نگاه اولسينه سرخ (پرويز شيخ طادى
از اصل خود دور افتاده ايم...
سحر عصرآزاد
پرويز شيخ طادى پس از فيلم «پشت پرده مه» كه به مسائل و دغدغه هاى يك پسربچه گنگ مى پرداخت، باز هم به كودكان پرداخته است. در «پشت...»، بحران پسربچه در نپذيرفتن رابطه عاطفى مادرش با معلم روستا شكل مى گيرد كه يك مسأله ملموس و نسبتاً تكرارى است و البته زاويه نگاه فيلمساز به آن ، وجه تازه اى مى بخشد.
در «سينه سرخ» او به سراغ مفاهيم ماورايى و معنايى در ذهنيت كودكان رفته كه موضوع پيچيده و دور از ذهنى است، اما فيلمساز با انتخاب زاويه نگاه و طراحى مؤلفه هايى كه اين مفاهيم را وارد مسائل روزمره مردم روستاى كوچك مى كند، از اين موضوع ناملموس روايت و تصويرى باورپذير، ارائه مى كند.
پسربچه (على يار) از دم مسيحايى، آنچنان تعبير ساده و ملموسى دارد كه در روستا به راه مى افتد تا اين دم را پيدا كند و دوستش (غلامحسين) را كه به سهو موجب مرگش شده، زنده كند. سادگى اين تعبير و درستى نگاه فيلمساز، كه سعى نكرده از زاويه يك بزرگسال و با تكيه بر باورهايش مفاهيم معنايى فيلم را عمق بخشد، باور هر انسانى را به چالش مى كشد، تا نگرشى داشته باشد به اين كه چطور از اصل خود دور افتاده و ماوراء چه قدر نزديك و ما چه قدر از آن دور هستيم.
فيلمساز با طراحى روستايى كه پيروان دو مذهب مسلمان و مسيحى در كنار هم زندگى مى كنند، بسادگى مفاهيم مورد نظر را وارد زير ساخت هاى قصه مى كند كه به دنبال خود، شكل دهنده حضور امامزاده و كليسا، آخوند و كشيش و ... در فضاى روستاست. آغاز فيلم همزمان مى شود با نصب صليب مرصع كليسا كه مسيحى و مسلمان را در كنار هم به نظاره وامى دارد.
اين پرداخت در ادامه فيلم و پيشرفت قصه به فراخور موقعيت هاى طراحى شده، همواره همراهى وجوهى از اين دو قشر را به همراه دارد كه به نوعى همراهى دو مذهب را در كنار هم برجسته مى كند. نفس همراهى على يار و دوست مسيحى او (آندره)، هر چند تأمين كننده نكته اشاره شده است، ولى به نوعى در منطق قصه، جايگاه محكمى پيدا مى كند. چون على يار به دنبال دم مسيحايى است و ناگزير از همراهى با نماينده اى از اين قشر.
در ادامه وقتى به حضور پى در پى و قرينه مؤلفه هاى مذهبى هر دو قشر، دقت مى كنيم، اين نكته برجسته تر مى شود. قرار گرفتن صليب كليسا در كنار كلاهخود نمادين امام حسين(ع)، همراهى آخوند و كشيش... و در نهايت دعا خواندن على يار و آندره هر يك به زبان خود بر سر جسد غلامحسين براى زنده شدن او، برخى از اين قرينه پردازى ها هستند.
آنچه موجب مى شود مفاهيم معنايى و ماورايى در «سينه سرخ» به تبع باقى فيلم هاى معناگرا، گل درشت و سطحى ننمايد، ظرافت هايى است كه اين مؤلفه ها را وارد بطن قصه و در واقع از جنس مسائل روزمره مردم روستا مى كند كه ناگزير بر ديالوگ هاى آنها هم جارى مى شود. مانند سكانسى كه كدخدا و تعدادى از مردم مسلمان روستا به دنبال آخوند روستا به راه افتاده اند تا دلگيرى خود را از كوچك و حقير بودن امامزاده در مقابل كليسا كه به صليب مرصع آراسته شده، ابراز كنند.
