پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۵ - ۴ صفر ۱۴۲۸
Thu, Feb 22, 2007
ويژه ۴(يادمان)
۳۵۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱(يادمان)
ويژه ۲(يادمان)
ويژه ۳(يادمان)
ويژه ۴(يادمان)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
مهرگان
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس )
خانواده
گريزان
ازالقاب رايج
278844.jpg
محمد حسن رجبى (دوانى)

پدرم گرچه در خانواده اى روستايى و تنگدست پرورش يافته بود، اما داراى عزت نفس، بلند نظرى، گشاده دستى و تواضع كم نظيرى بود كه البته هم ريشه تربيت خانوادگى داشت و هم در سلوك مستمر زندگى خويش كسب كرده بود.
او از دوران نوجوانى با تأمل و دقت فراوان در شخصيت علماى بزرگ سعى مى كرد تا به عنوان روحانى ملبس به لباس پيامبر اكرم (ص) خصايل برجسته آنها را ملكه رفتارش سازد؛ چه بر اين باور بود كه گفتار و كردار روحانيون بايد سرمشق مردم قرار گيرد.او در اين زمينه نه مربى داشت و نه آموزشى ديده بود، بلكه مطالعه سيره معصومين (ع) و احساس مسئوليت دينى و توقعاتى كه توده مردم از نوع روحانى داشتند او را به اين تأمل وا داشته بود.از اين رو بر «اخلاق صنفى روحانى» تأكيد مى ورزيد و اصرار داشت تا چنان درسى در آغاز طلبگى به طلاب آموزش داده شود.اين اخلاق، مبتنى بر صفاتى چون دانش دوستى، زهد، عدالت، صداقت، شجاعت، سخاوت، تواضع، مردم دوستى، صبر، گذشت و انصاف بود.علاوه بر آن با مطالعه شرح حال علما و شخصيت هاى برجسته اسلامى و غيراسلامى، از جوانى با راز و رمز موفقيت هاى آنها در عرصه هاى گوناگون دانش، سياست و اجتماع بخوبى آشنا شده بود.
اما آنچه پدرم بيش از هر چيز براى روحانيون ضرورى مى دانست، ساده زيستى، عدم تمايل به امور دنيوى، دانشورى مخلصانه، تواضع و خدمتگزارى به مردم بود و در اين زمينه نمونه هاى عينى فراوانى داشت و خود سعى مى كرد تا حد مقدور آن را در زندگى شخصى و روابط اجتماعى، عملى سازد و بارها حديث قدسى «انى وضعت العلم فى الجوع» (من علم را در گرسنگى قرار داده ام) را به مناسبت هاى گوناگون مى خواند و ما فرزندان را نيز بدان دعوت مى كرد. او براى آحاد مردم- اعم از زن و مرد و پير و جوان- احترام فراوان قائل بود و رفتارى محبت آميز و بى تكلف نسبت به مردم كوچه و خيابان و نزديكان و بستگان داشت.با همگان خوش رفتار بود و با هر كس متناسب با ميزان فهم و دركش، رفتار و گفت و گو مى كرد.وى گنجينه ارزشمندى از ديده ها و شنيده ها، داستانها، لطايف، حكم، آيات، روايات و تجربيات شخصى بود كه به مناسبت فضاى مجلس و حال مخاطبان از آنها بهره مى گرفت.از اين رو محفلش، گرم، صميمانه، آموزنده، بى ريا و بى تكلف بود.افراد بسيارى از طريق همين مجالس با وى آشنا شده و دوستى صميمانه و بى شائبه اى با او برقرار كردند كه در ميان آنها روحانى، استاد، دانشجو، نظامى، پير، جوان، زن و مرد ديده مى شدند.برخى از دوستان بسيار نزديك پدرم، جوانان پاك دل و بى ريايى بودند كه آنان را همانند فرزندان خود مى شمرد و حتى در برخى از سفرها با آنان همراه و هم اتاق بود.وى همه وقت در دسترس ايشان قرار داشت و از هر درى با آنان سخن مى گفت.وى نه تنها به آنان بلكه به خانواده ايشان نيز علاقه مند بود و با بسيارى از آنان مراوده خانوادگى داشت. پدرم سير و سفر را بسيار دوست مى داشت.گذشته از جنبه تفريحى و ديدن مناظر طبيعى، اطلاع از جغرافياى تاريخى و انسانى، تاريخ، مفاخر علمى و فرهنگى و آثار باستانى شهرها براى او بسيار جالبتر مى نمود.وى از سفر چند ماهه خود به آلمان و ديدار كوتاه از برخى كشورهاى همجوار آن سفرنامه اى فراهم كرد كه مختصر آن در فصل پايانى نقد عمر (ويرايش دوم) آمده است.
وى نسبت به تعليم و تربيت فرزندان خود توجه ويژه اى مبذول مى داشت.در زمان سكونت در قم و تهران در دهه هاى ۴۰ و ،۵۰ پسران و دخترانش را به مدارس مذهبى ملى (غيرانتفاعى) مى فرستاد كه نظارت بيشترى بر امور مذهبى و اخلاقى دانش آموزان داشتند.وى به استعدادهاى فرزندانش توجه خاص مى كرد و سعى داشت تا استعداد غالب هر كدام را شناخته و پرورش دهد.دو برادر بزرگترم را در اواسط دهه ۴۰ و در ايام تابستان به تنها كارگاه نقاشى رنگ روغن در قم فرستاد و چند سال بعد، از آقاى حاج شيخ عباس مصباح زاده- كه هفته اى يك جلسه از تهران به قم براى تعليم خوشنويسى به طلاب دارالتبليغ مى آمد- دعوت  كرد تا به ما، تعليم خطوط نستعليق، شكسته نستعليق، نسخ و ثلت دهد.خود نيز خطى زيبا و دلنشين و طبع شعر روانى داشت و غالباً اشعار دوران جوانيش را برايمان مى خواند و ما را نيز به سرودن شعر و نگارش مقاله تشويق مى كرد و جايزه مى داد.اين روش تنها مربوط به دوران نوجوانى و جوانى ما نبود، بلكه تا پايان عمر، همواره ما را در تحقيق، نگارش و ويرايش كتاب ها و مقالاتمان كمك و راهنمايى ارزنده مى كرد و در زمينه هاى مورد علاقه اش (تاريخ اسلام و ايران، سيره و شرح حال علما)، تسلطى كم نظير، حافظه اى بسيار قوى و ذوقى سليم داشت.اين تأكيدها و تشويق ها، تنها منحصر به فرزندان نبود، بلكه به دامادها و بعدها نوادگانش همين سفارش ها، توجهات و تشويقات را نيز مبذول مى داشت.
از بـُعد تربيتى، پدرم ما را به تواضع و ادب نسبت به ديگران دعوت مى كرد و بر اين نظر بود كه مردم از خانواده روحانى، انتظار بيشترى دارند و بر اين امر جدى بود و روابط نيكويى با همسايگان داشت.او در زندگى آموخته بود كه بايد ناگزير با افراد و سلايق گوناگون تعامل داشت و به وجوه اشتراك خود با ديگران نگريست نه نقاط افتراق، و بايد در تعاملات سياسى و اجتماعى، داراى صبر و گذشت بود.از همين منظر و با همين شيوه رفتار بود كه بسيارى از منتقدان سياسى پيش از انقلاب او، كه بعداً به اخلاص و صداقتش پى بردند، جزو دوستان صميمى وى شدند و او نيز گذشته ها را با همه تلخكامى هايش به فراموشى سپرد.با اين وجود، پدرم هرگز حاضر نشد كه از دو گروه گذشت كند و بشدت از آنان در محافل خودى و غيرخودى انتقاد مى كرد و آنها را «جايزالغيبه»مى دانست:
گروه نخست كه با سوء استفاده از لباس روحانيت- در هر پست و مقام و مرتبه علمى- به رانت خوارى براى خود و خانواده، و يا نزديكان و بستگان اشتغال داشته و با اعمال و كردارشان، موجبات بدبينى مردم به نظام و حتى مقدسات را فراهم مى كنند.
گروه دوم كه بدون رنج تحقيق، افكار و نكات بديع را كه محصول سال ها مطالعه و پژوهش ديگران است، بى شرمانه و بدون ذكر مأخذ اصلى به نام خود درج و منتشر مى كنند.پدرم بارها در آثار خود از آن افراد بشدت انتقاد كرده و اعمالشان را تقبيح كرده و از آنان به «سارقان افكار و آثار ديگران »ياد كرده است.او، خود هر نكته و مطلب مهمى را كه از كتابى و يا فردى استفاده مى كرد، حتماً در پانويس (زير صفحه)، با ذكر مأخذ مى آورد، هرچند مربوط به شاگرد و يا فرزندان او بود، از اين رو همين انتظار را از ديگران داشت و چون خلاف آن را به وفور در ميان صاحبان قلم، مشاهده مى كرد، برايش بسيار رنج آور و آزاردهنده بود.
وى هيچگونه تقيـّد و دلبستگى به القاب رايج ميان علما و روحانيون نداشت، اما ترجيح مى داد تا رسانه ها به جاى آن القاب، او را به نام مؤلف آثار مشهورش معرفى  كنند تا خوانندگان و يا شنوندگان تأمل و دقت بيشترى كنند. پدرم گرچه هيچگونه حقوق و مستمرى دولتى نداشت و صرفاً از طريق حق التأليف و حق التدريس ساعتى روزگار مى گذراند، با اين وجود عزت نفس، دستى گشاده و سخاوتى غريب داشت.جوايز و هداياى خود را ميان همسر و فرزندان تقسيم، و به بهانه و مناسبت هاى گوناگون به فرزندان، نوادگان، بستگان، آشنايان، افراد بدون سرپرست و ايتام، كمك هاى مالى مى كرد.او از بدو ازدواج تا آخرين  ماه هاى حيات، در هر سفر دور و نزديك براى فرزندان، نوادگان و حتى افراد دورترى از فاميل سوغات- ولو ناچيز- مى خريد.
وى همه فرزندان و نوادگانش را صميمانه دوست مى داشت و به آنان عشق مى ورزيد و آنان را به آغوش مى كشيد و مى بوسيد و آن را سنت پيامبر (ص) مى شمرد.به مادرم محبت و علاقه فراوانى داشت و او را در سختى ها و فراز و فرودهاى زندگى يار باوفاى خود مى دانست و به پاس آن همه فداكارى- بدون آن كه او توقعى داشته باشد- وى را شريك تنها خانه ملكى خود ساخته بود.اندوه و نگرانى پدرم از سكته مادرم در جاى جاى كتاب نقد عمر هويداست و آرزوى سلامتى او را دارد و در پايان، غم جانكاهش را از مرگ وى ابراز مى دارد.در سالگرد درگذشت مادرم كتابچه اى با نام دو بانوى نمونه از خاندانى بزرگ (۱۳۸۲) منتشر كرد و مراتب علاقه و قدردانى خود را از او ابراز داشت.
پدرم در امور شخصى، نمونه اى از نظم و انضباط بود.نماز را در اول وقت به جاى مى آورد و پس از آن قرائت قرآن داشت و سپس به مطالعه و يا نگارش مشغول مى شد.او در هر شرايطى به مطالعه و نگارش مى پرداخت.در سال هاى دهه ۳۰ و ۴۰ كه در ايام محرم، صفر و ماه رمضان براى منبر به شهرهاى ديگر و يا كويت مى رفت، چمدانى از كتاب و نوشته با خود مى برد و برخى از كتاب ها و مقاله هاى خود را در همين سفرها مى نوشت.او از وقت خود، بهترين استفاده را مى كرد و لحظه اى را بيهوده از دست نمى داد.تاريخ ملاقات ها يا سخنرانى هايش را در تقويمى مى نوشت و بر حضور در مجالس سر ساعت مقرر تأكيد داشت.
پدرم به نظافت و بهداشت شخصى، اهميت فراوان مى داد.پيش از هر مجلس، لباس تميز مى پوشيد و عطر استعمال مى كرد.رنگ شال و جورابش هماهنگ با قبا و لباده اش بود.هيچگاه نعلين نمى پوشيد و هميشه كفش به پا مى كرد.عمامه اش خوش فرم و متناسب صورت بود و محاسنش نه كوتاه و نه بلند بود.نشانه هاى پيرى را دوست نداشت، از اين رو سر و صورت را رنگ مى گرفت و پسرانش را نيز بدان تشويق مى كرد.
هميشه كيفى به همراه داشت حاوى لوازم مورد نياز: كلاه، گردنبند طبى، مهر، آينه، عينك، كيف پول، دفترچه تلفن، گل ميخك (كه براى خوشبو شدن دهان هنگام صحبت مى خورد) و نيز چند جلد كتاب از تأليفاتش كه به ديگران مى داد.دستمال، شانه و خلال دندان نيز هميشه در جيبش بود.
در ايام جوانى و هنگام اقامت در نجف اشرف، نوافل به جاى مى آورد و امور مستحبى زيادى انجام مى داد اما سپس ترجيح داد كه به جاى آن، به مطالعه، تحقيق و تأليف بپردازد كه نتايج آن به همه مردم برسد.او به اميرمؤمنان (ع) و فاطمه زهرا (س) ارادت خاصى مى ورزيد و بر اين باور بود كه مظلوم واقعى تاريخ شيعه، اميرمؤمنان(ع) است، زيرا كه هم در دوران خانه نشينى، هم در دوران خلافت و هم پس از شهادت، مظلوم و تنها بود با انبوهى از دشمنان قسم خورده.گرچه او سال ها منبر مى رفت و ذكر مصيبت اهل بيت را مى كرد، اما غالباً كه نام و ياد آن بزرگان، بويژه اميرمؤمنان (ع) و فاطمه زهرا (س) به ميان مى آمد، بى اختيار اشك از چشمانش سرازير مى شد. پدرم از جوانى با دمبل و تخته شنا ورزش مى كرد و بعدها به دليل بيمارى آرتروز گردن و پا- كه به دليل نشستن و نوشتن فراوان روى داده بود - ورزش را درازكش و در سه نوبت صبح، ظهر و شب، نيم ساعت قبل از صرف غذا انجام مى داد.ورزش او در هر شرايطى، حتى در سفر و نزد خودى و بيگانه قطع نمى شد مگر در حالت بيمارى.غذاى وى ساده و كم، ولى سر وقت بود.چون استعداد و افزايش قند داشت از بسيارى از مواد قندى پرهيز مى كرد و در اين كار چنان جدى و منضبط بود كه سالها تا پايان عمر قند خود را در مرز مناسب نگاه داشته بود.
او هيچگونه ضعف بينايى، شنوايى، ناراحتى گوارشى، ريوى و قلبى نداشت.در چند سال گذشته به برخى از عوارض كهنسالى مردان دچار شده بود كه بتدريج آرام و قرار را از او گرفته بود.تشديد گاه و بيگاه همين عارضه سبب شده بود تا بسيارى از دعوت ها و سفرها را جواب گفته و خانه نشين شود.خانه  نشينى براى مردى اجتماعى همانند او كه سفردوست بود، سخت و عذاب آور بود و او را افسرده مى ساخت.از اين  رو از دوستان خود مى خواست در صورت تمايل، براى ديدارش به منزل وى بروند كه گاه اين ديدارها و گفت و گوها- كه خالى از درد دل و گلايه از برخى نامهربانى ها نبود- ساعت ها به طول مى انجاميد. در اين اواخر نشانه هايى از رشد گلبولهاى سفيد در وى بروز كرده بود كه زير نظر پزشك معالج و با آزمايش هاى ماهانه خون و معاينات ماهانه، تحت كنترل قرار داشت.تب و استرس، تهديد جدى براى سلامتى او به شمار مى رفت؛ از همين رو فرزندانش مى كوشيدند تا اخبار ناخوشايند را از او پنهان داشته و در صورت لزوم، به تدريج و با ظرافت بيان كنند، اما گهگاه دوستان نزديكش، بدون اطلاع از حال نامساعد وى، اخبار ناگوارى به او مى دادند كه سبب اضطراب و نامساعد شدن حال او مى شد. در سال هاى پايانى، بويژه پس از فوت مادرم، پدرم نشاط خود را از دست داده و شكننده و جسماً ضعيف شده بود و خواهر دومم كه با همسر و فرزندانش در طبقه دوم منزل پدرم سكونت داشت، پروانه وار گرد او مى گشت و مراقب حالات روحى و جسمى اش بود.او، هم خلأ عاطفى مادرم را پر مى كرد و با پدرم همزبانى مى كرد، هم مراقب دارو، درمان، غذا و سلامتى جسمانى پدرم بود و هم در كارهاى علمى اش با وى همكارى داشت.خداوند ارج شايسته به او عطا فرمايد.
شب عيد غدير (۱۷ دى ۸۵) پدرم براى ديدن خواهرزاده ام كه از سفر خارج آمده بود و نيز شوهر خواهرم (آقاى دكتر الهام)- كه چند ماه از او  خبرى نداشت- با تهيه هديه اى به منزل آنان رفت تا عيد فردا را به آنان تبريك گويد.اما تقدير چنان بود كه در فرداى آن روز در حالى كه خواهر دومم (پرستار دائمى وى) در سفر حج بود، پدرم به دليل عارضه مختصر سرماخوردگى، در روز عيد سعيد غدير بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء، ناگهان حالش بسرعت رو به ضعف نهاد، در حالى كه پيش از آن، كمترين نشانى از ضعف و بيمارى حادى در او مشاهده نمى شد و طبق معمول، همان روز حمام كرد و عيدى ميان فرزندان، عروسها، دامادها و نوادگانش تقسيم كرد، اما يكباره حالش منقلب گرديد.او را بلافاصله به بيمارستان منتقل كرديم.اين نخستين بار بود كه وى در بيمارستان بسترى مى شد.پس از كارهاى مقدماتى در اورژانس به بخش مراقبتهاى ويژه منتقل شد.
من و برادر بزرگم نگران بر بالين او بوديم كه ناگهان تنفس طبيعى او در آخرين دقايق پايان روز عيد، قطع شد.بلافاصله ما را از اتاق بيرون كردند و پزشك و پرستاران بر بالين او حضور يافتند.در آن لحظات سخت و جانكاه، برادرم مضطربانه قدم مى زد و دعا مى خواند.من نيز علاوه بر نگرانى شديد از حال پدرم و تمسك به روح اميرمؤمنان (ع)، نگران حال برادرم بودم كه سابقه عارضه قلبى داشت. در فرصت كوتاهى و به دور از چشم برادرم از پزشك پدرم جداً جوياى حالش شدم و او در حالى كه سعى مى كرد مرا دلدارى دهد، گفت: «فقط دعا كنيد، اميد بهبودى صفر است.»اين سخن، شعله كم فروغ اميد را براى هميشه در دلم خاموش ساخت.در حالى كه غم و اندوه و مصيبتى عميق سراسر وجودم را از فقدان پدرى - كه همه حيات، شرف و عزت خود را از او مى دانم- فراگرفته بود، اما به ملاحظه حال برادرم، سكوت كردم و كوشيدم تا او را متقاعد كنم كه بيمارستان را ترك كرده تا فردا صبح، اول وقت به ديدار پدر بياييم.
با برادر و شوهر خواهرم (آقاى حميد وزيرى) ساعت ۱‎/۳۰ بامداد ۱۹ دى ماه از بيمارستان خارج شديم.آنها را به منزل پدر رسانديم و من تنها در سكوت و تاريكى مطلق شب به منزل آمدم.چگونه مى توانستم مرگ پدرم را باور كنم، مردى كه هرگاه او را مى ديدم و يا به خاطر مى آورم در حال مطالعه يا نگارش يا گفت و گوهاى علمى بود؟ و چگونه مى توانستم به برادران و خواهران دل نگرانم كه براى بازگشت پدرم به منزل، لحظه شمارى مى كردند، خبر ناگوار مرگش را باز گويم؟ تا صبح آن روز، لحظه اى نيارميدم.چه لحظات سخت و جانكاه و درازى بود.
صاحبنظرى
كه« درد دين» داشت
278841.jpg
قاسم تبريزى

آشنايى من با استاد مورخ و محقق حجت  الاسلام و المسليمن على دوانى به اوايل دهه ۱۳۴۰ با مطالعه مقاله هاى تاريخى ايشان در مجله درس هايى از مكتب اسلام و سپس مطالعه آثارشان در اواسط همان دهه و آشنايى نزديك با ايشان از اواخر دهه ۴۰ باز مى گردد. سفر تبليغى آن مرحوم به دماوند، و ايراد منبر در مسجد جامع شهر در سال هاى ۵۳ تا ۵۷ خاطره  انگيز بود. مضامين منابرشان، تاريخ اسلام، سيره پيامبر (ص) و ائمه هدى (ع)، شخصيتهاى صحابى و ياران خاندان رسالت و نبوت (ع) و ... بود كه از اين طريق هم تبليغ دين و هم ارائه معيارهاى اسلامى بود كه انسان براى خودسازى و جامعه سازى بدان ها نيازمند است.
در آن دوران منبرهاى تند و انقلابى جايگاه ويژه اى داشت، بخصوص حضور بزرگانى چون شهيد مطهرى، شهيد هاشمى نژاد، شهيد محلاتى، شهيد دكتر باهنر، شهيد دكتر مفتح، و حضور علمى شخصيت هايى همچون علامه طباطبائى، آيت الله امامى كاشانى، آيت الله شهيد قدوسى به شهر رونق و فضاى معنوى- سياسى خاصى مى داد. اما حضور استاد دوانى از يك سو، و روش ارائه تاريخ اسلام و الگوهاى اسلامى، و از سوى ديگر تشويق و ترغيب نسل جوان به مطالعه و پژوهش و جمع حضرات آقايان، محيط را گرم و سالم نگه مى داشت. از همين زمان آشنايى من با ايشان شروع شد. در سال هاى ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵ همكارى من با مؤسسه انتشارات بعثت و چاپ و نشر كتب اسلامى، موجب ارتباط بيشتر با استاد شد. نخستين اثر ايشان كه در آن مؤسسه به چاپ رسانديم «على (ع) چهره درخشان اسلام؛ ترجمه مقدمه شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» بود با حق التأليف: ۱۰۰۰ تومان !! و تيراژ ۵۰۰۰ نسخه. آن روزها منزل ايشان در اميريه تهران قرار داشت، زيرا از قم رحل اقامت گزيده و ساكن مركز شده بودند. اما استاد كار را براى پول و حق التأليف نمى كرد. در حالى كه نياز شديدى هم داشت. آن چه براى ايشان اهميت داشت انتشار كتب مفيد براى جامعه، به خصوص نسل جوان بود. كتاب مزبور شايد ۵ تا ۶ بار تجديد چاپ شد، ولى حق الزحمه در هر چاپ همان مقدار بود! دومين اثر استاد، ترجمه «صحنه هاى تكان دهنده در تاريخ اسلام»، بود با حجم بيش از ۴۰۰ صفحه و قيمت ۱۰۰۰ تومان و حق التأليف ۵۰۰۰ تومان با اقساط! و هر سه قسط پس از چاپ! با آن كه كتاب به لحاظ سياسى- تاريخى از منابع مهم بود و اقتدار اسلام را تا دروازه هاى اروپا نشان مى داد، اما استقبال از آن كتاب در حداقل بود. شايد بيش از ۴ سال اين كتاب در چاپ اول ماند!!
روزى در خدمتشان بوديم، مى گفتند: « روزى به ديدن مرحوم علامه شيخ آقابزرگ تهرانى رفتم. در گوشه اى از اتاق، چندين دفترچه بزرگ روى هم چيده بود. پرسيدم: نوشته ها چيست؟ گفتند: نوشته هايم درباره اسلام، تاريخ اسلام، علماى اسلام ... است. پرسيدم: چرا چاپ نمى كنيد؟ گفتند: پول ندارم. امكان چاپ برايم نيست. گفتم: پس چرا نوشته ايد وقتى چاپ نمى شود؟ و چرا  مى نويسيد؟ گفتند: «وظيفه ما نوشتن است. وقتى مرحوم شيخ طوسى كتاب مى نوشت، براى چاپ نبود. براى انجام تكليف بود. من هم همان نظر و روش را دارم». و اين منطق دينى و تعهد اسلاميِ آن عالم و محقق بزرگ در من (استاد دوانى) تأثير زيادى نمود». در حقيقت استاد هم همين شيوه را داشتند، حتى راضى بودند كتابشان يك بار چاپ شود و يك اثر جديد در حوزه اسلام بيايد و حق تأليفى هم نگيرند.
در دوران انقلاب كتاب مهم «نهضت روحانيون ايران» را به تنهايى در ۱۰ جلد نوشتند با متنى قوى. اما از برخى افراد در آن كتاب نام برده بود كه آنها را مى شناخت و فكر مى كرد با انقلاب اسلامى و تشكيل نظام اسلامى آنها تغييرى در روش برخوردهاى سياسى ايشان مى دهند. اما آنها به همان كژراهه و بيراهه خود ادامه دادند.
اين كتاب قبلاً در سال ۱۳۴۱ با نام «نهضت دو ماهه روحانيون» چاپ و از سوى ساواك جمع آورى شده بود كه بعدها در اسنادشان ديدم كه چگونه ساواك به خاطر اين كتاب، ايشان را جزو روحانيان طرفدار امام، تندرو و ناراحت قلمداد كرده است. كتاب فوق تا پيروزى انقلاب تجديد چاپ نشد و در همان آغاز در اختيار خواص بود كه در سال هاى ۵۷ تا ۶۰ جزو منابع مهم تاريخى قلمداد مى شد. وقتى استاد دوانى كتاب ۱۰ جلدى را منتشر كرد كتاب مزبور جاى خود را به متن مهمترى داد كه از نهضت سربداران خراسان تا پيروزى انقلاب اسلامى و مدت هفت قرن مبارزه روحانيت شيعه را در بر مى گرفت.
استاد، در تاريخ نگارى نه تنها داراى روش خاص تحقيق بود، بلكه به خواننده «بينش» و «نگرش» تاريخى مى داد تا بتواند از تاريخ به عنوان معلم و چراغ راه استفاده كند. در اشارات تاريخى شان به دوره معاصر، گاهى به رجال دربارى، سياسى و فراماسون اشاره مى كردند كه نشان مى داد ايشان نه تنها در شناخت رجال و تاريخ اسلام صاحب نظرند، كه در تاريخ سياسى معاصر غرب نيز مطالعاتى دارند. ولى ايشان اصل را بر تحقيق و تدوين كتب تاريخى اسلامى گذارده بودند. بى اغراق، استاد دوانى «درد دين» داشت.
سه بار كتابخانه خود را به دليل مشكلات مادى فروخت كه برايش اهميت فراوان داشت، اما مناعت طبع به او اجازه نمى داد اين كاستى ها را عنوان كند. پس از پيروزى انقلاب كه امكان تدريس، فعاليت، نشر، حضور در همايش ها و كنفرانس ها برايشان فراهم آمد، ايشان براى «كنفرانس هاى تاريخى»، مقاله هاى تحقيقى تهيه مى كردند. حتى گاهى با كسالت و بيمارى كه داشتند، سند يا اسنادى انتخاب و براى شرح و توصيف آن، سخنرانى مى كرد. در «كنفرانس مشروطيت» (تير ۸۵) سندى ارائه دادند كه براى خيلى از آگاهان تاريخ مشروطه نيز تازگى داشت. به دنبال كتاب جديد و اسناد نو يافته بودند. در سال ۱۳۸۳ كه قرار بود «خاطرات» خود را به نام «نقد عمر» بنويسند، يك بار پرونده ساواك خود را در سه جلد مطالعه و چند سند را انتخاب كردند. كتاب به چاپ رسيد و پيشنهادها و درخواست هايى براى چاپ دوم مى شد. لذا بار ديگر به دنبال پرونده خود بودند كه مرور ديگرى داشته باشند. متأسفانه به دليل مشكلات ادارى، امكان مطالعه برايشان در آن زمان دست نداد و كتاب به چاپ دوم رسيد. اميد داريم براى سالگرد ايشان بتوانيم « استاد دوانى به روايت اسناد ساواك» را در مجموعه آثار خود به چاپ برسانيم تا خوانندگان از مراقبت هاى مداوم ساواك نسبت به فعاليت هاى ايشان در كشور و خارج از كشور بهتر اطلاع يابند.
& از دوستان صميمى مرحوم علامه دوانى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |