شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵ - ۷ محرم ۱۴۲۸
Sat, Jan 27, 2007
فرهنگ و هنر
۳۵۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
مهرگان
رسانه
رودررو
گفت وگو با حسين ضيايى «انيماتور»
درباره تأثيرپذيرى دالى از سينما در هنر نقاشى خود
نگاهى به نخستين فيلم هاى ورنر هرتسوگ
گفت وگو با حسين ضيايى «انيماتور»
سفر به
دنياى خيالات
274395.jpg
رامتين شهبازى

دنياى انيميشن دنياى گسترده اى است. اگر آمار فروش فيلم هاى جهان را مرور كنيم به طور حتم چند انيميشن درصدر آنها قرار دارد. اما در ايران جز چند كارگردان انگشت شمار، فيلمسازان چندان توجهى به انيميشن ندارند. از اين هفته، هرازچند گاهى سراغ فيلمسازان انيميشن هم خواهيم رفت تا از دنياى آنها براى شما بگوييم.
اين هفته سراغ حسين ضيايى رفته ايم. او كارشناس ارشد انيميشن است. چند فيلم انيميشن از جمله در سه ثانيه اتفاق افتاد، بيرون، فنجان چاى، توازن نامحدود و... را در كارنامه دارد. با او درباره شيوه توليد فيلم هاى انيميشن و شرايط اين شكل سينمايى در فضاى كلى سينما به بحث نشسته ايم.

آقاى ضيايى چطور شد شكل سينمايى انيميشن را براى كار برگزيديد؟
از اوايل دهه ۷۰ پس از اين كه ديپلم گرافيك گرفتم، در هر هنرى سرك كشيدم، از عكاسى گرفته تا داستان نويسى و تئاتر عروسكى و... اما بعدها متوجه شدم، هيچ هنرى به اندازه انيميشن رؤياپرداز نيست. همه هنرهايى كه دوست داشتم در آنها به جايگاهى برسم در انيميشن حضور داشتند.
كارگردان انيميشن بايد فيلمنامه را بشناسد، گرافيك بداند، با دكوپاژ سينمايى آشنا باشد و... بنابراين انيميشن براى من يك خاستگاه شد. كارهايى كه من در زمينه انيميشن جلوى دوربين برده ام بيشتر تجربى هستند. ۶۰ دقيقه كار تلويزيونى دارم. تيزر و كارهاى تبليغاتى هم ساخته ام. اما با همه اين اوصاف همواره سعى كرده ام به عنوان يك سينماگر مستقل شناخته شوم. اگر شما سينماى انيميشن لهستان، چك و ژاپن را مرور كنيد به كارگردانانى برمى خوريد كه هر يك سالانه تنها يك كار ۲۰ دقيقه اى مى سازند و همه انرژى خود را روى آن متمركز مى كنند. اما در سينماى ايران اين گونه نيست. هنوز شما نمى توانيد تهيه كننده اى را پيدا كنيدكه روى انيميشن سرمايه گذارى كند.
زمانى كه فيلم هاى شما را مرور مى كردم، متوجه شدم توجه خاصى به فيلمنامه داريد. متفاوت با شما فيلمسازانى در عرصه انيميشن وجود دارند كه تنها به تكنيك هاى انيميشن توجه مى كنند و فيلمنامه هاى آنان گهگاه بسيار ساده انگارانه است. اما فيلمنامه هاى شما فضايى سوررئاليستى دارد.
من پوشه اى دارم كه پر است از مسائل مورد علاقه ام كه گهگاه به شكل يك پلات ساده خود را نشان مى دهد. ممكن است خوابى ببينم كه جالب باشد. به طور حتم چندخطى درباره آن مى نويسم. اين علاقه به نگارش در من به دوران كودكى ام بازمى گردد. ما ، در زندگى با عنصر فرارى روبه رو هستيم به نام زمان. بشر همواره در جست وجوى اين بوده كه بتواند زمان را متوقف كند. اين زمان تنها با نوشتن متوقف مى شود. از ديگر سو به كار مطبوعات علاقه داشتم و هم اكنون هم با نشريه پيلبان كه اختصاصى انيميشن است، همكارى مى كنم. بنابراين با نوشتن بيگانه نبودم.
من حتى دوره اى كاريكاتور مى كشيدم. در اين دوره پيش از اين كه كاريكاتور را روى كاغذ بياورم، ابتدا براى آن داستان مى نوشتم و فضا متصور مى شدم. اين چند فيلمى هم كه ساخته ام، ابتدابه صورت كاريكاتور اجرايشان كرده بودم تا زمان ساخت همين فيلم بيرون، فنجان چاى، حسرت مى خوردم كه چرا به داستان توجه نمى كردم. سر اين فيلم بودكه فكر كردم بايد داستان را هم جدى بگيرم. هم اكنون ۳ طرح را در مرحله پيش توليد دارم. اما پيش ازاين كه درگير فرم و تكنيك كار شوم به داستان آنها فكر مى كنم.
سينما يك هنر جمعى است. اگر من به عنوان فيلمساز اثرى را جلوى دوربين مى برم، اين اثر بايد شرايطى را دارا باشد كه همه مردم از آن لذت ببرند. برخى فيلمهايشان را پر از نماد و استعاره مى كنند كه جز خودشان هيچ كس معنى آنها را متوجه نمى شود، اما من سعى كردم از اين نگاه ها دور باشم.
كارهاى شما فضايى انتزاعى دارد. يك فرد را داخل جامعه انتخاب مى كنيد و بعد به ذهنيت اين فرد يورش مى بريد. آدم هاى فيلم هاى شما در شرايطى قرار مى گيرند كه همه درون خود را تخليه مى كنند. ما با آدم هاى تنهايى روبه رو هستيم كه با وجود ظاهر آرام شان درونى پرهياهو دارند.
هر نويسنده اى به طور معمول از نخستين سوژه هاى اطراف خود الهام مى گيرد. من هم اين طور هستم. بگذاريد اعترافى بكنم. همه آدم هايى كه در فيلم هاى انيميشن من تصوير مى شوند به نوعى انعكاسى ازخودم هستند. اميدوارم اين حرف تعبير به خودپسندى نشود. منظورم اين است كه خودم تنها آدمى هستم كه مى توانم تنهايى هايم را درك كنم و براى آنها معادل تصويرى پيدا كنم. من ازكودكى بسيار باخودم صحبت مى كردم. هميشه در گفت وگو با خودم بوده كه سوژه هاى مختلفى را يافته ام. از ديگر سو چون من عضوى از همين جامعه هستم و بافت هاى فكرى ام در تعامل با اجتماعى كه در آن زندگى مى كنم، شكل مى گيرد، فكر مى كنم كه فيلم هايم ناخودآگاه بازتاب دهنده بخشى از جامعه است.
در همه فيلم هاى من يك نقطه صفر وجود دارد. شخصيت هاى من همه تاريخ را مرور مى كنند و در يك فرايند به نقطه صفر مى رسند. ما به نقطه اى مى رسيم كه در ابتدا فكر مى كرديم حركت كرده ايم، اما در انتها مى فهميم همه سفر او ماليخوليايى بيش نبوده است.
رنگ دو فيلم در سه ثانيه اتفاق افتاد و توازن نامحدود بيشتر ميل به نوعى فضاى خاكسترى دارند. رنگ ها ميل به قهوه اى تيره دارند، اما كنتراست آنها خاكسترى است.
در اين دو كار بسيار درگير مقوله گروتسك در درام بودم. خيلى سعى داشتم بدانم كه شرايط شكل گيرى گروتسك چگونه است. شخصيت اين دو فيلم فكر مى كنند دچار خطا شده اند و بنابراين فاجعه رخ مى دهد.
در حالى كه به واقع خطايى رخ نداده بوده است. اين فرضيه را ارسطو مطرح كرد.
در اين دو فيلمى كه شما به آن اشاره داشتيد ما با دو شخصيت معلق روبه رو هستيم. البته اين معلق بودن در همه فيلم هاى من وجود دارد. حتى در دكوپاژ هم به جايگاه آنها توجه مى كنم. اين شخصيت هاى معلق را به طور معمول در وسط تصوير مى بينيم. وسط تصوير نقطه خنثى از انرژى است. يعنى اين شخصيت ها هيچ نيرويى را به اطراف كادر وارد نمى كنند. چون شخصيت ها اميدى به ادامه رنگ ندارند، بنابراين رنگ ها را حذف كردم. در چنين دنيايى رنگ معنايى ندارد. در بيرون، فنجان چاى فضا فرق مى كرد. من شخصيتم را كمى داخل اجتماع آوردم. اگر رنگى هست به مدد حضور آدم هاى ديگر جامعه در كنار شخصيت اصلى است.
رنگ در كار انيميشن بسيار به قضاوت بيننده كمك مى كند. من رنگ را حذف مى كنم كه بيننده بتواند با تفكر نسبت به موقعيت شخصيت ها قضاوت كند.
من توجيه مفهومى رنگ مورد نظر شما را پذيرفتم. اما از منظر تصويرى و گرافيكى توتاليته ثابت رنگ تصاوير ذهن بيننده را خسته نمى كند؟
اين سؤال را هنگام ساختن اين فيلم ها دائم از خودم مى پرسيدم. در مورد دو فيلم توازن نامحدود و در سه ثانيه... حتى پس از پايان كار هم اين سؤال را از خودم پرسيدم. اما در پايان به اين پاسخ رسيدم كه زندگى شخصيت هاى فيلم اين گونه است.
در فيلم آخرم اين حركت مينى مال كمى تندتر مى شود. اما اگر هم ما يك حركت بيرونى داشته باشيم، نمى توانيد براى اين شخصيت ها حركتى درونى را متصور شويم.
تكنيك اجرايى در سه ثانيه و توازن نامحدود با بيرون، فنجان چاى متفاوت است. چطور از تكنيك آن دو فيلم به فيلم سوم رسيديد؟
كار اولم يك كار تركيبى paperanimation است. اين تكنيك يكى از روش هاى كلاسيك و آشنا در سينماى جهان به شمار مى آيد. در واقع سينما با اين شيوه اجرايى اختراع شد. اين شيوه صنعتى و بسيار دشوار است. كار دوم من هم مدلى از تركيب شيد فريم و paperanimation است. در شكل اول ما ابتدا از مدل عكس مى گيريم و بعد كار را طراحى مى كنيم. اما در شيوه دوم من از روى خود مدل به صورت مستقيم طراحى كردم. كار سوم يك اثر استوديويى و نيمه صنعتى است. اين فيلم به صورت ۲۴ فريم طراحى شده كه در جهان به مولتى پلن ديجيتال شهرت دارد.
بد نيست براى علاقه مندانى كه اگر اين مصاحبه را مى خوانند توضيحى بدهيد كه يك انيميشن چگونه ساخته مى شود؟
يكى از روش هاى شلوغ توليد فيلم به انيميشن اختصاص دارد. ابتدا بايد فيلمنامه نوشته شود. بعد از نگارش فيلمنامه تيم كارگردانى كار را دكوپاژ مى كند. بعد از نگارش دكوپاژ يعنى زاويه دوربين، جايگاه شخصيت ها و... استورى بورد تهيه مى شود. يعنى يك طراح همه اين دكوپاژ را نما به نما روى كاغذ طراحى مى كند. بعد گرافيست اين طراحى ها را حجم و بعد مى بخشد. يعنى اين كه شخصيت ها چگونه بايد حركت كنند، چه رنگى به فضا غالب شود و...
اين مراحل جملگى پيش توليد هستند و بعد مرحله توليد آغاز مى شود. حال از اين طراحى  ها لى اوت تهيه مى شود كه به نوعى تكميل فضاسازى گرافيستى به شكل سينمايى است. حالا تيم ديگرى در لى اوت لايه هاى مختلف را از هم جدا مى كنند. بعد كليد طراحى مى شود. عده اى مسئول طراحى شخصيت اصلى وعده اى مسئول طراحى شخصيت ها و فضاها مى شوند. در نهايت همه اين فضاها با هم يكسان شده و تست مى گيرند و بعد از تأييد نهايى لايه ها روى هم قرار گرفته و مرحله سخت كار يعنى كامپوزيت كردن صورت مى گيرد. دوربين هاى مخصوصى هستند كه وظيفه انجام اين كار را بر عهده دارند. اين دوربين فريم به فريم لايه ها را روى هم قرار مى دهند. بعد از مرحله كامپوزيت آن را در دستگاه ذخيره مى كنند و بعد صدا و موسيقى و... مى آيد و كار ميكس و آماده نمايش مى شود.
اين مراحل از نظر مالى هم هزينه هاى زيادى را در بر دارد؟
شيوه هاى مختلفى براى توليد وجود دارد. اين روش توليد كه من عنوان كردم در توليد سينمايى جاى مى گيرد و با توليد انبوه و سريالى متفاوت است. در بخش تجارى و سريالى شما بايد شبكه هاى مختلف تلويزيونى را پر كنيد و كار به اين دليل كه سفارشى است سرعت بيشترى مى گيرد.
اما در فيلم هنرى، شما زمان بيشترى را صرف كار مى كنيد تا كيفيت ارتقا يابد. بنابراين هزينه ها هم متفاوت است.
در مقايسه با سينماى زنده اين هزينه ها در چه جايگاهى قرار مى گيرد؟
هزينه يك فيلم انيميشن از هزينه توليد يك فيلم سينمايى پائين تر است. اما مشكل ما اين است كه تهيه كننده اى براى فيلم هاى انيميشن يافت نمى شود. پس كارگردانى كه با هزينه شخصى فيلم انيميشن مى سازد قيمت ها را بسيار پائين مى آورد و از اين راه نمى توان به برآورد واقعى دست يافت. فيلم بيرون‎/ فنجان چاى را من با هزينه شخصى ساختم. امروز كه آن را مى بينم فكر مى كنم اگر يك تهيه كننده حرفه اى پشت فيلم بود با فراغ بال بيشتر مى توانستم فيلم بهترى بسازم.
امروز انيميشن ها در دنيا بازار اقتصادى خوبى دارند. چرا تهيه كننده ها حاضر به سرمايه گذارى نيستند؟
مشكل پخش ، عامل مؤثرى است. در ايران فيلم هاى انيميشن را جشنواره اى مى دانند. هيچ كس در فكر عرضه عمومى اين نوع فيلم نيست. از طرف ديگر اختلافى ميان استوديوى توليد انيميشن و فيلمسازها شكل گرفته است.
اين مشكل چيست؟
تهيه كننده ها فكر مى كنند فيلمسازان فيلم هاى خود را به جشنواره هاى خارجى مى برند و از اين راه كسب درآمد مى كنند و بعد از آن ديگر سراغ تهيه كننده ها نمى آيند.
مگر اين گونه است؟
نه، به هيچ وجه اينطور نيست. وظيفه هر شخصى در توليد يك فيلم مشخص است. باز هم تكرار مى كنم كه همه اين درگيرى ها به مشكل عرضه باز مى گردد. هيچ سينمايى امكان نمايش فيلم هاى انيميشن را پديد نمى آورد.
براى رهايى از اين معضل، چه بايد كرد؟
مسئولان فرهنگى كشور بايد اين امكان را پديد آورند تا فيلم هاى انيميشن براى مدتى معرفى شوند. پس از معرفى اين فيلم ها، خود راهشان را بازمى كنند و ديگر نيازى به كمك دولتى ندارند. مسأله اين است كه همه انيميشن را در سطح كارتون هاى تلويزيونى مى شناسند و در حالى كه گستره انيميشن بسيار فراتر از اين حرف هاست. توليد فيلم انيميشن درايران بسيار ارزانتر از كشورهاى خارجى است.
امروز در جهان تكنيك هاى مختلفى متداول شده است. اين تكنيك ها تا چه اندازه داخل ايران مورد استفاده قرار مى گيرد. آيا ما افرادى را داريم كه اين تكنيك ها را به علاقه مندان آموزش دهند؟
من مى توانم اين سؤال را با سؤال به شما جواب بدهم. آيا ما در عرصه سينماى زنده بلند مى توانيم با دنيا برابرى كنيم؟ صنعت سينما و انيميشن بسيار زياد با امكانات و تجهيزات عجين شده و اين تجهيزات حتى فيلمنامه را تحت الشعاع قرار مى دهد و سكانس هاى مختلف فيلمنامه ها را براساس قابليت هاى تكنيكى حركتى طراحى مى كنند. در مورد انيميشن مى شود گفت در سطحى ميانه قرار داريم. در برخى مسائل عقب هستيم و در برخى مسائل برابرى مى كنيم. فيلمسازان ايرانى به خارج از كشور سفر مى كنند و با تكنولوژى روز آشنا مى شوند اما امكان استفاده از آنها دشوار است.
تخيل در انيميشن اهميتى فراوان دارد. شما به عنوان يك انيماتور چگونه اين تخيل را در خود گسترش مى دهيد؟
تخيل اكتسابى نيست. مى شود آن را تقويت كرد، اما نمى توان ايجادش كرد. انيميشن يعنى تفكر و تجسم بخشيدن به يك موضوع. تخيل يك وديعه الهى است. يك فيلمساز انيميشن بايد تمرين كند و... متأسفانه در دانشگاه ها، كارگاه هاى تمرين گسترش تخيل وجود ندارد، در صورتى كه در دنيا اين كارگاه ها از اصول اوليه آموزش مسائل هنرى است. شما از يك نفر بخواهيد لطيفه اى را تعريف كند. اگر توانست با بيان خود شما را بخنداند، استعداد روايت كردن دارد حالا بايد تكنيك هاى ديگر را به او بياموزيد. به طور كلى شما مى توانيد با كشيدن چند خط روى يك بستر سفيد تخيل خود را تقويت كنيد.
حسين ضيايى خود را چگونه معرفى مى كند؟
هميشه فكر مى كنم مى توانستم بسيار بهتر از اين كه هستم باشم. آدم عاطفى هستم و خيلى سعى مى كنم زود از مرحله تئورى به عمل برسم.
درباره تأثيرپذيرى دالى از سينما در هنر نقاشى خود
آنچه كه سالوادوردالى درهنر هفتم مى ديد
274398.jpg
مترجم: شيلا ساسانى نيا

سالوادور دالى، يكى از چهره هاى بزرگ سوررئاليسم كه الهام بخش سينما بود خود نيز از فيلم هاى صامتى كه دوست داشت تأثير بسيار پذيرفت. نمايشگاهى كه بتازگى در موزه هنر مدرن تيت در لندن برپا شده است نگاهى به اين تعامل هنرى دارد.

خيلى پيش از آن كه دالى به عنوان پرچمدار و بنيانگذار جنبش سوررئاليسم معروف شود، دلبستگى اصلى اين هنرمند جوان به هنر هفتم بود و او بيشتر دوران جوانى خود را در سينمايى محلى در نزديكى خانه اش در شهر كاتالونى «فيگرس» سپرى مى كرد. سال ها بعد، فيلم هاى مورد علاقه دوران كودكى اش كه كمدى هاى صامت و دلقك مآب باستركيتون، چارلى چاپلين و هرى لنگتون بودند بر شمارى از عجيب ترين و زيباترين شاهكارهاى سوررئال او تأثير گذاشتند. اين فيلم ها همچنين او را به همكارى با چند تن از تجربى ترين فيلمسازان قرن بيستم سوق دادند و نگاه متفاوت و خاص او را به سينما شكل دادند. سال ها پس از آن كه شهر كوچك «فيگرس» (Figueres) در كاتالونيا را ترك كرد و به عنوان يكى از بزرگترين هنرمندان قرن بيستم مشهور شد او همواره به شوخى و كنايه از برترى سلولوئيد بربوم و رنگ سخن مى گفت و عشق به سينما را با تخيل و خلاقيت هنرى در ارتباط مستقيم مى ديد. او زمانى گفته بود: «بهترين سينما آنى است كه بتوان با
چشم هاى بسته درك كرد.» دالى، متولد ۱۹۰۴ برخاسته از نسل نخست هنرمندانى بود كه براى آنها سينما يك مؤلفه تأثيرگذار و درعين حال شكل دهنده بود. او همواره چشمه خلاقيت و نوآورى كمدين ها و فيلم هاى كميك آنان را تحسين مى كردو سرگرمى عوام پسند را پادزهرى در برابر ظاهرفريبى و دبدبه و كبكبه فرهنگ عالى اى مى ديد كه از آن دورى مى جست.
رابطه ميان هنر دالى و شيفتگى او در برابر تصاوير سينمايى تا به امروز كمتر مورد بررسى موشكافانه و تحليل اساسى قرار گرفته است، اما برپايى نمايشگاهى در موزه هنر مدرن تيت در اين زمينه عشق او به فرهنگ عامه پسند و رابطه نزديك، صميمانه و مادام العمر او را با پرده نقره اى در كانون توجه قرارخواهد داد. اين نمايشگاه كه با عنوان «دالى و سينما» در ماه ژوئن افتتاح خواهد شد به بررسى نقش محورى سينما در هنر دالى از همه ابعاد مى پردازد. در اين نمايشگاه همكارى و همفكرى او با فيلمسازان نامى آن زمان همچون لوئيس بونوئل، آلفرد هيچكاك و والت ديزنى كه براى او برخى از خاطره انگيزترين و رؤيايى ترين
صحنه هاى تاريخ سينما را آفريد به معرض ديد عموم گذاشته خواهد شد و تأثيرپذيرى اين هنرمند از فيلم هاى صامت چاپلين و كيتون كه بوضوح در برخى از شاهكارهاى هنرى اش مشهودند نشان داده مى شود. در اين نمايشگاه بيش از صد اثر هنرى از مجموعه ها و موزه هايى كه در اقصى نقاط جهان پراكنده اند ، گردهم خواهد آمد . از جمله شصت تابلوى نقاشى كه در كنار طرح هاى سينمايى دالى به نمايش عموم گذاشته خواهند شد. شاخص ترين فيلم هاى سينمايى او «يك سگ آندلسى» و  L Age d Or كه هر دو را با همكارى لوئيس بونوئل در سال ۱۹۳۰ ساخت، «طلسم شده» حاصل همكارى او با آلفرد هيچكاك در سال ۱۹۴۵ و انيميشن شش دقيقه اى «دستينو» كه يك سال بعد براى والت ديزنى ساخت و نيمه تمام مانده بودند. اين انيميشن سرانجام در سال ۲۰۰۳ ساخته و نامزد اسكار هم شد.
نمايشگاه ياد شده نشان مى دهد كه چطور صحنه رؤيا در اين تريلر آوانگارد هيچكاك كه داستان روانشناسى است (با بازى اينگريد برگمن) - كه در ذهن يك بيمار مبتلا به نسيان (گرى گورى پك) به كنكاش مى پردازد - در واقع
نسخه اى سينمايى از تصاوير تكان دهنده نقاشى هاى دالى همچون «ماليخوليا» و Atomic and Uranic Idyil است.
در بخش عمده اى از هنر دالى رگه ها و پژواك هاى بصرى از سايه روشن ژانر كمدى ديده مى شود. در حالى كه در بخشى ديگر همان موضوع هايى جريان دارند كه سال ها قبل ذهن باستركيتون را به خودمشغول كرده بود: رابطه ميان انسان و ماشين در دنياى ماشينى شده اوايل قرن بيستم.
به گفته متيوگيل، مدير برنامه اين نمايشگاه عشق و علاقه اين هنرمند به كيتون و چاپلين در آثار هنرى اش مشهود است. او توضيح مى دهد: «او به عمد كيتون را به خاطر نشان ندادن عواطف و احساسات درونى اش تحسين مى كرد.
در فيلم «به غرب برو» براى نمونه كيتون رامى بينيد كه تفنگى به سمت سرش نشانه گرفته شده است. به او گفته مى شود لبخند بزند و او از انگشتانش براى بالا بردن گوشه هاى لبش استفاده مى كند تا مانند لبخند جلوه كند. اين ابراز وجود صريح و خشك و توانايى كيتون براى انتقال فيزيكى آن بود كه دالى همواره تحسين مى كرد.
علاقه وافر دالى به سينما بعدها جاى خودرا به شيفتگى در برابر چهره هاى معروف و ستارگان هاليوود داد. او حتى برخى آثار هنرى خود را با الهام از چهره و فيزيك اين هنرپيشگان مى ساخت، به اعتقاد «گيل» رابطه ميان دالى و هاليوود رابطه اى ديرپا و عميق بود و فقط مربوط به نوستالژى او از عشق دوران نوجوانى اش به سينما نمى شد. گيل مى گويد: «در فيلم هاى صامت دوره او اثرى از زبان به چشم نمى خورد بلكه يك زبان بصرى و جهانشمول بود كه دقيقاً همان چيزى است كه دالى به عنوان يك هنرمند مى پسنديد و دوست داشت. اين دقيقاً همان چيزى بود كه او در فيلم هاى صامت هاليوود تحسين مى كرد: اين جهانشمولى.»
برخى فيلم ها و تابلوهايى كه تأثيرپذيرى دالى از سينما يا برعكس آن را نشان
مى دهند عبارتند از:
طلسم شده (Spellbound ) : فيلم بلندى كه باهمكارى آلفرد هيچكاك ساخته شد. دالى از همكارى با هيچكاك استقبال كرد. موضوع محورى اين فيلم روان كارى است؛ چيزى كه در بسيارى از آثار دالى به چشم مى خورد. هيچكاك بخوبى آگاه بود كه اين فيلم در زمره تريلرهاى متعارف او نبود. اين فيلم به طور غيرمستقيم برخى نظريه هاى روانشناختى فرويد همچون احساس ندامت و عذاب وجدان سركوب شده را تحليل مى كند. دالى صحنه رؤياى اين فيلم را خلق كرد. اين فيلم نامزد چندين جايزه اسكار از جمله اسكار بهترين جلوه هاى تصويرى شد.
(Inaugural Gooseflesh ) : منبع الهام: فيلم كارگردان معروف «لوئيس بونوئل» فيلم ۱۷ دقيقه اى «سگ آندلسى» به خاطر صحنه نخستين اش كه در آن كاسه چشم يك نفر با يك تيغ شكاف مى خورد معروف است. فيلمنامه اين فيلم كار مشترك بونوئل و دالى است و مى توان آن را نسخه سينمايى آنچه كه دالى در جست وجوى خلق كردن آن در آثار هنرى اش بود توصيف است. برخى از صحنه هاى اين فيلم همچون صحنه اى كه در آن شمايلى كه دست قطع شده اى را درون يك جعبه نگه مى دارد از بالاى سر نشان داده مى شود، انعكاس بخش وسواس ذهنى دالى نسبت به پرسپكتيوهاى متعارف بود. دالى با بونوئل در آكادمى سلطنتى ادبيات و علوم انسانى در مادريد آشنا شد و آنها دوباره در فيلم « L Age dor» (۱۹۳۰) با يكديگر همكارى كردند. همچون اين دو فيلم ياد شده فيلم Inaugural Gooseflesh كه در سال ۱۹۲۸ كامل شد از پرسپكتيو براى ايجاد آن تأثير توهم زا استفاده مى كند.
«دستگاه و دست»: منبع الهام: باستركيتون در فيلم «خانه برقى»
در فيلم ۱۹۲۲ «خانه برقى» كيتون نقش مهندسى را بازى مى كندكه با تكنولوژى از جمله استخرى كه آب درون آن مى تواند به سرعت كشيده شود كلنجار مى رود. اين بازيگر كمدين در تلاش خود براى برقكارى يك خانه و سيم كشى آن همه چيز را هم مى ريزد. ميتوگيل مى گويد: «تكنولوژى مدرن يك موضوع محورى مهم در فيلم هاى باستركيتون و چارلى چاپلين بود و يكى از موضوع هايى بود كه دالى در نقاشى «دستگاه و دست» خود به آن مى پردازد.
« Accomodations of Desive » : منبع الهام: هرى لنگدون در فيلم «شلوارهاى بلند» در اين فيلم ۱۹۲۷ فرانك كاپرا، هرى لنگدون تا سال هاى سال به اجبار والدين بيش از حد حساسش مجبور به پوشيدن شلوارك مى شود، اما بالاخره نخستين شوار بلندش را دريافت مى كند. موضوع اين فيلم نبود كه دالى را مجذوب خود كرد بلكه زواياى خلاقانه دوربين بود. در يك صحنه، لنگدون از زاويه چشم پرندگان فيلمبردارى و نشان داده مى شود. دستكارى در پرسپكتيو و استفاده از دورنما و افق هاى دور به وفور در آثار دالى به چشم مى خورد بويژه در تابلوى « Accomodations of Desive».
دستينو: فيلمى شش دقيقه اى كه با والت ديزنى ساخته شد
داستان اين انيميشن را در سال ۱۹۴۰ خود دالى نوشته و فيلم شامل تصاويرى رؤياگونه از شمايل هاى مرموزى است كه در حال راه رفتن و پرواز كردن هستند. پلات فيلم درباره زنى است كه دچار تغيير و تحولات سوررئال مى شود. صورت معشوقش ذوب و خودش تبديل به گل قاصدك مى شود، مورچه ها از داخل يك دست بيرون مى زنند و او تبديل به گروهى از فرانسويان دوچرخه سوار مى شود. آنچه دالى آن را سبك «پارانويايى - انتقادى» خويش و يا مرتبط كردن تصاوير نامربوط مى ناميد در اين فيلم به وضوح قابل شناسايى است.
نگاهى به نخستين فيلم هاى ورنر هرتسوگ
دشوارى انسان بودن
ديويد چرچ ‎/ ترجمه آرش طهماسبى

از منظر اين ديدگاه منحصر به فرد كه پيوسته خطى باريك مرز داستان و واقعيت را كمرنگ مى كند، ورنر هرتسوگ يكى از بحث انگيزترين و رمزآلودترين فيلمسازان [تاريخ] سينما بوده است. حضور پرقدرت يك مؤلف در تمام فيلم هايش، اعم از داستانى يا مستند، كاملاً مشهود است. براى هرتسوگ تمايزى بين دو سبك [روايى و مستند] وجود ندارد- همه آن ها در مجموع فقط فيلم هستند- چون زندگى واقعى و قصه همديگر را براى الهام [يك حس] شاعرانه دوطرفه تغذيه مى كنند. جهان بينى او اغلب غم افزا و ضدانسانى به نظر مى رسد؛ بيگانگان آرمانگرا و خيالپردازى را به تصوير مى كشد كه يا جامعه را طرد مى كنند يا از سوى جامعه طرد مى شوند و تنها زير بار بلندپروازى هاى خودشان كمر خم مى كنند. تمدن همواره در لبه خودويرانگرى تلوتلو مى خورد، همچون لايه نازكى از يخ روى اقيانوس عميق آشوب و تاريكى. او حال و هواى رمانتيسيسم، بشرى را مى بيند كه در مقابل قدرت و عظمت طبيعت خوار و خفيف شده است، در حالى كه چشم اندازهاى عجيب و غريب به عنوان بازتاب هايى از حالات ذهنى درونى حضور دارند. فيلم هاى هرتسوگ- با وجود آگاهى زيركانه او از گذشته خشونت بار ملتش- معمولاً از ملاحضات تاريخى و سياسى خاص در رويارويى با جهانى كه پر از قتل، نابودى و تخريب فرد[يت] است، دورى مى جويند. اين مضامين به تدريج در كل اثر ظاهر مى شوند و به يك باره پيچيده و گيج كننده مى گردند. چنانكه همواره در مورد مستندهاى او مطرح بوده اغلب جداكردن هرتسوگ واقعى از هزاران داستانى كه پيرامون او را احاطه كرده اند، مشكل است؛ داستان هايى كه چه به صورت برخى اسطوره ها  در رسانه ها جاودانه شده  و چه ساخته هاى ماهرانه اى كه توسط خود هرتسوگ شكل گرفته اند.
274401.jpg
هرتسوگ در سال ۱۹۴۲ به دنيا آمد و در بحبوحه خرابى هاى جنگ جهانى دوم در يك دهكده كوچك باواريايى به نام زاخرانگ رشد يافت. او نخستين فيلمش را در سن ۱۱ سالگى ديد و به سرعت تكنيك هاى فيلمسازى را با توجه دقيق به خطاهاى متداول و قراردادهاى معمول در فيلم هاى سرى (ب) ارزان قيمت فرا گرفت. در سن ۱۴ سالگى، دوره كوتاهى از تعليمات كاتوليكى سفت و سخت را آغاز كرد؛ حول وحوش همان دوره اى كه مزاياى سفر با پاى پياده را كشف كرد و مصمم شد كه فيلم بسازد. به عنوان يك نوجوان، هرتسوگ فيلمسازى را از مدخل يك فرهنگ نامه فراگرفت، اما به علت جوانى و فقدان آموزش رسمى، قادر نبود تهيه كننده اى را براى فيلمنامه هاى اوليه اش پيدا كند. در نتيجه، او شركت فيلمسازى خود را به نام Werner Herzog Filmproduktion تأسيس كرد و توليد فيلم هايش را آغاز كرد. او نوشتن، تهيه كنندگى، كارگردانى و اغلب روايت متن تقريباً تمام فيلم هايش را بر عهده داشت و از آن زمان به يك مؤلف به معناى واقعى آن تبديل شد.
هرتسوگ نخستين فيلم كوتاهش به نام هراكلس را در سن ۱۹ سالگى ساخت؛ يك فيلم تجربى كه از يك تصادف معروف در [مسابقات ۲۴ ساعته] آلمان ساخته شد. برداشت هرتسوگ از انسان قوى«قدرت فكرى، استقلال ذهنى، اطمينان، اتكاء به نفس و شايد حتى نوعى بى گناهى را دربر مى گيرد». اين به ويژگى اصلى قهرمانان و نيز خود هرتسوگ به عنوان يك فيلمساز تبديل شده است. او همواره اين بحث را پيش كشيده است كه فيلمسازى بيشتر يك تلاش [در سطح ورزش] قهرمانى است تا يك كار زيبايى شناسانه. با اين حال، كنارهم قرارگرفتن عجيب تصاوير در هراكلس بيانگر اين مطلب نيز است كه حتى انسان قدرتمندى هم كه براى ابرانسان شدن تلاش مى كند، هنوز مى تواند توسط كنش هاى قاطعانه شانس و تصادف خرد و متوقف شود- همچنان كه در شكست ناپذير (۲۰۰۱) و هر يك از ديگر فيلم هاى هرتسوگ با قهرمانان خردشده مواجه هستيم. دومين فيلم كوتاه او مستندى به نام بازى در شن   (۱۹۶۴)، درباره چهار بچه و يك خروس در جعبه مقوايى بود، اما هرگز آن را اكران نكرد. فيلم كوتاه بعدى دفاع بى مانند دژ دويچ كروتس (۱۹۶۶)، داستان پوچى (آبسورد) را در مورد چهار مردى حكايت مى كند كه از يك دژ متروكه اتريشى در مقابل مهاجمين خيالى دفاع مى كنند تا آن حد كه به تدريج سلامت عقلشان را از دست مى دهند.
بعد از چند سال سفر در اروپا و آمريكاى شمالى، هرتسوگ در سال ۱۹۶۸ به مونيخ برمى گردد و در آنجا با فولكر شلوندورف و راينر ورنر فاسبيندر ملاقات مى كند، دو كارگردان جوانى كه سردمدار موج نوى سينماى آلمان شدند. در سال ۱۹۶۸ با ساختن نخستين فيلم بلندش نشانه هاى زندگى به جزيره كرت در دوران اشغال يونان توسط نازى ها مى رود كه با دنبال كردن همان مضمون دفاع بى مانند. . . ، داستان يك سرباز جوان آلمانى به نام اشتروزك را بازگو مى كند كه در حالى كه از يك انبار مهمات بى مصرف در مقابل دشمنان نامرئى دفاع مى كند، سر به جنون مى گذارد. ناگهان در يك عمل جنون آميز، با ترس از چند سرباز ديگر، شروع به تيراندازى به سوى شهر مى كند و قبل از اين كه دستگير و به زندان منتقل شود، موفق مى شود تنها يك الاغ را بكشد. فيلم با تأكيد بر احساس ترس وجودى (اگزيستانسيل) در مورد دقت تاريخى و سياسى، اعلى درجه مهمل بودن «قرار دادن جنگ افزار در دست افراد» را به نمايش مى گذارد؛ ايده اى كه بعدها در مستند بحث برانگيز هرتسوگ به نام تصنيف سرباز كوچك (۱۹۸۴) رخ مى نماياند. در طول ساخت نشانه هاى زندگى، هرتسوگ فيلم كوتاه تجربى كلام آخر (۱۹۶۸) را نيز جلوى دوربين برد. فيلم در مورد راهب تارك دنيايى است كه به تمدن برمى گردد و در آنجا از حرف زدن اجتناب مى ورزد؛ در عين حال ديگر افراد جامعه به طور وسواس گونه اى خودشان را در نقطه اى بى معنا تكرار مى كنند. اين فيلم نقطه آغاز عزيمت هرتسوگ به سمت مقوله پژوهش در زبان انسان و قدم هاى پيوسته او به سوى استيليزه كردن روايت، محسوب مى شود. بعد از اين فيلم، احتياط در برابر متعصبان (۱۹۶۹) ساخته مى شود؛ يك فيلم كوتاه خنده دار در مورد مردم پارانوئيدى كه در مسير يك مسابقه در مونيخ مى كوشند جلوى متعصبان را بگيرند تا به اسبها حمله نكنند.
سيل شديد علاقه به موج نوى سينماى آلمان در اواخر دهه۶۰ (به ويژه بعد از جشنواره فيلم اوبرهاوزن ۱۹۶۸) ظاهر شد و هرتسوگ به همراه فيلمسازان ديگرى مثل فاسبيندر، شلوندورف و ويم وندرس، از جمله كارگردانان اصلى اين جريان به شمار آمد. همه اين فيلمسازان، اعضاى نخستين نسل مهم فيلمسازان آلمان بودند كه در دوره پس از جنگ پا به عرصه سينما گذاشتند. با اين حال، هرتسوگ هرگز سينماى نوين آلمان را به عنوان يك جريان منسجم نمى بيند و از اين رو خود را جزئى از آن نمى داند. علاوه بر اين، او بسيارى از فيلم هاى آلمانى اين دوره را به خاطر اين كه به طرز غيرقابل قبولى كوته فكرانه و ايدئولوژيك هستند، دوست ندارد و در عوض خود بسيارى از فيلم هايش را در خارج از آلمان مى سازد، با اين هدف كه مخاطب بين المللى پيدا كند. فيلم هاى او در خود آلمان به ندرت موفق بوده اند زيرا او مدعى است كه آلمانى ها به فرهنگ خود اعتماد ندارند. با اين وجود، به نظر مى رسد كه پروژه سينماى نوين آلمان در كم اهميت كردن مسأله هويت ملى بومى نسبت به مسأله «كسب اعتبار جهانى به عنوان يك ملت متمدن» را در نظر مى گيرد؛ امرى كه هنوز محل بحث و مشاجره است. بخشى از اين كسب اعتبار به معناى بازگشت به سينماى پيش از دوران نازى است و مورخ سينما لوته آيزنر (مؤلف كتب تأثيرگذارى مثل پرده روح زده) پيوندى را ميان دو دوره برقرار مى كند. آيزنر يكى از نخستين مدافعان هرتسوگ و به طور كلى سينماى نوين آلمان بود. صداى راوى در [مستند] فاتا مورگانا (۱۹۷۰) صداى آيزنر است و در سال هاى بعدى از بزرگترين منابع الهام هرتسوگ بوده است. بازسازى ۱۹۷۹ هرتسوگ از نوسفراتو (۱۹۲۲) ساخته [فريدريش ويلهلم] مورنائو، هدف او از كسب اعتبار به وسيله برقرارى پلى در تاريخ سينماى آلمان را متجلى مى سازد.
حاصل يك سفر تقريباً مرگبار به آفريقا در سال ،۱۹۶۹ سه فيلم بود. دكترهاى پروازى شرق آفريقا (۱۹۶۹)، مستندى در مورد پزشكانى كه براى پيشگيرى از بيمارى چشمى تراخم به آفريقا سفر مى كنند، (از ديد هرتسوگ) بيشتر يك گزارش بود تا يك فيلم به معناى واقعى. همين مسأله در مورد آينده دست و پابسته (۱۹۷۱) نيز صادق است. دومين فيلم، فاتا مورگانا، يكى از مبهم ترين و تجربى ترين مستندهاى هرتسوگ است. تصاوير سوررئالى سراب ها، چشم اندازها و صحرانشينان در سه بخش ترتيب يافته اند- آفرينش، بهشت و عصر طلايى- كه با روخوانى بخش هايى از پوپول ووه همراهى مى شوند. اگرچه در بعضى جاها به صورت يك تصوير روانگردان ظاهر مى شود، اما ايده فيلم رديفى از قطعات فيلمبردارى شده مستند توسط موجودات فرازمينى است كه به روى سياره اى بيگانه فرود آمده اند و مردمى را مشاهده مى كنند كه منتظر برخوردى تهديدكننده با خورشيد هستند؛ فيلم اين امكان را براى انسان ها فراهم مى آورد كه ببينند بيگانگان سياره ما را ممكن است چگونه جايى تصور كنند. اگرچه اين مفهوم در طول ساخت فيلم كنار گذاشته شد، ايده گونه اى مستند علمى- تخيلى در درس هايى از تاريكى (۱۹۹۲) و آن دوردست آبى وحشى (۲۰۰۵)، دو مستند عميقاً امپرسيونستى كه با فاتا مورگانا تريلوژى نصفه نيمه اى را تشكيل مى دهند، بشدت به چشم مى آيد. هرتسوگ به كرات گفته است كه در فاتا مورگانا و ساير فيلم  هايش، «چشم اندازهاى آزارنده دنياى ما» را گرفته است، مكان هايى كه استعمار آدمى زمين را بى حرمت كرده است. از طرفى، چشم اندازهاى بسيار زيباى فيلم هايش را نبايد به معناى تصاويرى بديع [و شايسته تصويربردارى] و شاعرانه در نظر گرفت، بلكه بيشتر نمايانگر حالات درونى، رؤياها و كابوس هاى جمعى هستند. اين ويژگى دوگانه مناظر او نشان مى دهند كه آگاهى اصيل انسان مورد بى حرمتى نيروهاى كاپيتاليسم و مدرنيته قرار گرفته است؛ ايده اى كه از معماى كاسپرهاوزر گرفته تا فيلم هاى قوم نگارانه ترى مثل جايى كه مورچگان سبز رؤيا مى بينند و ده هزار سال پيرتر، قابل مشاهده است. چشم اندازها اغلب هسته فيلم هاى او را تشكيل مى دهند و او در مأموريت گسترده خود در يافتن تصاوير ناب، بر روى آن ها درنگ مى كند. او تمدن تهديدشده را با مصرف تصاوير (امرى كه با مصرف گرايى و فناورى رسانه هاى جمعى مثل تلويزيون تطابق دارد) و مرگ تصور(خيال)، بازنمايى مى كند.
استعاره هاى بشدت سوررئال را باز هم مى توان در فيلم سوم او در آفريقا به نام حتى كوتوله ها هم روزى كوچك بودند(۱۹۷۰) مشاهده كرد؛ يك كمدى سياه نيهيليستى درباره ساكنان يك آسايشگاه كه شورش مى كنند و كنترل آن را به دست  مى گيرند. با حضورگروهى از بازيگرانى كه همگى كوتاه قامت هستند، دنياى كالاهاى مصرفى و جامعه بورژوا كاملاً بى تناسب به نظر مى رسد؛ بنابراين كوتوله ها شروع به تخريب همه چيز مى كنند و بدين سان خشم خود را نسبت به دنيايى كه براى آن ها ساخته نشده است، خالى مى كنند. قهرمانان داستان، مثلاً در فيلم هايى همچون معماى كاسپرهاوزر و اشتروزك، تا حدودى در مقايسه با اطرافيان خود عجيب و غريب به نظر مى رسند، اما در حالى كه واكنش هاى آن ها كاملاً عادى است، اين جامعه متوحش است كه به راستى هيولاوار مى نمايد. توماس الزاسر اشاره مى كند كه به نظر مى رسد حتى كوتوله ها... آيينه هرتسوگ در بازنمايى انزوايش بعد از جشنواره اوبرهاوزن ۱۹۶۸ و عدم امكان تلفيق انقلاب سياسى با ذهنيت راديكال باشد. هرتسوگ در اين فيلم دنياى انقلابى دهه ۱۹۶۰ را به تمسخر مى گيرد، زيرا او احساس كرد كه ميل ضدفرهنگى به براندازى دولت و برپايى يك جامعه سوسياليستى آرمانشهرى در بهترين حالت امرى كوته فكرانه و ساده انگارانه است. اين فيلم بعدها براى مدتى توقيف شد و منتقدان آن را يك اثر آنارشيستى و كفرگويانه دانستند و به هرتسوگ برچسب فاشيستى زدند.
274404.jpg
باوجود استفاده مسأله دار او از يك دسته بازيگر كاملاً معلول براى القاى مفاهيم استعارى در كوتوله ها. . . ، فيلم آينده دست و پا بسته مستندى كاربردى براى افزايش آگاهى عمومى در مورد نياز به فراهم آوردن امكانات براى معلولان در آلمان است و براى مقايسه، از تصويب قانون حقوق معلولان در آمريكا بهره مى گيرد. در طول فيلمبردارى، هرتسوگ با فينى اشترابينگر ملاقات مى كند، زن معلولى كه كرى و كورى او باعث شده است كه تنها بتوان از طريق زبان لمسى با او ارتباط برقرار كرد. نتيجه اين ملاقات فيلم سرزمين سكوت و تاريكى (۱۹۷۱) بود. اين فيلم مضامينى را در بر مى گيرد كه در سراسر فيلم هاى هرتسوگ مثل كاسپرهاوزر، كلام آخر و درس هايى از تاريكى مشهودند. او همچون بسيارى از ديگر شخصيت هاى فيلم هايش، فينى و ساير افراد كر و لال را به مانند بيگانگانى منزوى از جامعه نشان مى دهد كه از ناتوانى براى انتقال مناسب معناى وجودى خود رنج مى برند. از آنجايى كه هرتسوگ مدعى است كه آدم هاى فيلم هايش (چه مستند و چه داستانى) نقاطى خودمرجع و سمپاتيك هستند، به نظر مى رسد كه او به تدريج زندگى خودش را فيلمبردارى مى كرده است. ناتوانى آن ها در برقرارى ارتباط بازتابى است از كشمكش خودآموزنده هرتسوگ براى يافتن دستور زبان جديد تصاويرى كه قادر به انتقال سينمايى داستان هاى او باشند. تا اينجا، از استيليزاسيون دقيق و ظريف در سرزمين. . . و تقريباً تمام مستندهاى او (اگرچه تنها با موضوعاتى كه مى خواهند در اين فرآيند شركت كنند) استفاده شده است، چه با تنظيم صحنه هاى معين براى دوربين، نوشتن بخش هاى مختلف ديالوگ و چه حتى با ساختن كل سكانس ها از روى حقايق تاريخى محدود. در سال ۱۹۹۹ و در اعلاميه مينه سوتا، هرتسوگ اصول سبك شخصى مستندسازى خود را اعلام مى دارد و به ضعف سينما واريته در فراتر نرفتن از سطح حقيقتى كه بر مبناى واقعيات قابل مشاهده شكل گرفته است، حمله مى برد. هرتسوگ ميان حقايق سطحى و عميق تر و نشئه آورتر كه تنها از راه ساخت، خيالپردازى و استيليزاسيون حاصل مى گردد، تمايز قائل مى شود. چنانكه الزاسر مى گويد، هرتسوگ مى خواهد جذابيتى را ثبت كند كه از عناصر داستانى يا تمثيلى در قلب رخدادهاى روزمره سرچشمه مى گيرند. از آنجايى كه فيلم هاى او از لحاظ ساخت بسيار تفاوت دارند، طبقه بندى سنتى آن ها به عنوان مستند يا فيلم داستانى بسيار مشكل است و هرتسوگ تمام آن ها را به سادگى فقط فيلم مى نامد. بعضى از مستندهاى او (مثل فاتامورگانا، دوردست آبى وحشى) به طور كاملاً مشخص فرم سنتى مستندسازى را به چالش مى گيرند و بقيه فيلم ها تقريباً به طور كامل داستانى هستند كه در شكل و شمايل مستند تصوير مى شوند (ناقوس هايى از اعماق، گسالدو- مرگ براى پنج صدا)، و درعين حال فيلم هايى هستند (مستند) كه براى فيلم هاى داستانى او منبع الهام اند (سوسوى تاريك كوهستان و فرياد سنگ، ديتر كوچولو بايد پرواز كنه و سپيده دم نجات بخش). از طرفى، فيلم هاى داستانى او اغلب همانند فيلم هاى مستند فيلمبردارى مى شوند (دوربين هميشه در لوكيشن است) و جلوه هاى زيبايى شناسانه نابى را به جا مى گذارند. همچون فيلم هاى مستندش، حقايق تاريخى و سياسى خيلى به ندرت در فيلم هاى [داستانى]اش دخيل هستند، زيرا او همواره لايه هاى زيرين حقايق سطحى تاريخ را به منظور يافتن حقيقت نشئه آور مى كاود.
اين مسأله درآگوئيره، خشم خدا (۱۹۷۹) مشهود است؛ نخستين موفقيت بين المللى او و نيز نخستين فيلم از ۵ فيلمى كه با حضور كلاوس كينسكى ساخت. داستان اين فيلم با اقتباس نه چندان محكم از يادداشت هاى فاتح اسپانيايى لوپه د آگوئيره ساخته شد كه به قصد يافتن الدورادو [سرزمين افسانه اى طلاى سرخپوستان به زعم فاتحان اسپانيايى - م. ] عازم آمريكاى جنوبى مى شود. فيلم (كه شايد بهترين فيلم هرتسوگ باشد) جزئيات سقوط يك مرد در ورطه جنون را به موازات طغيان عليه تاج و تخت اسپانيا و نيز طبيعت به تصوير مى كشد. آگوئيره به ضرورت، يك (ضد)قهرمان هرتسوگى است؛ كسى كه پا از حد خود فراتر مى گذارد يا كسى كه به حق خود نرسيده است، يك احمق قابل احترام در مكان ها و موقعيت هاى عجيب و غريب قرار داده شده است، اغلب به اين منظور كه اجازه دهد انسانيت غريب و رقت انگيز از دل غرايب غيرممكن ظاهر شود. مأموريت آگوئيره دون كيشوت وار مى شود، حتى در مهمل بودن هم اگزيستانسيل است؛ به ويژه آنجا كه ادعا مى كند از قوانين طبيعت برتر است، اگرچه درنهايت با قهر طبيعت مواجه مى شود. الزاسر خاطرنشان مى كند كه قهرمانان هرتسوگ- «ياغيان منزوى، كه نه توانايى انزوا دارند و نه توانايى موفقيت»- معمولاً به علت تصميمشان براى كنكاش در محدوديت هاى موجودى كه انسان ناميده مى شود، در يك خلأ هستى شناسانه به سر مى برند. در هر فيلم، آن ها ميان ابرانسان و انسان پست  در نوسان هستند و اين هر دو نوع انسانيت از طريق يك نقطه ضعف گريزناپذير كه باعث بروز بلندپروازى بيش از حد و گستاخى آن ها مى شود، به هم مرتبط مى گردند. فراروى ناموفق از محدوديت هاى بشرى مضمون مشترك فيلم هاى هرتسوگ است؛ از خلسه بزرگ اشتاينر چوب تراش تا فرياد سنگ تا مرد گريزلى. از آگوئيره، خشم خدا در اغلب نقدها به عنوان تمثيلى از نازيسم ياد شده است، اما هرتسوگ اشاره مى كند كه اصلاً قصدش اين نبوده است، صرف نظر از اين كه چطور هنر آلمانى در پرتو گذشته ملتش، بد درك شده است.
274563.jpg
فيلم بعدى او، خلسه بزرگ اشتاينر چوب تراش (۱۹۷۳)، مستندى در مورد قهرمان پرش با اسكى، والتر اشتاينر، است كه برخلسه حاصل از به مبارزه طلبيدن نيروى جاذبه تأكيد دارد، در حالى كه از سوى ديگر شاهد پرش تقريباً انتحارى او (با وجود ترس از مرگ) هستيم. رويارويى با اين ترس ها يكى ديگر از مضامين مورد استفاده هرتسوگ است (كه در جوانى خود از هواداران اين ورزش بود)، زيرا بسيارى از فيلم هاى او بر رؤياى پرواز يا غلبه بر جاذبه متمركزند (به نشانه فائق آمدن بر محدوديت هاى آدمى)؛ رؤيايى كه با يك فاجعه ناگهانى در هم مى شكند، اما بعدها دوباره جان مى گيرد و به حقيقت مى پيوندد. براى اشتاينر، فاجعه در سانحه اى نهفته است كه مى بايد خودش را از آن رهايى بخشد و دوباره به صحنه پرش بازگردد. اما در ديگر فيلم ها، اين مسأله يك رويداد آسيب رسان تر است كه اغلب شامل مرگ يكى از اعضاى خانواده مى شود. نمونه هايى از اين دست عبارت اند از سوسوى تاريك كوهستان، ديتر كوچولو بايد پرواز كنه، بالهاى اميد و الماس سفيد.
فيلم بلند ديگر او، معماى كاسپر هاوزر (۱۹۷۴) علاقه هرتسوگ به مقوله زبان را دوباره پيش كشيد، اين بار موضوع فيلم بر اساس داستان واقعى مرد جوانى بود كه ۱۶ سال اول زندگيش را [به دور از جامعه انسانى] در زندان بود و بعد [بدون نام و نشان] در يكى از شهرهاى آلمان در اوايل قرن ۱۹ رها شد، بدون اين كه هيچ درك و ايده اى از تمدن [و جامعه انسانى] داشته باشد. كاسپر كه بيش از چند كلمه از قبل تمرين شده قادر به حرف زدن نبود، توانست دنيا را با چشمانى كاملاً تازه و دست نخورده ببيند (بيشتر شبيه به ديدگاه بيگانگان در فاتامورگانا) و مى بايست خيلى زود ارتباط با محيط اطرافش را ياد مى گرفت. مردم شهر خيلى زود به او توجه نشان دادند، چه با نمايشش به عنوان يك موجود عجيب و غريب و چه با سعى در مطالعه و آموزش او. كاسپر درنهايت به طرز مشكوكى به قتل مى رسد (شايد مسأله به يك خانواده سلطنتى مربوط مى شد) و شهر خوشحال بود از اين كه مى ديد بررسى مغز او نشان از وجود اختلال دارد. اين مسأله پرده از اميد پنهانى آن ها بر مى دارد كه دلشان مى خواست كاسپر با آن ها تفاوت داشته باشد. هرتسوگ مى گويد كاسپر سرشار از وقار اصيل و پاك آدمى است زيرا اگرچه او يك بيگانه به حساب مى آيد، اين جامعه بورژوا است كه مسئول واقعى نابودى او در انتهاست. الزاسر مى گويد كاسپر استعاره اى براى فيلمسازان سينماى نوين آلمان نيز است: تنها و تك افتاده و بدون اين كه نسل شان پدرى داشته باشد، در مورد ابزار اجتماعى كردن مطمئن نيستند و«تلاش دارند كه ميان جانشينى از يك پدر خوب و تصويرى از يك پدر بد، به حيات خود ادامه دهند». به نظر مى رسد فيلم، كه پر از چشم اندازهاى رؤيايى كاسپر است، مى خواهد تعادل شكننده اى را ميان ديدگاه هاى ضد اومانيستى هرتسوگ در مورد تمدن و همدردى خالصانه او براى انسان بى آلايشى مثل كاسپر را حفظ كند. بسيارى از فيلم هاى هرتسوگ اين كشش ميان خلوص فطرى انسان، تأثير مخرب جامعه و نيروى قدرقدرت طبيعت را به نمايش مى گذارند.
مستند La Soufriژre (۱۹۷۷)، هرتسوگ و گروه دو نفره او را به جزيره كارائيبى گوآدالوپ كشاند، درست پيش از آن كه بنا بر پيش بينى ها قرار بود يك آتشفشان آن را محو و نابود كند. آن ها با مردمى كه از ترك جزيره امتناع كرده بودند، مصاحبه كردند؛ تعدادى بومى بسيار فقير كه قادر نبودند جزيره را ترك كنند و در جاى ديگر زندگى جديدى را شروع كنند. هرتسوگ بعدها اشاره كرد كه اين فيلم يكى از معدود مواردى بود كه براى ساخت فيلم خود را در ميان خطر واقعى انداخت اما ته مايه اى از خودتمسخرى نيز در فيلم نهايى وجود دارد زيرا آتشفشان چنان كه پيش بينى مى شد، فوران نكرد و فيلم به نوعى تعقيب پيش پا افتاده فاجعه اى بدل شد كه هرگز رخ نداد. حوادثى مانند اين، براى هرتسوگ اعتبار اغراق شده اى را به عنوان كسى كه به دنبال خطر مى رود، به همراه داشت.
دو فيلم بعدى او (با حضور كلاوس كينسكى) كه پشت سر هم در سال ۱۹۷۹ فيلمبردارى شدند، نشان دادند كه هرتسوگ به دنبال اعتبار پيشين فرهنگ آلمان است: نوسفراتوى خون آشام و Woyzeck (از روى  نمايشنامه گئورك بوخنر كه پس از مرگش در سال ۱۸۷۹ انتشار يافت). اگرچه بسيارى از صحنه ها و تصاوير (مثلاً ظاهر فيزيكى خون آشام) به وضوح اقتباس هايى از فيلم مورنائو هستند، بازگويى هرتسوگ از داستان معروف دراكولا بيشتر از اكسپرسيونيسم مورنائو به ادبيات گوتيك (گوتيسيسم) احيا شده نوول برام استوكر، احساس نزديكى مى كند. خون آشام يكى ديگر از قهرمانان اگزيستانسيل هرتسوگ است؛ بيگانه اى كه محدوديت هاى نوع بشر را با ناميرايى اش دور مى زند و وحشت هاى طبيعت (مثلاً طاعون) را در[عالم] بيدارى فرامى خواند.
274560.jpg
همانند قلب شيشه اى، جامعه بورژوا با يك تغيير ناگهانى (شيوع طاعون) پشت و رو مى شود و بعد از اين كه دكتر ون هلسينگ در نهايت دشنه چوبى را در قلب خون آشام فرو مى كند، بوروكرات هاى خشك و عبوس شهر تلاش مى كنند كه او را به جرم قتل بازداشت كنند، غافل از اين كه طاعون قبلاً ترتيب دولت، نيروى پليس و دستگاه قضايى راداده است. به مانند بسيارى از فيلم هاى هرتسوگ (مثل قلب شيشه اى و ناقوس هايى از اعماق)، ايمان و خرافات هنوز در محدوده تمدن وجود دارد؛ يادگارى از دوران گذشته پيشرفت انسان، زمانى كه هيولاها و اساطير تمام نيروهاى ناشناخته فراسوى مرزهاى جامعه را تشكيل مى دادند. اين امر مربوط به علاقه او به رؤياها و كابوس هاى جمعى ما مى شود- چه رؤياهاى مربوط به دورزدن محدوديت هاى بشر و چه كابوس هاى مربوط به آشوب و هرج و مرج در تمدن. ويسنك، كه از لحاظ مضمونى به نشانه هاى زندگى شبيه است، فيلم بسيار متفاوتى از آب درآمده كه سرباز بيچاره اى را نشان مى دهد كه توسط تقريباً تمام نيروهاى اجتماعى و اقتصادى اطراف خود، مورد سوء استفاده قرار مى گيرد. در حالى كه تلاش مى كند به وجود خود معنايى بخشد و زندگى اش را به ظاهر هدف دار كند، سرانجام ديوانه مى شود. با توجه به اين كه منبع الهام فيلم يك نمايشنامه است، صحنه آرايى تقريباً تئاترى دارد، به صورت مجموعه اى از فوكوس هاى عميق فيلمبردارى شده است و برداشت هاى طولانى چهاردقيقه اى دارد كه باعث غرور و افتخار آندره بازن مى شود. اگرچه ويسنك مانند بسيارى از فيلم هاى ديگر هرتسوگ خيلى جنبه سينمايى ندارد [اما] باعث مى شود كه كينسكى نقشش را نسبتاً متعادل و خويشتن دارانه بازى كند و ظاهراً با صحنه اسلوموشن طولانى  يك قتل (كه فيلم را مى بندد) بر آن تأكيد مى شود.
اين اشكال متنوع ايمان در فيتزكارالدو (۱۹۸۲) همگرا مى شوند و به يك نقطه اشتراك مى رسند. اين فيلم يكى از زيباترين و معروف ترين فيلم هاى هرتسوگ است. اين اثر همان اندازه كه محصول ايمان هرتسوگ به فيلمسازى است، محصول يك تصوير سينمايى [برجسته] نيز است. اين فيلم كه بنا بر ادعاى هرتسوگ بهترين مستند اوست، دلمشغولى كارخانه دار ثروتمندى را بازگو مى كند كه مى خواهد هنر اروپايى اپرا را به آمازون بياورد. براى اين كه رؤيايش در ساخت يك اپراخانه جديد را به صورت واقعيت درآورد، اين «فاتح ول معطل» سفر به بالادست رودخانه را در پيش مى گيرد، و با كمك افراد بومى محلى، كشتى بخارى غول پيكر را از طريق تپه مجاور رودخانه بالا مى كشد تا در آنسوى تپه به شاخه پرآب ترى از رود، براى ادامه سفر، دست پيدا كند. وقتى كشتى به آن سوى تپه مى رسد، بوميان طناب آن را قطع و در آبهاى خروشان رها مى كنند تا ارواح خفته در آن را خشنود سازند. فيتزكارالدو درنهايت در انجام مأموريت خود شكست مى خورد اما سرخورده و با ديدگاهى مصالحه يافته نسبت به رؤيايش به بندر بازمى گردد- رؤيايى كه پول به تنهايى نمى تواند آن را بخرد. تكميل اين فيلم (كه ۴ سال پرآشوب به طول انجاميد) درست مثل خواست فيتزكارالدو براى تحقق بخشيدن به رؤيايش، كارى سيزيف وار بود- به ويژه كه هرتسوگ تمايل نداشت براى كشيدن كشتى به آن سوى رودخانه از مدل كوچك شده يا جلوه هاى ويژه استفاده كند چرا كه مى خواست به فيلم يك حس كاملاً طبيعى از حيث شگفتى و جادوى بصرى بدهد. اين فيلم على رغم تمام ناملايمت هايى كه در حين ساخت آن پيش آمد، نخل طلايى بهترين كارگردانى را در جشنواره كن در سال ۱۹۸۲ براى هرتسوگ به ارمغان آورد.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   اينترنت   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   مهرگان   |   رسانه   | 
|   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |