دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵ - ۱ صفر ۱۴۲۸
Mon, Feb 19, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس )
گفت وگو با دكتر رضا داورى
زندگى كردن شغل ما شده است
بخش نخست
على عبدحق

آقاى دكتر داورى با تشكر از اين كه دعوت «ايران» را براى اين گفت وگو پذيرفته ايد، شما به عنوان متفكرى شناخته مى شويد كه به گفتن مطالب انتزاعى صرف علاقه اى نداريد، بلكه درباره مسائل زمانه خود انديشه كرده ايد و مى كنيد، به همين دليل مى خواهيم با اين پرسش آغاز كنيم: «معناى زندگى چيست؟»
278277.jpg
اين پرسشى مهم است و پاسخ دادن به آن از جهتى آسان و از جهتى دشوار است. وقتى از زندگى انسان و معناى آن مى پرسيم مى توانيم به مردم كوچه و بازار نگاه كنيم و ببينيم مردم چگونه زندگى مى كنند و از آن ها بپرسيم كه براى چه زندگى مى كنند. اما چون ممكن است مردم، فكر كنند كه از آن ها سؤال فلسفى شده است، احياناً به كليات و ايراد شعار مى پردازند و تعارف مى كنند، اما اگر با آن ها درباره مشكلات هر روزيشان سخن بگوييم و از آن ها بپرسيم كه چه مى خواهند و چه اميدى دارند از پاسخى كه مى دهند مى توانيم دريابيم كه آيا براى آن ها زندگى معنايى دارد يا نه و اگر دارد آن معنا چيست؟ من گمان مى كنم كه در دوران ما غايت زندگى گم شده يا زندگى بى غايت شده است. معروف اين است كه مردم گرفتار مصرف و مصرف زدگى هستند. يعنى حاجت هايى پيدا كرده اند كه حاجات حقيقى آن ها نيست، اما تعيين اين كه مردم چه نيازهاى طبيعى و حقيقى دارند كارآسانى نيست. ما به درستى نمى دانيم كه آيا نيازهاى طبيعى و فرهنگى و اجتماعى مردم ثابت است يا از دوره اى به دوره ديگر تغيير مى كند.
آنچه محرز است اين كه احتياجات مردم در جامعه هاى مختلف متفاوت بوده و طرز زندگى آن ها و نگاهشان به دنيا و مبدأ و معاد مختلف بوده است و بسته به نوع نگاهشان به اين امور، نوع زندگى شان تغيير مى كند. آنچه امروز در جهان غالب است، اين است كه زندگى مى كنيم براى اين كه زندگى كنيم. معنى زندگى مبدل به بعضى مشغوليت هاى خوب و بد شده  است و ملاك خوب و بد چيزى جز اصول حاكم بر هر زمانه نيست. در هر زمانه اى برخى مشغوليت ها، موجه اند و برخى ناموجه.
امروز ما زندگى نمى كنيم بلكه زندگى كردن شغل ما شده است. مقصود اين نيست كه شغل و كار نبايد داشت. معاش و شغل يكى از ساحات وجود ماست ولى وقتى زندگى كردن شغل مى شود، آدمى با خود بيگانه و يك ساحتى مى گردد. در زندگى يك ساحتى مصرف و كالاى مصرفى، شأنى بالاتر از مصرف و كالا پيدا مى كنند و اين تاوانى است كه بايد در ازاى نزديك شدن به مساورت در مصرف پرداخت.
يعنى مى خواهيد بگوييد «زندگى» بيشتر از گذران هرروزى ما نيست؟
مقصود اين است كه زندگى (نه به معنى ويتاليستى آن) تنزل پيدا كرده و گذران هر روزى ارتقا يافته و كمال تلقى مى شود. با اين پيش آمد است كه ما در عصر حاضر بيشتر به گذران هر روزى خود مشغوليم و گرفتار اين گذرانيم و مجال و فرصت بيرون رفتن از اين هرروزى بودن و تفكر درباره آن را نداريم، يعنى چنان به اين عادت  ها دلخوشيم و چنان اين عادت  ها را درست مى دانيم كه نيازى نداريم فكر كنيم كه «آيا طور ديگرى هم مى توان زندگى كرد يا نه؟».
وقتى از بيرون به اين زندگى نگاه مى كنيد نظر شما چيز ديگرى مى شود. يا درست بگويم براى درك وضع تاريخى خود بايد از خود به در شويم و از بيرون زندگى تك ساحتى به اين زندگى نگاه كنيم و ببينيم كجا هستيم و چه مى كنيم و به كجا مى رويم.
بحرانى كه برخى متفكران در زندگى انسان تشخيص مى دهند بايد ربط وثيقى به اين «بى غايتى» و «اشتغال به زندگى» داشته باشد. اگر چنين است آيا براى كسى كه مشغول به زندگى است، اراده اى براى خروج از اين بحران وجودخواهدداشت؟ آيا بشر امروز عزمى براى خروج از اين بى معنايى دارد؟
قبل از اراده به خروج بايد به وضعى كه هست تذكر پيدا شود. مشكل اين است كه بشر كنونى از وضع خود خبر ندارد و نمى داند چه تحولى در وجود او پديد آمده است، اگر در برابر اين پرسش قرار گيريم كه «آيا ما در راهى قرارداريم كه نمى دانيم مقصدش كجاست و احتمال مى دهيم به مقصدى نرسد؟» زمينه آماده مى شود تا درنگ كنيم، و بپرسيم آيا بايد همان راه را ادامه دهيم يا راه ديگرى بگشاييم.
چرا مى گوييد «بگشاييم» گويى راه هاى ديگرى نيست و بايد راهى گشوده شود.
مشكل اين است كه در تاريخ راه  ها گشوده نيست. ما در برابر راه هاى گشوده قرارنداريم. از ديرباز گفته اند كه «تاريخ قلمرو امكان هاست» اما راه هاى تاريخ راه هاى طى شده نيست. اين راه  ها را بايد گشود، بايد اين راه  ها را ساخت و پيمود. ما با هر قدمى كه برمى داريم يك قدم از راه را هم مى گشاييم.
گفتيم كه تاريخ قلمرو امكان  ها است، اين جمله به اين معنا نيست كه هركارى خواستيم مى توانيم بكنيم و هر بوالهوسى ما امكانى از امكان هاى تاريخ باشد. اگر چنين بود بشر نبود يا اگر بود از اختيار بهره نداشت. اگر چنين چيزى بود اصلاً آزادى نبود. آزادى راهگشايى است. راه تاريخ را بايد گشود.
ما چگونه به ضرورت درك اين راهگشايى دست پيدا مى كنيم؟
ما وقتى توجه مى كنيم كه از خانه خود بيرون افتاده باشيم به شرط آن كه ياد خانه به كلى محو نشده باشد، آنگاه به فكر خانه و جايى مى افتيم كه بايد در آن سكنا كنيم و تا زمانى كه به اين وضع تذكر نداريم، با خود بيگانه و غريبيم. وقتى به غربت و بيگانگى تذكر پيداكرديم، شايد درصدد جستن راه بر آييم.
راه يابى كار با كيست و چرا ما موفق به راهگشايى نشده ايم؟
278151.jpg
راه تاريخ با ذكر و فكر اهل معرفت و ارباب نظر و تفكر و با هدايت پيامبران و اولياى الهى گشوده و هموار مى شود.
مردم در تاريخ ساكنند و قرار و خانه اى دارند. بنياد اين خانه گاهى در معرض باد و توفان قرارمى گيرد و سست مى شود. متفكران معمولاً از خانه حفاظت و پاسدارى مى كنند اما به هرحال هميشه امكان دارد كه مردمان بى خانمان شوند و از يار و ديار دور بيفتند. هنگام دورافتادگى، شعر و تفكر وظيفه دارد تا درد بى خانمانى و غربت را حكايت كند. اين تذكر گاهى به راهيابى مى كشد.
آيا قدرت بشر در راهيابى و راهگشايى هميشه يكسان است و قدرت اختيار او در همه تاريخ  ها ثابت؟
درست است كه ما در تاريخ امكان هايى داريم و تاريخ، تاريخ امكان هاست ولى اين امكان، امكان همه چيز نيست. يعنى هميشه در هر تاريخى همه چيز ممكن نيست و امكان  ها در هر دوره تاريخى متفاوت است. در هر تاريخى چيزهايى ممكن است و بسيار چيز ها از دايره امكان محو مى گردد. يكى از امكان هايى كه در همه تاريخ  ها مشترك است، امكان تجديد عهد با گذشته و يافتن افق آينده است. با اين امكان است كه دايره جديد امكان  ها رسم مى شود. اين امكان  ها امكان رهگشايى همه است. امكان اختيارهاست. اما چنانكه گفتم اختيار، اختيار همه چيز و هرچيز نيست. اگر گاهى كسانى گرفتار توهم داشتن قدرت مطلق هستند زمانه آن ها را زده است. بشر قدرت مطلق ندارد. بشر در حدود امكانات تاريخى خود قدرت دارد و درحدود امكان هاى متعلق به عالم خود اختيار مى كند و آزادى دارد. اين كه گمان كنيم هركس در هر زمانى، هركارى مى خواهد مى تواند بكند و مى تواند در هر چيز هرتغييرى بدهد، وهمى بد و خطرناك است كه آدمى را به گمراهى و به اشتباه هاى وحشتناك مى اندازد. براى مصونيت از چنين اشتباهاتى بايد به وضع خود و امكانات خودمان بينديشيم و جايگاه خود را بازشناسيم. در غير اين صورت نمى دانيم كه چه مى توانيم بكنيم.
اگر ما به فقر زبان خود (نه زبان فارسى كه زبان حافظ و سعدى و فردوسى است)يعنى به زبان امروز خود فكر كنيم و فقر آن را دريابيم، اگر هر قوم و مردمى به امكان ها و توانايى  ها و ضعف  ها و ناتوانى هاى خود بينديشند و پى ببرند، چه بسا راه را پيدا مى كنند.
اما اين كه فرموديد امكان راهيابى براى همه و هميشه يكسان است به نظر مى رسد كه وقتى راهى گشوده شد و مردمان در آن راه قرار گرفتند معمولاً راه را تا جايى كه ديگر نتوان آن را هموار كرد پيش مى روند. راهگشايى  ها وقتى صورت مى گيرد كه آدمى به بن بست رسيده باشد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |