|
گفت وگو با دكتر رضا داورى
فلسفه با كليد سياست كوك شده است
|
|
|
بخش دوم على عبدحق
اگرچه در ايران استادان برجسته فلسفه كم نيستند، اما به گواهى اهل نظر، داورى از معدود استادانى است كه مى توان به او عنوان «فيلسوف» را اطلاق كرد. در بخش نخست گفت وگو كه روز گذشته منتشر شد، داورى در پاسخ به چيستى معناى زندگى به گم شدن غايت زندگى بشر اشاره كرد و گفت كه لازمه خروج از اين شرايط «تذكر» پيداكردن بشر به وضع موجودش است. با «تفكر» و «تذكر» است كه مى توان راه هاى فروبسته تاريخ را گشود. گروه انديشه نسبت و تفاوت ميان تفكر و تذكر چيست؟ تفكر، رفتن از باطل سوى حق است. تفكر گشودگى به حقيقت است. تفكر گشايش راه است. اما راه در اينجا به معنايى كه قدما مى گفتند نيست. آن ها در توصيف تفكر صورى به درستى آن را راه مى خواندند و مى گفتند: «الفكر حركه الى المبادى و من المبادى الى المراد» كه اين تفكر به معناى منطقى است. تفكر به معناى عام تر، سير است اما اين يك سير عادى و معمولى نيست و نبايد با آنچه معمولاً از سير مى فهميم اشتباه شود. در معناى عادى سيردر راه گشوده است گويى ما قدم در راه ممهد مى گذاريم. البته با مسامحه اين سير را مى توان تفكر ناميد. بعضى از متقدمان اين سير را تحقيق خواندند كه منظورشان از تحقيق با پژوهشى كه ما مى گوييم تفاوت دارد. تحقيق در پى تفكر صورت مى گيرد. اگر تفكر «يافت» باشد، تحقيق درواقع تفصيل آن يافت است. به دست آوردن نتايج آن يافت و تفصيل دادن آن نتايج است. اما «تذكر» در مقابل «غفلت» به معنى بيرون آمدن از وضع عادى و از بى خبرى است. هرچند عارف گاهى بى خبرى را ترجيح مى دهد: چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت از اين سپس من و رندى و وضع بى خبرى اين بى خبرى يعنى از مشهورات كوچه رو گرداندن و از فرد منتشر بيرون آمدن. وقتى ما فرد منتشريم غفلت داريم از اين كه كه هستيم و به كجا مى رويم و به كجا خواهيم رسيد. مثالى بزنم. سقراط در دادگاه مى گفت: «من خرمگس مردم آتنم. مردم آتن در مسير توفان خفته اند و من بيدارشان مى كنم. » كارى نداريم كه آيا مردم آتن بيدار شدند يا نشدند و نمى دانيم فلسفه با مردم آتن چه كرد. در اين باب من سخن هگل را مى پسندم كه گفت فلسفه، مدينه آتنى را متلاشى كرد و سپس تا مدتى گوشه گزيد و پنهان شد تا بار ديگر در دوره جديد تجديد عهدكرد. در دوره قرون وسطى و در دوره اسلامى فلسفه ميل كرد تا با ديانت جمع شود و به نحوى جمع شد. اين مرحله خاصى در تاريخ فلسفه است كه بايد درباب آن بيشتر تأمل شود. اما در دوره جديد بود كه فلسفه صورت بخش تاريخ و جهت دهنده زندگى و تمدن شد. آنچه افلاطون مى خواست و نشد و در زمان وى تنها وجه سلبى آن اتفاق افتاد، در دوره جديد محقق شد. او وضع موجود زمان خود را نفى كرد زيرا معتقد بود كه مدينه بايد بر فلسفه استوار باشد. كارى كه سقراط كرد تفكر بود و آنچه از اين تفكر به مردم آتن رسيد وجهى از تذكر بود. تفكر بدون تذكر ممكن نمى شود. اگر بارقه اى نباشد و جلوه حقيقت ندرخشد و افق پوشيده و تاريك باشد، تفكر هم پديد نمى آيد. در چنين شرايطى مردمان به دور خود مى چرخند. در مغاره افلاطونى هم اگر بند ها و قيدهاى يكى از آن ها سست نشود نمى تواند روبرگرداند و نور را ببيند. اگر اين بينش حاصل نشود درنمى يابد كه آنچه مى بيند سايه است و اينجا زندان است. تذكر جلوه اى است از آغاز تفكر. تذكر عين تفكر نيست جلوه آغازين تفكر است و به تفكر هم مدد مى رساند. يعنى نگوييم كه تذكر فرع و نتيجه تفكر است. وقتى تفكر تحقق پيدامى كند آنگاه تحقيق هم صورت گرفته و سكونت هم انجام شده و قانون و حقوق و نظم هم در مدينه و در عالم برقرارمى شود و البته غفلت هم به همراهش مى آيد. مردمى كه خانه و آسايش دارند و خانه وجودشان پاسدارى مى شود، در آرامش به سر مى برند مگر آن كه دوباره بنياد هستى شان سست شود. آنگاه شايد تفكر و تذكر پيش آيد. شما پيش از اين اشاره اى به غفلت از فقر زبان كرديد. به راستى نقش زبان در اين ميانه چيست؟ چه نسبتى با تفكر و قرار و بى قرارى ما دارد؟ من صلاحيت اين كه در باب زبان و سير زبان سخن بگويم ندارم. به زبانشناسى هم حرمت مى گذارم. زبانشناسى به عنوان يك علم اهميت دارد. كارهايى كه زبانشناسان كرده اند براى اهل فلسفه هم متضمن درس هاى بسيار است اما زبان امرى نيست كه تنها موضوع و متعلق به يك علم باشد و تنها زبان شناسان به آن بپردازند. زبان همه چيز ماست. ما هر جا باشيم و در هر منطقه و قلمرويى باشيم، حتى اگر رياضيدان و فيزيكدان باشيم با زبان سرو كار داريم. ما زبانيم و در زبان است كه آشكار يا پنهان مى شويم. نشاط زبان نشاط زندگى است. هر جا زبان، زبان است، فلسفه وعلم و فكر و سياست و نظم و قرار و تعادل هم هست. اگر شاعران را شاهدان زمانه دانسته اند وجهش همين است. عالم يونانى عالم سوفوكل و اريپيدس و . . . است. اين عالم اريپيدس خيلى چيزهاى ديگر هم دارد. قانون اساسى آتن دارد. سولن [قانونگذار خردمند آتن (۵۵۹- ۶۴۰ ق. م. )] و افلاطون و ارسطو و ادوكس [رياضيدان و ستاره شناس مشهور آكادمى قديم (۳۵۵-۴۰۷ ق. م.)] و بقراط هم دارد. در اين همزمانى و مقارنت تأمل كنيد. سوفوكل كه مى رود، افلاطون و ادوكس و بقراط هم مى روند. صحبت از اين نيست كه زبان علت است. زبان علت نيست، زبان خانه است. ما در زبان و با زبان سياستمدار، دانشمند، شاعر، فيلسوف و حتى سوفسطايى و شياد مى شويم. در تاريخ هر قومى بهترين ادوار با شعر و هنر ممتاز مى شود. وقتى ما زبان را وسيله مى پنداريم در واقع حقيقت وجود ما وسيله شده است. با اين وسيله به كجا مى خواهيم برسيم؟ نه! زبان وسيله ما نيست، ضامن تحقق حقيقت ماست. زبان عين تحقق حقيقت است. حقيقت هر زمانى با زبانش متحقق مى شود. اصلاً حقيقت تاريخى هر قوم و ملتى را در زبان آن قوم مى توان ديد. دوستان اديب و زبان شناس من مى گويند كه هيچ گاه زبان فارسى به سلاست و روانى اين صد و پنجاه سال اخير نبوده است. آن ها بى حق نيستند. اين زبان، زبان ساده و روان و بى تكلفى است بويژه اگر اين زبان با زبان كتاب هايى مانند «درّه نادرى» قياس شود مزايايش بيشتر معلوم مى شود. اما از سوى ديگر فرزندان ما در مدرسه با اين كه تعداد ساعت هاى درس فارسى آن ها كم نيست، فارسى ياد نمى گيرند. ما اصلاً به درست نوشتن و درست گفتن - كه درست فكر كردن است - اهميتى نمى دهيم. ما نمى دانيم كه بد حرف زدن و غلط نوشتن ما نشانه وجود رخنه وخلل در جان و فكر ماست. اين خلل ها را با افزايش ساعات درس فارسى در مدارس و افزودن چند واحد درسى در دانشگاه نمى توان برطرف كرد. خواندن و نوشتن را مى توان و بايد در مدرسه آموخت اما بيمارى زبان با آموختن درمان نمى شود و اگر درمان شدنى بود كسى كه صد سال پيش به مدرسه مى رفت و در دبستان، گلستان سعدى مى خواند، بايد كمتر از كودكان كنونى ما (كه بعضاً معلمان بهترى دارند و با شيوه هاى بهترى آموزش داده مى شوند) فارسى مى آموخت. بايد بپرسيم كه او چرا ياد مى گرفت و كودكان ما چرا نمى آموزند. ما بايد بيشتر با زبان انس پيدا كنيم. من از زبان فارسى كنونى با همه سلاست و روانى و سادگى كه دارد و در روزنامه ها هم آثار آن را مى بينيم، چندان راضى نيستم. زبان چنانكه شهرت دارد، وسيله شده است. وقتى زبان وسيله شود، اين قدرت است كه آن را بيشتر به كار مى گيرد. بى جهت نيست كه زبان غالب در زمان ما زبان سياست وايدئولوژى است و اين چيزى است كه اهل نظر و اهل تذكر بايد درباره آن بينديشند. نمى گويم تصميم بگيرند، همچنين نمى گويم كه برويم و زبان بوعلى سينا را براى فلسفه حفظ كنيم و آن را از زبان ديپلماسى دور نگاه داريم. زبان سياست در جاى خود اهميت دارد. دعوى من اين است كه زبان فلسفه سياست بين و سياست مدار شده است. اكنون يكى از گرفتارى هاى ما جدايى ناپذيرى چيز ها از سياست است. يعنى سياست به عنوان مظهر تكنيك در زمان ما شأنى پيدا كرده است كه مرجع همه چيز است و همه راه ها به آن ختم مى شود. از فلسفه هم كه مى گوييم در واقع غرض سياست گفتن است؛ نه فقط فلسفه سياسى جهان ما، سياست فلسفى است بلكه هر فلسفه اى بگوييم گويى، اين فلسفه با كليد سياست كوك مى شود و با ميزان سياست سمت رد و قبول مى يابد. سياست چيز بدى نيست. ما از سياست نمى توانيم صرف نظر كنيم و به آن نپردازيم. من و شما شايد در طول زندگيمان خواسته باشيم كه تفكر را مستقل از سياست ببينيم؛ اما سياست در زمان ما چنان قدرتى دارد كه نمى توان از آن صرفنظر كرد و آن را ناديده گرفت. سياست را بايد به ديده گرفت اما فلسفه را تابع سياست نبايد كرد و اگر بتوان فلسفه و سياست را بايد هماهنگ كرد. اما فلسفه را نبايد با سياست تطبيق كرد. تطبيق فلسفه با سياست ظلم به فلسفه است اما تطبيق سياست با فلسفه هم ظاهراً نشدنى است. ولى به هر حال به نزديكى اين دو بايد انديشيد. ادامه دارد
|