نگاه اول «اخراجى ها» مسعود ده نمكى
آغاز پرشكوه يك تازه وارد
سجاد حسينى
داستان فيلم درباره عده اى اوباش درجنوب شهر تهران است كه راهشان به جبهه مى كشد. شايد تصور فيلمى با اين مضمون از ده نمكى بعيد باشد. اما آنچه وى در اين فيلم به تصوير كشيده است كه خرد و پراكنده نه به طنز، بلكه كاملاً به جد در برخى فيلم هاى داستانى و مستند نقل شده است.
نمونه متأخر آن حضور لمپن سرخ پوشى است كه جمشيد هاشم پور در «قارچ سمى»، رسول ملاقلى پور زنده اش كرد. لمپنى كه با اعتراض برخى منتقدان به بى هويت بودنش در ميدان جنگ متهم شد.
اما پاسخ تيز و برنده ملا قلى پور اشاره اش به جايگاه ويژه آدم هايى شبيه «ممدلالى» در خاكريز هاى جنگ، تابوى شخصيت هاى اتوكشيده جنگ را در فيلم هاى سينمايى شكست. حال مسعود ده نمكى عده اى اوباش را در همان فضا قرار داده است كه در جبهه هاى جنگ حضور پيدا مى كنند.
نكته اى كه ابراهيم حاتمى كيا نيز به حضور اين شخصيت هاى لوطى و در جنگ اشاره كرده است. رانندگان كاميون كه اغلب از فرهنگ كوچه بازار در جبهه حاضر مى شدند.
«اخراجى ها» قصد همين آدم هاى كوچه بازارى است، اوباش كه نه ، عده اى لوطى و يا همان دوست هاى زبان عاميانه.
لوطى هايى كه «دل گنده اى» دارند و حالا به جبهه مى روند با همان اخلاقيات و روحيات منحصر به فردشان. اما جبهه فضايى است كه برخلاف ترديد ها و گمانه زنى ها خواهد توانست ميدانى براى تربيت و خود بازى و شايد بازپرورى اين آدم ها باشد و لوح وجودشان را جلا دهد.
اين همان بزرگترين و پر اهميت ترين هدف ده نمكى است از طرح داستان «اخراجى ها». اعزامى هايى كه پا در جبهه مى گذارند و جبهه با فضاى عرفانى و معنوى اش آنهارا به صراط مستقيم هدايت مى كند.
بهره گيرى ده نمكى از عوامل و گروه حرفه اى نام آشناى سينما از مدير فيلمبردارى «حسن پويا» گرفته تا مجيد مير فخرايى و فريدون شهبازيان. و سود جستن او از بازيگران پرتوانى چون اكبر عبدى، امين حيايى و كامبيز ديرباز همراه با بازيگردانى محمدرضا شريفى نيا بر جذابيت هاى اين فيلم افزوده است.
بازى هاى فيلم بى اغراق تماشاگر فيلم را شگفت زده مى كند. حتى درباره بازيگرانى كه تاكنون نقش هايى كليشه وار را در اين ژانر از آنان شاهد بوده ايم.
«اخراجى ها» بى شك ملودرامى كامل است كه ده نمكى با مشاورت «پيمان قاسم خانى» آن را تكميل تر هم كرده است. ملودرامى كه در مطابقت با نمونه هاى وطنى كم نظير است و آن را مى توان با آثارى چون «يك سرباز و نصفى» و «بازى» مقايسه كرد. در حالى كه در نمونه دوم كمى با اغماض مى توان پذيرفت كه اخراجى ها تراز كمدى اش قدرى بيشتر است.
در حالى كه بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر با ارائه آثار نه چندان قابل توجه مواجه شده است، انصافاً «اخراجى ها»، «سينماى ايران» را رو سفيد كرده است. فيلمى كه با كمدى بامزه و منطقى اش تماشاگر را تا انتها با خود همراه مى كند و در پايان او را تحت تأثير فضاى مدنظر كارگردانش قرار مى دهد و او را مجاب مى كند تا رأى حداكثرى خود را به اين ساخته جديد «ده نمكى» بدهد.
بايد ديد «ده نمكى» كه فيلمش پرفروش ترين فيلم ۸۶ لقب گرفته است، براى حفظ مخاطب پر شمارش در دومين تجربه فيلم بلندش چه خواهد كرد. شخصيتى كه اخراجى ها را با دغدغه واپس گيرى حق مردمانى ساخته است كه از قصد جنگ اخراج شده اند. مردمانى كه شايد ما نيز از آنها باشيم.
نگاه دوم «پارك وى» فريدون جيرانى
خط خطى روى اعصاب
حسن گوهر پور
|
|
|
اگر فيلم «قرمز» ساخته فريدون جيرانى را ديده ايد، چندان مشتاق ديدن فيلم تازه او «پارك وى» نباشيد، چون اين فيلم همان قرمز است كه چند سال بزرگتر! شده و به نسبت پيشرفت كرده و پر و بال گرفته است. قصه رابطه عاطفى دو نفر كه يكى از آنها جنون دارد يا ديوانه است. در فيلم «قرمز»، فروتن و خواهرش همسر فروتن را در زيرزمين شكنجه مى دهند، در «پارك وى» هم كوهيار و فلور مادر كوهيار، رها همسر او را شكنجه مى دهند. «پارك وى» تلاش مى كند تصويرى باشد از خشونت و ترس، اضطراب و جنونى كه در يك انسان رخنه كرده و اين رخنه كردن بى دليل نيست. در ابتداى فيلم بر حسب يك اتفاق در رانندگى «كوهيار» و «رها» با هم آشنا مى شوند، كوهيار و فلور به خواستگارى رها مى آيند و پدر و مادر ناتنى رها با اين ازدواج موافقت مى كنند، بدون اين كه به خوبى در مورد كوهيار تحقيق كنند. نخستين شام پس از ازدواج، سيمين مادر ناتنى رها كه روانشناس است، متوجه رفتار غير معقول و معمول كوهيار مى شود و به سلامت روان او شك مى كند، از همين جاست كه اين شك در مخاطب هم ايجاد مى شود. در ادامه رفتارهاى معمول يك زوج را شاهديم (البته يك زوج سرمايه دار!) تا اين كه سنگ زدن به شيشه پنجره را مى بينيم و سپس سكانس تمرين تئاتر به وسيله رها و كارهاى نامعقول كوهيار و حرف هاى نامربوط او، تا اين كه بعد از قفل كردن در روى رها او هم كم كم متوجه مى شود رفتارهاى كوهيار چندان منطقى نيست، از اين جا به بعد فيلم وارد مرحله اى مى شود كه فقط شكل هايى از خشونت و آزارهاى انسانى را نشان مى دهد. آزارهايى كه شكل هاى نادرى دارند و پرداختن به آنها در جامعه فعلى ما بايد چندباره مورد بررسى قرار بگيرد. اگرچه جاى چنين گونه اى در سينماى ما خالى است، اما آيا نبايد به آسيب هاى اين گونه سينمايى در شرايط جامعه فكر كرد. تصوير كتك زدن با كمربند (كه البته تازه هم نيست)، كوبيدن چوب به فرق سر همسر و بيهوش كردن او، كشتن با تبر و خون مثل فواره از بدن بيرون ريختن، با ساطور انگشت هاى يكى را قطع كردن، با چاقو دست همسر را سوراخ كردن، همه اين ها ممكن است در يك فيلم ايرانى تاكنون اين گونه اجتماع نداشته اند، اما قرار است اين فيلم كدام بخش و لايه جامعه را تعريف كند. اگرچه وقتى به آسيب شناسى ديوانگى يا جنون «كوهيار» مى رسيم و زنى كه لال است، چگونگى اتفاق هاى زندگى كوهيار را براى پليس تعريف مى كند، مى بينيم به خوبى پيشينه قابل توجهى از او براى مخاطب روشن مى شود و اين خود مى تواند نكته قابل توجهى از نظر بررسى آسيب شناسانه يك شخصيت باشد. در اين سكانس زن خدمتكار مى گويد: فلور زمان ازدواج با پدر كوهيار با دكتر روانشناس هم در رابطه بوده است و كوهيار اين مسأله را مى دانسته، فلور از بيمارستان روانبخشى خارج مى شود و بعد از به دنيا آمدن كوهيار و هجده ساله شدن او، كوهيار هم به بيمارستان روانى مى رود، خدمتكار مى گويد، ۳ سال بعد از ازدواج فلور، همسرش از ايران مى رود و فلور با آدم هاى زيادى رفت و آمد مى كند، همين مسأله روى كوهيار تأثيرات زيادى مى گذارد و شايد يكى از دلايل اصلى جنون او همين باشد. در اين بخش از فيلم و در ديالوگ هاى زن خدمتكار و پليس، جيرانى شعارهايى مى دهد كه براى تماشاگر غير قابل باور است و دليلش اين است كه در آن وضع مخاطب نمى پذيرد اين گونه برايش نتيجه گيرى شود، مثلاً در خانه اى كه اين رفتارها باشد يا نباشد نتيجه اش مى شود اين يا آن. فريدون جيرانى بهتر است تعاليم اخلاقى اش را نهفته در فيلم و تصاويرش به مخاطب نشان دهد نه بگويد، اما اين خشونت چگونه در ذهن جيرانى شكل گرفته و آيا در آثار ديگرش هم مى شود پيدا كرد، به عقيده من هم در قرمز و هم در ستاره بود و در ستاره است رد پاهايى از اين خشونت ديده مى شود. در ستاره است زن و مرد معتاد با هم زندگى مى كنند و زن، شوهر خود را كشته و همين رفتار جنون آميز را مى خواهد با «نيكى كريمى» نقش اول زن فيلم داشته باشد. در آن فيلم هم تصوير زمختى از خون آلود بودن صورت مرد معتاد كشته شده نشان داده مى شود كه چندان لزومى هم نداشت. در «ستاره بود» خسرو شكيبايى زنى را كه عقيده دارد بازيگر فيلم «دختر لر» است و مرده در يك اتاق نگه داشته و از بازيگران و خبرنگاران مى خواهد او را در قطعه هنرمندان خاك كنند، در آن جا هم بخشى از همين عشق و بخش بسيار ملايم ترى از حبس كردن و ترساندن انسان ها نشان داده شده است.
فريدون جيرانى معتقد است فيلمش از نمونه هاى خارجى مثلاً آثارى از داريو آرجنتو فيلمساز ايتاليايى تأثير گرفته است، ولى گويا «درخشش» اثر استنلى كوبريك تأثير بيشترى بر ذهن جيرانى داشته است، بويژه جايى كه كوهيار با تبر به جان در اتاق رها مى افتد، تداعى گر تبر زدن «جك نيكلسون» در فيلم درخشش است. اگر موضوع اين فيلم به مذاق مخاطب ايرانى چندان خوش نمى آيد و حتى ممكن است پس زده شود، اما نمى شود اين گونه سينمايى را بلوكه كرد. اين فيلم تا چند ساعت اعصاب مخاطب را پس از فيلم در هم مى ريزد و خط خطى مى كند.
نگاه سوم «سنتورى» داريوش مهرجويى
تلخ اما مهربان
پيمان شوقى
«سنتورى» درست در امتداد مسيرى ساخته شده كه استاد مهرجويى در شش هفت سال اخير در سينما پى گرفته است. اگر «دختر دايى گمشده» را نوعى جمع بندى دوره ماقبل آخر فيلمسازى مهرجويى بگيريم، از «بمانى» رويكرد تازه اى را در تكنيك كارهاى مهرجويى شاهديم كه تأثيرش بر محتوا نيز غيرقابل انكار است. امتحان كردن شيوه هاى جديد بيانى البته براى آدم كاركشته اى مثل سازنده فيلم هاى «گاو» و «هامون» و «درخت گلابى» خودش چنان امتيازى است كه مى شود يكسره بر مسائل فرعى و حاشيه اى ديگر چشم بست و گذاشت كه اين تجربه ها فراتر از مسائل كوتاه مدت مثل بده بستان با تماشاگر عام و فروش و اين حرف ها، تأثيرات اصلى خود را در گذر زمان بگذارد و جايگاهش را در دل تاريخ سينماى ايران پيدا كند. به هر حال پيشنهادهاى جديدى كه داريوش مهرجويى در فيلم هاى اخيرش، بويژه «ميهمان مامان» و همين «سنتورى» به شرايط توليد ارضا و ذائقه تماشاگر ايرانى داده بدون شك خالى از جنبه هاى ناخودآگاهانه در پس ذهنيت اين هنرمند نيست، اما بحث پيرامون چند و چون اين داستان قطعاً در يك يادداشت جشنواره اى نمى گنجد و بهتر است كه به كليات بسنده كنيم.
«سنتورى» روايت يك جور تراژدى مدرن است. از سقوط و افول ذره ذره يك جوان هنرمند از خانواده اى فخيم. تن دادن «على» به سويه تاريك زندگى و كار در اجتماع امروز و افتادن او به دام تباهى هايى كه متأسفانه در حاشيه فعاليت آدم هايى با موقعيت او وجود دارند، مى تواند واكنشى از نيازهاى سركوفته به طغيان ها و اعتراض هاى مقتضاى سن و سال قلمداد شود؛ چيزى كه بنا به گزارش جامعه شناسان يكى از اصلى ترين دلايل رويكرد پنهان و آشكار جوانان و نوجوانان به آزمودن انواع مخدر است.
اما مهرجويى رفتن «على» به سمت مواد مخدر را همچون تقديرى محتوم نشان مى دهد كه گريزى از آن نيست. تأكيد چند باره هانيه درباره تلاش هاى ناكام همسرش به ترك اعتياد هر چند اين حسن را دارد كه حساب پايان نسبتاً خوش فيلم را از «پايان خوش مرسوم آثار تجارى جدا مى كند، ولى ضمناً خط روايت را در فرم كلى همان تراژدى ها قرار مى دهد و قهرمان را اسير سرنوشتى از پيش تعيين شده نشان مى دهد. از طرف ديگر به نظر مى رسد كه با انتخاب نوع اشعار و نشانه شناسى تيپ و ظاهر على و حتى جنس صداى خواندن او (صدايى كه يادآور يكى از نام هاى مشهور آن طرف آب است) فيلمساز قصد داشته تصويرى كلى از وضع فكرى و فرهنگى نسل جوان امروز بدهد. وضعى به ظاهر موزون و بى ايراد اما به شدت حساس و آسيب پذير كه بدون مساعدت و همراهى اطرافيان، ياراى از سر گذراندن بحران هاى عارض شده را ندارد. نسلى كه يا مثل هانيه لزومى در قربانى كردن خوشبختى خود نمى بيند و در برابر ناملايمات سوداى پرواز به دوردست ها را دارد و يا مثل برادر على، چهره اى سترون و بى هويت را در نياز به سلطه معنوى پدر نشان مى دهد و عاقبت طغيان امثال على در بريدن از ريشه ها را هم كه در فيلم شاهديم.
از اين منظر فيلم «سنتورى» حاوى لايه هاى درونى ترى است كه در مجموع ارزيابى مهرجويى از وضع عمومى بخشى از جامعه جوان امروز كشور را به نمايش مى گذارد و صرف نظر از بحث هاى زيبايى شناسانه، از جنبه هاى اسنادى هم خالى نيست. بنابراين در مقام مقايسه با «ميهمان مامان» كار قبلى مهرجويى كه انرژى خود را از بزرگنمايى يك جور سرخوشى بى ريشه و تحميلى به زندگى روزمره آدم ها مى گرفت، مستندنمايى «سنتورى» علاوه بر پاسخ به ظرفيت هاى نمايشى در خدمت جنبه هاى فرامتنى فيلم هم قرار دارد و سويه هاى فكرى كارگردان را تقويت مى كند.
اين نوشته را با يادآورى دو نكته به پايان مى برم؛ دو نكته اى كه از دلايل اصلى علاقه ام به فيلم است و اميدوارم در زمان نمايش عمومى فرصت بيشترى براى پرداختن به آنها پيدا شود:
۱- در تمام آثار متقدم مهرجويى سكانس يا سكانس هايى از زندگى تباه حاشيه نشينان شهر بزرگ وجود دارد. دوربين مهربان فيلمساز كه آنان را نه به صورت انگل كه در كسوت قربانيان مناسبات ديوسالارانه شهرى در قاب مى گيرد. مهرجويى در سنتورى قهرمان فيلمش را يكى از همان ها گرفته و دوست دارم على سنتورى را ادامه همان ويلون زن معتاد دايره مينا بدانم كه اين بار يك فيلم كامل به بيان رنجنامه اش اختصاص يافته است.
۲- در اغلب آثار مهرجويى آغاز استحاله قهرمان با فروپاشى «عشق» اتفاق مى افتد، سيرى كه از گاو تا همين سنتورى ادامه پيدا كرده است. در اينجا هم سقوط نهايى على از نابودى سنتورش در دعواى مجلس عروسى آغاز مى شود. چرايى در نيامدن اين «عشق» به سنتور و موسيقى از مواردى است كه حتماً بايد در آن تعمق كرد.
نگاه چهارم «روز برمى آيد» بيژن ميرباقرى
يك فيلم معمولى
سحر عصر آزاد
بيژن ميرباقرى پس از كسب موفقيتهايى در عرصه فيلم كوتاه، با فيلم بلند «ما همه خوبيم» آغاز خوبى در سينماى حرفه اى داشت. فيلمى كه با طرح موضوعى ساده و تمركز بر جزئيات زندگى يك خانواده متوسط، تبديل به اثرى گرم و ويژه شد. ميرباقرى در فيلم هاى كوتاه خود هم به اقتباس ادبى توجه داشته و اين بار در فيلم جديد خود نمايشنامه «دوشيزه و مرگ» را مورد اقتباس قرار داده است. اقتباسى كه با علايق و دغدغه هاى فيلمساز بستر تاريخى و شخصيتهايى خاص را نشانه مى رود: مقطع پر التهاب نزديك به انقلاب.
«روز برمى آيد» با سفر نابهنگام يك زوج آغاز مى شود. در چنين فيلمنامه اى كه به نوعى با چرخش بازى و هويت دوگانه شخصيتها سر و كار داريم، طبعاً نحوه معرفى شخصيتها اهميتى ويژه پيدا مى كند. بخصوص كه شخصيتها محدود به سه شخصيت اصلى (فروغ-جلال-مهندس دانشور) و شخصيت فرعى (مأمور پليس محلى) هستند.
در سفر بدون آنكه به پيشينه فروغ و جلال اشاره شود، فقط به زمانى طولانى پرداخته مى شود كه با هم به سفر نرفته اند. همينطور وجود اسلحه داخل داشبورد كه در كنار تلفن ضرورى جلال از بين راه، به نوعى شغل حساس او را يادآور مى شود. فروغ هم به عنوان زنى با پيچيدگيها و بحران روحى معرفى مى شود كه به توصيه پزشك براى استراحت به ويلاى خارج از شهر آمده است.
ويلا مكانى است كه مواجهه حياتى فيلم در آن اتفاق مى افتد. فيلمساز براى ايجاد فضاى لازم و زمينه سازى اين ماجرا چند كد درونى مى دهد كه به نوعى احساس خطر و نگرانى را به قصه تزريق مى كند. مانند ديالوگ جلال به فروغ كه ويلا را جاى امن و راحتى مى داند كه كسى نمى تواند مزاحمشان شود. ديالوگ او هنگام ترك ويلا درحالى كه محيط را امن مى داند ولى اسلحه را به فروغ مى سپارد و حتى حرفهاى مأمور منطقه كه تأكيد مى كند با وجود او مزاحمى نمى تواند آن اطراف پيدايش شود.
اينها همه نشانه هايى است در جهت تأكيد بر امنيت و آرامشى كه بايد در آن مكان باشد، ولى عملاً نيست و حضور تازه وارد همه ناامنى و تشنج را با خود به همراه مى آورد. تازه واردى كه حضور ناخواسته اش پرده از گذشته فروغ برمى دارد و موقعيت به ظاهر با ثبات ابتدايى به صحنه يك گروگانگيرى و بازجويى ديرهنگام تبديل مى شود.
نكته مهم ديگر در مورد ساختار روايى فيلم است كه آن هم دچار نوعى رخوت و كهنگى است. فيلم با سكانس داخل ماشين آغاز مى شود كه جلال به طرف صندلى عقب برمى گردد و از فروغ مى پرسد چند سال است با هم سفر نرفته اند؟ زن بدون آن كه ديده شود دستش را روى شيشه ماشين مى گذارد و مى گويد، پنج سال است. سكانس پايانى فيلم با چند تغيير در موقعيت اوليه، همين طراحى را دارد. تغيير موقعيت هم اين كه: آنها در راه بازگشت هستند، فروغ تير خورده و اميدى به زنده بودنش نيست و دست خونى اش را روى شيشه مى كشد و... نهايتاً اين كه نگاه جلال به فروغ به عنوان يك بيمار متوهم روحى تغيير كرده است.
در فاصله اين دو سكانس و مواجهه بخش ميانى آنچه بيش از هر چيز برجسته مى شود به نوعى موازنه قدرت و تغيير موقعيت فروغ و مهندس به عنوان بازجو و متهم است. فيلم در اين بخش هم از ساختار قابل پيش بينى و كهنه اى استفاده مى كند. اصولى كه هر چند كلاسيك وار ولى نياز به بازنگرى دارند تا حداقل مخاطب آشنا و هوشمند را از حدس زدن آنچه در پيش است بازدارد و غافلگيرى براى او تدارك ببيند.
از همان ابتدا به خوبى مشخص است فروغ دچار توهم نشده و مهندس را درست شناخته، همان طور، كه زنبوردارى، غذا بردن براى سگ، اطلاعات گياه شناسى و... مهندس نمى تواند او را از چهره يك بازجو با خلق و خوى حيوانى متمايز كند. به خوبى مشخص است كه تمارض مهندس به وخامت حالش براى فرستادن جلال به خانه براى آوردن قرصهاى او و تنها ماندن با فروغ و گيرانداختن او است و... اما مسأله اين است كه چرا همه اين بديهيات را جلال متوجه نمى شود كه هم فروغ را بهتر مى شناسد و هم شغل حساسى در ارتباط با وكالت و چنين مسائلى دارد. اينجاست كه ديگر جلو افتادن مخاطب از فيلم آن هم نه يك قدم، بلكه فرسنگها، منطق كليت فيلم را زير سؤال مى برد و همه پرداخت و طراحى هاى انجام شده را به نوعى آسان مى كند.
«روز بر مى آيد» فيلمى است متكى بر هويت دوگانه شخصيتهايش. لو رفتن زودهنگام هر يك از آنها، باز شدن گره ها و نقاط عطف حساس فيلم با چند حدس كوچك در كنار موضوع كهنه اى كه هيچ وجه امتياز جديدى براى طرح شدن ندارد، فيلم را به اثرى خنثى تبديل كرده است.