و موضع گيرى هاتان در برابر مطامع بيگانگان و كارشكنى هاى آمريكاى جهانخوار و صهيونيسم بين الملل و اروپائيان كينه توز، بخصوص درباره مسأله انرژى هسته اى كه قهرمانانه آن را به پيش برده ايد و به خواست خدا پيش مى بريد را مورد حمايت كامل قرار داده و بى صبرانه منتظر پايان كار توسط شما هستند.
نامه تاريخى شما به بوش رئيس جمهور آمريكا كه شنيدم در داخل موجب سخنان مغرضانه شده بود، در كشور ارمنستان براى تحسين آن همايش منعقد كرده و گفته اند براى داشتن يك زندگى آرام و سالم، همين است كه رئيس جمهور ايران ارائه داده است، راه انبيا و تعاليم و رهنمودهاى آنها.
همين ديشب (۱۰ آذر) در سيما ديديم كه يك مرد آمريكايى گفته بود : آنچه رئيس جمهور ايران در نامه اش خطاب به ملت آمريكا گفته است، حرف دل ما را زده است !
از قضاوت و اظهارات ديگران در نقاط مختلف جهان اطلاع ندارم ولى اين را مى دانم كه اگر من يا روحانيونى كه قلم به دست داريم و سياستمدارانى كه سر در كار سياست دارند، مى خواستند اين دو نامه را بنويسند شايد نمى توانستند بهتر از اين را ارائه بدهند.
حال چرا ما به جاى تقدير از كارهاى شگفت برانگيز و خيرخواهانه رئيس جمهور محترم، به وجدان خود اجازه دهيم كارى كنيم كه ايشان خود را تنها ببينند و فقط حمايت و دفاع يك زن دلسوز و با ايمان را مايه خوشوقتى خود بدانند؟!
مگر نشنيديم همان ماه هاى اوليه انتصاب ايشان به رياست جمهورى و موضع گيرى هايى كه ابراز داشتند، بوش رئيس جمهور آمريكا گفت: « احمدى نژاد رئيس جمهور ايران مرد عجيبى است»!
راستى، چه كسى از مسئولان  ما به ياد داشت و به فكر افتاد كه در اوضاع و شرايط كنونى داخلى در مقابل صهيونيسم بين الملل و آمريكاى جنايتكار و پشتيبانى ملل اروپا از اسرائيل، مسأله  هولوكاست را مطرح كند و بگويد اگر اين مسأله  راست است چرا بايد ملت فلسطين تاوان آن را بدهند؟! و بگويد : «اين درست است كه ملت آلمان پس از ۶۰ سال هنوز بايد سالى دويست و پنجاه ميليون يورو غرامت به اسرائيل بپردازد»؟!
و از اين راه به پژوهشگران بى طرف و منصف در سراسر دنيا جرأت تحقيق و اظهار نظر نسبت به اين دو مسأله  بدهد؟ و شنيديم اين سخن در خود آلمان انعكاس وسيعى يافته و از آن موقع نسبت به مردم ايران با چشم ديگرى نگاه مى كنند؟!
شنيدم در روزنامه اى از خانه مجلل آقاى دكتر الهام ياد كرده اند، حال آن كه دكتر الهام سالها معاون امور مالى سه دادستان كل آقايان : صانعى، موسوى خوئينى ها و رى شهرى و معاون آقاى يونسى رئيس دادسراى تهران بود. اگر او مانند برخى ها بود، اقلاً يك خانه معمولى در شهر داشت، حال آن كه يك خانه يك طبقه در يك محله مستضعف نشين و دور از شهر با چه امكاناتى چند سال پيش بنا كرد كه قسمتى از پول آن را من به دخترم دادم، بقيه را دو بار از صندوق قرض الحسنه گرفتم. گمان نمى كنم يك مسئول درجه سوم در آن محله سكونت داشته باشد. بعد از قبول پست جديد هم كه در خانه كنار رئيس جمهور است، خانه اش همانجاست كه بود.
خود رئيس جمهور محترم هم در همان خانه كه قبلاً بوده ميهمانان خود را مى پذيرد و شايد كسى اطلاع نداشته باشد. حال انسان با اين اوضاع و جو چه كند كه مقبول عامه باشد؟!
شايد باور نكنيد كه پس از يك سال و اندى من غير از دو بار كه آقاى رئيس جمهور را ديدم و آن هم در مجلس ختم پدرشان بود و فقط تسليت گفتم و ايشان هم آهسته تشكر كردند، حتى به اندك صحبتى هم نكشيد. من در اينجا لازم مى دانم غزل نغز فيلسوف و محدث نامى ملامحسن فيض كاشانى را بياورم كه گويى اين روزها آن را گفته و به ما پند داده:
بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم‎/ انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم‎/ شود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم
دواى هم شفاى هم، براى هم فداى هم‎/ دل هم جان هم، جانان هم دلدار هم باشيم
بهم يك تن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه‎/ سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم
جدايى را نباشد زهره اى تا در ميان آيد‎/ بهم آريم سر بر گرد هم پرگار هم باشيم
حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم‎/ گهى خندان زهم گه خسته و افگار هم باشيم
شويم از نغمه سازى عندليب غم براى هم‎/ به رنگ و بوى يكديگر شده، گلزار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم از باد پريشانى‎/ اگر غفلت كند آهنگ ما، هشيار هم باشيم
براى ديده بانى خواب را بر خويشتن بنديم‎/ ز بهر پاسبانى ديده بيدار هم باشيم
جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم‎/ قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم شادى هم دين هم دنياى هم گرديم‎/ بلاى يكدگر را چاره و ناچار هم باشيم
بلاگردان هم گرديده گرد يكدگر گرديم‎/ شده قربان هم از جان و نيت دار هم باشيم
يكى گرديم در گفتار و در كردار و در رفتار‎/ زبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم
نمى بينم به جز تو همدمى اى فيض در عالم‎/ بيا دمساز هم گنجينه اسرار هم باشيم
براى ناقد عمر...
محمدرضا كائينى
زنگ تفريح دبستان مى خورد. رغبتى به گفت وگو با همكلاسى هايم ندارم. به كتابخانه مدرسه مى روم و در ميان كتاب ها، به دنبال پاسخ پرسش هاى فراوانى كه دغدغه هميشگى من هستند، جست و جو مى كنم. سرانجام در ميان خيل كتاب هاى ريز و درشت كتابخانه كوچك مدرسه، نگاهم به كتاب «صحنه هاى تكان دهنده اى در تاريخ اسلام» نوشته محمد عبدالله عنان، ترجمه على دوانى، مى افتد. اين نام را مى شناسم. كتاب داستان هاى ما و سيماى جوانان، به بسيارى از ابهام هاى ذهن كودكانه من پاسخ داده است. گمان مى كنم تصوير او را نيز در آغاز ترجمه جلد سيزدهم بحار و پس از تصوير آيت الله العظمى بروجردى. هنوز آنقدرها دانش نيندوخته ام كه محتواى اين كتاب را درك كنم، ليكن با شور و شوق نوجوانى كنجكاو، بارها آن را ورق زده و كم و بيش، نكاتى را دريافت كرده ام.
***
سال ها مى گذرد، در تالار پذيرايى گردهمايى بزرگداشت شهيد مدرس در محل مجلس سابق، در ميان جمع، چهره آشنايى را مى بينم. براى يادآورى نام و آثار او، نياز چندانى به تأمل نيست. در ميان همگنان خويش نشسته و با كلامى ساده و متواضعانه همچنان كه خود در منش و روش بود، سخن مى گويد. از جسارت ها، پايمردى ها و ايمان بى بديل شهيد مدرس و در مناقب و فضايل او مى گويد، همه فهم و به سامان همچنان كه خود نيز چنين بود.
در پى مجالى مناسب هستم تا پيش بروم و به كسى كه سال ها از طريق آثارش با او مأنوس بوده ام، سلامى عرض كنم و ارادتى بنمايم. سرانجام بر خود دل مى دهم و جرأت پيدا مى كنم و در كنارش مى نشينم. او هنوز در فضاى دلپذير چگونه زيستن و چگونه رفتن شهيد مدرس، تفرج مى كند و لحنش سرشار است از تحسينى شادمانه. در مجالى كوتاه، نگاهى به اطراف مى اندازد و چون مرا مى بيند كه با اشتياق و شورى سرشار، تك تك كلمات او را مى شنوم و به خاطر مى سپرم، با لحنى مهربان مى پرسد، «حال شما خوب است؟» از اين توجه بى پيرايه، غرق امتنان و شرم مى شوم. باز مى پرسد، «شما درس مى خوانيد؟» پاسخ مى دهم «بله» مى پرسد، «كجا؟» مى گويم «مدرسه آقاى مجتهدى». در نگاهش مهربانى پدرانه اى موج مى زند و با عطوفتى سرشار از آشنايى مى گويد، «موفق باشيد.» صميميت و تواضع او، از دستپاچگى و شرم حضور در برابر كسى كه پيوسته از آثارش بهره ها برده ام، مى كاهد. در كيفش به جستجو مى پردازد، شايد كتابى بيابد و آن را به منى كه در آغاز راه هستم، هديه دهد. نمى يابد. مى گويد، «بار ديگر كه ديدمت، حتماً جبران خواهم كرد.» تو گويى او مديون من است و نه من وامدار او.
272355.jpg
دفتر زمانه ورق مى خورد. اينك من در عرصه مطبوعات قلمى مى زنم. قرار است براى چهلمين روز رحلت استادم، مرحوم علامه جعفرى، ويژه نامه اى درخور فراهم آورده شود. فرصت را مغتنم مى شمرم و تلفن استاد دوانى را از يكى از همكاران مى گيرم تماس مى گيرم و خود را معرفى مى كنم. بدون لحظه اى ترديد و تكلف مى پذيرد تا درباره علامه جعفرى مقاله اى بنگارد و براى درج در اين يادمان بفرستد. كارهاى پيشين ما را مى ستايد و جوانى ها و بى تجربگى هايمان را همچون هميشه، پوشيده مى گذارد و نكات مثبت كارمان را برجسته مى سازد و اين سيره هميشگى او بود كه نيكى ها را مى ديد و ارج مى نهاد و بدى ها را ناديده مى گرفت. برخورد فروتنانه او، اين ذهنيت را در من ايجاد كرد كه توقع وى در ارج گذارى به آثار محققانه و زحمات بى دريغش در پاسدارى از تاريخ و فرهنگ اسلامى، بسيار كمتر از جايگاه حقيقى اوست. چنان از دل و جان و براى شبهه زدايى از ذهن بى تجربه ات، آن سان با خلوص و رأفت مايه مى گذاشت كه در كنارش پيوسته احساس متعلمى با كرامت و ارجمند را پيدا مى كردم. در اين رهگذر كافى است تا به سيره برخى از همگنان وى در برخورد با نوآمدگان و نيز به پيشينه پربار وى در حوزه علميه و آثار گرانمايه اش نگاهى دوباره بيفكنيم تا فروتنى و رأفت او، بارزتر و پرمايه تر، در دل و جان ما جا بگيرد. همين خصايل برجسته و ارزشمند است كه طيف هاى مختلف سنى، علمى، فكرى و اجتماعى را به رغم گوشه نشينى جذب او مى كند و حضور اقشار گوناگون در مراسم تشييع و تدفين او، گواه صادقى بر شيوه مرضيه اوست كه آن گونه زيست كه «مسلمانش به زمزم نشست و هندو سوزاند.»
فروتنى بى بديل استاد، در همه اعمال و گفتارش به عينه نمايان بود، آن گونه كه پيوسته در پايان گفت وگوهايش، به من كه جاى نوه او هستم، مى گفت: «سايه تان كم نشود.» و مرا شرمنده خويش مى ساخت. اين تواضع شكوهمند و اين دورى گزيدن از چالش ها و بگو و مگوهاى معمول، از او چهره اى ساخت كه جز «درد دين» نداشت و جز براى احيا و ترويج تعاليم انسان ساز اسلام گامى برنداشت و واژه اى ننگاشت.
***
محبت او با پشتكار جوانى من قرين مى شود و بخت، يارى ام مى كند كه واسطه چاپ بسيارى از مقالات و آثار وى در مطبوعات باشم. هنگامى كه شور و پيگيرى او را از مقطع نگارش يك مقاله و انجام مصاحبه تا انتشار آن مشاهده مى كردم، به آسانى در مى يافتم كه مسرور ساختن او، فقط از التزام به نظم و پيگيرى در نشر مطالبى است كه در اعتلاى اذهان، به ويژه جوانان، نقش دارند و از اين رو نهايت تلاش خود را مى كردم تا رضايت و خوشحالى را در چشم ها و چهره مهربان او كه با نهايت دقت مطالب منتشر شده را مى خواند و مرا از نقدهاى محققانه اش بهره مند مى ساخت بنشانم و قبل از آن كه دست روزگار همگان را از حضور سرشارش محروم سازد، از محضرش توشه ها برگيرم.
***
يكى از شب هاى ماه رمضان است. از هنگام افطار تا پاسى از شب در فضاى آرام و دلپذير كتابخانه اش نشسته ام و درددل هايش را مى شنوم. از رنج هايى كه روح و جانش را آزرده ساخته و خاطراتى كه هيچگاه ننوشته است. صداقت و اعتماد او در بازگو كردن گفتنى هايش از بسيارى عناصر و جريانات مطرح، تأثير مهمى در شكل گيرى نگاه من به بسيارى از پديده هاى تاريخى، انديشگى و فرهنگى پيرامونم دارد. گفتنى هاى بديع او تنها منحصر به محافل خصوصى نيست كه تك تك آثارش مشحون از آن است. در هيچ يك از آنها نشانى از نسخه بردارى و تقليد مشاهده نمى شود. او بر اين باور بود كه در عرصه دين پژوهى گفتنى هاى نامكشوف به اندازه اى هستند كه ما را از دست يازيدن بدين شيوه ها مستغنى سازد. هر چند بسيارى از آثار او به اشكال گوناگون مورد دستبرد اين و آن قرار گرفت و به نام ديگران نشر يافت. چيزى كه خاطرش را بسيار مى آزرد و در اغلب محافل از آن گلايه داشت...
ديدارها تكرار و رابطه ما تعميق مى يابد. اين توفيق را مى يابم كه در پاره اى از سفرهايش او را همراهى كنم كه خاطره شيرين آن را هماره با خود خواهم داشت.
خاطرم هست كه استاد را براى مراسمى در تجليل از مرحوم فلسفى به بابل دعوت كرده بودند و من نيز بخت همراهى با ايشان را داشتم. پس از سخنرانى و بازگشت به منزل امام جمعه بابل و استراحت، نخستين جمله اى كه هنگام بيدار شدن براى نماز صبح با لحنى سرشار از شادمانى و سرور بيان كرد، اين بود كه «آقاى فلسفى به خوابم آمد!» راضى بود و سرشار از وجد و نشاط و آنگاه ورزش كرد و با لحنى مهربان، از من پرسيد، «شما ورزش نمى كنيد؟» گفتم، «نه! هرگز ورزش نكرده ام.» با تعجب پرسيد، «چطور جوان ورزش نمى كند؟» و ادامه مى دهد، «من بسيارى از بيمارى هايم را با ورزش، درمان يا تعديل كرده ام.»
***
«چرا اينقدر حروف مجله تان ريز هستند.»
اين آغازين كلامى است كه در واپسين ديدار، از او مى شنوم. در طول يك سال انتشار نشريه ، پيوسته از مقالات و مصاحبه هاى پربار او بهره برده ايم و حتى يك بار هم پيش نيامد كه استاد درخواست ما را بى پاسخ بگذارد.
در آخرين ديدار، نشريات را ورق مى زند و سپس آنها را روى ميز كوچك كنار دستش مى گذارد و از اتاق بيرون مى رود. لحظاتى بعد با كتاب سبزرنگى برمى گردد. آن را طورى نگه داشته است كه من جلوش را نمى بينم. مى گويد، «يك صلوات بفرست تا جلد كتاب را به تو نشان بدهم.»
به شوخى پاسخ مى دهم «صلواتى كه به طمع به دست آوردن چيزى باشد، چه فايده  دارد؟» با اين همه، اين كار را مى كنم. با شادمانى و معصوميتى مؤمنانه جلد را برمى گرداند. «فاطمه زهرا، بانوى بانوان جهان».
شادمانى و رضايتش، خاطرم را چون هميشه شاد مى سازد و بر اميدوارى ام مى افزايد. مى گويد، «هنوز توزيع نشده و فقط همين يك نسخه را دارم كه از چاپخانه برايم آورده اند. نوبت بعدى كه آمدى حتماً بيا از من بگير.» و همچنان با اهداى چند كتاب، گنجينه با ارزش كتاب هايى را كه در اختيارم گذاشته و همه آنها را به خط زيباى خود مزين كرده است، غنى تر مى سازد. گنجينه اى كه اين روزها، طاقت ديدنش را ندارم. تا دم در بدرقه ام مى كند. بر مى گردم تا با او خداحافظى كنم. مى گويد، «چراغ راهرو را روشن بگذار.» آخرين تصوير او، در زير نور ملايم راهرو، در قالب چشم هايم ماندگار مى شود.
272358.jpg
روز عيد غدير است. چند بار تصميم مى گيرم تماسى بگيرم و تبريكى بگويم. دغدغه رساندن بموقع نشريه به چاپخانه، غافلم مى كند. فردا ساعت ۱۱ صبح، براى ديدن صفحات بسته شده نشريه به محل كارم مى روم. تلفن همراهم زنگ مى زند، «از خبرگزارى فارس زنگ مى زنم. به من گفته اند كه شما با مرحوم استاد على دوانى، رابطه نزديكى داشتيد. مى خواستم با شما صحبت كنم.» مى گويم، «يعنى چه؟ چه مى گويى؟ مرحوم يعنى چه؟»... از آن روز تا لحظه دفن او، در حيرت و بهتم. حال و حوصله كار و يا صحبت با ديگران را ندارم. نمى دانم در اطرافم چه مى گذرد. كمتر پيش آمده است كه دچار چنين حالى شوم.»
