|
|
|
|
|
|
|
خاطرات آفتاب
|
|
|
|
|
لطفاً لباس گرم بپوش!
وقتى سردم مى شود، دندان هايم به هم مى خورد، علتش چيست؟ بدنتان سخت تلاش مى كند تا دماى داخل بدن را ثابت نگه دارد. وقتى سردتان مى شود ، ابتدا خون بيشترى به داخل بدن مى رسد و در نتيجه خون كمترى در سطح پوست باقى مى ماند. همچنين، پوست گرمايش را به دليل سردى هوا از دست مى دهد. (در واقع، به همين دليل شما احساس سرما مى كنيد) ، اگر نگه داشتن خون بيشترى در داخل بدن، گرماى كافى را تأمين نكند، بدن سعى مى كند گرماى بيشترى توليد كند.هنگامى كه عضلات در حال حركتند، گرما توليد مى شود. در نتيجه ، بدن پيام مى فرستد تا ماهيچه ها به كار بيفتند كه شما به آن لرزيدن مى گوييد. عضلاتتان با انقباض و انبساط بيشتر حركت مى كنند و وقتى اين اتفاق براى ماهيچه هاى فك مى افتد، دندان هاى تان به هم مى خورند.بدنتان در همه اين مراحل مى خواهد به گونه اى به شما بگويد: «من دارم همه تلاشم را مى كنم. لطفاً تو هم لباس گرم بپوش.»
|
|
|
|
|
درخشش چيزى مانند خاطره هاى مشترك كودكى
|
|
|
رامين مصطفوى
هم سن خودت بودم. حالا شايد كمى بزرگ تر يا كمى كوچك تر، توى راهروها و كلاس ها، با صف و به نظم مى رفتيم و مى آمديم. كلاس ها، معلم ها، تخته سياه ـ كه هميشه خدا سبز بود و من هنوز هم نمى دانم چرا به آن سياه مى گفتند ـ ، روپوش هاى سرمه اى، موى اصلاح شده با شماره ،۶ تكاليف و مشق شب، آن وقت ها فيلمى به همين اسم بود كه نگذاشتند من ببينمش. همه اين ها، آره، همه اين ها، به اضافه عصرها كه توى كوچه با بچه ها بازى مى كرديم؛ قايم باشك، وسطى، هفت سنگ، گرگم به هوا، دزد و پليس و فوتبال... نه، فوتبال براى جمعه ها بود، بعد از بازى بزرگ ترها. همه اين ها، آره، همه اين ها به اضافه جاى خالى پدرم و دست هاى گرم مادرم، دنياى آن روزهاى مرا شكل مى دادند تا اين كه يك روز اتفاق جالبى افتاد. يكى از معلم هاى مان گفت: «كدام يك از شما دوست داريد با روزنامه ديوارى مدرسه همكارى كنيد؟» ـ من. من بودم، حسن بود، پيروز بود، شهريار... نه شهريار هنوز به مدرسه ما نيامده بود. ما هيجان زده بوديم. مى توانستيم مطالب جالب علمى و تاريخى بنويسيم، مى توانستيم بريده روزنامه ها را روى آن مقواى سفيد بزرگ بچسبانيم و حتى خودمان، هرچه دلمان خواست بنويسيم و نقاشى كنيم. خلاصه اين كه براى پر كردن آن مقواى بزرگ سفيد، دستمان حسابى باز بود. راستش آن روزنامه ديوارى را هيچ وقت روى ديوار مدرسه نديديم. چرايش يادم نمى آيد. شايد با كار ديگرى تداخل پيدا كرد و بعد هم فراموش شد. اما اين موضوع چندان اهميتى نداشت چون خاطرات شيرين آن روزها براى هميشه روى ديوار قلب ما حك شد. روزنامه ديوارى، دوستى هاى ما را محكم تر كرده بود، ما را به هم نزديك تر كرده بود و به علاوه، دوستان جديد و خوبى پيدا كرده بوديم. دوستانى كه هر وقت، هرجا همديگر را ببينيم، چيزى مانند شادى ديدار و زنده شدن خاطره هاى مشترك كودكى در دلمان مى درخشد و جوانه مى زند. حالا، بعد از اين سال ها، مى نويسم. نه در روزنامه ديوارى براى بچه هاى مدرسه، در يك روزنامه براى خيلى هاى ديگر و براى تو. هرچند نمى دانم «اين روزهاى» تو تا چه اندازه شبيه «روزهاى گذشته» من است. مى دانم رايانه جاى بازى ها و دوستان را براى خيلى از شما گرفته. مى دانم تعداد بازى هاى رايانه آن قدر زياد است كه نمى توانم اسمشان را حفظ كنم. اما نمى دانم آن صفحه رنگين ولى سرد نمايشگر رايانه تا چه اندازه مى تواند به حس هاى تو جواب دهد. به خنده هايت، به گريه هايت، به اخم كردن هايت. آيا مى توانى با او قهر كنى و بعد آشتى كنى؟ نمى دانم اسم چند نفر از بچه هايى را كه همان نزديكى، در همسايگى تان زندگى مى كنند، مى دانى يا از غم ها و شادى هاى دل چند نفر از هم سن و سال هايت خبر دارى. نمى دانم چند نفر از شما، چند سال بعد، وقتى همديگر را توى خيابان ببينيد چيزى مانند شادى ديدار و زنده شدن خاطره هاى مشترك كودكى، در دلتان خواهد درخشيد و جوانه خواهد زد. اما مى نويسم، به خاطر يادآورى آن روزها كه دوستى هايش عميق تر و صميمى تر به نظر مى رسيد. عصرهايش خوشايندتر به نظر مى رسيد، خنده ها و گريه ها و همدلى هايش واقعى تر به نظر مى رسيد و تلخى قهرها و شيرينى آشتى هايش، حالا كودكانه و دلنشين به نظر مى رسد. مى نويسم كه نكند اين همه فقط «خاطره» باقى بمانند؛ خوشى هايى كه ديگر تكرار نشوند. مى نويسم به خاطر آن روزها كه هنوز اين همه گرفتار عصر عبوس اينترنت و رايانه نشده بوديم و يادمان نمى رفت كه حال همسايه مان را بپرسيم. و مى نويسم براى پيدا كردن دوستان بيشتر و براى فراموش نكردن حس تعلق خاطر و دوست داشتن مدرسه و محله و شهرمان و براى اين كه روزى نرسد، دوستى ها آن قدر كمرنگ شوند كه وقتى بعد از چند سال همديگر را در خيابان ديديم، چيزى مانند شادى ديدار و زنده شدن خاطره هاى مشترك كودكى در دلمان ندرخشد و جوانه نزند. حالا « كداميك يك از شما دوست داريد با روزنامه همكارى كنيد؟»
|
|
|
|
|
دل نوشته هاى كودكان ايرانى مسابقه مى شود
كودكان و نوجوانان ايرانى با شركت در يك مسابقه ادبى با عنوان پرچم سه رنگ من احساس خود را نسبت به پرچم، اين نماد هويت تاريخى ايرانيان ابراز مى كنند. به گزارش روابط عمومى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، اين مسابقه هم زمان با روزهاى خاطره انگيز پيروزى انقلاب اسلامى و دهه فجر و با هدف آشنا ساختن بچه هاى ۶ تا ۱۶ ساله ايرانى با پرچم جمهورى اسلامى و تقويت حس ميهن دوستى و بالا بردن توانايى ها و خلاقيت هاى ادبى آنان به وسيله گروه كودك شبكه دوم سيما و كانون تدارك ديده شده است.علاقه مندان به شركت در اين رقابت ادبى مى توانند آثار خود را در زمينه هاى شعر، مقاله ،داستان و قطعه ادبى تا تاريخ ۱۲ فروردين ۱۳۸۶ روز جمهورى اسلامى به مركز آفرينش هاى فرهنگى ـ هنرى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان ارسال كنند.
|
|
|
|
|
خاطرات آفتاب
خاطراتى از امام خمينى (ره) بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران
|
|
|
چيزى كه مهم است دختر است علاقه آقا به دختر خيلى زياد بود؛ يعنى به كسانى كه فرزند دختر داشتند، مى گفتند: «آن چيزى كه مهم است، دختر است.» هميشه مى گفتند: «آن كسى كه موردعلاقه مى تواند قرار بگيرد دختر است». شايد به همين خاطر بود كه عقيده داشتند از دامن زن مرد به معراج مى رود. بگير، تو بردى! امام (ره) به كودكان علاقه زيادى داشتند. ايشان هميشه نصيحت مى كردند كه تا پيش از مكلف شدن، بچه ها را راحت بگذاريم تا آزادانه بازى كنند. موانع را از سر راه آنها برداريم و كمتر به آنها امر و نهى كنيم. بيشتر خاطره هاى من از امام (ره) خاطره هاى برخورد ايشان با على، پسر ۵ ساله ام است. على علاقه بسيارزيادى به آقا داشت. امام هم او را دوست داشتند. هميشه مى گفتند: «من خودم بچه داشته ام، اما على چيز ديگرى است». على عشقش آقا بود. هرروز به اتاق ايشان مى رفت. دوست داشت با عينك و ساعت آقا بازى كند. يك روز كه ساعت و عينك آقا را برداشته بود، به على گفتند: «على جان! عينك چشمهايت را اذيت مى كند. زنجير ساعت هم خداى ناكرده ممكن است به صورتت بخورد. صورتت مثل گل است. ممكن است اتفاقى برايت بيفتد.» على عينك و ساعت را به امام داد و گفت: «خب، بياييد يك بازى ديگر بكنيم. من مى شوم آقا، شما بشويد على كوچولو». فرمودند: «باشد». على گفت: «خب، بچه كه جاى آقا نمى نشيند». امام كمى خودشان را كنار كشيدند. على كنار امام نشست و گفت: «بچه كه نبايد دست به عينك و ساعت بزند». آقا خنديدند و عينك و ساعت را به على دادند و گفتند: «بگير، تو بردى».
منبع: برداشت هايى از سيره امام خمينى(ره)، غلامعلى رجايى، مؤسسه چاپ و نشر عروج، چاپ پنجم
|
|
|
|