به اين ترتيب هيچ غريب به نظر نمى آيد كه گفت وگوى روزمره على يار با مادرش، در مسيرى عادى به دم مسيحايى و تعبير اين دم در باور ساده كودك بينجامد. جرقه اى كه او را وامى دارد به جست وجوى اين دم برآيد تا به نوعى، اشتباهش را جبران كند.
نكته مهمى كه «سينه سرخ» را نه تنها از فيلم هاى ماورايى بلكه از فيلم هاى كودك و نوجوان متمايز مى كند، نوعى پيش بينى ناپذيربودن و غافلگيرى است كه در ابتداى فيلم به تماشاگر شوك وارد مى كند. مرگ يك كودك در ابتداى فيلم آن هم در يك بازيگوشى كودكانه به نظر مى آيد موضوع قابل توجهى براى مطرح شدن در يك فيلم كودكانه است.
ولى فيلمساز بر حس بازدارنگى اين موقعيت غلبه كرده و با چنين طراحى اى به نكته مهم ترى مى رسد. بحران پيش روى على يار نه از جنس مشكلاتى چون گم شدن ... در فيلم هاى معمول كودك است بلكه او با جسد دوستى روبه روست كه با بازيگوشى او به ته دره سقوط كرده و مرده است. جسدى كه زير علف ها و شاخه هاى درختان انتظار خاك را مى كشد، اما باور على يار از دم مسيحايى كه نزد هيچ كس پيدا نمى كند، او را زنده مى كند. نه صليب و نه كلاهخود و نه ... اين دم على يار است كه غلامحسين را زنده مى كند تا يادمان نرود كه از اصل و باورهاى فطرى خود دور افتاده ايم.
نگاه دومآرامش در ميان مردگان «مهرداد فريد»
زندگى به روايت مرگ
حسن گوهرپور
در آغاز فيلم با تيتراژى به طور كامل متفاوت مواجهيم، بازيگران درمرده شوى خانه و لاى كفن معرفى مى شوند و ساير عوامل نام شان بر سنگ قبر حك شده است و مهر «فوت شد» روى شناسنامه ها مى خورد. اين نماها نشان از فيلمى متفاوت براى مخاطب دارد و در ابتداى فيلم اين پيام را به او مى دهد كه با يك فيلم معمولى مواجه نيست. درواقع در ادامه فيلم اين نكته تا حدودى به اثبات مى رسد. «آرامش در ميان مردگان» از دولايه به طور كامل به هم تنيده تشكيل شده است. لايه اول و رويه فيلم، بخشى است كه زندگى اجتماعى زنى به نام «طيبه» را بازگو مى كند. زنى كه در گورستان زندگى مى كند و تا به حال يكبار بيشتر به شهر (تهران) نيامده است. او هر روز دستشويى هاى گورستان را مى شويد و باغچه هاى اطراف خانه اش را آب مى دهد و زندگى عادى اش همان گونه كه خيلى منطقى هم هست در فيلم روايت بصرى مى شود. در همان لايه رويى فيلم پيرمردى نيز عاشق او شده و تلاش مى كند با او ازدواج كند تا اين كه سروكله «فريبا گلچهره» در فيلم پيدا مى شود. همان كسى كه روى قبرى با همين نام مى نشيند و مى گريد. او به طيبه آدرسى مى دهد و او را دعوت مى كند كه به خانه او برود و همانجا بماند. اين روايت همين گونه ادامه پيدا مى كند، ساده، مستقيم و خيلى رئال، در ادامه اين روايت، ما شاهد تلاش طيبه هستيم براى پيدا كردن آدرسى كه در دست اوست و اين آدرس را «فريبا گلچهره» آخرين بارى كه پيش او آمده، داده است. در اين مسير «طيبه» با مشكلات زيادى روبه رو مى شود. مسير را اشتباهى مى رود، دستخوش درگيرى هاى مردم با هم مى شود و سردرگمى او را در شهر نشان مى دهد. سردرگمى اى كه چندان با نام فيلم بيگانه نيست. او تا به حال «در ميان مردگان» مى زيسته و آنجا آرام بوده است. اما حالا وارد شهر مى شود شهرى با تمام اضطراب ها و تنش هايش. دزدى، فقر، بى تفاوتى و هزاران مشكل ديگر كه بخش هايى از آن در فيلم به تصوير كشيده شده است. او در اين شهر سرگردان مى شود تا اين كه يك موتورسوار او را به آدرس اش مى رساند اما متأسفانه در يكى از پلان ها كه موتورسوار آدرس را از طيبه مى گيرد تا از روى شماره تلفن آن به آشناى او زنگ بزند، آدرس درباجه تلفن جا مى ماند. طيبه سرگردان از موتورسوار مى خواهد برود و آدرس را برايش بيابد. رفت و آمد اين مسير كه حتى در فيلم هم خسته كننده شده، براى مخاطب اين گونه تصور مى شود كه فيلم در همين تك لايه اتفاق مى افتد. اما وقتى مخاطب متوجه مى شود متنى كه به عنوان آدرس در دست هاى طيبه بوده اعلاميه مجلس ختم فريبا گلچهره بوده است، يك دفعه جا مى خورد و در ذهنش يك فرآيند تازه و فضاى جالبى براى فكر كردن دوباره، ايجاد مى شود.
شايد نخستين اتفاقى كه بعد از اين پلان براى خود من افتاد، اين بود كه ذهنم دوباره به ابتداى فيلم فلاش بك خورد. به مرده ها، سنگ قبرها و يك لايه ديگر هم براى تأويل فيلم در ذهنم ايجاد شد، اين لايه وقتى قوى تر شد كه بعد از آمدن موتوسوار متوجه مى شويم «طيبه» هم مرده و چند آدم كوتوله با لباس سفيد دارند كنار جسد مى رقصد. لايه ديگر فيلم كه با اين لايه در هم تنيده شكل گرفته بود، در فيلم خيلى خوب نشانه گذارى بصرى شده بود. زنى كه با لباس سياه در بهشت زهرا روى يك سنگ قبر با نام خودش مى نشيند و از طيبه دعوت مى كند به خانه او برود. غيب شدن اين زن به يكباره، وقتى مطمئن مى شود آدرس خانه اش را طيبه گم نكرده است، تداعى هاى پياپى اى كه در ذهن طيبه ايجاد مى شود، افرادى كه از گود درمى آيند و دوباره مى خوابند، خودش كه در گور خوابيده و به دست خودش كفن از چهره اش برداشته مى شود و مردى كه با دندان هاى كج و لباس سفيد در ذهنش تداعى مى شود و او را مى هراساند و ضربه پايانى فيلم يعنى نشان دادن آدرس به مخاطب كه اين آدرس تنها يك اعلاميه است كه تاريخ آن متعلق به پيشترها بوده و مرگ طيبه كه همان رسيدن به آدرس است همه لايه پنهانى فيلم را به يك دفعه جلوى مخاطب قوى تر و آشكارتر نشان مى دهد. در فصل پايانى فيلم كه آدم كوتوله ها در حال انجام حركت هاى موزون هستند، مهرپايانى «فوت» است بر ذهن مخاطبى كه پنداشته فيلم همان چيزى است كه آن لحظه ديده است. لايه دوم به شكل استعارى لحظات پايانى مرگ زنى را نمايش مى دهد كه هستى اش تا آن زمان كه زيسته در كنار «مردگان» بوده است. او حتى زمان زندگى در گورستان به سر مى برده و آنجا هم در كنار و با حضور مردگان آرامشى داشته. پيرمرد كه عاشق او شده در جايى از فيلم به او مى گويد: خانم نرو اين جا بمان من تو را خوشبخت مى كنم اما راهى كه او قرار است برود، راه مرگ است و هرگز او را گريزى از اين مسير نيست. چون او به پاى خود نمى رود بلكه او را مى برند.
پيرمرد نماد زندگى است كه ديگر به درد طيبه نمى خورد و فريبا گلچهره سفير مرگ كه آمده تا طيبه را از اين زيستن برهاند و مى رهاند. طنز تلخ و مبهى در اين دو لايه پنهان است كه مخاطب گاهى مى خندد، اما مى داند كه اين كلام و حركات خنده دار نيستند. زن كه ميان زندگى و مرگ در تلاطم است، آزار مى بيند، به ديگران كمك مى كند اما بى تفاوت از كنارش مى گذرند، صادقانه برخورد مى كند اما مهر شيادى و دزدى و گدايى به او مى زنند، در ميان اين شهر و مفاهيم به ظاهر مدرنش!! مدهوش و سرگردان مى شود. چند بار از حال مى رود و مرگ در او قوت بيشترى مى يابد اما دوباره به هوش مى آيد، چون بايد به سرمنزل مقصود برسد و آنجا بميرد. ساختار اين فيلم در كليت اثر از فيلمبردارى، موسيقى تا بازى ها از وحدت قابل قبولى برخوردار است به جز در معدود سكانس هايى كه فيملبردارى روى دست، مخاطب را كلافه مى كند براى نمونه سكانس خانه سالمندان كهريزك با اين كه حركت متلاطم دوربين ربطى به مفهوم در حال بيان در آن سكانس را ندارد، اما بى مورد دوربين درحال بالا و پائين رفتن است. «آرامش در ميان مردگان» به عنوان نخستين فيلم بلند مهرداد فريد خبر از يك فيلمساز متفاوت مى دهد.
فيلمسازى كه براى برداشت هاى مخاطب و فيلم چندمعنايى و پرتأويل ارزش قايل است.
نگاه سوم«مصائب دوشيزه» «مسعود اطيابى»
صداى ذهن مى آيد
اميد بى نياز
فيلم مصائب دوشيزه از يك تكنيك همزمان تصويرى و محتوايى سود مى برد. اين تكنيك در نخستين سكانس فيلم، خود را به رخ مى كشد؛ يعنى زمانى كه حركت افقى دوربين، حد وسط لوكيشن ابتدايى و در واقع موقعيت صورى و ظاهرى شخصيت محورى فيلم، يعنى ژانت (بهنوش طباطبايى) را به تصوير مى كشد. در اين حين دوربين از روى نشانه هاى خاص تصويرى كه در واقع وسايل و لوازم زندگى انسان هستند، مى گريزد و همزمان با تيتراژ فيلم، موقعيت مكانى ژانت را توصيف مى كند، مرحله نهايى حركت دوربين در اين سكانس، توقف روى صورت و حالت روحى و روانى ژانت است.اينجاست كه ما درمى يابيم، اين شخصيت با يك اتفاق ذهنى درگير است يا براى او اتفاقى خواهد افتاد. در صحنه هاى بعدى نيز اين اتفاق به عنوان يك بحران داستانى، با فيلم گره مى خورد. از اين رو ژانت دچار سانحه رانندگى مى شود. او با اتومبيل خود، با زنى برخورد مى كند و در حالتى از شوك و دستپاچگى از محيط دور مى شود. با اين حال اگرچه وى تا انتهاى فيلم با چنين بحرانى درگير است، اما نه خود حادثه به صورت فيزيكى و روحى در چهره بازيگر نمود پيدا مى كند و نه اصل اتفاق در اصل باورپذيرى ذهن مخاطب جاى مى گيرد. اگر خوب دقت كنيم، ۲نكته روى اين برداشت ذهنى ما تأثير صددرصد مى گذارند.
نكته اول، بيان سينمايى اصل اتفاق دوم باور نكردنى بودن اصل اتفاق در حركت رفتار و ميميك چهره بازيگر است. اما در اين ميان بيان تصوير حادثه در نوع خود زيبا و قابل تأمل است. زيرا كارگردان (مسعود اطيابى) اين بيان را ريز و جزءنگرانه ارائه مى دهد. در اين حين ما با تصوير آينه ماشين ژانت روبه رو هستيم كه آهسته آهسته از تصويرى كه در آن منعكس شده (زن افتاده در خيابان) دور مى شود. در اين حين ژانت نيز به آينه ماشين خود نگاه مى كند، اما گويى تصوير درون آينه، يك خيال، سايه، يا چيزى گنگ و غيرقابل تصور است. فيلم مصائب دوشيزه اگرچه به لحاظ ويژگى هاى فنى و تكنيكى يا موقعيت هاى ناب نوشتارى (فيلمنامه نويسى) اثرى قوى و خيره كننده نيست، اما نكاتى جالب و قابل تأمل را در خود نهفته است. اين نكات در بعد محتوايى، به مفهوم گفتمان برمى گردد. بحث گفتمان از مدل تماتيك فيلم مى آيد. زيرا قصه به زن و مردى مسيحى برمى گردد كه بچه دار نمى شوند. آنها پس از نااميدى از بچه دار شدن در ماه محرم نذر مى كنند و در نهايت نذر آنها به بچه دار شدنشان مى انجامد. اين زن و مرد مسيحى اكنون پدر و مادر ژانت هستند و هر سال در ماه محرم در خانه قديمى خود تكيه برپا مى كنند و ميزبان مراسم عاشورا هستند. بى شك اين گفتمان در نوع خود قابل تأمل است.
اما بحث ديگرى كه به نكات قوت تفكيكى و استفاده فنى از بيان تصويرى ربط دارد، نوعى برداشتن مرزهاى زمانى و مكانى در روند رويدادهاى فيلم است. اين امر از همان ابتداى فيلم و صحنه گفت وگوى ژانت با پدر و مادرش درباره شناسنامه به چشم مى آيد؛ ژانت از پدر و مادرش، نشانى شناسنامه خود را مى پرسد، اما در صحنه بعد اتومبيل او در خيابان در حال حركت است و در نماهاى بعدى، ابتدا ژانت شناسنامه را از داخل كمد درمى آورد و بعد هم درست در موقعيت زمانى چند نماى قبلى و ديالوگ با پدر و مادرش به چشم مى آيد. به تعبيرى در اين بيان تصويرى، با نوعى جهش هاى زمانى رو به رو هستيم كه خود به خود پرش هاى ذهنى ژانت و در واقع ذهنيت سيال او را به تصوير درمى آورد. با اين كه در برخى از صحنه ها اين تكنيك به صورت زمان و موقعيتى مجزا در زبان كنونى به تصوير درمى آيد. به عنوان نمونه در صحنه اى، ژانت در خانه است و به پيام هاى تلفنى روى پيامگير تلفن گوش مى دهد. اما هنگامى هم كه براى ديدن مادرش به بيمارستان مى رود، همين پيام هاى تلفنى، در فضايى ديگر و در واقع راهرو و فضاى بيمارستان هم ادامه پيدا مى كنند و اين امر به ذهنيت شخصيت محورى فيلم، در مكان ها و زمان گوناگون و درگيرى با پديده هاى مجزا و منفك از موقعيت كنونى، اشاره دارد كه كارگردان با ظرافت خاصى، صداى سكانس خانه را روى سكانس بيمارستان مى گذارد و به اين وسيله به پرداخت تصويرى از شخصيت محورى خود مى پردازد.