ليلا الهيان
اشاره : « منطق عشق عرفانى » نام كتابى از عليقلى بيانى است كه دو فصل نخست آن در بخش پيشين كه ديروز منتشر شد مورد نقد و بررسى قرار گرفت و مكتوبى كه پيش رو داريد تأملى است برديگر بخشهاى كتاب كه مى خوانيد:
در فصل سوم، نويسنده به بحث نسبتاً مفصلى به نام «باور به سراى سرانجام» مى پردازد. هرچند نويسنده آن را از ضروريات عشق عرفانى نمى داند چرا كه مى توان به اقتضاى حكمت خسروانى به خدايى توانا، دانا و از هر لحاظ بى نهايت اعتقادداشت و بنا به فلسفه يونانى اصالت صورت براى نفس، زيبايى به خودى خود وجودى را پذيرفت و به اين نتيجه رسيد كه در باطن جهان آفرينش حقيقتى لايتناهى است و براى آن كه به دنبال عشق عرفانى است ضمانت حصول به آرزوهاى عالى انسانى است اگرچه در دوران كوتاه زندگى به دست نيايد اما آرزومندان ديگرى پس از او به مقصود خواهند رسيد. بيانى به نقل و بررسى براهين پيشينيان به تجرد نفس و بقاى آن پرداخته است، بدين منظور او از آراى ابن سينا و قرآن بيش از ديگر منابع سود جسته است. آنگاه او به موازات شيوه استدلال و همچنين اعتقاد به كتب آسمانى براى ايمان به زندگى پس از مرگ، اقناعيات را مبناى ديگر باور به اين اعتقاد دانسته و آن را داستان هاى اهل عرفان از كرامات مشايخ و يا عجايب حوادث و... مى داند كه به سبب كثرت و يا به اعتبار گويندگان آن، نقل
مى كردند و باور داشتند. از آنجا كه حتى امروز بسيارى اقناعيات و مسائلى از اين قبيل (چون پيشگويى، خواب ها و مسائل مربوط به ادراك وراى حس) را باور دارند، آن را نيز مى توان بر مقدمات عقلى عشق عرفانى افزود. در حاشيه بحث اقناعيات نويسنده به بررسى كتاب «ارزش يا بى عملى دريافت هاى وراى حس» اثر هانسل پرداخته است. در اين كتاب نويسنده تجاربى را كه در اروپا، آمريكا و روسيه درباره روانشناسى جانبى يا پاراسپيكولوژى انجام شده بى اعتبار قلمداد مى كند و بر اين باور است تا زمانى كه بتوان به كمك فرض هرچند بسيار غيرمحتمل، رويدادهايى را كه دريافت هاى وراى حس به شمار مى آيد، توجيه كرد، نبايد به وجود وسيله دريابنده اى وراى حس معتقد شد. نويسنده نظريات هانسل را نوعى ترس از قبول فرضياتى تازه ناسازگار با فيزيك، زيست شناسى و ديگر علوم مى داند و پذيرفتن آن را به معناى انصراف از پيشرفت علم و اكتفا كردن به تحيرى ابدى
مى داند. در ادامه اين فصل بيانى به بررسى فرق تخيل صرف و دريافت هاى روحى مى پردازد. شأنى از واقعيت همان است كه در لحظه اى ديده يا شنيده شده است و از آنجا كه در آن لحظه ملاك معتبر مقايسه براى بيننده يا شنونده وجود نداشته است نمى توان گفت كه آن امر در آن لحظه مطلقاً واقعيت نداشته است. حكم ديگر اشتباهات ديدارى و حتى لامسه اى نيز همچنين است زيرا در همه جا ما فقط به مدد مقايسه آن رويداد با عالم خارج
مى توانيم بفهميم كه خطا بوده است يا نه. در دريافت هاى روحى چنين كارى ممكن نيست زيرا امورى آنى و زودگذر است. سپس به بررسى مشكلات تدوين علم مسائل روحى پرداخته و در اين ميان گريزى به انديشه عرفانى درباره ضعف بشر در معرفت روح زده و سير عمومى موجودات زنده جهان را در جهت آزادى يا حداقل قيود مى داند. پس اگر معتقد به حيات پس از مرگ باشيم سير حركت جهان به سوى آزادى بيشتر را درباره نفس انسان، پس از مرگ، مى پذيريم.
بيانى با عنوان مسأله «ناچيزى بدن» معتقد است چون بيشتر معرفت علمى ما از عالم خارج فقط به وسيله حواس پنجگانه حاصل مى شود و شيوه هاى ديگر تحصيل معرفت به قدرى نادرست است كه هيچ به حساب مى آيد، طبيعى است كه روش هر جست وجوى علمى مادى گرا باشد به اين معنا كه پژوهشگر به دنبال كشف خواص موضوع از راه حواس پنجگانه و امتدادات مصنوعى آنها چون تلسكوپ ها، ميكروسكوپ ها و... باشد. پس در اين مباحث قدرت تشخيص ميان «مادى گرايى در روش» و «مادى گرايى در حقايق» يا «مادى گرايى در اعيان موجودات» بسيار مهم است. از اين سخن به بحث عرفا درباره حيات پس از مرگ و شواهد مثالى از قرآن كريم و همچنين با نظريات فيزيك جديد درباره ماده، ناچيزى جسم يا ماده را به اندازه اى كه عقل نيز از حقارتش عاجز است، شرح داده است و ازنتيجه اين بحث وارد بحث ديگرى با عنوان خضوع جسم در برابر جان شده است، پس با شرح پيچيدگى هاى جسم از منظر علوم مختلفى چون فيزيك، رياضى و... به دريافت ها و پيچيدگى هاى جان پرداخته و از برترى هاى هر كدام سخن گفته است.
بيانى در بخش ديگرى از اين فصل با نام «نجواى شيطان» اين شبهه را تحليل مى كند: اگر واردات خاطر محل معينى در مغز داشته باشند تمام آنچه در مغز انباشته شده وقتى مغز مرد، آنها هم از بين خواهند رفت و خصوصيت شخصى باقى نمى ماند. رويكردهاى متفاوت نسبت به اين شبهه عقلى از قرن ۱۹ به بعد را بررسى و نقد كرده است و خود تنها به اين پاسخ كه تأييدى از تشريح مغز به دست نياورده ايم، اكتفا و خواننده را به كتاب «علم خاطر و مغز» ارجاع داده است. بيانى سپس به بررسى مسأله اى بحث برانگيز مى پردازد و آن اين كه افرادى چون ابن سينا قواى باطنى و خيال، حافظه و وهم را مجرد از ماده نمى دانستند و عده اى چون شهاب الدين سهروردى با اين نظر مخالف بودند تا آنجا كه در مقالات فلاسفه قرن ۲ نيز اين مباحث ديده مى شود. در همين راستا نويسنده به نقد نظر برگسن در كتاب ماده و حافظه پرداخته است هرچند برگسن از پژوهش هاى علمى خود نتيجه
مى گيرد در مغز ناحيه اى كه خاطره ها در آن ثبت و ذخيره شود وجود ندارد و ادعاى معدوم شدن خاطره ها به سبب جراحات مغزى تنها توقف سير اتصالى است كه به وسيله آن خاطره به ياد آورده مى شود؛ پس خاطرات ما واقعيت هايى هستند كه فضايى اشغال نمى كنند شخصيت ما خاطره هاى ماست. اگر قبول كنيم خاطره امرى مجرد از ماده است پس شخصيت ما نيز امرى غيرمادى است و اگر روح و نفس ما واقعيتى غيرمادى است دوام آن پس از نابودى بدن تعجب آور نيست. اين چنين است كه اين حكم از مقدمات لازم عشق عرفانى مى شود. اگر شخصيت ما امرى مادى باشد، سرنوشت ما نيز فنا در اين دنياست. در پايان اين فصل نويسنده تأكيد
مى كند كه مقدمات نظرى عشق عرفانى به تنهايى كسى را آماده سير عرفانى نمى كند، عشق مانند «برق خاطف» بر جان عارف مى زند تا سير او به عالمى كه در وصف نمى آيد آغاز شود.
در ادامه كتاب نويسنده بخش جداگانه اى را به سخن درباره «منطق نيايش» اختصاص داده كه گويا پيشتر كتاب جداگانه اى بوده است. بيانى نيايش را از آن جهت مورد توجه قرار داده است كه اصل آن به معناى اعتقاد به مخاطبى برتر از بشر است كه نيايشگر دست به دامان او مى زند در اديان مشترك است و هيچ اختلافى در آن نيست. سپس از تكاپوى انديشه براى فهميدن دستور كارى يا تعيين راه و رسمى خواه مربوط به امور مادى، گذران زندگى روزمره، خواه مربوط به سير در عالم ذهن سخن مى گويد و نتيجه مى گيرد بايد جوينده بود تا سعادت شهود حق دست دهد و سرگردانى در عالم شك با چشم باز كردن به عالم حقايق به پايان رسد. استنباط نويسنده از حاصل و هدف تكاپوى چندين هزار ساله بشر سير عقل عاشق پيشه و ديگر پناه جويى است. اولى سوداى حق و ديگرى پناه به حق است. آنها كه عقلى عاشق پيشه دارند در نتيجه اعتقاد به آفريننده اى دانا و توانا، رنگ و نقشى مى بينند كه ديگران از ديدن آن محرومند. پناه جويى حاصل جست وجوى انسان براى يافتن كسى است كه او را از تمام آلام بشرى برهاند. اين امر آنقدر مهم به نظر مى رسد كه استجابت دعا در كنار آن امرى فرعى به حساب مى آيد چرا كه موجب حزنى همراه با آرامش روحى است. در ادامه بيانى به بررسى اعتقاد برخى مبنى بر اين كه نيايش يادگار عصر خداپندارى به سبب ضعف بشر در برابر مظاهر طبيعت پرداخته است. به زعم بيانى حتى با فرض قبول اين توجيه براى آغاز نيايش، نمى توان آن را بيهوده دانست. او روح انسان را مشتاق عالم قدس مى داند و تفاوت آنها را در مخاطب نيايش بيان مى كند. آنگاه درباره اجابت دعا و اعتقاد برخى مبنى بر اين كه طبيعت احكام جهان با دعا تغيير نمى كند و اجابت دعا خلاف قواعد طبيعى است، سخن مى گويد.
او هر دو نوع نيايش چه با سير و نظاره عقلى و چه پناه جويى را مقارن هيجان شديد روحى و در نتيجه نياز گفت وگو با مخاطب تواناى مهربان مى داند و ميان آن با لقلقه زبان و ظاهر عبادات مانند نماز خواندن تفاوت قائل مى شود و از آنجا كه براى نيايش از تعلقات دنيا و روزمرگى فاصله گرفته مى شود حتى اگر تنها موجب آرامش خاطر شود بيهوده نيست به علاوه آنان كه قوانين طبيعت راناشى از اراده الهى مى دانند، بروز موارد مستثنى را به حكم خدا خلاف عقل نمى دانند. نويسنده پس از استدلال هاى ديگر درباره اين مسأله قوانين تجربى را نيز مطلق و بى استثنا نمى داند. سپس به نقش نيايش در سلامت روح، استجابت دعا و محبت خدا به انسان مى پردازد.
بيانى در فصل ديگرى به بررسى مسأله جبر و اختيار و نيايش پرداخته و در پايان خدا را عالم به عمل انسان ها با وجود اختيار آنها مى داند و دلايل مفصل و متعددى براى رد شبهه جبر آورده كه شرح آنها در اين مجال نمى گنجد. سپس پرسش تسلسل گرايان را مبنى بر اين كه بشر اختيارى ندارد. بنابراين نيايش كردن بى فايده نيست يا چون حركت كاهى در باد است و سير حوادث چنان بوده كه انسان مجبور به عملى شده كه نيايش نام گرفته است. بى اختيارى در هنگام دعا را عين كمال و تهيه مقدمات آن را آزادانه و از روى اختيار
مى داند. از طرفى اين سؤال مربوط به نيايش كه معمولاً از سوى خداپرستان مطرح مى شود را بررسى كرده است كه اگرهمه چيز خدا است پس نقش ما در جهان آفرينش چيست؟ از اين رو به بررسى مسأله جبر و اختيار با توجه به آيات قرآن و اقوال بزرگانى چون مولوى پرداخته و اختيار انسان به تعقل و انتخاب را افاضه حق مى داند.
آخرين فصل كتاب كه گويا در چاپ هاى پيشين جزو كتاب نبوده با عنوان «در محضر امانوئل كانت» به براهين اثبات وجود خدا مى پردازد از جمله اين كه آنچه وجودش عرضى است وابسته به وجودى ذاتى است كه هستى او از خود اوست. اما به باور كانت اين اصل را فقط در حد امكان تجربه معتبر مى داند. او تجربه را معرفت حسى به معناى معرفت عقلى مى داند و بر اين باور است كه چون خدا وراى تجربه ممكن است نمى توان از راه عليت به خدا رسيد. نويسنده با اذعان به مقام كانت به عنوان عالمى انديشمند، ديگر اشكالاتى كه كانت در مبحث اثبات خدا آورده ، نقل و پس از بررسى مختصر هر كدام به اين نتيجه رسيده كه برخى از شبهات او به اتكاى ترقى علم در دو قرن اخير بى اثر شده و يا مخاطبانى غريبه حتى با حكمت قرآنى دارد.
در آخر لازم به يادآورى است كه كتاب «منطق عشق عرفانى - منطق نيايش» از آنجا كه با مقدمات منطقى و بهره گيرى از علوم تجربى و رياضى سعى در بيان و شرح عرفان و عشق عرفانى دارد و از آنجا كه بسيارى از شبهات مطرح شده از سوى مكاتب مختلف را بررسى كرده و مهمتر آن كه از منظر جديدى به عرفان پرداخته اثرى ارزشمند و درخور تأمل به حساب مى آيد.