***
در بقعه بزرگ و زيباى ضلع جنوبى صحن عتيق حضرت معصومه (س) در جمع نزديكان و بستگان او بر بالاى گورى كه براى او حفر كرده اند، ايستاده ام. آرامگاه او را در كنار مرحوم حاج اسماعيل دولابى و آيت الله سيد صدرالدين حائرى شيرازى قرار داده اند. صداى لا اله الا الله جمعيتى را كه پس از انجام نماز و طواف پيكر او به دور ضريح مطهر، اينك نزديك مى شوند، مى شنوم. نيروى انتظامى تلاش مى كند تا از ورود افراد متفرقه جلوگيرى كند. صداى تهليل و گريه حضار، بويژه ناله هاى دردناك زنان در هم مى آميزد. با هر زحمتى كه هست، پيكر او را مى آورند و بر زمين مى نهند. در تابوت را بر مى دارند تا نزديكانش براى آخرين بار چهره اش را ببينند. نزديك مى روم. آرامش و معصوميتى كه در چهره اش موج مى زند، به يكباره بار غمى را كه در ساعات گذشته بر سينه ام سنگينى مى كرد، بر مى دارد و از رنج و درد مصيبتى كه آزارم مى داد، رهايم مى سازد. به يكباره گوشم از گريه، همهمه و صداى «افهم! اسمع!» كسى كه تلقين مى كند، تهى مى شود و هنگامى از اين حالت بيرون مى آيم كه پيكر او زير سنگ هاى لحد و خاك هايى كه بر آن فرو ريخته اند، از نگاهم پنهان مى ماند. يار و همراه ديرين او، حضرت آيت الله جعفر سبحانى جلو مى آيد و به اطرافيان توصيه مى كند كه هفت بار انا انزلناه بخوانند. ديگر نمى توانم بمانم. از بقعه بيرون مى آيم. صداى قرآنى كه چاووش اذان مغرب است، فضا را عطرآگين مى كند. به آسمان وراى حرم و گلدسته ها خيره مى شوم. در هوا غمى سنگين موج مى زند. حس مى كنم اينك او بار ديگر آغاز شده است. آغازى كه آينده شاهد آن خواهد بود و تجليات ارزشمند آن، همگان را بهره مند خواهد ساخت.
***
با اين گونه نگارش و نوشتن مأنوس نيستم. هيچ گاه به بزرگان، جز از دريچه بررسى آثارشان ننگريسته ام، اما احساس من درباره استاد على دوانى، مجالم نمى دهد كه اينك نگاهى از اين سنخ بر او و آثارش بيفكنيم. خاطراتى كه شمه اى از آنها را بيان كردم، تمامى لحظاتم را پر كرده اند و به قلمم امان نمى دهند كه چيز ديگرى بنگارم و اداى دين به آثار گرانبار او را مى نهم به مجالى و فرصتى ديگر.
به بهانه رحلت مرحوم استاد «على دوانى»
تداوم يك «ميراث»
272361.jpg
فرزاد زاد محسن
با درگذشت استاد محقق، مرحوم «على دوانى» ميراث به جا مانده از نزديكى نيم قرن پژوهش پردامنه و ژرفياب او در مكتب تاريخ نگارى شيعه، بايسته يك بازخوانى همه جانبه و قرين با تأمل در تمامى زوايا و ابعاد آن خواهد بود.
۱-  آن مرحوم از آغاز فعاليت خود در رويكرد به تاريخ اسلام و رجال شيعه اساس كار را بر درك نيازها، ضرورت ها و اولويت ها و شناخت خلأها و سياست هاى موجود در اين سير نهاد و با بينشى منتقدانه و كاوشگر، كمر همت به تكميل حلقه هاى مفقوده و رفع نقيصه ها بست و آثار خود را با قوه تشخيص، موقعيت شناسى، سنجيدگى، هوشمندى و درايتى مثال زدنى و داشتن افق ديدى كه حاكى از اشراف و احاطه اى كم نظير بود كه در راستاى پاسخگويى به اين نيازها تأليف كرد. نگارش كتاب گرانسنگى چون «علامه وحيد بهبهانى» كه در آن فضا و شرايط حاكى از ذوق وسليقه اى مضمون ياب، انتخاب گر  و ذهن و طبعى وقار بود به اصطلاح امروز، عناصر «پيرامتنى» و «بينا متنى» و شعاع و دامنه بازتاب، الگوسازى و انگاره آفرينى آن در جستار هاى بعدى دريافتن افق هاى تحليلى تازه تر و در انطباق دقيق با موقعيت آن روزگار، آن هم ارزشمند و عرصه گشا بود كه سخت مورد توجه و تشويق مرحوم آيت الله العظمى حاج آقا حسين بروجردى مرجع مطلق وقت نيز قرار گرفت، نمونه اين رهيافت و رويكرد انديشه محور و معرفت تاريخى اوست كه همچون دلتايى در دوكرانه تاريخ، فرهنگ و تمدن اسلام و ايران و نيز جغرافياى تاريخى، موقعيت فرهنگى و شرايط اجتماعى پيش رو، او را در ملتقاى دو جريان و بستر بزرگ قرار مى داد چندان كه عرصه هاى آينده نگرى او را نيز از خود سيراب مى كرد از جمله نگارش كتاب «نهضت روحانيون ايران» در فضا و شرايطى كه روحانيت، در مقام راهبر و جهت بخش اصلى، نبض زنده و ملتهب بزرگ ترين تحول تاريخ اين سرزمين را در دست گرفته بود و بازشناسى دستاورد هاى حضور روحانيت و پيشگامى و راهگشايى آن در كليه نهضت ها، جنبش ها و حركت هاى رهايى بخش و بزرگ تاريخى تا دوران معاصر نشان دهنده دقت، گزينش و تشخيص درست آن مرحوم بود.
۲-   مرحوم دوانى با شناخت و درك واقع بينانه اى از نبود يك جريان منسجم، روشمند و اصولى در تاريخ نگارى تشيع و «ميراث رجال و مفاخر شيعه» با انديشه اى جريان ساز، راهگشاى ديگران شد و در تأليفات خود اين امتداد و تسلسل را همچون حلقه هاى به هم پيوسته اى از يك زنجيره نشان داد و همچون روايتگرى صادق و روشن انديش در اين عرصه درخشيد تا تصويرى از تداوم زنده و پوياى يك جريان و ميراث تاريخى و فرهنگى با همه مؤلفه ها، شناسه ها و شاخصه هايش را انتقال بخشيد.
۳-  سبك تاريخ نگارى او زبان زد  است و به مثابه الگويى براى آيندگان با جامعيت نگاه او در همتافتى با عقلانيت، اعتدال، انصاف، ادب و متانت، رعايت  جوانب و جهات علمى و انتقادى و نيز پختگى و شيوايى نشر و اسلوب نوشتارى پر مايه و غنى و گرانبار از ظرافت هاى بيانى و ادبى و مهم تر از همه ترسيم افق «تاريخ حضورى» و نگرش شهودى او به موضوع هاى آثار و تأليفات خود، همه دورنماى يك شيوه مستقل و منحصر به فرد را ترسيم كرده و دستمايه يك تأمل جدى به شمار خواهد آمد.
۴-  آنچه از آن عالم محقق واصل به معبود در دست  هاست همه در منظر يك داورى و ارزيابى منصفانه مى تواند به مثابه يك سنت، روش و رهيافت در پرداختن به تاريخ اسلام وتشيع، زندگى و زايندگى خويش را تداوم بخشد و در فرصت هايى مناسب تر و بطورى تفصيلى مورد تحليل و بررسى قرار گيرد. يادش جاودان باد.
در رثاى استاد على دوانى
غيبت حضور
272364.jpg
پروين قائمى
سردبير مى گويد، «امروز شما بايد بروى براى مصاحبه».مى گويم «مصاحبه، كار من نيست، آن هم با او.سواد مى خواهد.من ندارم».مى گويد «چاره نيست.نروى، كار زمين مى ماند». اهل مصاحبه و گفت و گو نيستم، در هيچ زمينه اى.هميشه فكر كرده ام يا با كارم قادرم حرفم را بزنم يا نيستم و مصاحبه كردن كه والزارياتى!هميشه به جاى پرسيدن سؤال هاى مرسوم، دنبال پيدا كردن جواب براى سؤال هاى خودم بوده ام.
***
او را از نوشته هايش مى شناسم، از سالهاى دور.از آن وقتى كه مى خواستم در باره نقش روحانيت در تاريخ معاصر تحقيق كنم و به اغلب آثارى كه به آنها مراجعه مى كردم، قلبم مى گرفت و هيچ نمى فهميدم و مؤلفانش، دچار بيمارى افاضات پراكنى يا پرگويى هاى بى فايده و بدتر از همه، معلق بازيهاى كلامى ناشى از تهى مايگى بودند.چون به آثار او دست يافتم كه نثرى ساده دارند و به قاعده و متناسبند و در عين سادگى، بسيار دور و فارغ از ساده انديشى ونيز ساده انگاشتن مخاطب، بارها زير لب گفته ام، «من كه شما را نمى شناسم، اما خدا پدر و مادرتان را بيامرزد با اين نثر نجيب، ساده و سرشار از فروتنى عالمانه آن » كه فروتنى آن گاه زيباست و تحسين برانگيز كه مجال و امكان تفاخر داشته باشى و حتى ديگرانت حق دهند، كه ديده اند در عرصه تحقيق وتفحص چه ها كرده اى و خود با شكستى در صدا و بغضى صادقانه بگويى، «افسوس كه عمر گذشت و كارى نكرديم!»
***
خانه اش را سخت پيدا مى كنم.استعدادى در پيدا كردن نشانى ها ندارم.وقتى صداى آرام و ساده اش را از پشت اف.اف مى شنوم، نگرانيم از اين همه بى دست و پايى فروكش مى كند.حس مى كنم صاحب چنين صدايى با ندانم كارى من مدارا خواهد كرد.
در كه باز مى شود، يك جاكفشى پاكيزه و كفشهاى مرتب، آسوده ترم مى كند.پرده را كنار مى زنم و مى بينمش كه به استقبال آمده است: با عبايى بر دوش و شبكلاهى برسر.مرا كه مى بيند، حالت معصومانه اى در چهره اش مى نشيند و با يك جور سادگى خاص مى گويد، «خوش آمديد».تعارف مى كند كه بروم و در اتاقى كه كتابهايش را مرتب و منظم چيده است، بنشينم.تا بيايد نگاهى به رديف كتابها مى اندازم. خيلى هاشان را مى شناسم. باور نمى كنى آدمى كه با پايى كه به سختى به دنبال خود مى كشد، در رفت و آمد مكرر بين آشپزخانه و كتابخانه است، تا هر چه در يخچال خانه اش هست بياورد و جلوى من بگذارد، نويسنده آثار گرانسنگ بسيارى است كه هر يك از آنها براى فخر فروشى يك كرور نويسنده ريز و درشت، كافى است!
***
در اتاق يك صندلى بيشتر نيست.مى گويد، «شما بنشينيد روى صندلى».مى گويم، « روى زمين راحت ترم».مى نشيند، درست روبه رويم.معلوم است درد دارد، ولى به روى خودش نمى آورد.مى گويم «پايتان را دراز كنيد».شرم مى كند.با چنان لحنى مى گويد «ببخشيد» كه من جاى او خجالت مى كشم.مى پرسد «قرار است در باره چه چيزى حرف بزنيم؟»مى گويم، «رسيدگى حضرت رسول(ص)و ائمه اطهار به خانواده شهدا».
***
تاريخ اسلام، در دستش مثل موم نرم است.بى آنكه ذره اى قصد ارعاب مخاطب را داشته باشد، چنان دقيق و بى تكرار، مطالب فراوانى را كه در باره موضوع به نظرش مى رسند، بيان مى كند كه براى لحظه اى باورم نمى شود كه براى مصاحبه آمده ام.انگار سر كلاس درس نشسته ام و استاد، بى دريغ آنچه را عمرى با خون جگر و ممارست، فراهم آورده است، به من مى آموزد.چنان دقيق و متين و شمرده اطلاعات مى دهد كه انگار مى خواهد اندوخته يك عمر خود را در ظرف يكى دو ساعت به تو منتقل كند.ذره اى بخل در دادن اطلاعات ندارد.مى گويد «مى بينيد؟در باره موضوعى به اين مهمى، تقريباً در تاريخ هيچى پيدا نمى شود ».مى گويم «لابد تاريخ را بنى اميه نوشته اند».مى گويد، «يا نوه نتيجه هايشان.مگر مى شود باور كرد كه آن بزرگواران از چنين موضوع مهمى غافل مانده باشند؟»
***
با تلاشى صميمانه و با دقتى محققانه سعى مى كند همان اندك مطالبى را هم كه در تاريخ در باره اين موضوع نشان كرده است، برايم تعريف كند.در اين فاصله گاهى هم بلند مى شود و مى رود و چاى مى آورد.مى گويم، «استاد!من كه يك نفر بيشتر نيستم.اين همه ميوه و شيرينى و چاى چرا؟»مى گويد، «خجالتم ندهيد.قابل شما را ندارد».لحنش چنان ساده است كه باور نمى كنى مؤلف مجموعه اى از ارزنده ترين آثار در تاريخ اسلام باشد.آخر بارها ديده اى كسانى را كه يك صدم سواد و فهم و پشتكار و دقت او را هم ندارند و ادعاها و منم منم هايشان، گوش فلك را كر كرده است.
***
حرفهايش كه در باره موضوع مصاحبه تمام مى شود، ضبط را خاموش مى كند و در باره ساده ترين مسائل زندگيش حرف مى زند.در اين باره كه با درگذشت همسرش، با وجود فرزندان خوبى كه دارد، احساس تنهايى مى كند، زيرا همسر او زن با كمالاتى بوده كه با درايت و مهربانيش نمى گذاشته او غصه بخورد و به تنهايى بار مشكلات و مصايب را به دوش مى كشيده است.بعد مى گويد به اتاق كارش برويم تا كتابى را كه در باره آن بانوى بزرگوار نوشته، برايم پيدا كند و به من بدهد.مدتى در ميان مجموعه كتابهايش مى گردد.از اين همه محبت بى دريغ معذبم.مى گويم، «خودتان را اذيت نكنيد. ان شاءالله دفعه ديگر كه حضورتان آمدم، كتاب رابه من بدهيد».در ميان كوهى از كتاب، بالاخره كتاب مورد نظرش را مى يابد و با دستمال روى ميز، خاكش را مى گيرد و آن را به دستم مى دهد.
***
به كمترين اشارتى به فاطمه زهرا(س) و نيز همسرش، اشك مى ريزد و آرام اشكش را پاك مى كند.مى گويد كتابى را كه در باره فاطمه زهرا(س) نوشته، بزودى از چاپ در مى آيد.وقتى اين را مى گويد، شادمانى عجيبى در چهره اش موج مى زند.بعد كتابهايش را نشانم مى دهد و مى گويد «به بركت نام اميرالمؤمنين، كتابهايم به صد و ده رسيده اند كه مى خواهم با عنوان دايرة المعارف علوى چاپ كنم».به كتابهايش نگاه مى كنم.انصافاً گرانقدرند.
***
جل و پلاسم را جمع مى كنم كه راه بيفتم.مى پرسد «چه كاره ايد؟» مى گويم «مى نويسم».مى پرسد «چيزى هم چاپ كرده ايد؟» مى گويم «اى!صد و هفتاد هشتاد تايى».با حيرت نگاهم مى كند و مى پرسد، «نصف شبها هم نوشته اى؟» مى گويم «تنها راه آبرومند تأمين معاش بود.كلش به يك صفحه از آثار شما نمى ارزد».مى گويد «مى دهيد بخوانم؟» مى گويم «آن را كه در باره زيبايى چگونه مردن است برايتان مى فرستم».مى گويد «پس آن قدرها هم كه مى گوييد كم مايه ننوشته ايد».مى گويم «تا خدا چه خواهد».
***
كيسه اى را به دستم مى دهد.سنگين است.پر از كتابهاى او.مى گويد «فاصله بين بيدار خوابيهايتان بخوانيد، البته اگر مى خوابيد».و با دلسوزى مشفقانه اى لبخند مى زند.مى گويم «بعد از آنكه رفتيم، فرصت براى خوابيدن، بسيار است».تعجبش افزون مى شود.تازه، دم رفتن است كه مى فهمد اين آدم عاقل نماى مثلاً خبرنگار، آن قدرها هم كه تظاهر مى كند، عاقل نيست.
***
كيسه را بلند مى كنم.سنگين تر از آن است كه گمان مى كردم.از آنجا بايد هفت هشت جاى ديگر هم بروم.انگار فكرم را مى خواند.مى گويد «وقتى مى گويند وزين، يعنى همين».نمى توانم جلوى لبخند زدنم را بگيرم.از اين كه اشاره ظريفش را دريافته ام، خجالت مى كشد.مى گويد «نگران نباشيد.ماشين دم در منتظر است».همه اين محبتها و لطفها را چنان طبيعى انجام مى دهد كه مى فهمى خصلت ذاتى اوست.خداحافظى مى كنم غافل از اين كه اين نخستين و آخرين ديدار من با اوست.دخترش دم در مى ماند تا من بروم.مى گويد «پدر ناراحت مى شوند اگر تا شما نرفته ايد بروم داخل».
***
به مقصد كه مى رسم، مى خواهم كرايه را حساب كنم كه راننده مى گويد «حاج آقا حساب كرده اند».با تعجب مى گويم «چرا؟» مى گويد «معلوم مى شود بار اول است كه منزل ايشان آمده ايد.حاج آقا پول تاكسى تلفنى همه ميهمان هايشان را حساب مى كنند».كم از پذيرايى مفصل استاد شرمنده شده بودم كه اين نيز مزيد بر علت مى شود. پرسيده بود «كجايى هستى؟» گفته بودم «پدرم سيستانى بود و مادرم خراسانى و خود زاده تهرانم در روز كودتاى بيست و هشت مرداد سى و دو».با خوشحالى گفته بود، «كتاب تاريخ سيستان را نوشته ام.ببريد و بخوانيد».و پرسيد، «مى دانستيد نخستين كسانى كه به خونخواهى امام حسين(ع) برخاستند، سيستانيها بودند؟» گفتم «خير، اما شما مى دانستيد در ميان سيستانيها رسم است كه وقتى كسى از عزيزانشان از دنيا مى رود، جزع فزع نمى كنند و هر كس كه وارد مجلس عزادارى مى شود، صاحبان عزا به احترام آنها مى ايستند و سپس همراه با ميهمان فاتحه اى مى خوانند.» آنگاه ميهمان مى گويد «راضى باشيد».و صاحب عزا پاسخ مى دهد «راضى هستيم به رضاى حق».استاد با تعجب نگاهم مى كند و مى گويد «عجب رسم زيبايى!اين كارها چيست كه در مراسم ختم مى كنند؟بريز و بپاشهاى عجيب و غريب.مصيبت از دست دادن يك عزيز يك طرف، مصيبت مراسم كمرشكن و رسوم بى معنى طرف ديگر.من كه مى روم و تسليتى مى گويم و مى آيم.درست نيست».
***
مى گويم، «رسم ديگرى هم دارند.خرج و زحمت هر شب از هفت شب به عهده يكى از بستگان نزديك متوفى است و خانواده او نگران هيچ چيز نيستند».پرسيد «هنوز هم اين رسوم را رعايت مى كنند؟» گفتم «اقوام من كه به لطف خدا شهرى نشده اند، بله».مى گويد، «مى دانستم قوم متدين و اصيلى هستند، ولى اگر اين رسوم را پيشتر مى دانستم، حتماً در كتابم مى نوشتم.قول مى دهيد موقع بازنويسى كتابم اين رسوم را برايم تعريف كنيد؟»قول مى دهم، اما ظاهراً بخت يارى نكرد تا قلم دلنشين او يك بار ديگر راوى اصالتها و زيبايى هايى از ياد رفته اين قوم كهن باشد.
انسانها تا هستند زياد غصه شان را مى خورم و نگران چگونه بودن آنانم، همچنان كه چگونه زيستن خود، اما وقتى مى روند، آن هم اين همه به شايستگى، غصه نمى خورم.دريغ و دردى هم اگر هست، اين است كه نتوانستم محبتهاى خالصانه استاد را به شايستگى پاسخ دهم.در مقابل آن همه صفا و خلوص و محبت، يكى دو كتابم را با شرمندگى برايشان مى فرستم.تلفن كه مى زنند و مى گويند «كتابى كه در باره مرگ ترجمه كرده ايد خيلى خوب بود.راستى بعضيها چه خوب بلدند بميرند.شما بلديد؟»مى گويم «نمى دانم.بايد موقعيتش پيش بيايد».مى گويد«من غالباً ترسيده ام».مى گويم «اما من شك ندارم كه خداى على و فاطمه دستگير شماست».با شنيدن نام آن دو بزرگوار صدا در گلويش مى شكند و مى گويد «التماس دعا!»
***
زندگى، مرا در چنبر خويش گرفتار مى كند، مثل هميشه.فقط گاهى تلفن مى زنم و فضولى مى كنم كه «مراقب قند خونتان باشيد و مراقب ريه هايتان باشيد».و از اين جور حرفهايى كه درد يك انسان صاحب درد را كم نمى كند كه دنيا برايش تنگ شده است و دلش در هواى پرواز بال بال مى زند.
***
و اينك اين منم و رنج سنگين غيبت حضور مردى كه بيش از هر چيز انسان بود.انسانى آراسته به پيرايه هاى دلنشين مهر و فروتنى.يادم آمد مى گفت «به فرزندانم گفته ام در قضاوت هايتان احتياط كنيد.بر خلاف آنچه تصور مى كنيد، حرف باد هوا نيست.شما مسئول تك تك كلماتى كه مى گوييد و مى نويسيد، هستيد و فرداى قيامت بايد پاسخگو باشيد».زهد محققانه و عالمانه او، دقيقاً همان چيزى است كه در عرصه اجتماعى خويش كم داريم و چه بسيار هم.براى او نيز گريه نمى كنم.همان كارى را مى كنم كه در عزاى پدر كردم و نيز مادر و نيز...از جا برمى خيزم، رو به قبله مى ايستم ودر دل، همراه با صاحبان عزا فاتحه اى مى خوانم و مى گويم: «راضيم به رضاى خدا».
علامه دوانى و تاريخ حضورى
272367.jpg
اكبر جبارى
تاريخ نويسى در عالم اسلامى همزمان شاهد دو فرايند معكوس بوده است. نخست نوعى از تاريخ نگارى و تاريخ نگارانى را سراغ داريم كه حوادث تاريخى را چونان ابژه هاى مورد مطالعه فرض كرده و خود به عنوان سوژه مطلق سعى در سيطره بر آن و تجزيه و تحليل دقيق حوادث دارند. چنين مورخانى در مواجهه با پديده هاى تاريخى چونان پزشك جراحى كه مشغول كالبدشكافى و تشريح جسد انسانى هستند، حوادث تاريخى را موشكافانه كالبدشكافى مى كنند تا در تشريح جسد بى جان حوادث تاريخ به كشف نكته اى نائل شوند. چنين مورخى هيچ نسبتى با تاريخ ندارد و البته اين بى نسبتى را كه از آن به عنوان «بى طرفى علمى» ياد مى كنند مايه مباهات خود نيز مى دانند. تاريخ نويسى چنين مورخانى را «تاريخ حصولى» مى ناميم.
چنين كتب تاريخى را مى توان مانند كتاب هايى در زمينه شيمى يا رياضى يا جانورشناسى خواند و استفاده بردو سپس به گوشه اى نهاد و به سراغ كارى ديگر رفت. البته تفاوت فاحشى ميان اين نوع كتب تاريخى و كتب علوم تجربى وجود دارد كه همان كاربرد ودستاوردهاى عملى آنان است كه چنين تاريخ هايى از آن بى بهره اند. اگر اين نوع كتب تاريخى از صحنه روزگار حذف شوند، هيچ تغييرى در زندگى دنيوى و اخروى مردم رخ نمى دهد. چه اهميتى دارد كه فلان پادشاه در چه تاريخى به سلطنت رسيد يا تاج و تخت خود را از دست داد. اساساً در چنين تاريخ نويسى، وجود و عدم كل تاريخ امرى على السويه خواهد بود. انسان امروزى در صورت فقدان اين نوع تاريخ هيچ چيزى را از دست نداده است. انسان امروز مسائل خود را دارد ودر مواجهه با اين مسائل با عقل و فكرت خود راه هايى براى حل آنها مى يابد. سوخت هسته اى امروز نياز ماست پس بايد آن را به دست آوريم. حال چه اهميتى دارد كه تاريخ حصولى به ما بگويد يا نگويد كه استعمارگران در گذشته با چه ترفندهايى مانع از ملى  شدن نفت يا ديگر صنايع ما بودند. تاريخ حصولى در صورت مطابقت با واقع چيز زيادى براى انسان امروز ندارد و در صورت مطابق نبودن آن با واقع به طريق اولى هيچ.
چنين تاريخى چيزى به ما نمى دهد كه عقل و تفكر ناتوان از آن باشد. در تاريخ حصولى نه تنها هيچ فايدتى براى انسان امروز حاصل نمى شود بل تعطيلى تفكر و عقل را به همراه مى آورد. چنانكه بخوبى مى توان اين بى فكرى و كندذهنى را در ميان مورخان و اهل تاريخ بدين معنا يافت. چنين مورخانى انبان ذهن خود را از نام انسان ها، مكان ها و زمان ها پر كرده اند تا در مواجهه با هر امر مستحدثه اى بدان ها رجوع كنند تا معادل مشابهى براى آن بيابند و اين گونه از تاريخ عبرت بگيرند و درس بياموزند! لذا چنين مورخانى همواره در سطح مسائل مانده و راهى به عمق نمى يابند و اين گونه تاريخ حصولى در مقابل تفكر قرار مى گيرد.
اما در كنار اين نوع تاريخ نويسى نوعى ديگر از تاريخ نويسى در عالم اسلامى وجود داشته است كه ردپاى آن را مى توان در صدر تاريخ اسلام از سوى برخى از صحابه و تابعين يافت. تاريخ و حوادث تاريخى در اين طريق تاريخنگارى ديگر نه جسد بى روح بل موجودى زنده است كه مورخ خود را درون آن مى يابد. تاريخ ديگر نه امرى متعلق به گذشته بل امرى حاضر است كه حال و آينده ما را فرا گرفته است. حضور زنده و پوياى تاريخ در اين نوع تاريخ نگارى را مى توان «تاريخ حضورى» در مقابل تاريخ حصولى دانست.
تاريخ حضورى تاريخى است كه مورخ خود را فقط تماشاگر آن نمى داند. اساساً از منظر تاريخ حضورى هيچ نوع تاريخ نگارى بى طرف و تماشاگرانه امكان تحقق ندارد. حتى آنان كه مدعى «علمى بودن» و «بى طرف ماندن» را دارند، خود در افق تاريخ قرار گرفته اند كه قادر به خارج شدن از آن افق نيستند. اين افق تاريخى هر مورخ است كه چارچوب تاريخ نگارى او را شكل مى دهد. تاريخ حضورى تاريخى است كه مخاطب خود را در نسبتى حضورى با حوادث مى يابد. در چنين نسبتى مخاطب با رنج ها و خوشى ها، نيش ها و نوش ها، گريه ها و خنده ها، ارتباطى بى واسطه مى يابد.
تاريخ اسلام از ابتدا شاهد چنين تاريخ هايى بوده است. كتاب «اسرار آل محمد» سليم بن قيس و مقاتل عاشورائى جملگى از تواريخ حضورى هستند كه امروزه پس از گذشت ۱۴ قرن مخاطب خود را در افق خود قرار مى دهد. تاريخ حضورى برخلاف تاريخ حصولى، نسخه نويسى نيست، تاريخ حضورى به واسطه غلبه حال بر قالب، دارويى است كه مخاطب خود را در هنگام خواندن متحول مى كند و به دليل همين حضور نتايج و خواصى را به بار مى آورد كه ديگر در تاريخ حصولى نمى توان از آنها سراغى گرفت.
تاريخ حضورى بيانگر ظهورات و تجليات حق است و هر دوره اى از ادوار آن ظهور و غلبه اسمى از اسما است. در چنين تاريخى انسان نظر به احوال دارد و تبديل و تبدل اين احوال او را به بطن زمينه و زمانه خود مى برد.
***
آثار تاريخى علامه محقق استاد على دوانى را نيز از چنين تواريخى مى دانم. بيان او در شرح حوادث تاريخى مخاطب را در ميانه معركه حاضر مى كرد. روش تاريخ نگارى او با وجود دقت و سنديت و وثاقت، در عين حال از جنس حضور بود.
او مدرس تاريخ اسلام در حوزه و دانشگاه بود، اما روش تدريس او به شهادت همه شاگردانش خلاف آمد عادت و غريب مى نمود. كلاس درس تاريخ علامه دوانى، كلاس روضه بود. مجلس روضه، مجلس حال است و احوال بر آن غالب است. هيچ كس در كلاس او ناظر بيرونى تاريخ نبود، بل كلاس درس او رستاخيز تاريخ بود. همه چيز زنده بود و حضور داشت. تأملات دقيق او در تاريخ اسلام و تاريخ معاصر ايران جملگى گواه اين حضور دل و شهود قلبى است. او با تاريخ انس داشت نه انسى نوستالوژيك بل بدان رو كه تاريخ براى او امر حاضرى بود كه افق تفكر و انقلاب حال برايش پديد مى آورد.
تأملات تاريخى او خواه در حوزه انديشه ها، خواه در رجال و تراجم، نحوى كشف و تقرب به حقيقت بود. شرح حال بزرگان و دانشمندان براى او فقط بيان زندگى و نقل حوادث نبود. نحوى همدلى و همسخنى بود كه به كشف عالم اين عالمان منجر مى شد. كشف عوالم بزرگان، عالم خود مورخ را نيز تغيير مى دهد و مخاطب و خواننده اين تاريخ ها نيز دچار انقلاب حال مى شود. از همين رو چنين تاريخ نويسى به طور عينى در زندگى انسان امروز تأثير مى نهد. نوع نگاه او به تاريخ در اجزاى زندگى او نيز جارى و سارى بود. هر پديده اى در زندگى روزمره برايش در بستر تاريخ و زمان معنا مى يافت، گويى هر چيز، تاريخى دارد كه بى آن هيچ نيست.
نوع نگاهش به جغرافيا و طبيعت نيز در بستر همين تاريخمندى تحقق مى يافت. او در مسير راه هاى مسافرتى كه شايد ديگران بيش از او آمد و شد داشتند چيزهايى مى ديد و به حقايقى توجه مى كرد كه گويى با او و تنها با او سخن مى گويند.
فى المثل مسير تهران به قم براى او فقط يك راه نبود يك تاريخ بود كه در آن آمد و شد بزرگان و اولياى الهى را مى ديد. او درون كوه و جنگل و دشت و صحرا كه مسافرت به آنها را بسيار دوست مى داشت، فقط سبزى و زيبايى طبيعى را نمى ديد، بل رنج ها و دردهاى هزاران ساله انسان هايى را مى ديد كه در بستر زمان بر اين مكان ها گذر كرده اند.
او در تخت بيش از وجود بناهاى باقى مانده (كه چندان هم موجود نيست) ناديده هايى را مى ديد كه حكايت از ظهورها و سقوط ها داشت. در خرابه هاى باستانى، ضعف و سستى انسان ها را مى ديد و در نهايت همه جا و همه گاه رد پايى از الوهيت مى يافت و به حق اليقين دريافته بود كه تنها خداست كه مى ماند و تاريخ براى او گواه اين مدعا بود.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   قرآن   |   مهرگان   |   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |