• دختر وپسر دانشجويى براى پولدار شدن ونشستن سرسفره عقد، در توطئه گروگانگيرى۳۰۰ميليونى، پسرخانواده ثروتمندى را۱۴روزبه اسارت گرفتند
• محاكمه متهمان پرونده هاى فيلم هاى خصوصى بزودى برگزار مى شود
• قديمى ترين دزدخانه هاى اعيانى تهران كه درمدت ۴۳ سال بارها دستگيرشده است، بازپشت ميله هاى زندان افتاد
•جزئيات آخرين تغييرات گواهينامه هاى يكساله
گروه حوادث - شيراز، خبرنگار «ايران»: دختر و پسر دانشجويى براى پولدار شدن و نشستن سر سفره عقد، در توطئه گروگانگيرى ۳۰۰ ميليونى، پسر خانواده ثروتمندى را ۱۴ روز به اسارت بردند. در اين آدم ربايى، وقتى پسر ۱۸ ساله براى ديدار با پدرش از خارج به ايران آمد هدف قرار گرفت و با تهديد مسلحانه ربوده شد.
بنا به اين گزارش، شامگاه برفى ۲۶ دى ماه سال جارى وقتى عليرضا افشار به همراه پسرخاله جوانش از مطب پزشكى در شيراز خارج شد سوار خودروى مسافركشى شد كه ساعت ها در كمين بود.
دو مرد كه در تاريكى سعى داشتند چهره هايشان شناسايى نشود با سوار شدن طعمه هايشان به سمت آنان اسلحه گرفتند و خواستند بدون هرگونه مقاومتى كف خودرو بنشينند. خانواده هاى آنان ۴۸ ساعت بعد با غيبت طولانى اين دو پسرخاله به پليس شيراز مراجعه كردند و خواستار روشن شدن سرنوشت ابهام آميز آن دو شدند.
سردار بيگى، رئيس پليس استان فارس در بيان جزئيات اين گروگانگيرى ۳۰۰ ميليونى گفت: «چهار روزى از ناپديد شدن دو پسرخاله گذشته بود و هيچ اثرى از آنان در دست نبود، برخلاف فرضيه هاى پليسى، آدم ربايان نيز تماسى با خانواده هاى آنان نداشتند تا اين كه روز ۳۰ دى ماه سال جارى پسرخاله «عليرضا» به خانه شان برگشت و ادعا كرد او و عليرضا را در برابر ساختمان پزشكان ربوده اند و آدم ربايان ۳۰۰ ميليون تومان پول مى خواهند.» وى افزود: «مأموران شعبه ۷ پليس آگاهى شيراز با بازجويى هاى ويژه از اين گروگان رها شده به اقدام هاى اطلاعاتى - عملياتى گسترده اى دست زدند و بادادن آموزش هاى پليسى به پدر «عليرضا» با گروگانگيران وارد مذاكره شدند.» سردار بيگى با اشاره به اين كه پليس قدم به قدم خود را به مخفيگاه آدم ربايان نزديك مى كرد، گفت: «صبح روز ۹ بهمن ماه بود كه مخفيگاه آدم ربايان در فيروزآباد شناسايى شد و گروه هاى عملياتى با حمله غافلگيرانه توانستند گروگان ۱۸ ساله را آزاد كنند در حالى كه او داخل اتاق كوچكى با دست و پاى بسته و ظاهرى خواب آلود زندانى بود، آنها با دستگيرى دو مرد جوان پرده از توطئه دختر دانشجويى برداشتند.» رئيس پليس استان فارس گفت: «اين دختر ۲۴ ساله پس از علاقه مندى به پسر دانشجويى چون خانواده اش مخالف ازدواج آن دو بود وقتى شنيد پسر يكى از آشنايان پولدارش از خارج به ايران مى آيد چنين توطئه اى را طراحى كرده است تا خواستگارش پولدار شده و مخالفت ها از ميان برود.»
> اعتراف هاى دختر دانشجو
دختر دانشجو در بازجويى هاى پليسى گفت: پدر عليرضا كه خانواده اش در خارج از كشور زندگى مى كنند از دو سال پيش با پدرم آشنا شد و به دليل اين كه تنها در شيراز زندگى مى كرد رفت و آمد زيادى با پدرم پيدا كرد و همه مسائل زندگى خانوادگى و شغلى اش را با خانواده ما مطرح مى كرد به گونه اى كه از جزئيات زندگى او وحتى ميزان دارايى او مطلع شدم.
حدود ۶ ماه پيش با يكى از پسران دانشجوى دانشكده مان آشنا شدم و او از من خواستگارى كرد اما پدرم با ازدواجم با افراد خارج از فاميل، مخالف بود. تصورم اين بود اگر اين پسر تحصيلكرده و پولدار باشد ديگر بهانه اى براى مخالفت پدرم با ازدواجمان باقى نمى ماند. وقتى پدر عليرضا گفت كه پسرش قصد دارد از دبى به ايران بيايد و ما را در جريان برنامه سفرش گذاشت، او بايد به خاطر بيمارى اش نزد پزشك مى رفت. لذا براى او نوبت مراجعه به پزشك متخصص گرفتيم و با تماس تلفنى به خواستگارم اطلاع دادم عليرضا در چه ساعتى و نزد كدام پزشك خواهد رفت. او كه قبلاً در جريان نقشه ام قرار گرفته بود، پذيرفت با همدستى دوستش عليرضا را بربايد.
پس از انجام گروگانگيرى و بردن عليرضا از شيراز به فيروزآ باد، هم مرتباً با خواستگارم در تماس بودم و عكس العمل هاى خانواده عليرضا را به او اطلاع مى دادم.
جوان ۲۵ ساله كه براى اجراى نقشه گروگانگيرى ۳ اسلحه كمرى خريده است نيز در بازجويى ها گفت: من و دختر مورد علاقه ام هيچكدام «عليرضا» را نديده بوديم و تنها مى دانستيم كه قرار است نزد دكتر برود. همان ساعت من نيز وارد مطب شدم و منتظر ماندم تا منشى مطب، نام «عليرضا افشار» را صدا كند و پس از اين كه او قصد ورود به اتاق دكتر را داشت، شناسايى اش كردم و با خروج از مطب داخل خودرو به همراه دوستم به كمين نشستم. پس از تعقيب او و پسرخاله اش، هنگامى كه مى خواستند سوار تاكسى شوند جلوى آنها ترمز كرده و آنها را سوار كرديم و قبل از پياده شدنشان، با تهديد اسلحه، دست و پا و چشمانشان را بستيم و به خانه يكى از دوستانمان در شيراز برديم. از آنجا كه دوستم از اين مسأله ناراحت شده بود، گروگان ها را از خانه اش به فيروزآباد برديم و در خانه اجاره اى زندانى شان كرديم. پس از دو روز پسرخاله عليرضا را آزاد كرديم تا به خانواده اش اطلاع داده و بگويد تا پول را برايمان فراهم كنند. بعد از چند بار تماس با خانواده عليرضا، مبلغ درخواستى ما كمتر شد و پذيرفتيم با گرفتن ۶۵ ميليون تومان، گروگان را رها كنيم، اما با حمله ناگهانى پليس همه نقشه هايمان نقش برآب شد.
> گفت وگو با گروگان
عليرضا پس از آزادى درباره ماجراى ربوده شدنش به خبرنگار «ايران» گفت: چند روزى بود كه از دبى به ايران آمده بودم و پس از اقامت كوتاهى در تهران و كيش به خانه پدرم در شيراز آمدم و از آنجا كه مشكل تنفسى و ريوى داشتم، خواستم به پزشك متخصص مراجعه كنم كه يكى از دوستان پدرم يكى از متخصصان را به من معرفى كرده و برايم نوبت مراجعه گرفت.
پس از معاينه وقتى به همراه پسرخاله ام از مطب خارج شديم، بخاطر بارش برف و باران، تصميم گرفتيم با تاكسى به خانه برگرديم. خيابان تاريك و خلوت بود و يك پيكان با دو سرنشين جلوى پايمان توقف كرد و ما هم با اين تصور كه ماشين مسافركش است، سوار آن شديم.
به راننده و همراهش مسيرمان را گفتيم، اما قبل از اين كه از خودرو پياده شويم، با تهديد اسلحه آنان روبرو شديم. دو مرد از ما خواستند كه بدون سر و صدا در كف خودرو بنشينيم و بعد از مسافت نه چندان طولانى در حالى كه دست ها و چشم هايمان را بسته بودند، ما را پياده كرده و به خانه اى بردند و با زور به ما قرص خواب آور خوراندند كه بعد از آن هيچ چيز نفهميدم. فردا ظهر از خواب بيدار شدم و متوجه شدم كه محل خانه اى كه در آن بوديم تغيير كرده است. وقتى آنها پسرخاله ام را آزاد كردند، با حرف هاى وحشت آورى قول دادند اگر همراهى شان كنم، با گرفتن پول از خانواده ام، من را آزاد خواهند كرد.
گروگانگيران مرا در اتاقى كوچك زندانى كرده بودند و خودشان در اتاق هاى ديگر مى ماندند. روزى ۲ تا ۳ بار به سراغم مى آمدند و هر شب به من قرص هاى خواب آور بسيار قوى مى خوراندند، به طورى كه هر شب پس از خوردن قرص، تا غروب روز بعد مى خوابيدم. در تمام مدت بيدارى ام، مجبور بودم صداى بلند موزيك كه با هدفون ضبط صوت كوچكى در گوش هايم قرار داده بودند، را تحمل كنم؛ گروگانگيران براى اين كه من صداى آنها و دوستانشان را نشنوم، هدفون را در گوشم گذاشته بودند. اما گاهى اوقات به صورت پنهانى، صداى موزيك را كمتر مى كردم تا صحبت هاى آنها را بشنوم، اما چيز زيادى نمى فهميدم.
در طول ۱۴ روز اسارتم يا چشم بند روى چشمانم بود و يا گروگانگيران با سر و صورت پوشيده وارد اتاق مى شدند. تنها يك بار توانستم به طور اتفاقى چهره دو تن از آنها را ببينم. يك بار سردسته گروگانگيران به سراغم آمد و گفت: «مى خواهيم صدايت را ضبط كنيم و براى خانواده ات بفرستيم و تو بايد بگويى كه جانم در خطر است. هرچه زودتر پول را آماده كنيد و به پليس هم اطلاع ندهيد» و من هم صحبت هاى آنها را تكرار كردم و يك بار هم از من خواستند كه همين مطالب را با خط خودم بنويسم. گروگانگيران گاهى اوقات رفتار خوب و دوستانه اى با من داشتند و گاهى اوقات تهديدم مى كردند كه من آن موقع مى فهميدم درباره گرفتن پول با خانواده ام اختلاف نظر پيدا كرده اند، اما آنها از وضع زندگى خانوادگى ما، زمان ورود من به ايران و خيلى از جزئيات ديگر كارهاى من، اطلاعات دقيقى داشتند.
شب قبل از آزادى ام، صداى خنده هاى گروگانگيران از بيرون اتاق به گوش مى رسيد و ظاهراً آنها با خانواده ام براى گرفتن پول به توافق رسيده بودند تا اين كه صبح زود، صداى چند مرد را شنيدم كه اسم مرا صدا مى زدند و مى گفتند ما پليس هستيم، جواب بده و بگو كه كجا هستى؟ اما چون از ترس زبانم بند آمده بود و اصلاً تصور نمى كردم پليس مرا پيدا كرده باشد. فكر مى كردم شايد گروگانگيران در حالت غيرعادى هستند و خود را پليس معرفى مى كنند، ولى انگار واقعيت داشت و نجات يافتم.