يكشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵ - ۸ محرم ۱۴۲۸
Sun, Jan 28, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۵۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ عاشورا
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
هفته عكس
ديالكتيك
يا حركت به سوى مطلق
274572.jpg
 سيد مجيد امامى

در مقابل نام او- ابراهيم(ع)- هفت بار و در مقابل عملش، هفتاد بار تعظيم مى كنم... اگر ابراهيم اين گونه نبود، او مى توانست به خداوند عشق ورزد، اما ديگر از ايمان برخوردار نبود، زيرا آن كس كه بدون ايمان عشق به خدا مى ورزد به خود مى انديشد و حال آن كه آن كس كه به خداوند عشق مى ورزد به خدا انديشه مى كند!
كى يركگارد
در فلسفه كى يركگارد مفهوم گزينش و حركت از اهميت بسزايى برخوردار است اما در صدر تمامى انتخاب هاى فرد انسانى يك گزينش اصلى صورت مى گيرد كه تمامى زندگى او، زير آن گزينش شاكله مى يابد. اين گزينش، انتخاب «سطح زندگى» است. او اين سطوح سه گانه كه بر تمامى انسان ها قابليت اشتمال دارد را در زندگى خود به ترتيب تجربه كرده و در واقع با الهام از حيات خود وارد فلسفه اش كرده است.
كاپلستون در كتاب تاريخ فلسفه از اين سطوح، با عنوان ديالكتيك اشاره مى كند و توضيح مى دهد اين ديالكتيك از دو جهت با ديالكتيك معروف هگل اختلاف دارد. (هرچند بايد شباهتهاى آن را هم پذيرفت) اول آنكه ديالكتيك كى يركگارد، فرايندى است كه از راه آن روح صورت فرديت به خود مى گيرد، همان صورت فرد هستى دارى كه بشدت مورد تأكيد اوست و نه صورت كليت همه گير.
دوم آن كه در ديالكتيك كى يركگارد گذار از مرحله اى به مرحله ديگر نه با انديشيدن بلكه با گزينش صورت مى گيرد و به معنايى با يك جهش، گزينش مرحله اى والاتر از قبل صورت مى پذيرد. ديالكتيك او نه «تاريخ محورانه» بلكه «وجود مشربانه» است.
«او تا بدانجا پيش مى رود كه مفهوم ديالكتيك را به رخ هگل مى كشد، با ابداع ديالكتيكى «وجودى مشربانه» كه برخلاف ديالكتيك هگلى هيچ پيشرفتى نمى كند و از قومى به قومى يا از نسلى به نسلى هيچ چيز منتقل نمى كند.... اين ديالكتيك همواره در درون هر فرد صورت مى گيرد» به عقيده او تمامى تحولات زندگى فرد انسانى در سه مرحله منعكس مى شود. آدمى در ابتدا با پيگيرى خيالبافانه يك رشته لذات مى خواهد از هر نوع مرارت بگريزد (تز) ولى اگر خوب بنگرد هرگز به تجربه شخصى زنده اى كه آرزوى آن را دارد، نخواهد رسيد در نتيجه به نوعى نا اميدى مى رسد كه امكان دارد، محركى براى ورود به مرحله و سطح اخلاقى باشد (آنتى تز) مرحله اى كه التزام به تعهدات اخلاقى را در بر دارد ( سنتز) لذا آدمى با وقف كردن خود به وظيفه و اطاعت، از راه الزامات اخلاقى عينى، در صدد برآوردن و كشف خود مى شود (تز) اما اين تجربه هم قادر نيست تا به وجود انفرادى او ارج دهد. (آنتى تز)
«تحول واقعى هنگامى صورت مى گيرد كه شخص با گزينش (پذيرش فناپذيرى و گناهكار بودن انسان) و درك اين مطلب كه اخلاق عينى براى معنادادن به وجود شخص كفايت نمى كند، و دلهره از پوچى دنياى خارج كه زير بناى تمامى تلاشهاى زيبايى شناختى و اخلاقى ما است، به سمت مرحله مذهب پيشرفت مى كند. برداشتن گام در راه ايمان و سپس تكرارها و تجديد آن مرحله فعاليت مذهبى را تشكيل مى دهد: «اثبات وجود بشر فقط با ايمان شروع مى شود.» (سنتز نهايى)
به عبارت ديگر كى يركگارد «هستى دار بودن» فرد انسانى را در سه سپهر ممكن مى داند نخستين منزل انسان در مرحله حسانى او مى باشد (ملك) يا به عبارتى سطح حيوانى. سطحى كه معيار گزينش هاى فرد لذات جسمانى است. برنامه اين مرحله پراكندن خود است در ساحت حس. بر چنين انسانى حس و انگيزه هاى درونى و شور فرمانرواست. نمونه چنين انسانى براى او، شاعر است كه جهان را به عالم خيال و احساس مى برد.
«انسان حسانى تشنه بيكرانه است، اما يك بيكرانگى ناپسند كه چيزى نيست جزبى درو پيكرى آنچه ذوقش از او مى طلبد. چنين انسانى به پيشباز هر تجربه حسى و عاطفى مى رود و از هر گلشنى گلى مى چيند و از هرچيزى كه ميزان گزينش او را تنگ كند بيزار است.»
انسان واقف در سطح حسانى و حيوانى كى يركگارد مصداق مفهوم قرآنى «اولئك كاالانعام بل هم اضل» است. ليكن انسان مى تواند از اين سطح بگريزد، مفهوم گزينش مطرح است و همانگونه كه او مى گويد «يا اين- يا آن» هر آدمى به سطح انسانى يا مرحله اخلاقى دست پيدا مى كند. در اين سطح انسان به معيارهاى اخلاقى و تكليف هاى اخلاقى گردن مى نهد و معيار گزينش هاى زندگى او، اخلاق واصول انسانى است. «اگر نمودار مرحله حسانى دون ژوان (شاعر) باشد سقراط نمودار مرحله اخلاقى است. نمونه ساده گذار از آگاهى حسانى به آگاهى اخلاقى براى كى يركگارد انسانى است كه از بر آوردن ميل جنسى بر حسب جاذبه هاى گذرا مى گذرد و تن به زناشويى مى دهد و همه تكاليف آن را به گردن مى گيرد. زيرا زناشويى يك نهاد اخلاقى است و فرانمودى از قانون كلى عقل» اما غايت القصواى انسان از نظر كى يركگارد در سومين مرحله است. «مرحله يا سطح ايمانى». او كه مى خواهد از اصول اخلاقى گذركند به «دنبال پيوستن با خداست». تصديق پيوستگى «خود» با خدا «با مطلق برين شخصى وار»، تصديق خويشتن در مقام روح است. او مى گويد «ذات با پيوستن خود به خويشتن و با خواست خود بودن آشكارا در آن زمينه قدرتى قرار مى گيرد كه تشكيل دهنده آن است و اين فرمول ... همانا تعريف ايمان است» او در كتاب مهم ترس و لرز كه ادبياتى تقريباً داستانى دارد به تفصيل مشخصات سطح ايمانى را بيان مى كند. او با بيان داستان دستور ذبح اسحاق(اسماعيل) به ابراهيم (ع) پدر او، و تمكين حيرت انگيز ابراهيم در مقابل اين امر الهى، مرحله ايمانى را توضيح مى دهد. كى ير كگارد در كتاب ترس و لرز، شيفته و واله ابراهيم است.
عشق چيزى فراتر از اخلاق است. به زعم او ابراهيم اگر مثل سقراط در مرحله اخلاقى مانده بود، هرگز چنين سر به اطاعت الهى نمى برد وتصميم به ذبح فرزندش نمى گرفت. ابراهيم براى كى ير كگارد، قهرمان ايمان است. «براى كى يركگارد كه انديشنده اى است با حس شديد دينى، اوج هستى داربودن در ايمان و در ارتباط با خداست. اما اين ارتباط به گونه اى بس ويژه است. ارتباطى كه يك سوى آن موجودى است محدود، دستخوش نسبت ها و نسبيت ها و حتى گنهكار، و سوى ديگر آن، خداست كه كى يركگارد «ديگر مطلق» مى نامد. چنين آزمون و ارتباطى كه به هيچ رو آزمونى طبيعى نيست تنها بر بنياد ايمان ممكن است. در قلمرو ايمان است كه انسان هستى دار مى تواند حضور و ظهور خداوند را دريابد، دريافت آزمونى كه زماندار را بى زمان، و محدود را به نامحدود مى پيوندد و از آن سرشار مى كند» او پس از اين بحث، تعارض اخلاق و ايمان را مطرح مى كند و وارد مطالبى اخلاقى- دينى و شايد هم كلامى مى شود. برخى ايمان را به وابستگى شديد نسبت به خداوند تعبير مى كنند به عبارتى يقين به خدا داشتن و اين يقين را در زندگى نشان دادن، اما ايمان كى يركگارد چيز ديگرى است. ايمان يعنى باور داشتن به اين كه محال (ناممكن) مى تواند واقع شود. مرد ايمانى مردى است كه به ناممكن ايمان دارد و آن را باور مى كند. ممكن دانستن ناممكن در چار چوب عقل بى معناست ولى او اصولاً ايمان را بدان جهت ممكن مى داند كه باور كردنى نيست. چون براى عمل ايمانى هيچ انگيزه عقلانى وجود ندارد، دين انديش بودن كى يركگارد، آنطور كه بسيارى از صاحبنظران معتقدند، شايد به خاطر تعلق خاطر او به كليساى واقعى، تعليمات مسيحى و كشيش بودن او باشد اما او بسيار فراتر از مسيحيت به دين و محبت ايمان، نظر مى كند.
از همين رو، يكى از افرادى كه آغازگر گرايش ايمان گروى Fideism در كلام مسيحى بود، بى شك كى يركگارد است. بحثهاى او كه اشاره به ضعف، ناكارآمدى و حتى ضديت «عقلانيت» و «ايمان» داشت، در الهيات مسيحى جاى مهمى پيدا كرد.
ايمان از نظر او يك حالت پاينده و استوار نيست، بلكه حالتى است همواره با ضد خود يعنى بى ايمانى در نبرد است. ايمان هيچ گاه به صورت حقيقت همگانى و ابژكتيو (objective) در نمى آيد بلكه همواره فردى و درونى يعنى سوبژكتيو (subjective) مى ماند. بدين معنى كه حقيقت در سوبژكتيويته است و ايمان آوردن از سويى رو كردن به حقيقت است و از سوى ديگر دل به دريا زدن. او مى گويد: «به واسطه تسليم، من از همه چيز دست مى كشم و صرف نظر مى كنم. اين حركت چيزى است كه من به واسطه خود انجام مى دهم، وقتى به آن مبادرت نمى كنم، به آن جهت است كه جبون و ضعيف هستم و فاقد شور و حرارت مى باشم و فاقد احساس اهميت به شأن و مقام والايى كه به هر موجود انسانى عطا شده هستم... بنابراين آنچه من به دست مى آورم «خودم» هستم در هوشيارى و آگاهى هميشگى و ابدى... با ايمان به همه چيز مى رسم، درست به گونه اى كه گفته مى شود [در كتاب مقدس] كسى كه ايمانش به اندازه دانه اى خردل است مى تواند كوه ها را به حركت در آورد».
كى ير كگارد، فلسفه هگل كه بر آن بود تا حقيقت دين را به روش فلسفى اثبات كند، ذم مى كند زيرا بر آن است كه پذيرش حقيقت دين تنها براساس ايمان ممكن است. در ادامه، او با كليسا هم وارد جنگ مى شود زيرا بر آن است كه دستگاه كليسا از اصل و سرچشمه كه همانا رو كردن به ايمان و پرستش واقعى بوده، منحرف شده و تنها به ظواهر پرداخته، مفهوم ايمان در نظر او مهمترين دل به دريا زدن و خطر كردن (risk) زندگى است و اين ريسك از ويژگى هاى انسان هستى دار است.
«او در اواخر عمر وظيفه اش را به صورت وظيفه اى «سقراطى» خلاصه كرد: تعريف كردن آنچه مسيحى شدن است. او مكرراً تكرار كرد كه مسيحى به دنيا آمدن و مسيحى بار آمدن كافى نيست، در حقيقت مسيحى شدن [لازم است] شايد، اگر آدمى كه اكنون مسيحى است، سخت تر بتواند مسيحى شود تا آن كه مسيحى نيست. او «جهان مسيحى» را به ملامت گرفت، آن جهان مسيحى كه او آن را با خلق دلبسته به دنيا و روح (Geist) در فلسفه هگل روى هم ريخت و برابر نهادهاى واقعى مسيحيت و آنچه از انسان بودن مراداست، شمرد».
مؤخره:
به تعبير رابرت سولومون نويسنده كتاب فلسفه اروپايى، كى يركگارد، دل آزردگى و طبع ضد اجتماعى خودش را مبدل به خصوصيات فردى منحصر به فرد و نشانه هاى جذاب پارسايى كرد اما هيچ نقشه اى براى تغيير جهان نداشت. به عبارت ديگر او شايد به خوبى پنبه زنى مى كرد و آثار اين برخوردش تا سال ها بر تارك فلسفه غرب درخشيد ولى هيچ وقت نتوانست فيلسوفى براى فردا باشد. شايد بتواند ميان بعضى از مفاهيم اساسى كى يركگارد همچون «انسان، ايمان، خودشناسى، حركت و سمت خود مطلوب و به خود پرداختن، دلهره، مرگ، شورمندى و كمال، بامفاهيم دينى- اسلامى نسبت و يا شباهتى برقرار كرد اما آنچه مهم است در اين برقرارى ارتباط اولاً نبايد حيرت انگيز و متهورانه برخورد كرد زيرا تنها معانى اى است كه در آنها بين يك انديشمند غربى و تعاليم دينى همزبانى ايجاد شده و ثانياً مى توان به دور از تعصب و بدفهمى، از آنها به عنوان نقاطى مهم در سير فلسفى غرب ياد كرد كه در به خود آمدن فلسفه غرب نقشى اساسى ايفا كرده. كگارد را به معناى عرفى لفظ، نمى توان فيلسوفى غربى دانست و بايد با نگاه ديگرى در انديشه او غور و تعميق كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |