|
خاطرات بچه محل
|
|
|
|
شعر
|
|
|
|
|
|
دنياى ما و اسباب بازى هايمان
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خاطرات بچه محل
چت!
احمد حسن زاده در عصر رايانه، وارد دنياى چت شدم. «w3000 الف» دنبال حريف براى گفت گو مى گشت. خودش را دانشجوى ادبيات معرفى كرد. گفتم: مى آى بازى؟! جوابش مثبت بود! گفتم: هم خانواده بازى؟ گفت: خوبه! گفتم: هم خانواده تحرير؟ گفت: حرارت! گفتم: هم خانواده لوازم التحرير؟ گفت: ميزان الحراره! گفتم: دانشجوى كدام دانشگاهى؟ گفت: مناطق حاره!
|
|
|
|
|
شعر
مورچه
ناصر كشاورز
تو مثل نقطه هستى سياه و ريز ريزى ولى بايد بدانى براى من عزيزى
براى ديدن تو كنارت مى نشينم كمى خم مى شوم تا تو را بهتر ببينم
هميشه صبح تا شب فقط مشغول كارى تو خيلى دانه حتماً ميان لانه دارى
دلت مى خواهد الآن بيايى روى پايم چرا پس ساكتى تو؟ بگو الآن مى آيم
تو را من دوست دارم خودت شايد ندانى تو كوچولوترين دوست برايم در جهانى
|
|
|
|
|
خيره
محسن جندقى آقا كوچولو، جلوى ديوار، روى شكم دراز كشيده بود و به ديوار، خيره نگاه مى كرد. آن قدر حواسش به ديوار بود كه حتى صداى مامان را نشنيد. مامان كه آقا كوچولو را صدا كرده بود و جوابى نشنيده بود، آمد و نشست كنار او. مامان كنجكاو شده بود. او هم به ديوار نگاه كرد، خيره شد و تكان نخورد. آقا كوچولو و مامان آنقدر حواسشان به ديواربود كه صداى خواهر كوچولو را نشنيدند. خواهر كوچولو هم پيش آقا كوچولو و مامان آمد. او هم به ديوار نگاه كرد تا بفهمد كه آنها به چه چيزى اين طورى نگاه مى كنند. خواهر كوچولو ايستاد و به ديوار خيره شد. بعد از چند دقيقه، آقا كوچولو، مامان و خواهر كوچولو از جاى خودشان تكان خوردند و خنديدند. آخه: مورچه كه روى ديوار بود، موفق شد دانه برنج را به لانه اش ببرد.
|
|
|
|
|
دنياى ما و اسباب بازى هايمان
جايى براى كاشتن لوبياهاى سحرآميز
|
|
|
وقتى ما با اسباب بازى هايمان بازى مى كنيم، در واقع در دنياى ديگرى هستيم. اينجا اسباب بازى هاى ما بلدند حرف بزنند، بلدند نظر بدهند، موافق باشند يا مخالف، كمك كنند، غذا بخورند، به حرف هاى دل ما گوش كنند و حرف هاى دلشان را به ما بگويند و از ما نظر بخواهند. اينجا دنياى قشنگى است. پر از قصه و افسانه. ما اينجا به كمك اسباب بازى هايمان براى همه سؤال ها، جواب پيدا مى كنيم، به اتفاق هايى كه مى افتد فكر مى كنيم و درباره آنها بحث مى كنيم. گاهى هم براى بعضى سؤال ها جوابى پيدا نمى كنيم. عروسك ها كه همه چيز را نمى دانند. اسباب بازى هاى ما خيلى خوبند. بيخودى درباره همه چيز توضيح نمى خواهند، دستور نمى دهند، مدام يادمان نمى آورند كه هنوز مشق هايمان را ننوشته ايم. غر نمى زنند، دعوا نمى كنند. درست همان طور فكر مى كنند كه ما مى خواهيم. درست همان كارى را مى كنند كه ما مى خواهيم. اينجا همه چيز خوب است. ما و عروسك هايمان مى توانيم روى ابرها پرواز كنيم. مى توانيم همه بدى ها را نابود كنيم، مى توانيم خيال كنيم و مى توانيم خيال هايمان را قصه كنيم. اينجا عروسك هاى ما خيال هايمان را باور مى كنند. اينجا هر چيزى كه فكر كنى و هر چيزى كه دوست داشته باشى اتفاق مى افتد، اينجا، اغلب جنگى وجود ندارد، حقى خورده نمى شود، زور گفته نمى شود، اگر هم جنگى باشد، حقى خورده شود و كسى زور بگويد، قهرمان قصه، حتماً حتماً حتماً، در جنگ پيروز مى شود، حق خورده شده را پس مى گيرد و زورگو را به سزاى عملش مى رساند. لطفاً در دنياى ما دخالت نكنيد، آن را محدود نكنيد، دنياى ما را از ما نگيريد. آن وقت ديگر كجا مى توانيم لوبياهاى سحرآميز استعداد، خلاقيت و خيالمان را بكاريم؟ نكاتى درباره انتخاب اسباب بازى >اسباب بازى بايد با توجه به سن و جنس انتخاب شود. >اسباب بازى نبايد آن قدر گران باشد كه بچه ها از دستكارى كردن آن بترسند. >اسباب بازى نبايد خطرناك باشد. بعضى اسباب بازى ها لبه تيز دارند، بعضى از موادى مثل خاك يا آب كه آلوده اند پر شده اند. اغلب اسباب بازى هاى به اصطلاح ليزرى براى چشم خطرناك است و برخى اسباب بازى ها اصلاً از مواد آلوده (مانند مواد بازيافت شده در كارخانه هاى كوچك بدون مجوز) ساخته شده اند. >لطفاً بزرگترها اجازه دهند تا بچه ها خودشان اسباب بازى شان را انتخاب كنند تا بعد با رغبت با آن بازى كنند. در ضمن بدون دعوت وسط بازى بچه ها ندوند! دنياى اسباب بازى >آيا مى دانيد هر ماه چيزى در حدود يك ميليون و ۸۰۰ هزار دلار براى ورود اسباب بازى به كشور هزينه مى شود؟ >آيا مى دانيد بازى با اسباب بازى ضريب هوشى بچه ها را افزايش مى دهد؟ >آيا مى دانيد در كشور ما هم استاندارد اسباب بازى ها تعريف شده است تا از ورود اسباب بازى هاى خطرناك جلوگيرى شود؟ > آيا مى دانيد اسباب بازى برخلاف تصور برخى از بزرگترها يك وسيله لوكس نيست، بلكه وسيله اى مهم براى تقويت خلاقيت و استعداد بچه هاست؟
|
|
|
|
|
بادبادك و دوستانش
از اين ستون… دوستان خوب صفحه بادبادك، نامه هاى تان رسيد. ازجمله نامه هاى «مازيار منطقى» ۱۳ ساله از تهران، «معصومه هدايت منش» از سبزوار، «محبوبه آرا» از سيرجان، «مونا كريم پور لاله دشتى» از چالوس، «على طاهرى» از رامهرمز، «عسل قا آنى» از كرج، «مهلا صالح پور» از تهران، «تسلى سيفى» از تهران، «پارسا هاشمى» از تهران. اين دوستان عزيز كه عضو كانون خوانندگان كودك و نوجوان ايران هستند، لطفاً از طريق ايميل يا نامه، دو قطعه عكس براى بادبادك بفرستند. تا اين ستون... على طاهرى ۱۰ ساله از رامهرمز نوشته است: بهترين دوست من كتاب است. چون با خواندن كتاب چيزهاى زيادى ياد مى گيرم. حتى براى جشن تولدم دوستانم براى من كتاب هديه مى آورند. امسال هم مسئول كتابخانه مدرسه شده ام. دوست خوبم، از نوشته هاى خوبت براى بادبادك بفرست. مونا كريمپور لاله دشتى نوشته كه كارهاى زيادى بلد است. گزارش نويسى، عكاسى و ... منتظر كارهاى خوبش هستيم. محبوبه آرا، نوشته كه شعرهم مى گويد. بادبادك منتظر خاطره ها و شعرهاى خوب محبوبه آرا است. معصومه هدايت منش، از نوشته هاى خوبت براى بادبادك بفرست.
|
|
|
|
|
هر وقت كه چراغ ها قرمز مى شه
رامين مصطفوى هر وقت كه چراغ ها قرمز مى شه من مى پرم جلوى ماشين ها هر بار هم عين شعبده بازها متفاوت ظاهر مى شم يك بار با دسته گل يك بار با جعبه آدامس يك بار هم با فال حافظ اگه شيشه جلو و آئينه بغلشان تميز باشه با شيطنت كمى كثيفش مى كنم او ناهم هيچى نمى گن اگه هم كثيف باشه با دستمالم تميزش مى كنم بيشتر وقت ها توى چشم هاشون يه سؤال گنگ مى بينم يه سؤال گنگ كه گذشته من چى بوده، آينده من چى مى شه؟ درباره گذشته خودم مى دونم پدرومادرم هر دو معتاد بودن درباره آينده، نه من مى دونم، نه اونها، نه هيچ كس ديگه اى درباره حالا، كسى چيزى نمى گه ولى مى دونى، گاهى وقت ها، دور از چشم همه من مى تونم خودم رو ميهمان كنم به يك آدامس بادكنكى يك فال حافظ يا حتى يك شاخه گل
|
|
|
|