شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵ - ۷ محرم ۱۴۲۸
Sat, Jan 27, 2007
آيينه
۳۵۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
مهرگان
رسانه
رودررو
حربن يزيد رياحى
حربن يزيد رياحى
برفراز
قلل تاريخ اسلام
سيدجلال ويژگان
274377.jpg
پس از مرگ معاويه، فرزندش يزيد در شام به جاى پدر نشست. مردم كوفه كه از جور و ستم او به ستوه آمده بودند، تصميم گرفتند از امام حسين (ع) دعوت كنند تا به كوفه بيايد و با حمايت آن ها بساط بيدادگرى و فسق و فجور اين شخص نالايق را جمع كرده، امام حسين (ع) نوه پيغمبر گرامى را رهبر و امام خود نمايند. اين تصميم انجام گرفت و نامه اى حاكى از اين مطلب توسط سليمان بن صُرد خزاعى براى امام (ع) فرستاده شد.
امام حسين (ع) پس از وصول نامه، مسلم بن عقيل، پسرعمو و شوهر خواهرش، را به سوى كوفه فرستاد تا با تماس با طرفدارانش در كوفه و ايران ثابت شود كه آيا آن ها در عزم خود راسخ اند يا نه. پسر عقيل راهى كوفه شد و حاكم كوفه ورود نماينده امام را به اطلاع يزيد ابن معاويه رسانيد. حاكم بى كفايت غضبناك شد و نعمان بن بشير انصارى را از حكومت عزل و فوراً نامه اى به عبيداله زياد كه حاكم بصره بود، نوشت و از وى خواست به سرعت به كوفه برود و نماينده امام (ع) را دستگير و زندانى كند و طرفدارانش را هم به قتل برساند.
عبيداله زياد فرمان را اجرا كرد و شبانه به طور ناشناس به جاى
امام حسين (ع) واردكوفه شد و به دارالاماره رفت. عبيداله زياد به وسيله جاسوسان خود فهميد كه مسلم در خانه هانى مخفى شده است. پس هانى و مسلم را دستگير و آنان را به شهادت رسانيد.
حربن يزيد رياحى
عبيداله زياد با سرعت هزار سوار بسيج كرد و فرماندهى آن رابه حربن يزيد رياحى داد و به او تأكيد كرد كه قبل از اين كه
امام حسين(ع) به كوفه برسد، جلو او را بگيرد و وى را دستگير كرده، به كوفه اعزام كند. همچنين گفت اگر نتوانستى، او را به قتل برسان و سرش را نزد من بياور. حر با عجله به سمت كاروان امام حركت و در پانصد قدمى آن توقف كرد. امام حسين (ع) برادرش عون را نزد فرمانده سپاه فرستاد تا از او بپرسد كه چرا جلوى كاروان را سد كرده است.
حر در جواب پرسيد چرا سرچشمه آب را تصرف كرده ايد، در حالى كه اسب هايمان تشنه اند. عون گفت يك نفر را بفرستيد تا ببيند كه ما در كنار چشمه كوچكى منزل كرده ايم. امام حسين (ع) گفت وگوى اين دو نفر را شنيد و به حضرت ابوالفضل برادرش دستور داد به هر يك از اسبان حر يك پيمانه آب بدهند تا تشنگى شان برطرف شود.
دستور امام انجام شد و سواران و اسبان سيراب شدند. عون از طرف امام به حر گفت حالا بگو با ما چه كار داريد؟ حر گفت من از طرف حاكم كوفه مأمورم كه حسين(ع) را دستگير و به كوفه روانه كنم و اگر مقاومت كرد، او را به قتل رسانده، سرش را براى عبيداله ببرم. عون به حر گفت من مى روم تا گفته تو را به اطلاع امام برسانم. حر به عون گفت ضمناً به او بگو كه جوانمردى تو در من تأثير كرده است. تصور نمى كردم كه حسين آن قدر جوانمرد باشد تادشمن تشنه خود را سيراب كند. ناگفته نماند محلى كه حر جلوى امام (ع) را گرفت، ذوخشب نام داشت.
274566.jpg
موافقت شد تا كاروان حسين (ع) و سپاه حر به سمت شمال نزديك رود بروند تا سواران و اسبان آن ها در گرماى تابستان تلف نشوند و علت اين كه حر به كاروان امام حسين (ع) حمله نكرد رفتار جوانمردانه امام (ع) بود كه قلب او را تسخير نموده بود. عبيداله زياد دريافت كه حر در جنگ با امام حسين (ع) تعلل مى ورزد بنابراين تصميم گرفت تا عمربن سعد وقاص را كه فاتح مدائن (تيسفون) پايتخت پادشاهان ساسانى بود، به جاى حر بگمارد. پس او را احضار كرد و با وعده حكومت رى وى را با ۶هزار سپاه به كوفه فرستاد.
عمربن سعد با ورود به كربلا فوراً كاروان امام حسين را محاصره كرد اما حر در تمام اين مدت با وجدانش در جنگ و جدال بود و فكر مى  كرد اگر حسين (ع) شهيد شود و او زنده بماند، محكوميت اش سنگين تر خواهد شد. پس تصميم قطعى خود را گرفت و عزمش را راسخ كرد تا جان خود و فرزندش را در راه حسين (ع) فدا كند. به همين دليل بود كه در ديدار با حسين (ع) از او تقاضاى عفو و بخشش كرد. امام هم به او گفت خداوند متعال تو را ببخشايد.
روز دهم عاشورا بود كه حر خود را آماده كرد تا براى كارزار به ميدان برود ولى پسرش كه ۱۷ سال داشت جلوى پدر را گرفت و خطاب به او گفت: صبر كن تا اول من بروم. حر به فرزندش گفت: ولى تو خيلى جوانى تو بمان تا من بروم. على پرسيد پدر جان مگر نيامده ايم تا براى حمايت از حسين(ع) كشته شويم؟ حر گفت : ولى من طاقت ندارم كه مرگ تو را ببينم. على بيتى شعر خواند و حر گفت: پس برو از امام اجازه بگير.
274569.jpg
على گفت: امام به من اجازه نخواهد داد. سپس افسار اسب را كشيد و به سوى ميدان از نظر ناپديد شد. على در ميدان با سردارى به نام قيس روبه رو شد و پس از رجزخوانى به جنگى نابرابر مشغول گشت. در صحنه على زخم برداشت و او را از ميدان خارج كردند. سپس حر خود به ميدان آمد و قيس را از پاى درآورد و از دشمن مبارز خواست. چون كسى جرأت نكرد، به ميدان بيايد خود را به قلب لشگر زد و سپاه به او حمله ور شدند و او را شهيد كردند. آيا چه شد كه اين بزرگمرد تاريخ كه در زندگى كمبودى نداشت، به يكباره از جان و دل و فرزندش گذشت و عاشقانه در راه معشوقش با پاى خود به مسلخ رفت و شهيد شد. حر نخستين كسى بود كه به جنگ امام حسين (ع) رفت و نخستين كسى هم بود كه در ركابش به شهادت رسيد.
ان شاءالله اين واقعه تاريخى الگويى در زندگى مسلمان ها باشد.
به گفته محتشم كاشانى
اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست
اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست
نقش حضرت زينب (س)
در نهضت عاشورا
274386.jpg
حجت الاسلام على اصغر صرفه جو

آنچه در پيش داريد، مطالبى است مختصر، درباره يكى از شخصيت هاى بى نظير عالم اسلام. در اين نوشته سعى شده است تا درباره نقش حضرت زينب كبرى (س) در نهضت ابا عبدالله (ع) با استفاده از منابع موجود، مطالبى تهيه و تنظيم شود.
پيش از ورود در معرض، لازم است در ابتدا مقدارى درباره عظمت شأن و قدر اين بانوى برگزيده سخن بگوييم. زينب (س)، دختر على و زهرا (عليهما السلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم هجرت، در مدينه منوره ديده به جهان گشود. در پنج سالگى مادرش را از دست داد و از همان دوران طفوليت با مصيبت آشنا شد. او در دوران عمر بابركت خويش، مشكلات و رنج هاى زيادى را متحمل شد.
رحلت پيامبر (ص)، شهادت مظلومانه مادر، فرق خونين پدر، جگر پاره پاره و سر بريده برادران، شهادت فرزندان و برادران و برادرزاده ها و همچنين حوادث تلخى چون اسارت، نمونه هايى از آن است. اين سختى ها و مشكلات از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. او را ام كلثوم كبرى و صديقه صغرى مى ناميدند. محدثه، عالمه و فهيمه از القاب او بوده و زنى عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه محسوب مى شده است. نسبت نبوى، تربيت علوى و لطف خداوندى از حضرت زينب (س) فردى با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه به او «عقيله بنى هاشم» مى گفتند. او با پسرعموى خود «عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج، فرزندانى بود كه دو تن از آنان در كربلا، در ركاب مولى
ابا عبدالله الحسين (ع) شربت شهادت نوشيدند. به خاطر مقام و منزلتش در نظر ديگران، حرمت خاصى داشت. وقتى او وارد مى گشت، تمام قامت بلند مى شد.
مهمترين و حساس ترين بخش زندگى او، سفر تاريخى اش به كربلا و متعاقب آن اسارت مظلومانه اش است كه از اين جهت شايد سهم او در نهضت حسين بيشتر از نقش امام حسين (ع) باشد. چون علاوه بر مصيبت هايى كه آن دو به طور مشترك متحمل شده اند، داغ از دست دادن برادرى چون حسين بن على (ع) و همچنين رنج سفر و مشكلات اسارت، سرپرستى بيماران و كودكان داغدار و زنان و... را زينب (س) به تنهايى به دوش كشيد.
زينب كبرى، هم مادر شهيد، هم فرزند شهيد، هم خواهر شهيد و هم عمه شهيد است. اين ويژگى ها را در كمتر كسى مى توان يافت. او حتى در برهه اى از زمان، يعنى پس از شهادت امام حسين (ع)، به دليل بيمارى امام سجاد (ع) و وظيفه سنگين هدايت، رهبرى و مديريت كاروان اسرا را نيز به دوش كشيد و با سربلندى اين بار سنگين را به مقصد رساند. ما در اين مقاله بر آنيم تا سهم آن حضرت را در نهضت عظيم ابا عبدالله الحسين (ع) بررسى كنيم.

زينب (س) و ولايت

مسأله ولايت و نقش زينب كبرى (س) در رابطه با آن، از ابعاد مختلف قابل توجه است، گاهى آن را از دريچه شناخت و معرفت او نسبت به مقام امامت و ولايت بررسى مى كنيم. گاهى هم، از زاويه تلاش در جهت معرفى و شناساندن ولى خدا به مردم به او مى پردازيم. فرزند على (ع) و دست پرورده زهرا (س)، همچون مادرش كه شهيد راه ولايت است، در تمامى ابعاد سهم قابل توجهى دارد. او كه حضور هفت معصوم را درك كرده است، هركجا مصلحت اقتضا كرده از بذل جان خود و فرزندانش دريغ نكرده است.
اگر زهراى مرضيه، هنگامى كه امام خويش حضرت على (ع) را در معرض خطر و حقوق مسلم او را در حال پايمال شدن مى بيند خود را سپر بلاى او مى كند و خطاب به امامش مى گويد: «روحى لروحك الفداء و نفسى لنفسك الوقاء» اى ابا الحسن، جانم فداى تو و سپر بلاى تو باد! دخترش زينب نيز براى حفظ جان مولايش به آغوش خطر مى رود. در مجلس ابن زياد، آنگاه كه آن ملعون دستور قتل امام سجاد (ع) را صادر مى كند، اين زينب (س) است كه با شهامت خاصى كه از حيدر به ارث برده، جان پسر برادر را نجات مى دهد، او را در آغوش خود مى گيرد و مى گويد: اى پسر زياد، آنچه از ما خون ريخته اى تو را بس است، به آنچه قسم از او جدا نخواهم شد. اگر قصد كشتنش را دارى، مرا نيز با او بكش.
اين مسأله را نبايد صرفاً از ديدگاه عاطفى و روابط نسبى توجيه و تحليل كرد، بلكه اينجا بحث امام و مأموم مطرح است. اينجا زينب (س) خود را فردى مى بيند كه بايد براى حفظ جان امام معصومش خطر را به جان بخرد و از دشمن نهراسد، حتى در كربلا هم وقتى امام سجاد (ع) را در ميان خيمه آتش گرفته مى بيند، براى نجات او، خود را به آتش مى زند. آرى، او مدافعى است كه جگر شير دارد. او كه هلهله شادى و سرود فتح و پيروزى دشمن غدار را مى شنود و ناله جانسوز كودكان در زير فشار بند طناب گوشش را مى آزارد، پيش از همه چيز در فكر مسئوليت خطير خود، يعنى حفظ جان امام است. او لب به سخن مى گشايد، نفس ها در سينه ها حبس و انگشت تعجب به دهان گرفته مى شود. اين زينب (س) است كه مى گويد: «انى ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله و سيد شباب اهل الجنه» اين لكه ننگ را چگونه خواهيد شست، درحالى كه فرزند رسول خدا و سيد جوانان بهشت را كشته ايد؟ همان كه در جنگ، سنگر و پناهتان بود و در صلح مايه آرامش و التيام شما بود. او كه ترس را ترسانده، زنجير را پاره كرده و دشمن را به اسارت سخنان رسوا كننده يزيد مى بيند كه با چوب خيزران به لب و دندان خون خدا جسارت مى كند، فرياد مى زند «تبت يدا ابى لهب».
اى يزيد! دستانت بريده باد! آيا مى دانى چه مى كنى؟ آيا مى دانى كه چوب بر لب و دندان حبيب رسول خدا(ص)، پسر مكه و منى و پسر فاطمه زهرا (س) مى كوبى؟ ناله چنان جانسوز بود كه هركس در آن مجلس بود به گريه درآمد.
آرى، آنگاه كه حسين و يارانش از سوى دشمن ياغى و باغى معرفى مى شدند، اين زينب (س) بود كه امامش را «سيد جوانان بهشت»، «فرزند مكه و منى»، «حبيب رسول خدا» و داراى ده ها صفت ديگر معرفى كرد.

