|
نگاهى به نمايش «منظومه مور بى ملكه»
درها براى بسته شدن باز مى شوند
|
|
|
اميد بى نياز
شايد بحث طراحى صحنه از زمانى كه «آندره آنتوان» در محله مونمار پاريس تماشاخانه ليبر را تأسيس كرد، شكل جدى و هدفمندى به خود گرفت. آنچه از انديشه آنتوان دربرداشت از طراحى صحنه برمى آيد، وفادارى به فضايى از جنس روزگار خود است. بنابراين، همچنان كه وى طراحى صحنه، دكور و لباس را با تأثير ادبيات بويژه فضاى رمان هاى اميل زولا و مكتب ناتوراليسم به سوى واقع گرايى هدايت كرد، وفادارى به فضايى ملموس و از جنس طبيعت روزگار براى هر نمايشى، نقطه قوت به شمار مى رود. از اين رو، نمايش «منظومه مور بى ملكه» به نويسندگى و كارگردانى و طراحى ناصح كامكارى كه اين روزها در تالار قشقايى به اجرا درمى آيد، مثالى بومى از توليدات تئاترى داخلى در اصل وفادارى به طراحى صحنه بسترساز به شمار مى آيد. محمدسعيد ميرزايى، غزلسراى نسل نو در شعرى مى گويد؛ درها براى بسته شدن باز مى شوند و چقدر چنين شعرى يا هر ذهنيت ديگرى كه در شعر معاصر ايران، جوهره اى شاعرانه دارد. در طراحى شاعرانه ناصح كامكارى تأثيرگذار است. همچنان كه در سه اپيزود نمايش يك «در» بسته وجود دارد و اگر در ايپزود سوم اين «در» به روى زندگى شاعر (بهادر) باز مى شود؛ تنها و تنها براى بسته شدن گشوده خواهد شد. ناصح كامكارى با نمايشى كه ۲ساعت به طول مى انجامد، سه اپيزود منفك را براى تماشاگر روايت مى كند. اين سه اپيزود اگرچه به لحاظ محتوايى با يكديگر، تنها پيوند ضمنى و غيرمستقيم دارند، اما به لحاظ بستر روايت با همديگر ارتباط مستقل و لاينفك پيدا مى كنند. شايد از آنجايى هم كه كارگردان ذهنيت خلاقه اى در طراحى صحنه دارد، جمع كردن سه قصه مجزا با يك در بسته و يك كاراكتر و در نهايت دو كاراكتر، كار چندان سختى نباشد. زيرا اگر طراحى صحنه را بخش زيرساختى زبان اجرايى به حساب آوريم، بيان دراماتيك اين سه اپيزود ناهمگون در اصل همگون مى نمايد. مارتين هايدگر فيلسوف مغرب زمين در جايى مى گويد؛ زبان خانه هستى است. بنابر اين هر سه قصه در نمايش «مور بى ملكه» در خانه اى به نام زبان به هم مى رسند اپيزود اول به ماجراى دختربچه اى مى پردازد كه پشت در بسته قرار دارد. بعد از چند ثانيه كوتاه پدر اين دختر بچه در حالى كه براى او يك اسباب بازى (عروسك) خريده است، به پشت در بسته خانه مى رسد اما در هيچ وقت باز نمى شود و پدر و فرزند بدون اين كه همديگر را ببيند، همواره دو نوع گفتمان درونى و معرفت شناختى را با هم مطرح مى كنند اما آنچه از زبان و نوع اداى واژگان دختربچه برمى آيد، از سن و سال كم او و حتى مشكل در تلفظ و بيان بعضى از واژگان خبر مى دهد. حتى گاهى دختربچه معنى بعضى از اشيا از جمله قلاب و .... را نمى داند و پدر با اشاره هاى ذهنى و توصيفى چنين دنيايى را براى او وصف مى كنند. اما گاهى هم چرخه عوض مى شود و ابعاد معرفت شناختى دختربچه با توجه به ذهنيت سيال و مكانيسم خلاقه تخيل كودكان بر دنياى بزرگسالان (پدر) پيشى مى گيرد. او در جايى خطاب به شاعرى مى گويد؛ آن مرد كهنه نمى توانست آن طور شعر بگويد؟ پدر هم در جواب بچه مى گويد؛ مردان كهنه نمى شوند، بلكه پير مى شوند. بنابراين جريان از نوعى سادگى رئاليستى و يك اتفاق معمولى شروع مى شود و در فرآيندى تكاملى به سوى ديالوگ هايى شاعرانه با رنگ و لعاب فلسفى خيز برمى دارد. در اپيزود دوم نيز، ماجرا تقريباً شكلى همسان دارد. كليدى در قفل در يك آپارتمان شكسته مى شود و فردى زندگى اش دچار مشكل مى شود. او نمى تواند به سر كلاسى برود اما اين نرفتن به قيمت گذشت زمان است. در چنين اوضاع و احوالى كه او در آپارتمان خود تنها مى ماند، شخصيت هاى زيادى با او از طريق صدا ارتباط مى گيرند. اين ارتباط كه در فرآيند قصه به نوعى ضدارتباط است، هر كدام بعدى از توهم را بازتاب مى دهند. اين شخصيت ها غلام، مأمور، مبارك، وكيل، جوان و مباشر به شمار مى روند كه صداپيشه گان نقش ها، كاظم بلوچى، احمد آقالو، فرهاد آئيش، بهروز بقايى، احمد مهرانفر و بهزاد فراهانى هستند. تا اين جاى كار ما با صحنه تقريباً همگونى روبه رو هستيم. در طراحى اپيزود اول نمايش تركيب چهار فضاى صحنه اى به چشم مى آيد. فضاى اول گرافيكى است و تجسم خانه اى را نشان مى دهد منتهى چون در پرداخت اين فضا از پرده اى نايلونى استفاده شده، تصور خانه اى مه آلود، خاطره وار يا ذهنى در تأويل مخاطب نقش مى بندد. قسمت دوم درى بسته است اين در سفيد بوده و حاشيه اى سبز رنگ دارد. در قسمت سوم صحنه يك سطح سياه به چشم مى آيد كه بيشتر محل جولان و كنش هاى دراماتيك بازيگر است. اما در قسمت چهارم با يك زمينه گرافيكى رنگارنگ و تركيبى از سبز پررنگ، قرمز، سبز كم رنگ و نارنجى روبه رو هستيم. در اپيزود دوم نيز تقريباً صحنه تفاوت اندكى پيدا مى كند. يعنى طرح گرافيكى فضاى اول صحنه به پرده اى از جنس ورق نازك فلزى تغيير پيدا مى كند و حاشيه دورادور «در» سفيد نيز به رنگ قرمز درمى آيد. اين تغييرات جزيى رنگ ها، بيش از هر چيزى به تناسب جنس كاراكترها و نوع دنياى آنها تغيير پيدا كرده است. بنابراين فضاى گرافيكى خانه به پرده اى از ورق نازك فلزى تغيير پيدا مى كند. چون موقعيت مكانى، اين بار نه يك بچه، بلكه فردى بزرگسال را نشان مى دهد و به تناسب دنياى اين فرد بزرگسال ورق نازك فلزى در فرآيند بيان دراماتيك به توليد صدا نيز مى پردازد و حتى در موردى هم به سوى او مى آيد و با او برخورد فيزيكى پيدا مى كند. تمام موارد مذكور هم به نوعى از طراحى صحنه ديناميك برمى گردند كه در پروسه بيانى نمايش حضورى زنده و مستقيم دارند، با اين حال اوج بيانى نمايش با استفاده از ديناميك هاى طراحى در اپيزود سوم است. جايى كه شخصيت شاعر با ملكه الهام شعرهايش در دو سوى در به ديالوگ مى پردازند. البته قبل از بحث درباره اپيزود سوم نمايش، يك نكته جالب به نظر مى رسد. در اپيزود اول فضاى باز بيرون از «در» و در واقع خانه است. بازيگر در اين اپيزود در بيرون از فضاى اصلى روايت به بازى مى پردازد. از اين رو با شيوه اى از عمق و ميزانسن ضمنى روبه رو هستيم. اما در اپيزود دوم به لحاظ تفكيك اجرايى، عكس اين قضيه را مى بينيم. يعنى درست جايى كه در طراحى صحنه به عنوان خانه تعريف مى شود، همان محل جولان و تكاپوى بازيگر و حركات نمايشى اوست. اين درحالى است كه طراحى صحنه به لحاظ جابه جايى هيچ تغييرى نكرده و موقعيت مكانى بازيگر به تناسب شكل ذهنى روايت در نظر ما تغيير كرده است. يعنى جنس ديالوگ ها و زبان قصه، بازيگر را در يك موقعيت تعريف شده قرار مى دهد. از سوى ديگر المان هاى شنيدارى كه به وسيله صداپيشه گان به گوش ما مى رسد، موقعيت بازيگر را به لحاظ مكانى توصيف مى كند. اين تكنيك هاى اجرايى به تناسب زبان روايت و كيفيت هاى ژانريك، ديالوگ و فضاسازى به وسيله صدا انجام مى شود، يعنى زبان دراماتيك دقيقاً مثل دوربينى عمل مى كند كه موقعيت خود را از دو سكانس عوض مى كند و در يك سكانس محيط بيرون خانه و در سكانس بعدى محيط داخل خانه را نشان مى دهد. گويى اين دوربين در اپيزود سوم درست از روبه رو و آدم هاى نمايش نگاه مى كند. يعنى ما ديگر در را از روبه رو نمى بينيم، بلكه با دو آدم روبه رو هستيم كه عنصر «در» بين آن ها فاصله انداخته و در حالى كه روبه ما قرار دارند، جريان روايى نمايش را به پيش مى برند اما مهمترين نكته اى كه درباره اين اپيزود قابل اشاره است، پس زمينه صحنه و درواقع تصاوير متحرك روى ويديو پروجكشن است. ما در اين اپيزود با يك شاعر و آنيماى شعرى روبه رو هستيم. در رويارويى با آنها چند نكته در تأويل همزمان به ذهن مى رسد اول معمارى ديالوگ شاعرانه و پرسوز و گداز است. نكته دوم نحوه قرارگيرى بازيگرى حركات آنها و ميزانسنى در تناسب با عنصر در به شمار مى رود و سوم تصاويرى است كه بازيگر ديالوگ و ميزانسن را مثل بافتى روحى و حسى در دل خود قرار مى دهد. اغلب اين تصاوير، آسمانى در حال حركت را نشان مى دهند. اين آسمان گاهى صاف، ابرى و ... است. در بعضى از موارد هم عنصر زمان يعنى سپيده دم، ظهر، غروب و شب را نشان مى دهد. اما حركات مواج و در حال عبور اين آسمان كه بعدها به اشكال ديگرى هم تغيير مى يابد، قابل تأمل است. از سوى ديگر طراحى ديالوگ هاى متناسب با زمان روحى انسان (صبح، ظهر، غروب و شب) با ظرافت خاصى در اپيزود سوم كار شده است. منتقدى در جايى مى گويد؛ تجسم، هنر ديدن چيزهاى نامريى است و انگار خود تجسم هم از سنت شكوفايى نقاشان غربى مى آيد؛ يعنى از زمانى كه در عصر رنسانس پرسپكتيو خطى كشف شد و نقاشان با شيوه اى هندسى به خلق تصاويرى سه بعدى روى سطحى دو بعدى پرداختند. چيزى هم كه در كار ناصح كامكارى قابل تأمل است، حركت به سوى نقاط نامريى نمايش و تجسم آنهاست. كارى كه وى با استفاده از طراحى ديالوگ و فضاسازى نه چندان پيچيده اى به سوى آن مى رود. با اين حال، بازى بازيگران هم در نمايش مور بى ملكه به تناسب نقش هاى خود در حد نسبى و قابل قبولى است. محمد حاتمى در نقش پدر، آشا محرابى در نقش دختر، على بى غم در نقش شاعر و الهام پاوه نژاد در نقش مهرناز به طور نسبى بازى هاى خوبى را ارائه مى دهند.
|