چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۱ محرم ۱۴۲۸
Wed, Jan 31, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۶۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
مهرگان
ماجرا
رودررو
سلامت
كيستى ما در چيستى هويت
274779.jpg
امان عسكرى

هويت امرى بى حركت و ايستا نيست بلكه حقيقتى تاريخى است. مقاله حاضر با محور قرار دادن اين امر، سعى دارد با ارائه پارامترهايى براى تبيين و تعريف هويت، اركان فردى و اجتماعى آن را مورد بررسى قرار دهد و بر اين نظر تأكيد و تأييد مى گذارد كه كيستى ما در فرايند پاسخ به چيستى هويت تعريف مى پذيرد و در اين راستا با بهره از فلسفه هگل سعى در ارائه نظريه براى «چيستى هويت» دارد.

۱.اركان فردى و اجتماعى هويت :
هويت داراى دو ركن فردى و اجتماعى است. ركن اجتماعى هويت به دليل اهميت آن در شكل هاى متنوعى چون هويت قومى، نژادى، تبارى، دينى، زبانى، طبقاتى، جنسى، ملى و در سطح بالاتر «هويت انسانى » متجلى مى شود.هويت ملّى تركيبى متغير، متداخل و متحول از آگاهى هاى تاريخى، قومى، ادبى، طبقاتى، نژادى، سياسى و اقتصادى است كه ماهيّت و موجوديت فرهنگى و تمدنى جوامع و ملت ها را شكل مى دهد و با تغيير آگاهى ها و تغيير قرائت ها، رويكرد و انتظارات نسبت به اين مواريث، دست خوش تحول مى شود.فرايند هاى هويت زمانى مطرح مى شود كه سخن از كنش گران اجتماعى باشد و عبارت است از فرآيند معنا سازى بر اساس يك ويژگى فرهنگى و يا مجموعه به هم پيوسته اى از ويژگى هاى فرهنگى كه بر منابع معنايى ديگر اولويت داده مى شود .
۲.فرآيند هاى هويت
هويت داراى ۳ فرآيند به شرح زير است :
الف- هويت مشروعيت بخش : اين نوع هويت به وسيله نهادهاى غالب جامعه ايجاد مى شود تا سلطه آنها را بركنش گران اجتماعى گسترش دهد و عقلانى كند، اين موضوع هسته اصلى نظريه اقتدار و سلطه است و با نظريه هاى گوناگون مربوط به ملى گرايى همخوانى دارد.
ب- هويت مقاومت : اين هويت به دست كنش گرانى ايجاد مى شود كه در اوضاع و احوال يا شرايطى قرار دارند كه از طرف منطق سلطه بى ارزش دانسته مى شود و يا داغ ننگ بر آن زده مى شود.در اينجا با ظهور خط مشى هاى هويتى مواجه مى شويم كه سنگرهايى براى مقاومت و بقا بر مبناى اصول متفاوت يا متضاد با اصول مورد حمايت نهادهاى جامعه مى سازد .
ج- هويت برنامه دار : هنگامى كه كنش گران اجتماعى با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگى قابل دسترس، هويت جديدى مى سازند كه موقعيت آنان را در جامعه از نو تعريف مى كند و به اين ترتيب در پى شكل ساخت اجتماعى هستند، اين نحوه هويت تحقق مى يابد (امانوئل كاستلز، ،۱۳۸۰ ج ۲ : ۲۴).
هويت هاى مقاومت، ممكن است در طول تاريخ در ميان نهادهاى جامعه به نهاد مسلط بدل شوند و بدين ترتيب به منظور عقلانى كردن سلطه خود به هويت هاى مشروعيت بخش تبديل شوند و جامعه مدنى ايجاد كنند.نوع دوم هويت سازى، يعنى هويت مقاومت منجر به ايجاد جماعت ها(Gommunes) و يا اجتماعات (Communities) مى شود.اين هويت شكل هايى از مقاومت جمعى را در برابر ظلم و ستم ايجاد مى كند كه در غير اين صورت تحول ناپذير بودند.اين هويت است كه به حذف حذف كنندگان به دست حذف شدگان مى انجامد و بالاخره سومين فرآيند ساختن هويت، يعنى هويت برنامه دار، به ايجاد سوژه (فاعل) مى انجامد، بنا به تعريف آلن تورن : سوژه عبارت است از آرزوى فرد بودن، آرزوى خلق تاريخ شخصى، آرزوى معنا دادن به كل تجربه هاى زندگى فردى (Touraine , 1995 : ۲۹؛ امانوئل كاستلز، ،۱۳۸۰ ج ۲ : ۲۶ ).
از نظر كاستلز در اين جهان و جامعه تو در تو، حيرت انگيز و شبكه اى، احتمال زيادى وجود دارد كه مردم از نو حول محور هويت هاى بنيادين از قبيل هويت هاى دينى، ملى، قومى، نژادى، خانوادگى و سرزمين مادرى گرد هم آيند.به تعبير ديگر، در جهانى كه ثروت، قدرت و تصاوير، جريان هاى جهانى هستند، جست و جوى هويت جمعى يا فردى منبع اصلى « معناى اجتماعى » مى شود.از نظر او هويت ( به معناى فرآيند معنا سازى بر اساس يك ويژگى فرهنگى يا مجموعه به هم پيوسته اى از ويژگى هاى فرهنگى كه بر منابع معنايى ديگر اولويت داده مى شود ) سرچشمه معنا و تجربه زيستن مى شود.او براى نشان دادن اهميت « هويت » تفاوت آن را با « نقش » اجتماعى بر جسته مى كند. «نقش» آدمى در جوامع كنونى تحت عناوينى مانند پزشك، مادر، همسايه، فعال سياسى، فوتباليست، مسجد رو، معتاد وغيره مشخص مى شود ( جلائى پور، ۱۳۸۱ : ۶۳-۶۱).بر خلاف نقش، «هويت» منبع معنا سازى براى خود كنش گر است و از طريق فرآيند « فرديّت بخشيدن » به دست خود كنش گر ساخته مى شود.كاستلز معتقد است كه هويت يابى گرايش تازه اى در زندگى بشر نيست و امرى است كه همراه تاريخ بشر بوده است.ولى در جامعه شبكه اى كه از سازمان ها و نهادهاى آن به طور مداوم ساختار زدايى و مشروعيت زدايى مى شود و نقش جنبش هاى بزرگ و متعارف در آن كم رنگ و تجليّات فرهنگى آن گذرا و سيال مى شود، هويت به اصلى ترين سرچشمه تبديل مى شود (همان، ۶۲).ديدگاه كاستلز يك ديدگاه ساختى - فرهنگى يا ساختى- هويت محوراست.از نظر او در برابر ساختار متحول جامعه شبكه اى، ما با سه نوع هويت مشروعيت بخش، هويت مقاومت و هويت برنامه دار سروكار داريم. جنبش هاى اجتماعى در جامعه شبكه اى هويت زا و هويت زدا هستند.
ميد (Mead) ، كولى (Gooley) و توماس (Thoms) معتقدند كيستى فرد در فرآيند پيچيده اى شكل مى گيرد كه همان رابطه مداوم او با محيط اطرافش يا جامعه است.كيستى يك فرد به واقع تعيين كننده جايگاه او درجامعه است.ميد تجربه حسى، خودآگاهى، روح و كيستى فرد را پديده اى از پيش موجود نمى داند، بلكه برآن است كه اين ويژگى ها ماحصل كنش ها و واكنش هاى اجتماعى اند و خود نيز دو باره براين كنش ها اثر مى گذارند.« كيستى خويش » از نظر او هم علّت و هم معلول كنش هاى اجتماعى يك فرد است.كولى به خوبى دريافته بود كه درك و شناخت « خويش » تنها در مقابله با ديگران است كه پديد مى آيد.در چنين حالتى فرد خود را با چشم ديگران مى بيند ( محسن بنايى، ۱۳۸۱ :۱۷ ).
زبان، آداب و رسوم، محدوده جغرافيايى، محيط زيست، تاريخ مشترك، مذهب ومنافع مشترك ازمواردى هستند كه يك فرد را به افراد جامعه اى شبيه و از افراد ديگر جوامع ممتاز مى سازد.اين مجموعه، هويت جمعى (ملى) افراد را مى سازد.ملت، يك مجموعه سياسى از انسان هايى است كه براساس اشتراكات قومى، زبانى، فرهنگى، سنتى و سياسى در درون مرزهاى جغرافيايى تعريف شده اى خواسته و دانسته با يكديگر زندگى مى كنند ( محسن بنائى، ۱۳۸۱ :۱۸).
۳.هويت و فرآيند آگاهى
هويت، در يك فرآيند آگاهى شكل مى گيرد و «آگاهى »، شناختى است كه خود را با موضوعش يعنى « ديگرى » درارتباط قرار مى دهد (جهانبگلو، ۱۳۸۲ : ۸۰ ). از قضا هويت نيز در رابطه با ديگرى است كه خودنمايى مى كند و به مرتبه ظهور مى رسد.آگاهى نسبت به هويت به نوعى بازگشت شناخت به خود است، «هويت» ، امرى بى حركت و ايستا نيست.حقيقت، تاريخى است و بنا براين داراى پويايى است و تمامى فرآيند انكشاف تاريخى آگاهى را در بر مى گيرد. هويت به طور هم زمان بازگو كننده يك تاريخ فرد جزئى و يك تاريخ فرد كلى است.اين فرد بايد ازمراحل شكل گيرى هويت جمعى بگذرد و به بالاترين درجه از آگاهى نسبت به خويش برسد تا بتواند خود را در مقابل ديگرى تبيين كند.او بايد در فرآيند شناخت خود قابليت انديشيدن را به دست آورد و از اين قابليت آگاه شود و زمانى داراى اين قابليت مى شود كه در روند زندگى اجتماعى قرارگيرد و به صورت خود آگاهانه درآن شركت كند و عضوى از يك ملت شود.بدين ترتيب مرحله اى از آگاهى تاريخى شكل مى گيرد و پشت سرگذاشته مى شود.اين فرآيند هيچگاه ساكن نمى ماند و هميشه رو به جلو مى رود .
هگل معتقد است زمانى كه «من » جهان را درك كرده باشد، من درخانه خودش منزل كرده است ( جهانبگلو، ۱۳۸۲ : ۲۰ ).اين آغازمرحله شكل گيرى آگاهانه هويت است و از طريق خود آگاه بودن از جهان اطراف خود بوجود مى آيد و به دنبال آزادى تاريخى خود مى رود، انسان و جامعه هر آينه در مسير درك آن چيزى قرار مى گيرد (ديگرى ) كه با آن درتضاد قرار دارد و اينجاست كه وجود براى خويشتن همان قدر اساسى و ماهوى است كه ظاهراً، نسبت به ديگرى غيراساسى وماهوى است (هگل، ۱۳۸۲: ۱۲۴) .
در ادامه اين فرآيند است كه خودآگاهى شكل مى گيرد.انسان درخود آگاهى فقط مشاهده كننده جهان نيست، بلكه در امور جهان تاريخى ، بطور فعال مشاركت دارد.خود آگاهى، حقيقت آگاهى است.به عبارت ديگر جوهر واقعى آگاهى در خودآگاهى است.زيرا هر آگاهى از موضوعى، آگاهى از آگاهى به آن موضوع است و بنا بر اين خود آگاهى است (جهانبگلو، ۱۳۸۲: ۸۴).
براى كسب هويت نيز خود آگاهى، آگاهى، و آگاهى از آگاهى لازم است.خودآگاهى، بازتابى است از دگر بودگى، خودآگاهى همانا حركت است، اما از آنجايى كه آنچه را از خود متمايز مى سازد، فقط خود به مثابه خود است، نايكسانى، به مثابه دگر بودگى بى درنگ جايگزين آن مى شود ( هگل، ۱۶۵:۱۳۸۲).خودآگاهى براى عينى كردن خود واقعى خويش محتاج به عينى كردن « خود بودن » و يا « خودى كردن » عينيت دارد. بدين گونه براى موضوع خود، خود ديگرى را انتخاب مى كند…خودآگاهى براى كشف خود نياز به كشف خودهاى ديگرى دارد.خود آگاهى فقط در جامعه اى از خودها امكان پذير است (جهانبگلو ۹۰،:۱۳۸۲) .
هستى ديگرى به منزله ضرورتى ديالكتيكى براى تجلى خود آگاهى براى خويش است ( همان، ۱-۹۰).از نظر هگل، فرد براى به دست آوردن هويت خود بايد خود را به خطر بيندازد و دست به پيكار بزند.هيچ هويتى فقط با به زبان آوردن كلمه « هويت » به چنگ نمى آيد.پيكار براى بازشناسى هويت يكى از مهم ترين وجوه پيشرفت و رشد ديالكتيكى آگاهى است ( همان، ۹۱) و (خود آگاهى از ديدگاه ماركس : الطايى، ۱۳۵:۱۳۸۲ ) . بنا براين، هويت نه مفهومى به خود بسنده بلكه سراپا نسبت است.تنها در ربط با ديگرى و بيگانگى است كه خودى و يگانگى مى تواند فهم شود. هويت گروى واكنشى است در برابر تهديد از خودبيگانگى و مسخ توسط ديگرى. خودمحورى و خودباختگى دورويه رفتارى واكنشى اند كه در دو شكل جذب و طرد افراط و تفريطى رخ مى نمايند.در حالت طبيعى و فطرى، اما آن گاه كه هر دوطرف دريك درگيرى برابر و به تساوى به تبادل و گفت و شنود ننشينند، « خود و ديگرى » هر يك معنا و جايگاه خاص خود را مى يابند و مؤيد فرق و هويت يكديگر مى شوند. هويت و تفاوت دراينجا دريك مقوله واحداند و لازم و ملزوم هم، به هم وابسته در تعلق متقابل و سراپا گوش يكديگر. وانگهى هر هويتى درگرو نوعى خودآگاهى است و اين جز با وساطت دگرسانى و برون رفت از خويش حاصل نمى شود.چه، خودآگاهى خود همين جدايى است : در هر «من، چنين يا چنانم »، دو من نهفته است كه اولى هويت است ودومى غير يا ديگرى ( يا به نظر سارتر اولى هويت است و دومى خودآگاهى است). پس هر هويتى، هر لحظه ديگرى را درخود هضم يا «حذف و حفظ » كرده است. از اين رو، هماره در عالم واقع ما با تسلسل هويت هاى تو در تو مواجهيم. عمل دگرسان ساز نيزدر نهايت، همچون هم نهاد و مؤلفه اين دو، ديگر نه ازجنس ذهن محض است و نه عين محسوس (احسان شريعتى، همان ۱۱۲-۱۱۱ ).
منابع در دفتر روزنامه موجود است

برداشت آخر

مهمترين هويت مقاومت قابل تشخيص در چند سده اخير، هويتى تاريخى است كه در مقاومت در برابر تجدد معنا و مفهوم خويش را يافته است. جامعه مبتنى بر چنين هويتى عمدتاً از قرن هجده به بعد و در درجه اول با نهضت رمانتيسم در فرانسه و ظهور تفكرات فلسفى مابعد كانتى در آلمان نضج يافت. جامعه روسيه معاصر داستايوسكى نيز جامعه ديگرى بود كه انديشه هاى مقاومت در آن تبلور يافت تا سرانجام در پيوندى طبيعى ظرف ظهور يكى از بزرگترين واكنش هاى تاريخ معاصر يعنى ماركسيسم شد. انديشه اى كه آباء انديشه گرى آن از آلمانى تبار بودند. شايد بتوان شاخه ها و جريان هاى متفاوت ديگرى از چنين هويتى را چه در جوامع انسانى و چه در حوزه انديشه و نيز فرهنگ جست وجو كرد. اما نكته اساسى آن است كه همه چنين واكنش هايى در نهايت خود در سنتزهاى متوالى تاريخ مدرنيته «حذف و هضم» شدند و اين بيشتر ناشى از آن بود كه مبادى خود آنها نيز ريشه در عالم مدرن داشته است. جامعه ايرانى نيز در تاريخ معاصر خود در وضع مقابل با تجدد واقع بوده است. اما تفاوت مهمى در اين ميان موجود است و آن اين  كه به نظر مى رسد جامعه ايرانى حتى در تاريخ مدرنيته شراكتى ندارد تا با تجدد وارد سنتز شود و به وضعى برسد كه حذف كننده ايرانيت و مدرنيته باشد. چنين امرى شايد خروج از تاريخ تك رشته اى باشد كه هگل رسم كرده است. اما كسى كه به «فردايى ديگر» مى انديشد، راهى جز اين نخواهد داشت كه از سلسله سنتزهاى متوالى مدرنيته خارج شود. چه آنكه گويى هويت «مدرن بودن» در تمام تاريخ هگلى امرى پايدار و غيرقابل تبديل است.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   اقتصاد   |   اجتماعى   | 
|   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   |   حوادث   | 
|   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   قرآن   |   مهرگان   |   ماجرا   | 
|   رودررو   |   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |