|
مقايسه تطبيقى نور زمستانى سعيد شاپورى و اينگمار برگمان
كجاست آن نور
|
|
|
|
|
|
اميد بى نياز «ساعت دوازده است. نيم روز يكشنبه اى در پايان ماه نوامبر. پرتو خاكسترى نيم جانى بر دشت ها. باد سرد تيره اى از جانب مرداب ها به سمت شرق وزان است. كليساى قرون وسطايى ميتسوندا روى تپه اى واقع در ميان دهكده هل و جوپترن قرار دارد. بخش تابعه آن، كه در برگيرنده ۲۶۷نفر است، جزو قلمروى روحانى فروست نس است ولى شوراى كليسا، كشيش و مدرسه ابتدايى خودش را دارد. تازه بارش برفى سبك ولى مداوم آغاز شده است. هفته هاست كه زمين يخ بسته و پوسته سفيد خاكسترى گونه اى به آرامى، جاده ها و كشتزارها را مى پوشاند.» اين شروع فيلمنامه «نور زمستانى» به قلم «اينگمار برگمان» و دومين فيلم از تريلوژى وى درباره ايمان به خدا بعد از فيلم اول «همچون در يك آينه» و قبل از فيلم سوم «سكوت» است؛ اثرى كه اين روزها با بازخوانى، كارگردانى و طراحى صحنه سعيد شاپورى در تالار سايه تئاتر شهر به روى صحنه مى رود. [pict بى شك اقتباس هاى گوناگون ژانريك در هر هنرى وجود دارد و ايده اوليه سعيد شاپورى نيز در نوع خود تأمل برانگيز است، اما آنچه كه در چنين توليداتى مهم و حياتى جلوه مى كند، برجسته سازى زواياى پنهان و به تعبيرى لايه هاى نامريى اثر اول در اثر اقتباسى است. بويژه زمانى كه خالق اثر، هنرش درراستاى نوعى معرفت شناسى انسانى و براساس درون كاوى خود انسان استوار است. اصولاً در چنين مضامينى همه چيز از يك كليت شروع مى شود و داستان براساس حركت كل به جز شكل مى گيرد، همچنان كه براى «ارنست اينگمار برگمان» سينماگر صاحب سبك سوئدى و از پيشگامان سينماى مدرن و دينى اين حركت خيلى ساده و اتفاقى به وقوع مى پيوند. همه چيز براى برگمان از روز عيد پاك شروع مى شود. در اين روز «سمفونى مزامير» استراويسنكى از راديو به گوش مى رسد و برگمان را در تأملى عميق فرومى برد. او دراين لحظه به فكر ساختن فيلمى درباره كليساى خلوتى در ناحيه اوپلاند سوئد مى افتد؛ با شخصيتى كه به داخل اين كليسا مى رود و در را به روى خود مى بندد. در واقع شخصيت برگمان در مسيرى قرار گرفته است كه بايد از فرآيند خودشناسى عبور كند و به يقين برسد. بنابراين برگمان از يك سوژه كلان شروع مى كند. از يك الهام، يك جرقه ذهنى كه مانند نطفه اى در ذهن او قرار دارد و براى پرداخت نوشتارى آن به ماه ها زمان نياز دارد. از اين رو وى به پرداخت شخصيتى مى پردازد كه بايد از هزارتوهاى شك و ترديد و يقين عبور كند؛ شخصيتى كه با عبور از جريان هاى مسلسل وار رؤيا و كابوس، درصدد كشف واقعيت منطقى براى استدلال هاى خويش است، اما در برداشت تئاترى سعيد شاپورى درست برعكس عمل مى شود. او ترجيح مى دهد از دستمايه صيقل يافته و رد شده از هزارتوهاى پيچ درپيچ، برداشتى دراماتيك كلى و درواقع گزارشى دراماتيك را ارائه كند. با نگاهى به ابتداى فيلمنامه برگمان كه در آغاز اين نوشته آمده است، حركت جزء به كل كارگردان ايرانى را درك خواهيم كرد. بى شك برگمان از نگارش اين چند سطرابتدايى كه براى ترسيم نماهاى بيرونى فيلم نوشته شده، درصدد ايجاد فضاسازى است. اما آن چه كه از نمايش نور زمستانى به كارگردانى سعيد شاپور به چشم مى آيد، علاقه مند نبودن به فضاسازى هاى دراماتيك در برداشت تئاترى از اثر برگمان است. فضاى توصيفى در ابتداى فيلمنامه برگمان از چند المان حياتى در فيلمنامه و هر ژانر نوشتارى ديگرى سود مى برد. اين المان ها مواردى از جمله ساعت دقيق ورود به ماجرا، وضع آب وهوا ، موقعيت جغرافيايى محيط، جمعيت محيط، و هويت فصلى (زمستان) را دربرمى گيرند. همه اين موارد نيز با معمارى ذهنى خاصى در ابتداى فيلمنامه طراحى شده اند. طورى كه اين امكان را به ما مى دهد كه در نخستين آشنايى با شخصيت ها، خود را در كنار آنها حس كنيم، اما روى صحنه و در اجراى نمايش «نور زمستانى» چنين حسى به ما دست نمى دهد. ما با شخصيت هاى اين نمايش بايد آشنا شويم و شايد اگر بازى حرفه اى فرزين صابونى در نقش توماس اريكسون (كشيش دهكده) در اين اجرا وجود نداشت، فاصله زيادى بين اثر نمايشى و ما به وجود مى آمد. برگمان در پاراگراف ابتداى فيلمنامه خود و در جاهاى ديگر آن همواره با سعه صدر خاصى عمل مى كند. او در به كارگيرى هر عنصر هدف خاصى دارد. براى نمونه وقتى از عنصر برف و فضاسازى جاده هاى سفيد و برف زده صحبت مى كند، درصدد ارائه شيوه اى از روايت دورانى است به تعبيرى در قسمت هاى پايانى فيلمنامه نيز با چنين تصويرى روبه رو مى شويم؛ «چند پسر نوجوان در خيابان كوچكى با چهار مغازه گردهم ايستاده اند. دو دختر كوچولو دارند دختر كوچولوى ديگرى را با سورتمه و به زحمت مى كشند. وقتى آن دو روى قشر نازك برف مى لغزند، نوجوان ها با كيف مى خندند. روشنايى هايى كه از چند پنجره مى تابد از خلال مه و برف به چشم مى خورد.» يا اين كه وقتى نور را به عنوان عنصرى بصرى و ديدارى و در عين حال متافيزيكى با هستى داستان خود درگير مى كند، در جاى جاى فيلمنامه خود و با كاركردهاى متعارف يا نامتعارف از اين عنصر نمادين سودمى برد و آن را وسيله اى براى فضاسازى و توصيف گوشه و كنار داستان و حتى زواياى گنگ و پنهان روحى شخصيت ها، قرار مى دهد. اما براستى سعيد شاپورى چه نگاهى به اين عنصر نور دارد؛ عنصرى كه همواره در ژانر تئاتر به عنوان يكى از پايه هاى بيان اجرايى به شمار مى رود و بسيارى از كارگردان هاى بزرگ تاريخ تئاتر از اين عنصر برداشت متفاوت و خاصى داشته اند. اصولاً ما با اثرى روبه رو هستيم كه دستمايه هاى دينى دارد. اسم اثر نيز «نور زمستانى» است و اين گفتمان خود به خود تصاويرى استعارى و غيرمستقيم را به وسيله عنصر نور ديكته مى كند. در حالى كه تكنيك نورپردازى در نمايشى صحنه اى «نور زمستانى» شكلى تخت و تك بعدى دارد. به تعبيرى فضا فقط از طريق چند نورافكن در سقف سالن و به شكلى يكنواخت نورپردازى مى شود. يعنى هر پرده با چند نورافكن معمولى و به شكلى متراكم روشن مى شود و با قطع نور صحنه به پايان مى رسد و دوباره باروشن شدن نور، صحنه بعدى به بدنه نمايشى مى پيوندد. اين تكنيك نورپردازى و در واقع استفاده از شيوه قطع و وصل نور در چهار پرده نخستين نمايشى نمود بيشترى دارد. به تعبيرى چهار پرده اول به شيوه اى تند و پشت سر هم به اجرا درمى آيند و همواره ريتمى تند و سريع را به ساختار كلى نمايش ديكته مى كنند. شايد اين تكنيك بيش از هر چيزى براى پرداخت شخصيتى آدم هاى نمايش بويژه توماس اريكسون است. اما اينگمار برگمان خيلى سريع و بعد از توصيف ابتدايى متن خود به شرح معمارى فضامى پردازد. او در توصيف كليسا چنين نوشته است: «كليسا با اين كه عظيم نيست، معمارى متناسبى دارد. محرابش اثر مشهورى از نوع معمارى فنلاندى متعلق به سده شانزدهم است؛ قاپ سه پارچه اى با تثليث مقدس در مركز. مسيح مصلوب و كبوتران بال زنان بر فراز آن دو... در سمت راست حواريون گرد آمده اند. در سمت چپ، باكره مقدس، يوسف، يك گاو و... ديده مى شوند. در برابر ديوارى، در مقابل پنجره ها، بخارى آهنى بزرگى به آهستگى در سر و صدا با خودش است. عشاى ربانى است و سرود افتتاحيه اش به تازگى خوانده شده است و...» بررسى نخستين اتمسفر و معمارى ذهنى برگمان از فضا بيش از هر عنصر ديگرى با اجراى سعيد شاپورى ارتباط دارد، زيرا ما در نمايش فقط با چشم انداز ديدارى يك فضا روبه رو هستيم. به تعبيرى ما با طراحى صحنه اى متشكل از معمارى داخلى كليسا و البته نه با توصيف هاى پيچيده و عميق برگمان بلكه با برداشت ذهنى شاپورى روبه رو هستيم. بنابراين نماى روبه رويى كليسا و چند نيمكت، همه اتمسفر نمايشى را به خود اختصاص داده اند. اين در حالى است كه بعضى از رويدادها از نگاه برگمان توصيف خارجى دارد و به تعبيرى بحث لوكيشن و فضاى كار براى او در اولويت نخست قرار گرفته است، اما در نمايش صحنه اى اين اثر ، دقيقاً برعكس عمل مى شود و اصل تمركز فضا به تناسب ژانريك در نظر گرفته شده است. بى شك ظرفيت هاى بيانى و اجرايى ژانر تئاتر با سينما و متنى كه براى بيان تصوير و پرداخت سينمايى نوشته شده، متفاوت است، اما آن چه كه بسيار جدى در ژانر تئاتر و طراحى صحنه اهميت دارد، استفاده از پس زمينه ها و پيش زمينه ها براى تعدد و تكثر فضاها، زمان ها و گسترش رويدادهاى داستان است. به تعبيرى گاهى يك تصوير يا يك طرح گرافيكى به گسترش و وسعت هستى متن اشاره دارد و در نتيجه با گفتمان هماهنگ ديگر عوامل نمايشى از جمله ديالوگ ها، حركات بدن و فيزيك، المان هاى شنيدارى و... فضاسازى اجرايى را هم وسعت مى دهد و رويدادها را متقارن با فضاهاى مختلف به نمايش مى گذارد. اما طراحى صحنه در كار سعيد شاپورى با رنگ و لعابى از دكور ساختمانى و به تعبيرى «آپيايى» بنيان گذاشته مى شود؛ اصولاً «آپيا» كارگردان مطرح تاريخ تئاتر دو بعدى بودن عناصر سازنده دكور سنتى را نفى مى كند زيرا به اعتقاد او اين دوبعدى بودن موجب مى شود كه بازيگر نتواند از آن عناصر استفاده كند. او اعتقاد دارد كه كار كارگردان بايد به بازيگر امكان دهد تا همه عناصرصحنه را با بازى ادغام كند و از آنها بهره بگيرد و آنها را به عوامل بيان تئاترى تبديل كند. آپيا مى گويد؛ قالب نمايش هر چه بيشتر با بيان دقيق نقش بازيگر متناسب باشد، بازيگر نيز بيشتر حق خواهد داشت كه شرايط نصب دكور را از راه كارايى آن تحمل كند. در نتيجه تضاد نصب دكور با نقاشى بيشتر خواهد شد، زيرا نقاشى ماهيتاً در تضاد با بازيگر است و قادر نيست هر شرايطى را كه بازيگر مستقيماً به ميان مى كشد، برآورده كند. انگار در اجراى سعيد شاپورى نيز چنين مواردى مورد توجه بوده است. زيرا كارگردان، بيش از هر چيزى سعى دارد كه فضاها، مكان ها، زمان ها و رويدادهاى مختلف را فشرده كند و در اتمسفرى كوچك با شكلى عينى (دكور كليسايى) جاى مى دهد. از اين رو زمانى كه يوناس پرسون مى ميرد، بايد خبر مرگ او را در كليسا بشنويم، زيرا كارگردان براى بيان اين رويداد فضاى خاصى ندارد. حتى براى وسعت فضاسازى هم از المان هاى شنيدارى و تكنيك هاى راديويى استفاده نمى كند. بنابراين كارگردان اصل حركت داستانى و گسترش آن را بر پايه بازيگران طرح ريزى كرده است؛ بازيگرانى كه در دل اين فضاى ثابت و بدون تغيير بار اصلى متن و زواياى پنهان آن را بر دوش دارند. در اين ميان عوامل بازيگرى نمايش هم در نوع خود قابل بررسى هستند. بخشى از اين بحث به نحوه انتخاب بازيگر براى زندگى جسمى و روحى نقش برمى گردد. براى نمونه بايد پرسيد كه بازيگر نقش يوناس پرسون به لحاظ زندگى جسمى نقش، تا چه اندازه اى با نسخه اورژينال خود در فيلمنامه برگمان مطابقت دارد؟ برگمان او را اين گونه توصيف مى كند: «يوناس پرسون مردى است بلندقامت و باريك با صورتى كه انگار از چوب تراشيده باشند. دو چشم وحشت زده با درد و رنج از درون چهره اش به بيرون خيره مى نگرند. [pict موى كم پشتش رو به سفيد شدن گذاشته، ولى دهانش حالت كم بنيه بچگانه دارد» . اما بايد ديد كه بازيگرى (غلامرضا شهبازى) كه نقش يوناس پرسون را ايفا مى كند، ابتدا تا چه حد با خصوصيات زندگى جسمى نقش شباهت دارد. آيا او هم مانند يوناس پرسون صورتى باريك دارد كه انگار آن را از چوب تراشيده باشند؟ آيا موهايش رو به سفيد شدن گذاشته و دهانش حالت كم بنيه بچه گانه دارد؟ البته شايد سعيد شاپورى از آنچه كه نوع طراحى صحنه براى جولان بازيگر فراهم مى كند، حركت محورى را بر دوش نقش اول و مركز ثقل نمايش يعنى توماس اريكسون (فرزين صابونى) گذاشته است. فرزين صابونى در اين نمايش با حركاتى آرام به درون نقش مى خزد و در واقع ايفايى درونگرايانه دارد. او هميشه از تن صداى پائين، غمزده و گرفته براى اداى ديالوگ ها استفاده مى كند و گويى سعى دارد كه نقش كشيش در حال گذار را به سوى يقين با تكيه بر درون كاوى نقش به نمايش بگذارد. با اين حال بحث معمارى فضا به همين جا ختم نمى شود. زيرا در سكانس دوم فيلمنامه از سوى برگمن پرداختى ديگر ارائه مى شود. ما، در اين سكانس چنين مى خوانيم: رو به روى پنجره رختكن صليبى آويخته، نقش خام دستانه از مسيح رنجور است كه به زمختى تراشيده اند و ساخت خوش فرمى ندارد. دهان، در فريادى گشوده شده، دست ها بى حس بى قواره اى دارند. پنجه ها ميخ ها را با تشنج در چنگ گرفته اند، ابرو در زير خارها خون آلود است و بدن رو به بيرون خميده است و گويى مى كوشد خودش را از چوب جدا كند. رنگ آن به صورت رشته هاى دراز دارد ور مى آيد.» آنچه كه از ذهنيت برگمان در توصيف متفاوت اين فضا مى بينيم، از نوع نگاه و زاويه ديد شخص توماس اريكسون مى آيد. به تعبيرى اين فضا از پشت چشم هاى شخصيت محورى داستان، چنين شكل و شمايلى دارد و اين امر با شرايط روحى و روانى او هماهنگى و هارمونى خاصى يافته، زيرا او در مرحله اى از گذار قراردارد و رشته هاى به هم پيوسته شك و ترديد، افكار وى را درهم تنيده اند. اما در نمايش سعيد شاپورى از چنين زاويه ديدى خبرى نيست، زيرا بازيگران اين نمايش بيش از آنكه بتوانند با چنين زاويه ديدى به معمارى كليسا نگاه كنند، روايتگر جريان كلى ماجرا و معرفى داستان هستند. بنابراين كارگردان با تكيه برهمان گفتمان استفاده از دكور بدون تغيير به پيگيرى داستان خود مى پردازد. از اين رو طراحى صحنه تا پايان نمايش همانى است كه كليشه سازى ابتدايى اتمسفر و فضاى داستان را در ذهن ما ايجاد كرده است. «آپيا» كارگردان نامدار تاريخ تئاتر كه همواره نظريات متفاوت و نامتعارفى را در بازده طراحى صحنه برزبان آورده است، در جايى مى گويد: طراحى صحنه بايد دستگاهى از شكل ها و حجم هاى واقعى باشد، دستگاهى كه مدام بدن بازيگر را وامى دارد تا راه حل هاى تجسمى گويايى پيداكند. پس بازيگر بايد با محيط اطراف خود ارتباط پيچيده داشته باشد و به تناسب روان شناختى دراين ارتباط، همراه با تنش فيزيكى عمل كند. اين تنش فيزيكى را شبكه اى از سطوح شيب دار و پلكان ها و همه عناصر معمارى ايجاد مى كنند كه قادرند بدن بازيگر را وادارند تا بر مشكلات ناشى ازاين عناصر فايق آيد و آن تنش فيزيكى را وسيله اى براى بيان قراردهد. و گويى شاپورى از چنين زاويه اى به متن وفيلم برگمان براى ارائه اجرايى صحنه اى نظر داشته است. اما يكى از اصولى كه درواقع پايه هاى سينماى برگمان به شمار مى روند، بحث نشانه شناسى آثار اوست. مهمترين هنر وى خلق شخصيت هايى است كه نوعى زندگى مخفى دارند و اين زندگى مخفى از سطح كلى و تيپ شناختى شروع مى شود و مرتب عمق مى گيرد. گاهى براى عمق بخشيدن به اين شخصيت ها هم، نه خودكاوى فرد بلكه عناصر بيرونى نقش اساسى را ايفامى كنند. به تعبيرى اشياء در روال داستان حضورى جدى و معناساز پيداكرده، ابعادى از شخصيت را به سوى تفسير و موشكافى هدايت مى كنند. اين اشياء در اجراى صحنه اى قابليت هاى خاصى دارند و مى توانند به عنوان اجزايى از چيدمان صحنه و آكسسوارهاى صحنه اى نقشى بنيادين و معناساز را ايفاكنند. ما در صحنه انتظار توماس به نقل از برگمان چنين مى خوانيم: «ساعت در گوشه اى بر ديوار تيك تاك مى كند. او هم زندگى مخفى خودش را دارد. قفسه بزرگى بر سينه ديوار كوتاه تر ايستاده كه با نقوش تراشيده شده به سبك باروك با سرزندگى مفرط و غنى اش تزئينات دست و دلبازانه اى دارد. درش نيمه باز است؛ درونش، لباده اى ابريشمين زرد كم رنگ، ويژه اعياد كليسا به صورت پنهان و آشكار به چشم مى خورد. توماس به خيال شنيدن صداى قدم هايى در كليسا، به استقبال يوناس به بيرون مى شتابد؛ ولى تنها وهمى شنيدارى بوده و كليسا در هواى گرگ و ميش بعد ازظهر زمستانى خالى است. آتش درون بخارى آهنى مى نالد و مى غرد. درحالى كه باد آكنده از اضطرار از ميان در لنگه دراصلى صفير مى كشد. زره حجيم نيم تنه نجيب زاده اى با كلاهخود، نقاب، شمشير، استخوان و جمجمه روى ديوار مقابل بخارى آويخته است. برف با بارش خاكسترى اش، برجام هاى پنجره فرومى چكد. به رختكن بازمى گردد. كيف بغلى اش را باز مى كند و نامه مارتا را درمى آورد. آن را جلوى خود روى ميز پهن مى كند. در يكى از جيب هايش عكسى از همسرش هست. بيمارى، زن را بى قدر و نزار كرده و چشم هايش هراسان و بى آرام هستند؛ خانم آناماگدالنا اريكسون، بيست و هفت سال و چهارماه و دوازده روز. آن چه كه از جملات در ذهن مى نشيند، حركت، وسعت و گسترش داستان و همچنين شخصيت پردازى عميق ميكروسكپى از سوى اشيا است؛ اشيايى كه مى توانند در تئاتر و اجراى صحنه اى نه تنها بعدى از نشانه شناسى نمايش را ديكته كنند، بلكه به ديگر عناصر اجرايى نيز بعدى از معناسازى ببخشند. براى نمونه يك نورپردازى ساده، اما با استفاده نوعى نور مرموز و سؤال برانگيز مى توانست لحظاتى ساعت روى صحنه را روشن كند و به اين وسيله گوشه اى از ذهنيت فيلمنامه نويس و كارگردان بزرگ سوئدى را براى ما در ژانر تئاتر تفسيركند، اما از چنين برداشت هايى در اجراى صحنه اى نور زمستانى خبرى نيست. با اين حال شايد مهم ترين بحث در اجراى نمايش نور زمستانى معرفى يك سينماگر برجسته و صاحب سبك است و همين كه با ديدن نمايش شاپورى، كنجكاوى خواندن فيلمنامه «نورزمستانى» به سراغ آدم بيايد، خود كارى تأمل برانگيز و پژوهشى است.
|