|
|
|
بلند پرواز
بخش دوم
|
|
|
جعفر رشادتى
در قسمت گذشته خوانديد مردى به نام احمد پس از اصرار خانواده اش با دخترى به نام سيمين ازدواج مى كند. اما از همان هفته هاى اول زندگى زن نسبت به خريدهاى شوهرش و درآمد كم او ايراد مى گيرد تا اينكه اين مشكل برسر خريدن كادويى براى خواهر سيمين تشديد مى شود. زندگى مشترك آنها بعد از چند ماه دچار مشكل شده و زن از شوهرش مى خواهد كه با سپردن چند برگ چك امضا شده به وى اجازه خريد و فروش اشيا و لوازم دست دوم خانه را به او بدهد . احمد مخالفت مى كند و اينك ادامه ماجرا
احمد يك ريز و تندتند حرف مى زند و يك لحظه احساس مى كند زن با لبخندى تمسخرآميز به او نگاه مى كند. حركت همسرش ناراحتى او را بيشتر مى كند. او ناخواسته به سوى همسرش هجوم برده و با مشت به صورتش مى كوبد. زدن همان و شروع جيغ و داد همسرش همان. آنها با يكديگر گلاويز مى شوند، هركدام ديگرى را مى زند. با سرو صداى آنها يكى دو تا از همسايه ها پشت در خانه آمده و زنگ درخانه را مى زنند و آن دو بدون اين كه در را بازكنند هركدام به گوشه اى مى روند. - احمد پشيمان از كارى كه كرده روى تخت دراز مى كشد و آن طرف سيمين لباس هاى خود را داخل ساك قرار مى دهد و از منزل خارج مى شود و هرچه احمد از پشت سر داد مى زند كه زن اين وقت شب خطرناك است كجا مى روى؟ تأثيرى در تصميم سيمين نمى گذارد. سيمين پس از خروج از منزل به منزل خواهرش مى رود او با عينك دودى به چشم زده سعى مى كند چشمانش توجه كسى را جلب نكند. آخر خواهر اين وقت شب نترسيدى تك و تنها توى اين شهر خطرناك راه افتادى و آمدى اينجا خب صبح مى آمدى. - نه خواهر من ديگر تحمل ماندن در آن خانه را ندارم يك امشب را به من فرصت بده فردا مى روم پيش مامان. - نه سيمين هرچند شب كه مى خواهى بمانى بمان اما شب آمدنت كار درستى نبوده حالا چى شده؟ - فعلاً حوصله ندارم فردا برايت تعريف مى كنم. - فرداى آن روز سيمين زنگى به اداره زده مرخصى مى گيرد. علت اصلى همان كبودى صورت اوست كه نمى خواهد كسى ببيند و تا ظهر آن روز همه طرح و نقشه هايش را براى خواهرش تعريف مى كند. - البته كار سختى است ولى خب راه بدى نيست. اگر بتوانى رابط هاى خوبى پيداكنى به راحتى پولدار مى شوى. - عصر آن روز سيمين از منزل خواهرش خارج شده و براى نخستين بار مى خواهد وارد كار خطرناكى كه هيچ تجربه اى درمورد آن ندارد بشود، او عجله دارد كه به موقع سر قرار برسد. در عين حال احساس مى كند كه دل شوره دارد با افكار مشوش به مقابل مغازه اى كه روزهاى قبل با صاحب آن تماس گرفته مى رسد. - سلام آقا. - بفرماييد خانم. - من ديروز تماس گرفتم و در رابطه با خريد و فروش لوازم خانگى مزاحم شدم. - بله ماشاءالله چقدر باهوش هستيد. - باهوش نباشيم كه نمى توانيم زندگى كنيم. حالا امرتان چيست مى خواهيد بخريد يا قصد فروش داريد. - نه خير الآن نه مى خرم نه مى فروشم. خواستم اگر ممكن است مقدارى راهنمايى بفرماييد. - ببخشيد با نخستين برخورد كه نمى شود همه فوت و فن شغلمان را براى ديگرى تعريف كنيم. شما چرا تنها آمديد آقاتون كجاست، خانه تان كجاست. شاغل هستيد يا خير چقدر پول داريد؟ - پس براى چه توى روزنامه آگهى داديد؟ - يا بفروشيم يا بخريم و شما نه مى خريد نه مى فروشيد. - خب پول از من كار از شما. - خب اين شد يك حرفى حالا چقدر پول داريد؟ - الآن كه ندارم ولى تهيه مى كنم. - خواهر گرامى اين كارها خطرپذيرى مى خواهد. يك لحظه مى بينى قيمت ها آمد پائين دارو ندارت را از دست دادى. راستى دسته چك داريد؟ - بله دارم. - سيمين در اين چند روز با صاحب مغازه، كه مرد جوانى است آشنا مى شود. هر وقت كه مرد جوان سراغ شوهر او را مى گيرد به بهانه هايى سعى مى كند صاحب مغازه را قانع كند كه در نخستين فرصت شوهرش سرى به آنها خواهدزد. سيمين يكى دو بار به همراه صاحب مغازه به خانه هايى كه قصد خريد وسايل منزل را دارند مى رود و كم كم احساس مى كند به كار وارد شده است. بدون هرگونه شناختى چندبرگ از چك هايش را دراختيار صاحب مغازه مى گذارد. چند برگ چك نيز او از صاحب مغازه مى گيرد. سيمين هر شب كه منزل خواهر و يا مادرش برمى گردد احساس مى كند يك قدم به پولدار شدن نزديك مى شود. - آن شب مادر سيمين او را به گوشه اى مى خواند و از او مى خواهد كه به سر زندگى اش برگردد. - نه مادر من ديگر پيش احمد برنمى گردم. اصلاً تو اين چند روز دنبال من آمده كه من بروم سراغ او. - مادر او مرد است و غرور دارد. بالاخره يكى بايد كوتاه بيايد. تازه مادرش هرروز تلفن مى زند كه تو برگردى. خب اگر بروى و شوهرت بفهمد كه كارت گرفته معلوم است كه خوشحال مى شود. - دو روز بعد مادر و خواهر سيمين و مادر احمد سيمين را راضى مى كنند و او را به منزلش مى آورند. احمد و سيمين گرچه نگاه هايشان به هم غضبناك است. اما ته دل چندان از اين ديدار ناراضى نيستند. يكى دو روز ديگر مى گذرد و دير آمدن سيمين و تلفن هايى كه از طرف چند مرد به منزل آنها مى شود، موجب مشاجره دوباره احمد و سيمين مى شود. سيمين در جريان دعوا تمام آنچه را كه انجام داده براى احمد بازگو مى كند و احمد اين بار نيز چون دفعه قبل به سوى سيمين هجوم مى آورد و او را زير ضربات مشت و لگد مى گيرد و به او فرصت نمى دهد كه از منزل خارج شود. سيمين آن شب در گوشه اتاق خواب زانوى غم در بغل گرفته و اشك مى ريزد. او بدون آن كه كوچك ترين تقصيرى براى خود قائل شود همه مشكلات را نتيجه رفتار شوهرش مى داند. در نيمه هاى شب هنوز افكار شوم از مقابل چشمانش رد مى شود او مى خواهد بخوابد ولى خواب به چشم هايش نمى آيد. از آن طرف احمد نيز در اتاق ديگر روى صندلى نشسته و به آرامى گريه مى كند. اين هم زندگى است كه ما داريم. فردا من جواب مردم را چه بدهم. مردم كه نمى دانند خانم من خريد و فروش مى كند. خدايا اين چه خاكى بود به سرم شد. بگذار بروم پيش سيمين به پايش بيفتم و به او بگويم كه ببين اگر نمى خواهى زن من باشى با آبروى من بازى نكن بيا همين الآن تو را ببرم منزل مادرت بعد هم مى رويم از هم جدا مى شويم. او به سوى در اتاق خواب مى رود ضربه اى به در مى زند سيمين، سيمين، چرا جواب نميدى، چرا در را بستى... - سيمين چرا جواب نمى دهى زودباش زهره ترك شدم. - برو گم شو! يعنى نگران منى؟ با مشت و لگد به جان من مى افتى آن وقت دل شوره مرا دارى؟ يا در خانه را باز مى كنى مى روم از خانه بيرون يا همين الآن بلايى سرخودم مى آورم. احمد دقايقى بعد احساس مى كند صداى باز و بسته شدن پنجره مى آيد. اضطراب او بيشتر مى شود. نكند مى خواهد خودش را بيندازد ولى نه او قصد پولدار شدن دارد با اين بهانه ها مى خواهد مرا بترساند. - زودباش باز مى كنى يا نه؟ - صداى فرياد سيمين چنان بلند است كه احمد احساس مى كند اگر خواسته همسرش را قبول نكند ممكن است هر آن اتفاقى بيفتد. - باشد بيا برو هرجا كه دوست دارى برو ولى حق برگشت به اين خانه را ندارى و سيمين از منزل خارج شده و به سوى منزل مادرش مى رود. ساعتى بعد او در مقابل در خانه مادر مى ايستد. - اين وقت شب زنگ بزنم چه بگويم، اينها كه تازه ما را آشتى دادند. بهتر است برگردم بروم خانه خواهرم. نه اصلاً تا صبح همين جا قدم مى زنم. ولى نه مردم زن تنها را ببينند هزار حرف در مى آورند. آها پيدا كردم با يكى از صاحب مغازه ها تماس مى گيرم به او مى گويم مشكل كارى برايم پيش آمده، شب مى روم منزل آنها پيش زن و بچه او مى خوابم. نه نه اگر مامان بفهمد خيلى ناراحت مى شود، بهتر است بروم خانه مادر. سيمين هر چه در مى زند كسى جواب نمى دهد. اين هم بدشانسى ما لابد رفته خانه خواهرم، بهتر است ماشين دربستى بگيرم و من هم بروم آنجا. او در مسير حركت به خانه خواهرش در داخل ماشين در حالى كه چشمانش را به گوشه اى دوخته با خود فكر مى كند تا كى بايد اين گرفتارى ها را تحمل كنم. من و اين مرد با هم نمى سازيم. بچه دار هم كه نيستم. بهترين كار اين است كه جدا شويم. قضيه را به مامان مى گويم تا هرچه سريعتر نسبت به جدا شدن ما اقدام كند. نه خانم به اين راحتى هم كه نيست اگر احمد نخواهد تورا طلاق دهد چى. هيچى از همه چيز مى گذرم تا قبول كند اگر قبول نكرد چى. بايد قبول كند والا... - والا چى خانم. سيمين وقتى اين را با خود تكرار مى كند حواسش نيست كه داخل ماشين است و راننده متوجه اين گفته او شده است. - هيچى آقا آدم هزار جور گرفتارى دارد. صبح تا شب بى خود با خودش حرف مى زند. - بله خواهر همين طور است. - او مقابل منزل خواهرش پياده مى شود. هرچه به خود فشار مى آورد كه در بزند نمى تواند و سرانجام تصميم مى گيرد آن شب تا صبح در داخل پارك مقابل منزل خواهرش بماند. ساعتى از قدم زدن او در پارك مى گذرد. با گذشت بيشتر شب احساس مى كند كه مى ترسد. يكى دوبار با رد شدن دو سه نفر جوان ترس عجيبى به او دست داد، اما چاره اى جز ماندن در پارك نمى بيند. خستگى موجب مى شود كه روى صندلى بنشيند. او بدون آن كه خود متوجه شود ساعتى را به همان حال مى خوابد. نزديكى هاى صبح بى خوابى وخستگى فشار سنگينى بر او وارد مى كند، اما چاره اى ندارد با خود مى گويد حالا با اين وضع چطورى اداره بروم؟ خوب نمى روم، روز بعد مى گويم مريض بودم. ساعاتى بعد او زودتر از صاحب يكى از مغازه ها آنجا حاضر مى شود. خودش نمى داند چه كند چنان آشفته است كه خودش نيز احساس مى كند توجه بيشتر عابران را به خود جلب كرده است. - سلام. - سلام اين وقت صبح اينجا چه مى كنى؟ - آمدم شمار ا ببينم. - خوب تلفن مى زدى، چرا چشمانت كبود است؟ - مثل هميشه. - باز هم شوهرت؟ - بله. - عجب نامردى است، خوب برو شكايت كن. - كار از شكايت گذشته، بايد يك فكر اساسى بكنيم. - بكنيم؟ - باكى؟ - باتو. - من؟ - بله شما. - چه ربطى به من دارد؟ - خيلى. هم اكنون چند ماه است با هم آشنا هستيم. شوهرم... شوهر كه نه، يك آدم سنگدل، مزاحم كارهاى ماست، بالاخره شما هم اين وسط سهمى داريد. - اين حرف ها چيه مى زنيد من جاى برادر شما هستم. در اين مدتى هم كه با هم معامله مى كرديم جز به چشم يك خواهر نگاهى به شما نكردم. سيمين كه حالت مظلومانه اى به خود گرفته بود، احساس مى كند كه نمى تواند مرد جوان را با صحبت هايش قانع كند. گوشه اى نشسته و شروع به گريه مى كند. - تو هم نامردى، تو هم مانند شوهرم مى مانى. اصلاً عاطفه و محبت سرت نمى شود. به چشم هاى كبودم نگاه كن. همه جاى بدنم كبود است. ماه هاست به خاطر تو دارم كتك مى خورم. از خانه بيرونم مى كنند. كسى پناهگاهم نيست آن وقت تو... - من چى خانم؟ اختلاف زندگى تو به من چه ربطى دارد؟ اصلاً همين امروز بيا حساب و كتاب هايمان را بكنيم و از اين به بعد معامله اى با هم نمى كنيم. - به همين راحتى، نه آقا من تلافى مى كنم. در حالى كه اين حرف را مى زند، از صاحب مغازه دور مى شود. مرد جوان هاج و واج از آنچه پيش آمده، با خود مى گويد عجب گرفتارى شديم. - سلام سيروس. - سلام. - چى شده بود؟ اين خانم پيش شما چه كار مى كرد؟ - مگر او را مى شناسى؟ - بله چندبار آمد تلويزيون خريد. اين وقت صبح براى چه آمده بود؟ - حقيقتش حرف هايى مى زد كه... - از اول معلوم بود كه يه طورى با هم حرف مى زنيد. - اين حرف ها چيه مى زنى بهرام، او شوهر دارد. تازه من مى خواهم اين روزها نامزد بكنم. - حالا برو سر كار، بعدش ببينم چه مى شود، حالا كه گذاشت رفت. - بالاخره خوب فكر هايت را بكن يادمان هم باشى. سيمين چند روز در خانه مادر مى ماند. ديگر هيچ كدام از فاميل ها قصد مداخله و آشتى دادن سيمين و احمد را ندارند. تلاش سيمين براى راضى كردن مادرش و احمد براى جدايى شان به جايى نمى رسد. در اين مدت او چند بار با مرد جوان كه همان سيروس است تماس مى گيرد. از آن طرف آشنايى او با بهرام نيز بيشتر مى شود وسوسه هاى شيطانى چنان سيمين را مقهور خود مى كند كه او بدون آن كه بهرام و سيروس بدانند به هر دو آنها ابراز علاقه مى كند. آن روز عصر كه احمد تنها در خانه نشسته و عكس هاى ازدواج خودش با سيمين را نگاه مى كند با صداى زنگ در از پنجره نگاهى به پايين مى اندازد. همين كه پنجره را باز مى كند، ناگهان فرياد مى زند. سيمين ـ سيمين ... سيمين ـ سيمين تويى ولى اين آقا كه همراهته كيه؟ ـ بيا درو باز كن. ـ مگر كليد ندارى؟ ـ نه گم كردم. احمد بسرعت پايين آمده در را باز مى كند. او بيشتر از همه مى خواهد بداند اين مرد غريبه كيست كه همراه سيمين آمده است. ـ سلام احمد تنهايى خوش گذشت؟ ـ بد نبود چه عجب برگشتى؟ ـ بيا تو همه چيز را برايت تعريف مى كنم. راستى معرفى مى كنم، آقا سيروس يكى از شركاى كارى ام است. ـ ولى درست نبود تو با مرد غريبه به منزل بيايى. هيچ مى دونى مردم حرف درمى آورند. ـ حالا بيا ـ احمد با وجود اين كه هيچ گونه تمايلى به راه دادن مرد غريبه به داخل ندارد يك احوال پرسى سردى با سيروس مى كند و از او مى خواهد كه داخل شود. ـ ببين احمد، اين آقا سيروس مدتى است با من كار مى كند. امروز او را آوردم كه همه چيز را برايت بگويد تا بى خود دل شوره نداشته باشى. سعى كن خوب به حرف هايش دقت كنى تا بفهمى كه همسرت تصميم درستى گرفته است. احمد بى خبر از آنچه در انتظار اوست به حرف هاى سيروس گوش مى دهد. او چند ساعتى درباره نحوه خريد و فروش و نحوه كسب درآمد به احمد توضيح مى دهد و چنان حرف مى زند كه احمد تسليم مى شود، حتى راضى مى شود كه خودش نيز با سيروس همكارى كند. سيمين خوشحال از آنچه پيش آمده به احمد مى گويد كه اگر اجازه دهد در منزل بماند و احمد كه از وضع پيش آمده كمى خوشحال به نظر مى رسد، گذشته ها را فراموش مى كند. سيروس از آنها خداحافظى كرده و مى رود. دو سه هفته از آن روز مى گذرد. خانواده احمد و سيمين كه در جريان قضيه قرار گرفته اند، اظهار خوشحالى مى كنند. احمد ديگر به رفت و آمدهاى سيمين اعتراض نمى كند، حتى يكى دو بار خودش نيز به همراه سيمين به مغازه ها مى رود. صبح يك روز تعطيلى مادر احمد مثل هميشه زنگى به منزل آنها مى زند. سلام دخترم حالتان خوب است گفتم هم زنگى به شما زده باشم هم اين كه اگر ممكن است امروز ناهار بياييد پيش ما. ـ نه مادر، خيلى ممنون. امروز صبح احمد راهى مأموريت شد. ـ روز تعطيلى؟ ـ بلى از ديروز قرار بود برود. ـ پس چرا به من چيزى نگفت احمد هر كجا مى رفت مرا در جريان مى گذاشت. ـ حتماً يادش رفته است، ولى به من گفت كه به شما بگويم. ـ خوب ديروز مى گفتى. ـ آخر نرفته بود. امروز صبح رفت. ـ كى برمى گردد؟ ـ احتمالاً پس فردا. ـ باشه دخترم، حالا تو تنها نمان، پاشو بيا اينجا. ـ خيلى ممنون، كمى كار دارم آنها را انجام مى دهم. دو روز مى گذرد، اما از برگشتن احمد خبرى نمى شود. ـ مادر نگران پشت سر هم به منزل پسرش زنگ مى زند. اما سيمين حرف هاى قبلى را تكرار مى كند. خواهر احمد سرى به اداره مى زند. اما به او مى گويند احمد به هيچ گونه مأموريتى نرفته است. آنها فورى سراغ سيمين مى آيند و سيمين مى گويد احمد به او گفته رفته مأموريت. حالا اگر دروغ گفته حتماً علتى داشته است. سيمين نيز اظهار نگرانى مى كند. بهتر است برويم كلانترى اطلاع دهيم و سيمين خود پيش قدم شده كه موضوع را به كلانترى محل اطلاع دهند تلاش براى پيدا كردن احمد آغاز مى شود... نيمه هاى شب زنگ تلفن دايره جنايى به صدا درمى آيد. ـ بازپرس ويژه قتل. ـ بفرماييد. ـ قربان افسر نگهبان كلانترى... هستم جسد مردى در حدود ۳۰ ساله داخل يكى از دره ها پيدا شده است. ـ صحنه را حفظ كنيد، گروه تشخيص هويت را خبر كنيد، من هم بى درنگ حاضر مى شوم. ـ سه ربع بعد در محل كشف جسد حاضر مى شوم. داخل دره جسد مردى ۳۰ ساله كه كاملاً در پتو پيچانده شده و با طناب هاى آبى رنگ بسته شده به صورت طاق باز قرار دارد. كت و شلوار جسد كنار او به طور منظم قرار داده شده، جسد لباس خواب به تن دارد. آثار ضرب و جرح در بدن جسد ديده نمى شود اما از پنبه هاى داخل دهان و نيز خونريزى بينى و سياهى صورت معلوم است كه او خفته شده است. از ظاهر لباس اش پيداست كه در حال خواب به قتل رسيده است. هيچ گونه مدارك هويت همراه او نيست. پس از بررسى دقيق صحنه و صدور دستور به گروه تشخيص هويت، صحنه را ترك مى كنم. فرداى آن روز پزشكى قانونى علت مرگ را خفگى در اثر فشار بر گردن و دهان تعيين مى كند. تحقيقات براى شناسايى هويت جسد آغاز مى شود ولى هنوز كسى براى تحويل جسد مراجعه نكرده است. عكس مقتول در اختيار كلانترى ها قرار مى گيرد، تا چنانچه فردى اعلام گم شدن بستگان را نمود به او نشان داده شود. عصر آن روز صداى تلفن يكى از كلانترى ها به صدا درمى آيد. ـ آقا پسر من چند روزى است گم شده. ـ اسمش چيست؟ ـ احمد، ۳۰ ساله ... ـ اگر ممكن است به كلانترى بياييد. ـ ساعتى بعد مادر احمد در كلانترى حاضر مى شود. افسر نگهبان پس از رعايت احتياطات لازم متوجه مى شود كه مشخصات اعلامى مادر احمد با جسد كشف شده مطابقت دارد. او فوراً موضوع را به من اطلاع مى دهد بى درنگ در كلانترى حاضر مى شوم مادر احمد به سؤال هاى مختلف پاسخ مى دهد. ـ كى پسرتان گم شده است؟ ـ چند روز مى شود. البته گم كه نشده. خانمش مى گويد از منزل به مأموريت رفته است. ـ همسر دارد؟ ـ بله. ـ الآن كجاست؟ ـ او هم مثل ما دنبال شوهرش مى گردد. ـ عكسى كه ديديد مال پسر شماست؟ ـ بله. مادر به شدت شروع به گريه مى كند. خدايا پسر من دشمن نداشت. چرا او را كشتند نامردها اگر پيدايتان كنم خودم مى كشتمتان. ـ او دعوت به آرامش مى شود و تحقيقات جهت احراز دقيق هويت جسد و شناسايى قاتلان آغاز مى شود. ـ خوب مادر. به صرف ديدن عكس كه نمى شود گفت پسر شماست. اولاً فردا صبح برويد پزشكى قانونى جسد را ببينيد. ثانياً به خواهر و همسرش بگوييد بيايند جسد را ببينند. ـ نه آقا اين عكس مربوط به پسر من است. باور كنيد. الآن مى روم مى گويم زن و خواهرش هم بيايند. ساعتى بعد به همراه مأمورين و خانواده احمد در محل پزشكى قانونى جسد را به خواهر احمد نشان مى دهم. او با ديدن جنازه احمد بى حال مى شود. هرچه مادر احمد اصرار مى كند كه جنازه را ببيند، دخترش مانع مى شود. همسر احمد چندان تمايلى به ديدن جسد نشان نمى دهد. اعلام مى كنم كه جسد كشف شده متعلق به احمد است. خوب حالا از كجا شروع كنم. نيمه هاى شب آنها هنوز در كلانترى حضور دارند. ـ ببخشيد آقاى قاضى تا كى بايد اينجا بمانيم. ـ ظاهراً عجله داريد شما همسر مقتول هستيد؟ ـ بله. ـ بفرماييد اطاق بازجويى به چند سؤال جواب دهيد. ـ چرا من تازه اين چه وقت بازجوييه. ـ خانم شوهر شما را كشته اند. آن وقت عجله براى رفتن داريد. ـ خوب ناراحتم نمى توانم بايستم. ـ شما تشريف داشته باشيد. كليد خانه را بدهيد، ما برويم منزل شما را ببينيم و برگرديم. ـ منزل ما؟ ـ بله منزل شما. ـ چرا آقاى قاضى؟ ـ براى اين كه شوهرت از منزل خارج شده و ديگر ديده نشده تا جسدش كشف شده است. ـ يعنى من يه كارى كردم؟ ـ هنوز نمى دانم. ـ اين بار سيمين شروع به گريه مى كند. در زير اشك هاى خود نمى تواند زردى رنگ صورتش را كه حكايت از ترس پنهانى او دارد پنهان كند. با حضور من، منزل احمد مورد بازرسى قرار مى گيرد و دوباره بازجويى از زن او ادامه مى يابد. ـ خوب شوهر شما گفت مى روم مأموريت؟ ـ بله. ـ نخستين بار بود؟ ـ بعد از ازدواج با من بله. ـ كجا قرار بود برود؟ كدام شهر؟ ـ نگفت . ـ خوب چرا كيف سامسونت خود را نبرده؟ ـ نمى دانم. ـ دفترچه درمانى ، مسواك، حوله همه داخل كيف اوست. چرا اينها را نبرده است؟ ـ نمى دانم. ـ شوهرت كه مأموريت مى رفت چيزى با خود نبرد؟ ـ نمى دانم. ـ شما با شوهرت مشكلى نداشتيد؟ ـ خير. ـ دعوا، درگيرى و اختلاف سليقه نداشتيد. ـ داشتيم ولى آشتى كرده بوديم. ـ شما خريد و فروش لوازم خانگى هم انجام مى دهيد؟ ـ بله. ـ مغازه داريد؟ ـ خير. ـ پس با چه كسى كار مى كنيد؟ ـ همين طور چند نفر هستند. ـ آدرس را بدهيد. ـ چه ربطى به آنها دارد؟ ـ خوب ممكن است به خاطر اين كه مى دانستند شوهر شما مخالف آنهاست، خواستند او را از بين ببرند. ـ نه آقاى قاضى شوهرم تنهايى از منزل رفت بيرون. ـ شماچه دليلى داريد كه شوهرت رفته مأموريت. ـ خودش گفت. ـ آخر چرا وسايل را همراهش نبرد؟ ـ چه مى دانم آقا. از زن شوهرمرده درست نيست اين طورى سين جيم بكنيد. من خبر ندارم. از خانه رفته بيرون برنگشته. سيمين شروع به گريه مى كند اما احساس مى كنم پشت پرده هاى اشكش توطئه اى مى درخشيد . آدرسى را كه سيمين گفته در اختيار مأمورين قرار مى دهم تا فوراً پيرامون شركاى كارى سيمين تحقيق به عمل آيد. وقتى سيمين متوجه رفتن مأمورين مى شود داد و بيداد مى كند كه آقا چرا با زندگى مردم بازى مى كنيد. عوض اين كه قاتل شوهرم را پيدا كنيد داريد آبروريزى مى كنيد. مامان شما بگين پسرت را من كشتم؟ خواهر احمد چرا ساكت نشستى، من داداش تو را كشتم؟ ـ آقاى قاضى! او با برادرم اختلاف داشت، ولى فكر نمى كنم او را كشته باشد. ـ خواهر گرامى اجازه بدهيد ما تحقيقات خودمان را انجام دهيم. زن برادر شما نخستين مظنون ماست. اگر او قاتل بود شما مى توانيد، از حق خود بگذريد، اما حق جامعه قابل گذشت نيست. ـ آن شب تا صبح چندبار سيمين مورد بازجويى قرار مى گيرد. او از حالت سرسختى اوليه پائين آمده و كمى منفعل شده است. اصرار او به اين كه او را آزاد كنند به جايى نمى رسد. او هر از چندى گريه مى كند، گاهى به تندى جواب مى دهد، گاهى آرام به گوشه اى زل مى زند. ـ ساعتى بعد مأمورين اطلاع مى دهندكه اين اواخر سيمين با دو نفر از صاحبان مغازه روابط نزديكى داشته به اسامى سيروس و بهرام. يكى از آنها زن و بچه دارد و ديگرى مجرد است و هر دو نفر شب كشف جسد، ساعت يك شب به بعد به منزلشان برگشته اند. ادامه دارد
|
|
|
|
|