زينب (س) و سرپرستى كاروان كربلا

آن گاه كه مشكلات و مصائب، يكى پس از ديگرى به انسان هجوم مى آورد يا وقتى كه انسان بيمار مى شود و از سنگينى مصائب مى كاهد. در ماجراى غم انگيز كربلا، آقا ابا عبدالله الحسين (ع) وظيفه حفظ و مراقبت از زنان و كودكان و پرستارى از بيماران را به خواهرش
زينب كبرى(س) سپرده بود، چرا كه خوب مى دانست زمانى كه تازيانه دشمن فرود مى آيد، وقتى كه كف پاى اطفال يتيم تاول مى زند يا آنگاه كه فرزند دلبند امام از فرط ضعف و گرسنگى از مركبش مى افتد و وقتى كه آن ملعون خواستار كنيزى يادگار امام مى شود، در تمامى اين موارد فقط زينب(س) است كه مى تواند پناهگاه و تكيه گاهشان باشد. آرى، او كه مصائب روز عاشورا چون باران بر سرش مى بارد و مشكلات چون توفان او را در برمى گيرد و داغ هاى پى درپى آزارش مى دهد، حتى لحظه اى از وظيفه اش نسبت به «پرستارى و مراقبت» از كاروان اسرا و از امام سجاد(ع) كوتاهى نمى كند. جمعى زن و كودك كه داغدار، گرسنه و تنشه و بى پناه هستند، شديداً به يك سرپرست نيازمندند و آن فرد كسى جز دختر آزاده زهرا(س) نيست.
عصر عاشورا، اگر چشم دل باز كنيم، خواهيم ديد كه يك خانم مضطرب و حيران در كنار خيمه اى آتش گرفته بر سر و سينه مى زند و ناله مى كند و مى گويد: خدايا چه كنم؟ بيمارم در ميان خيمه در حال سوختن است. خواهيم ديد كه او اشك چشم كودكان را پاك كرده و آتش دامنشان را خاموش مى كند. براى اين كه تازيانه دشمن بدن ضعيف و لاغر كودكى را نيازارد، خود را سپر او قرار مى دهد و خاطره تازيانه هاى دشمن بر بدن عزيز مادرش زهرا را زنده مى كند. دستور حركت صادر شده و كاروان بدون كاروان سالار را به اسيرى مى برند. كاروان اسيران درخواست مى كنند كه جهت وداع، از كنار قتلگاه عبور داده شوند. همين كه زنان داغدار و كودكان عزادار به قتلگاه مى رسند، با منظره دلخراشى مواجه مى شوند: لاله هاى گلستان محمدى پرپرى كه درآغوش مى كشند. در اين ميان امام على بن الحسين(ع) وضع خاصى دارد. او بيمار است و علاوه بر آن پاهاى مبارك و دستان مطهرش را بسته اند. او فقط از بالاى مركب به گلزار خزان ديده مى نگرد و اشك مى ريزد. بوى خون، منظره غيرقابل باور قتلگاه و اجساد افتاده در آن، به امام حالت عجيبى داده است. بدن هاى پاك و قطعه قطعه پدر، برادر، عمو و عموزاده و ديگران، تاب و توان از او برده است.

زينب (س) ؛ پيام رسانى و افشاگرى

پيام رسانى و افشاگرى از اهداف اصلى نهضت عاشورا بوده است كه بر اين مطلب شواهد و قرائن عديده اى وجود دارد، پاسخ امام حسين(ع) به اطرافيان مبنى بر اين كه: «ان الله شاء ان يراهن سبايا» دليل بر آن است كه خداوند بدينوسيله مى خواسته نهضت عاشورا زنده بماند. زينب(س) و همراهان، تعمداً در مقابل مردم اقدام به سخنرانى، سوگوارى و مرثيه خوانى مى كردند تا عواطف آنها تحريك شود و با برشمردن آنچه بر آنان و مردانشان گذشته، مردم را عليه طاغوت بشورانند. از اين رو اسيران اهل بيت و در رأس آنان زينب(س) دختر على(ع)، با طرح و نقشه قبلى، از هر فرصتى براى تحقق اين هدف مقدس استفاده مى كردند.
سر نى در نينوا مى ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود
زينب(س)، الگوى ايثار و از خودگذشتگى
ايثار به معناى ديگرى را بر خود ترجيح دادن، از سجاياى اخلاقى و از صفات حسنه است، اين كه انسان، در عين نياز، ديگرى را بر خويشتن برگزيند. در روايات ما به «بالاترين درجه ايمان» و «برترين درجه احسان» تعبير شده است. كربلا مدرسه عشق و ايثار بود: ايثار جان و دست شستن از زن و فرزند و مال. اين بالاترين نوع ايثار است و همين است كه عامل تقدس قيام عاشورا و عامل تمايز آن از ساير قيام هاست.

زينب(س)؛ الگوى شهامت و شجاعت

انسان اگر عظمت خداوند در نظرش مجسم شود، ديگر غير خدا را كوچك بلكه هيچ وفاقد اثر مى بيند. سر شجاعت اولياى الهى نيز در همين است. امير مؤمنان على(ع) كه او را در شجاعت و شهامت سر آمد مى دانيم؛ در سايه خدا باورى به اين درجه رسيده است. طبيعى است كه فرزندان و دست پروردگان او نيز چنين باشند. اگر دشمن تا دندان مسلح در مقابل امام حسين(ع) مى گريزد و توان مقابله با او را ندارد. اگر عباس بن على(ع) چون شير به دشمن يورش مى برد و حتى طفل نابالغ خاندان على (عبدالله بن الحسن) از دشمن خوفى ندارد، به خاطر همين ارتباط محكم است كه با منبع قدرت پيدا كرده اند. زينب (س) نيز از همين خاندان است. او دختر آزاده زهرا (س) و تربيت شده على(ع) است.
او يك زن است ولى چون مردان بر سر دشمن فرياد مى زند ، تحقيرشان مى كند واز احدى هم هراس به دل ندارد. او از زوزه سگان يزيد و از برق شمشير خون چكان آدمكشان او واهمه اى ندارد.

زينب(س)؛ الگوى عفت و پاكى

عفت و پاكدامنى، برازنده ترين زينت زنان است و گرانقيمت ترين چيزى است كه يك فرد مى تواند به آن ستوده شود. يكى از درس هاى عاشورا، همين درس عفت و پاكدامنى است. در اين حادثه استثنايى تنها چيزى كه زينب كبرى(س) و ديگر زنان حتى كودكان را به شكوه وامى داشت، همين مسأله بود. اهل بيت آموخته اند كه از كسى درخواستى نداشته باشند، ولى در اين مورد بخصوص در تاريخ مى خوانيم كه حتى از شمر هم درخواست مى كنند كه مثلاً اسيران را جلوتر ببرند تا به تماشاى سرهاى مقدس بريده شده مشغول شوند.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   اينترنت   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   مهرگان   |   رسانه   | 
|   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |