نگاه اولخون بازى (رخشان بنى اعتماد و محسن عبدالوهاب)
سارا كيست؟
سحر عصرآزاد
نگاه جست وجوگر رخشان بنى اعتماد در فيلم «خون بازى » متوجه معضل اعتياد شده است. زندگى سارا، دختر جوانى كه در آستانه ازدواج است، محور فيلمى قرار مى گيرد كه بيش از هر چيز وابسته به يك موقعيت نمايشى است.
فيلمساز سعى مى كند موقعيت سارا را از وجوه مختلف ترسيم و ثبت كند. خوشگذرانى هاى پدر در گذشته و حال، روح بلند مادر كه تاب تحقير مردانه را نياورده و نمى آورد، جدايى پدر و مادر، ... و حتى عشق متفاوت آرش به سارا، وجوه متفاوت و ويژه اى هستند كه در زندگى سارا ترسيم شده است. موقعيت سارا از گذشته تا به حال با جزئياتى كاركردى به تصوير درمى آيد، اما در عين حال فيلمساز حكم كلى براى علت تبديل شدن زندگى او به چنين جهنمى ارائه نمى كند.
فيلمساز بيش از ارائه دليل و مدرك در تلاش است تا تك موقعيت كليدى قهرمانش را بدرستى و وضوح ثبت كند چون واقعيت اين است كه فيلم در گروى ترسيم همين تك موقعيت است و خط داستانى ديگرى حتى در زيرلايه فيلم به چشم نمى خورد.
به اين ترتيب با تمركز فيلمساز بر موقعيت ويژه و در عين حال غريب سارا، همه چيز به اين چيدمان مى انجامد. همان طور كه اشاره شد فيلم با وجود پرداختن به يك معضل اجتماعى، در خدمت ارائه راهكار و كالبد شكافى روانشناسانه اين معضل و درنهايت صادر كردن يك حكم نيست و چون همه اين موارد مى تواند در يك مقاله و تحليل روانشناسانه بگنجد، از ابزار سينما استفاده كاربردى مى كند؛ فقط و فقط براى هر چه بهتر و ملموس تر ترسيم كردن موقعيت قهرمانش.
سارا كيست؟
اين پرسش حياتى است كه فيلم تمركز خود را بر پاسخ دادن به آن مى گذارد. دخترى از يك طبقه اجتماعى بالا كه به دليل جدا شدن پدر و مادر، زندگى در كنار پدرى كه قيد و بندى در روابط خود ندارد...و خلأيى كه به نظر مى آيد با هيچ چيز پر نمى شود، در برقرارى رابطه با قشر مرفه و بى درد، به اعتياد روى آورده است.
نكته مهمى كه زندگى سارا را به گونه اى متمايز كرده در واقع همان كدهايى است كه فيلم را از مقاله اى روانشناسانه دور مى كند. براى نمونه فقر مادى كه معمولاً از فرمولهاى آشناى ابتلا به اعتياد است، اين بار از زندگى سارا حذف مى شود تا شاهد تصوير اعتياد در طبقه مرفه جامعه باشيم اما در ارائه دليل ها و برهان هاى مربوط هم فيلمساز سعى نمى كند زندگى و موقعيت او را در نقطه صفر ترسيم كند.
زندگى سارا نقاط قوت منحصر به فردى دارد كه پرداختن به آنها بيش از آن كه برخاسته از طراحى ساختارشكنانه فيلمنامه اى محسوب شود، ابعاد مبهم و سؤال برانگيز ابتلا به اعتياد را يادآور مى شود.
يكى از نقاط قوت زندگى سارا حضور مادر است.مادرى كنشمند كه بر همه زندگى سارا سايه مى اندازد تا او را حمايت كند اما نقاط خالى زندگى سارا بى شمارند. مادر كه همواره در فيلمهاى بنى اعتماد جايگاه مقدس، ويژه و پتانسيل حضورى قوى دارد اين بار هم سرشار از عشقى ترسيم مى شود كه او را قادر به انجام هر كارى مى كند جز تغيير سرنوشت.
مادرى كه قدرت برابرى با مادر «گيلانه»، «زير پوست شهر»و ... را دارد، ولى اين بار هم عشق بى واسطه نمى تواند پاسخگوى همه نقاط خالى ذهن فرزندش باشد؛دخترى از نسل عصيانگر و بى آرزوى امروز.
فيلم بدون آنكه با پرداختن به مادر، زندگى سارا را به حاشيه ببرد به گونه اى روايت مى شود كه حضور مادر هر چند به عنوان قطبى كنشمند ترسيم مى شود، ولى ناگزيرى او پررنگتر از وجوه قوتى است كه مادر در بقيه فيلمهاى كارگردان داشت.اين بار هم مادر مانند گيلانه به توهم و رؤياى خوشبختى فرزندش دل خوش كرده، رؤيايى كه جايى در واقعيت ندارد و درست مانند همان لباس عروس، پوچ و تهى است.
نكته قوت ديگرى كه فيلمساز در زندگى سارا طراحى كرده، حضور عشقى هر چند يك طرفه از آرش است. به مفهوم ديگر زندگى، عشق، خوشبختى، اقامت در كانادا و ...انتظار سارا را مى كشد ولى او باز هم تهى است.خلأيى درونى كه به نظر نمى آيد عشق آرش هم توانايى پر كردن آن را داشته باشد.
تمهيد استفاده از نوارهاى ويدئويى كه آرش از كانادا فرستاده و در آن به سارا ابراز علاقه مى كند به اين دليل اهميت پيدا مى كند كه با قابليت همراه بردن، حكم شاهدى طوطى وار را پيدا مى كند كه سارا مى خواهد از عمق آن، گمشده اش را پيدا كند.
سارا در نوار ويدئويى به دنبال چيست؟ وقتى صداى آرش را ـ هنگامى كه پدر فيلم را تماشا مى كند ـ قطع مى كند به نظرمى آيد كاركرد عشق هم از دست رفته است. واقعيت اين است كه عشق يك طرفه آرش، زندگى در خارج و ... نياز دراماتيك شخصيت نيست. سارا بى آرزوتر از آن است كه عشق چاره اش باشد.
فيلم با پرداختن به يك روز از زندگى سارا با جزئياتى مثال زدنى به نوعى به تصويرى تلخ و گزنده از چهره زندگى مى رسد و براى پاسخ به چرايى پرسش حياتى اش از همه ويژگيهاى زبان وابزار سينما بهره مى گيرد. بازيهاى تأثيرگذار در فضاى سياه و سفيد فيلم با چهره پردازى رئال، پرداخت و جلوه هاى تصويرى خاص و ريتمى كه در تدوين به گونه اى ساختار تصويرى فيلم را متناسب با موقعيت معاصر قهرمان مدرن به تصوير مى كشد.
براى نمونه در سكانسى كه سارا براى خريدن مواد به مركز خريد مى رود و ماجراهاى در پى آن كه به دخالت نيروى انتظامى، فرار، برخورد با زن مواد فروش و... مى انجامد، نماهاى لحظه اى و كوتاه، كاتهاى پى در پى، ريتم تند و همه آنچه كه برآمده از ساختار تصويرى فيلم است به ساختار «۲۱ گرم » ايناريتو نزديك مى شود و فضا و حال و هواى مشابهى را تداعى مى كند كه برخاسته از نوعى نگاه مدرن به جايگاه خطير قهرمان در گرداب موقعيت پيچيده است؛گرداب به هم پيچيده زندگى معاصر.
نگاه دوم فيلم باز هم سيب دارى (بايرام فضلى)
حقيقت ومرد نادان!
پيمان شوقى
بايد اذعان كرد كه در يك نگاه شتابزده و جشنواره اى يعنى درگير و دار درگيرى ذهن وچشم با انبوهى از فيلم ها و اظهارنظرهاى شفاهى يا مكتوب و در جريان انواع حاشيه هاى مربوط و نامربوطى كه از اين و آن مى شنويم، قطعاً نمى شود در مورد فيلم هاى از بيخ و بن متفاوتى مثل «باز هم سيب دارى» حق مطلب را ادا كرد. خصوصاً كه اين «تفاوت» را قطعاً بايد اصلى ترين وجه تمايز فيلم با محصولات رايج سينماى ايران- شاخه غيربدنه!- دانست. در شرايط فعلى سينماى ما و با در نظر گرفتن تمام بحث هاى اصلى و حاشيه اى كه در پيرامون آن در جريان است، از مضامين گرفته تا مباحث اقتصادى و از حاشيه امنيت دست اندركاران تا چشم انداز سال هاى بعد و صدالبته كميت و كيفيت توليدات آن، تلاش بايرام فضلى از اين جهت قابل ستايش است كه جسارتش در رفتن به سمت چنين توليدى در نخستين ساخته بلندش ثمر داده و فيلم با وجود مشكلاتى كه در ادامه به بعضى از آن ها اشاره خواهدشد، توانسته سر و شكل خود را پيدا كند و با تماشاگرش به گفت وشنود بپردازد.
فضلى در «باز هم...» به افسانه هاى بومى رجوع مى كند وبا احضار نمونه هايى از قهرمانان قصه هاى قديمى ايران مى كوشد خط كمرنگ داستانى فيلمش را از دل هجو مناسبات و معقولات اين قصه ها بيرون بكشد. البته آنقدر زيرك است كه وجه روايى داستان را در اين بازآفرينى پست مدرن محدود به زير ساخت هاى كهن نكند و با استفاده از نشانه هاى گفتارى (ديالوگ هاى گزمه ها در خصوص اغتشاش و غيره) و تصويرى (كه نمونه نمى دهم تا لطفشان براى كسانى كه فيلم را هنوز نديده اند از دست نرود!) به آن غنا ببخشد. قطعاً، مى شود براى حركت قهرمان كچل داستان در طلب پر كردن شكم اقيانوس مانندش و گذر از روستاهاى مختلفى كه اهالى هر كدام، راهى مضحك براى در امان ماندن از عقوبت مرگبار حاكمان سياه پوش داس دار پيدا كرده اند، وجود نمادين يافت. (و خود كارگردان هم ظاهراً بى ميل به چنين گرايشى نيست، چون از طريق همان نشانه هاى ياد شده مدام فكت مى دهد) اما در ميان اين سير و سلوك تصويرى، متأسفانه چيزى كه از دست مى رود توجه به تسلط چشمگير كارگردان در به كارگيرى ابزار سيما براى پوشش دادن به وجه تصويرى قصه است.
در واقع، رويكرد شوخ و شنگ بايرام فضلى در خلق جهان فيلمش (همين جا معترضه باز كنم كه اگر مجموعه مسئوليت هاى او را در تيتراژ فيلم دنبال كنيد تصديق خواهيد كرد كه جز عنوان خالق چيز ديگرى نمى توان نثارش كرد) جاهايى كه به سمت درگير كردن ذهن بيننده با تقابل متل و اسطوره مى رود، تا حد زيادى قابليت هاى فنى او را در مقام كارگردان تحت الشعاع قرار مى دهد دكوپاژ سنگينى كه به نيت درآوردن ميزانسن هاى خاص متحمل شده، اغلب به صورت مانورهاى تكنيكى جلوه مى كند.
از همين جا مى شود به كليت فيلمنامه گريز زد كه در مجموع بستر متناسبى را براى بيان مفاهيم مورد نظر كارگردان فراهم نمى كند و تقريباً از اواسط فيلم، بدون آن كه البته تن به كسالت بزند، تماشاگر را نسبت به سرنوشت قهرمانان ابله داستان و عملكردشان بى تفاوت مى كند. مهم ترين ترفند فيلم براى مقابله با اين مشكل دراماتيك، غافلگير كردن تماشاگر است كه عمدتاً از طريق رو كردن آس هاى غيرمنتظره با منطق سوررئاليستى يا ساختن ما به ازا براى وقايع روى پرده در ذهن بيننده امروزى انجام مى شود. ولى فيلم در مجموع از اين ترفندها كم دارد واين ترديد جدى را به وجود مى آورد كه نكند باز هم مصالح داستانى يك فيلم كوتاه كش آمده تا صرف پر كردن زمان يك فيلم بلند شود. همچنين اصرار فضلى براى صادر كردن حكم كلى در باب مفاهيم نمادين مستور در داستان - خصوصاً تقابل نهايى پهلوان كچل با سياه پوشان و پيروزى او كه مثل دفعات قبلى، بخشى از اراده كلى و نقشه همان ها براى حفظ سلطه شان نمايانده شده است- در تقابل با ميزانسن هاى شوخ و شنگى قرار مى گيرد كه منطق داستانى فيلم را در چارچوب گرايش هاى فرا واقع گرايانه تفسير مى كنند.
به هر حال، «باز هم سيب دارى» سزاوار آن است كه در شرايط متعادل و پس از نمايش عمومى مورد بررسى بيشتر قرار بگيرد و به لايه هاى زيرين آن بيشتر پرداخته شود. فيلم در شرايط فعلى دستكم يك ضرب شست تكنيكى از جانب كارگردان جوانى است كه بيش از يك دهه در متن و حاشيه سينماى مستند و تجربى كار كرده و به شهادت ۲ فيلم كوتاهش تمايل و توانايى طرح مباحث عميق در مضامين طنازانه و كار در قالب توليدات سنگين را دارد و با سخت جانى از طريق نخستين فيلم بلندش حضور خود را به متن سينماى حرفه اى تحميل مى كند. حتى اگر محمل داستانش پارادوكسى مثل جست وجوى حقايق پيچيده امروزى توسط قهرمانان ساده و گاه نادان قصه هاى ديروز باشد.
نگاه سومسنگ، كاغذ، قيچى (سعيد سهيلى زاده)
همسويى دو حرف
حسن گوهرپو
ساختار «سنگ، كاغذ، قيچى» قرار است به گونه اى پيش رودكه در يك نقطه اوج (بيمارستان جانبازان) همسويى دو نسل از جوان ها را در دو موقعيت نشان دهد.
نسل نخست از ناموس ميهن به شكل عمومى دفاع كردند و نسل دوم در تلاش اند از ناموس خصوصى شان دفاع كنند. پيرنگ فيلمنامه گرچه قصه عشقى را روايت مى كند كه در مرحله وصل از بين مى رود و اين بخش از قصه سهم زيادى را به لحاظ زمانى و خط روايى به خود اختصاص داده است، اما مسأله فيلم، دغدغه اى است كه بيشتر از دهان جانبازان در بيمارستان شنيده مى شود و مخاطب متوجه مى شود كه بخش اعظمى از مقدمه چينى عاطفى ابتداى فيلم به خاطر رسيدن به فصل بيمارستان است. «جهان» نمونه يك جوان امروزى است كه علاقه مند مى شود با كسى ازدواج كند. يك روز قبل از ازدواج پسر صاحب كارخانه كه رقيب عاطفى اوست همه چيز را به هم مى ريزد و «جهان» كه در آن شرايط به سراغ همسرش در كارخانه رفته بود با رقيب خود درگير شده و برخى از كارگران بر ضد او در دادگاه شهادت مى دهند كه او براى دزدى وارد كارخانه شده و مسأله نجات همسرش نبوده است.
«جهان» براى دو سال به زندان مى رود و بعد از بيرون آمدن به سراغ «رعنا» كسى كه دوستش داشته و مردى كه به او خيانت كرده، مى رود. در اين ميان دوستش «ممدى» هم به او كمك مى كند. ريتم فيلم در ابتدا تداعى گر اتفاق هايى در حال وقوع است، به اين معنا كه همه دارند از دزدى و سرقت حرف مى زنند، كسى دارد در كريدور زندان راه مى رود و كات هاى پياپى تداعى گر اين اضطراب، ترس و... در ابتداى فيلم است. تا رسيدن به سكانس هاى بيمارستان جانبازان، اين ريتم تداوم دارد تا اين كه نقطه تلاقى اى كه از آن نام برديم در اين فصل اتفاق مى افتد.
حاجى «فرمانده» كه روشندل هم هست، مى گويد: دادگاه بايد در همين جا برگزار شود. ما براى ناموس مان كه عمومى بود جنگيديم و اين جوان ها هم براى ناموس شان مى جنگند و مى خواهند از آن دفاع كنند. ديالوگ هاى اين بخش گرچه تكرار مكررات است و حتى شايد نمونه هاى اعلاى آن را چند سال پيشتر هم شاهد بوديم، اما اين روايت تلاش مى كند تلاقى آن با مسأله «جهان» را طورى به نمايش بگذارد كه مخاطب احساس معاصرترى داشته باشد، به اين معنا كه ديگر قرار نيست مخاطب در بيرون از فيلم در پى مصاديق و آدم هاى خيالى و ذهنى باشد، بلكه در همين فيلم شخص دوم (نسل دوم) درست در كنار نسل اول ايستاده و مخاطب براحتى مى تواند مشابهت هاى آنها را دريافته و در ذهنش تجزيه و تحليل كند.
درباره موسيقى فيلم هم مى توان اذعان داشت در زمان ديالوگ هاى داخل بيمارستان يا وقتى كه «جهان» در حال صحبت با عمويش بود و يكى از جانبازان در حال نواختن سنتور است، اين نكته حائز اهميت است كه هماهنگى لازم را با موضوعى نداشت كه در روح آن صحنه ها حاكم بود. حضور يك جانباز با سنتورش در زمان ديالوگ اين دو نفر نه مى توانست به لحاظ بصرى نمادين باشد نه صداى سازش به عنوان موسيقى متن تأمل برانگيز.
حضور پليس در صحنه هاى پايانى فيلم بسيار اغراق آميز جلوه گر شده بود. تصاويرى كه از پليس ويژه يا تعقيب و گريزها به تماشاگر نشان داده مى شد، اگرچه در جهان واقع حضور دارند، اما در اين فيلم باورپذير نبودند. پرحرفى بصرى در انتهاى فيلم هم راه را براى درگير كردن ذهن مخاطب مى بندد و او را در لذت شكستن افق انتظارهايش تنها نمى گذارد.
وقتى صحنه پرتاب كردن جوان مجرم و خطاكار به روى بهارخواب (بالكن) طبقه دوم بيمارستان را شاهديم و اين كه پليس ويژه به او شليك مى كند، تقريباً كسانى كه با سينما آشنا هستند، اين حس در آنها زنده مى شود كه اين عقوبت همان گناهى است كه او بارها مرتكب شده بود و حالا پليس او رامى كشد. اين لذت ديرى نپاييد و ما مى بينيم كه يكى كلاه را از سر فرد كشته شده برمى دارد و معلوم مى شود كه او همان فرد مجرم است، اما اين رمزگشايى ها!! پياپى ادامه پيدا مى كند و همين امر يك پرحرفى بصرى در انتهاى فيلم ايجاد مى كند كه همه لذت حركت پايانى فيلم را از مخاطب مى گيرد.
در مجموع، «سنگ، كاغذ، قيچى» حرف تازه اى نه در رابطه عاطفى بين «جهان و رعنا» و نه در ميان دغدغه هاى بخش اعظم افرادى كه جانشان را در گروى دفاع از ناموس و وطنشان قرار دادند، ندارد، اما از ساختار روايى منسجمى برخوردار است و واقع نمايى در بخش قابل توجهى از فيلم (بجز بخش پليس) تأمل برانگيز است.