يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵ - ۷ صفر ۱۴۲۸
Sun, Feb 25, 2007
ماجرا
۳۵۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
رسانه
ماجرا
بلند پرواز
بخش سوم وپايانى
279096.jpg
جعفر رشادتى
در دو قسمت گذشته خوانديد پسرى به نام احمد پس از ازدواج با سيمين متوجه شد كه او در زندگى انتظارات زيادى دارد و با حقوق كارمندى او نمى تواند كنار بيايد. پس از چند بار درگيرى بالاخره زن اعلام كرد قصد خريد و فروش لوازم دست دوم و كهنه را دارد. زمانى كه زن و شوهر با قهر از هم دور شدند، سيمين به خانه خواهرش رفت و شروع به كار كرد. پس از مدتى با تلاش خانواده ها آن دو با هم سازش كردند. در آن زمان بود كه احمد متوجه شد زنش بدون اجازه او وارد كار شده است. اختلافشان دوباره بالا گرفت. اين بار سيمين پس از ريختن طرح دوستى با دو تن از طرف هاى كارى اش به نام سيروس و بهرام براى هميشه خانه شوهر را ترك كرد. و اينك ادامه ماجرا.

مأمورين منزل آن دونفر را زير پوشش قرار مى دهند و از طرفى بازجويى از سيمين ادامه مى يابد.
ـ خوب شما افرادى به اسامى سيروس و بهرام را مى شناسيد؟
ـ چقدر سريع عمل مى كنيد. بله شوهرم هم مى شناخت. در خريد و فروش با هم كار مى كرديم.
ـ كليد منزل را دارى؟
ـ نه چندروزى است گم كردم.
ـ پس چطورى وارد منزل مى شوى؟
ـ در مى زدم احمد باز مى كرد.
ـ يعنى هميشه احمد جلوتر از شما مى آمد؟
ـ بله.
ـ كجا گم كرديد.
ـ نمى دانم شايد منزل پدرم.
ـ آخرين بار كه سيروس و بهرام را ديدى كى بود؟
ـ اين چه سؤالى است. آقا من چه مى دونم. چند روز پيش مقابل مغازه.
ـ كليد كه ندارى، شوهرت را هم بدون وسايل راهى مأموريت مى كنى، آن وقت جنازه شوهرت كشف مى شود. جنازه او را مى بينى و خودت را به بى خيالى مى زنى و عجله دارى منزل بروى، چرا؟
ـ چه مى دانم آقاى قاضى ، از جان من چه مى خواهيد؟ من همسرم را نكشتم.
ـ ولى...
ـ ولى چه؟
ـ ولى كشتى.
ـ من؟
ـ بله شما.
ـ چه دليلى دارد؟
ـ همين حد كه دروغ مى گويى كافى است. فعلاً در بازداشت مى مانى تا حقايق روشن شود، ولى بهتر است همين الآن بگويى.
ـ چه بگويم آقاى قاضى چرا با زندگى من بازى مى كنيد؟
ـ خودت بازى كردى. دستور مى دهم ساعتى ديگر سيروس و بهرام را نيز حاضر كنند. يكى از شما ۳ نفر و يا هر ۳ نفرتان كليد راز اين جنايت هستيد.
دستور بازداشت سيمين و دستگيرى سيروس و بهرام را صادر مى كنم. مأمورين راهى انجام مأموريت مى شوند. ساعتى بعدگزارش مى شود كه در منزل بهرام تكه طنابى پيدا شده كه با طناب كنار جسد مشابهت دارد. همين طور ماشين بهرام مدل ماشينى است كه اهالى محل شب حادثه مقابل درخانه احمد ديده اند.
ـ اسم؟
ـ بهرام.
ـ مى دانى چرا دستگير شده اى؟
ـ خير.
ـ اين طناب مال شماست؟
ـ بله.
ـ استفاده كردى؟
ـ خير.
ـ چى شده آقا زهر ترك شدم؟
ـ يعنى نمى دانى؟
ـ نه به خدا.
ـ سيروس كجاست؟
ـ نمى دانم.
ـ سيمين كيه؟
ـ نمى دانم.
ـ چرا دروغ مى گويى؟
ـ احمد شوهر سيمين و سيمين را نمى شناسى؟
ـ چرا الآن شناختم.
ـ ماشين مال كيه؟
ـ مال خودم.
ـ خوب شبها چه موقع منزل مى آيى؟
ـ به موقع.
ـ چندشب پيش چرا ديرآمدى؟
ـ من، من؟
ـ بله شما چرا رنگت پريد؟
ـ نمى دانم، نمى دانم...
ـ خيلى مضطرب هستى؟
ـ هركسى جاى من بود مضطرب مى شد.
اصلاً مرا براى چه آورديد؟
يعنى نمى دانى؟
ـ نه.
ـ خيلى فراموش كارى، آدم مى كشى و نمى دانى.
ـ من، من؟
ـ من مورچه را هم نمى توانم بكشم، آدم بكشم؟
ـ اگر اسير شيطان شدى، آدم هم مى كشى.
ـ نه، من آدم نكشتم.
ـ بزودى روشن مى شود. حالا كمى در مورد آشنايى ات با سيمين خانم بگو.
ـ آشنا نبوديم. در حد كار و خريد وفروش مراجعه داشت.
ـ آخرين بار كى او را ديدى؟
ـ خيلى وقت پيش. شايد يك ماه.
ـ باز هم كه دروغ گفتى؟
ـ چرا دروغ بگويم.
ـ مثلاً چند روز پيش، با ماشين شما با هم جايى نرفتيد؟
ـ نه.
او به سؤال ها جواب درست نمى داد. كمى هم طبيعى است اين طور افراد سعى مى كنند، تاجايى كه مى توانند به جرم خويش اعتراف نكنند و در نهايت هم اگر ديدند چاره اى ندارندتقصير را به گردن ديگران مى اندازند.
ببين آقا بهرام همه چيز تا چندساعت ديگر روشن خواهد شد. ماشين شما را ديده اند. طناب مشابه طناب صحنه قتل در منزل شما پيدا شده و به همين زودى پاسخ تطبيق طناب ها واصل خواهد شد. از قيافه ات پيداست كه يك چيزهايى مى دانى ، ولى نمى گويى. به خاطر راحتى وجدانت سعى كن همه چيز را بگويى و خود را لااقل از عذاب وجدان راحت كنى. توجه داشته باش سرانجام يا تو يا دوستانت همه چيز را خواهيد گفت.
ـ من كارى نكردم.
او به بيرون اتاق هدايت شده و از سيروس توسط قاضى ويژه قتل بازجويى مى شود. سيروس نيز سعى دارد روابط خود با سيمين را صرفاً رابطه كارى و خريد و فروش جلوه دهد. اما ظاهراً آنها نمى دانند كه راه فرارى برايشان باقى نمانده و بهتر است واقعيت را بگويند. آنها آخرين تلاش براى فرار از مجازات را به عمل مى آورند.
ـ خوب تو مقتول را ديده بودى يا خير؟ منزل او رفته بودى يا نه؟
ـ بله.
ـ آخرين بار كى رفتى؟
ـ سه هفته پيش.
ـ دروغ مى گويى.
ـ نه چرا دروغ بگويم؟
ـ براى رهايى از مجازات.
ـ من كه كارى نكردم.
ـ من مى گويم تو رابطه ات با اين خانم بيشتر از حد يك معامله بوده است.
ـ بهتر است واقعيت را بگويى. بهرام سعى مى كند تقصير را به گردن تو بيندازد.
ـ مگر چيزى گفته است؟
ـ يك حرف هايى زده است.
ـ اى نامرد.
ـ چرا نامرد؟ مگر دوست تو نيست؟
ـ دوستم بود. حالا كه نامردى كرده، قسم را شكسته من هم واقعيت ماجرا را مى گويم.
ـ آفرين.
ـ اول شما بگوييد بهرام چه گفته، تا من ببينم راست است يا دروغ.
ـ نه شما واقعيت را بگو من ببينم كدام تان حقيقت را مى گوييد.
ـ سيمين چيزى نگفته است؟
ـ چرا او هم يك چيزهايى گفته است.
ـ اجازه مى دهيد روى زمين نشسته به ديوار تكيه دهم.
ـ راحت باشيد.
او كنار ديوار مى نشيند سرش را به پائين انداخته، شروع به گريه مى كند.
ـ من از اول زندگى آدم بدبختى بودم، هر جا خواستم به نتيجه اى برسم، يك بلايى رسيد و گرفتارم كرد. تازگى ها نامزد كرده  بودم كه اين طور تار وپود زندگى ام به هم ريخت.
آخر چرا من بايد اين قدر بدبخت باشم. بلى آقاى قاضى. من و بهرام وسوسه شديم، شيطان گولمان زد. اين زن را مى بينى؟ او شيطان را نيز اسير مى كند. هى آمد گريه كرد، زارى كرد، گفت شوهرم اذيتم مى كند، شوهرم مرا مى زند، شب ها مرا بيرون مى اندازد. من هم كه عاطفه و احساسات داشتم اسير شدم.
آن شب شوم من و سيمين قرار گذاشتيم كه سيمين در ساعت ۱۲ در خانه را باز بگذارد تا من وارد شوم. چند ساعتى مانده به قرار، خيلى فكر كردم، ديدم نمى توانم تنهايى بروم. رفتم سراغ بهرام، موضوع را به او گفتم. او قبول نمى كرد.
بعد هر دو فهميدم سيمين بدون اطلاع هر يك از ما به ما ابراز علاقه كرده ، ما هم كه فهميديم اين طورى شده، گفتيم حالا كه او اين وضع را دارد، مى رويم خودش را مى كشيم.
همين تصميم را گرفتيم. يك طناب تهيه كرده با ماشين بهرام راه افتاديم. به هر حال در خانه كه باز بود، قرار بود طناب را هر دو با هم بيندازيم دور گردن سيمين و اگر شوهرش بيدار مى شد با يكى دو ضربه چاقو او را مجروح كنيم. اما سرنوشت چيز ديگرى براى ما رقم زده بود.
سيمين قبلاً مشخصات دقيق محل و نحوه عمل را به من گفته بود. وارد كه شديم ديديم از سيمين خبرى نيست، نگو او در را باز گذاشته و از منزل خارج شده است. البته اول اين را نمى دانستيم و فكر كرديم مطابق قرار در اتاق خواب است.
يواشكى من وارد اتاق خواب شدم، بهرام هم پشت سرم بود، طناب دست بهرام بود. به طرف تخت در تاريكى حركت مى كرديم كه يك مرتبه بهرام پايش به چيزى خورد و افتاد و در همين حال شوهر سيمين بيدار شد.
ما كه ديگر خود را باخته بوديم نمى دانستيم چه مى كنيم. در يك آن طناب را دور گردن او پيچانديم و او پس از كمى مقاومت افتاد. نمى دانستيم چه بايد بكنيم. مدتى منتظر مانديم تا سيمين را پيدا كنيم. اگر مى آمد حتماً او را نيز مى كشتيم.
نزديكى هاى ساعت يك از محل خارج شديم. گفتيم شايد خودش مى آيد، هر بلايى سر مرده خواست مى آورد.
تازه رسيده بودم خانه كه ديدم تلفن زنگ زد. صداى سيمين بود. نمى توانستم بلند حرف بزنم والا دلم مى خواست فرياد زده هر چه دلم مى خواهد به او بگويم، او از من خواست كه صبح بروم تا ترتيب جنازه را بدهيم. او اين بار نيز با تهديد و التماس هاى خود گولم زد.
فردا چيزى به بهرام نگفتم. خودم رفتم سيمين هم آمد جنازه را داخل پتو و پارچه پيچانديم و با طناب داخل ماشين بهرام كه از شب آنجا بود، قرار داديم. بعد با سيمين آمديم و جنازه را انداختيم داخل دره. اين همه ماجرا بود. اشتباه كردم! آقاى قاضى كمك كنيد.
با گفتن حقيقت به وسيله سيروس پرده اى از راز جنايت گشوده شد. در اين فاصله تطبيق طناب ها نيز تأييد شد و با توجه به گفته هاى بهرام كليد منزل از داخل كشو مغازه او كشف شد.
بعد سيروس كه آثار ندامت از چهره او پيدا بود به بيرون اتاق رفت و بار ديگر بازجويى از بهرام آغاز شد.
ـ خوب آقا بهرام، سيروس همه چيز را گفت بهتر است تو نيز بگويى... بگو كه اسير اين زن شده ايد، بگو كه اين زن هر دو نفر شما را بدون اطلاع خودتان براى خودش بت كرده بود.
بگو كه با ماشين تو آمديد كه از سيمين انتقام بگيريد. بگو كه با طناب او را خفه كرديد. بگو تا لااقل وجدان خودت را راحت كنى. اين دنيا را هم اگر بتوانى با
دوز و كلك سپرى كنى، روز قيامت در مقابل عدالت الهى چه خواهى كرد...
بهرام سر به زير مى  اندازد. سرش را لاى زانوانش گذاشته اشك مى ريزد.
باشد مى گويم. مى گويم كه چقدر بيچاره ام. مى گويم كه اسير هواى نفس شدم. مى گويم كه از رفاه و نعمت الهى كه به شكل آبرومندى داشتم استفاده نكردم، مى گويم كه به كفر نعمت گرفتار شدم.
هر چه سيروس گفت درست است. من هم با او رفتم و شوهر سيمين را كشتيم. اما موقع بردن جنازه نبودم. قبول دارم. آقاى قاضى آدم كشتم. خواهش مى كنم هر چه زودتر اعدامم كنيد تا راحت شوم.
راستى آقاى قاضى مى شود به سيروس كمك كنيد؟ آخر او نامزد چشم به راه دارد.
دقايقى بعد سيمين در مقابل ميز قاضى قرار مى گيرد. او در عين حال كه سعى مى كند خونسردى خود را حفظ كند، از نگاه هاى من مى فهمد كه گويا قضيه رو شده است.
خيلى تلاش مى كند كه حالتى عادى به خود بگيرد. اما نمى تواند. روى صندلى دست و پايش را باز و بسته مى كند. لرزش دستانش را نمى تواند پنهان كند.
چنان به او زل مى زنم كه او مى فهمد كه بايد واقعيت را بگويد. كمى آب براى خوردن مى خواهد، مى خورد و خودش را جمع و جور مى كند سكوت من او را آزار مى دهد.
ـ من حاضرم هر سؤالى كه هست جواب بدهم.
ـ هم اكنون خودت همه چيز را تعريف مى كنى.
ـ كارى نكردم كه تعريف كنم، هر چه هم مى دانستم گفتم.
ـ قيافه ات نشان مى دهد كه حرف هاى زيادى براى گفتن دارى.
ـ من حرفى ندارم.
ـ خيلى خوب. كارى مى كنم كه خودت حرف بزنى. كليد منزل روى ميز گذاشته مى شود. سيمين با ديدن آن رنگش مى پرد اما سعى مى كند اضطرابش را پنهان كند.
ـ خوب كليد گم شده شما را چگونه پيدا كرديم؟
ـ من چه مى دانم.
ـ خوب من برايت تعريف مى كنم. سيروس به ما داد.
ـ سيروس؟ پس كار اين نامرد است، مى دانستم بالاخره كار خودش را مى كند. خدا را شكر پس قاتل را گرفتيد.
ـ آفرين عجب نتيجه گيرى قشنگى مى كنيد. پس احتمال دارد كه سيروس شوهرت را كشته باشد؟
ـ چرا كه نه. وقتى كليد منزل دست او پيدا مى شود، لابد كار اوست.
ـ پس قبول داريد كه اين كليد شماست؟
ـ كليد من هست، ولى گم كردم.
ـ خوب تو كه گفتى با سيروس تنها در حد معامله وسايل آشنايى دارى. حالا چه شده كه مى گويى مى دانستى بالاخره كار خودش را مى كند.
ـ همين طورى گفتم.
ـ خوب شوهرت به تو گفته مأموريت مى رود. او رفته تو چرا آن وقت شب از خانه بيرون رفتى؟
ـ من؟
ـ بله شما.
ـ من آن شب جايى نرفتم.
ـ كدام شب.
ـ شبى كه شوهرم رفت مأموريت.
ـ مگر شب كسى مأموريت مى رود؟ كار شوهرت طورى نيست كه شب برود. تازه شما گفتى كه شوهرم روز رفت مأموريت.
ـ چه كار كنم آن قدر سؤال پيچ مى كنيد، آدم حواسش پرت مى شود.
ـ شما سيروس و بهرام را آخرين بار كى ديديد؟
ـ يادم نيست.
ـ اگر آنها تورا ديده باشند؟
ـ آنها هزار تا دروغ ممكن است بگويند، من كارى نكردم.
سيروس و بهرام توسط مأموران به داخل اتاق هدايت مى شوند. از چشمان آنان، وقتى كه به سيمين نگاه مى كنند، خشم و تنفر مى بارد. گويى مى گويند اگر دست هايمان بسته نبود همين الان خفه ات مى  كرديم.
بهرام تمام آنچه را كه قبلاً گفته بود، دوباره پيش دو نفر ديگر تكرار مى كند. سيروس به شدت مى لرزد و سيمين نمى تواند اضطراب خود را پنهان كند. سيروس وقتى صحبت هاى بهرام تمام مى شود، حرف هاى او را تأييد مى كند.
ـ خوب سيمين خانم حرف ها را شنيدى چه مى گويى؟
ـ چه بگويم آقاى قاضى، هم شوهرم را از دست دادم، هم شدم قاتل. بدبختى از اين بدتر سراغ داريد؟ من هم فكر شوهرم نبودم. شوهرم توانايى اداره كردن زندگى دونفرى را نداشت.
من انسانم. من احساسات دارم. من عاطفه مى خواهم. كبودى ضرباتى كه شوهرم به قسمت هاى مختلف بدنم وارد كرده، هنوز هست...
و سيروس كه ناظر صحبت هاى اوست به ناگاه در حالى كه به شدت اشك مى ريزد داد مى زند ... تو مگر معنى عاطفه و محبت را مى فهمى تو اگر دل داشتى كه به شوهرت مى سپردى؛ تو شيطانى، تو ما را هم بدبخت كردى. حالا من به نامزدم چه بگويم؟ چرا نوعروس را سياه بخت كردى؟ نشستى زيرپاى من و از شوهرت يك ديو ساختى. من كه سر مرغى را هم نبريده ام آدم كشتم...
آن دو با هم حرف مى زنند. هر يك ديگرى را مقصر مى  داند. سيمين دوباره از اول تا آخر تمام ماجرا را تعريف مى كند. او راهى براى پنهان نگه داشتن جنايت پيدا نمى كند. سرانجام هر ۳ نفر بازداشت شده و پشت ديوار ندامتگاه فرستاده مى شوند.
وقتى از اتاق بازجويى براى اعزام به زندان خارج مى شوند، زن جوانى كه نامزد سيروس است و بيرون ايستاده نگاهى به سيمين و سيروس مى كند. آن دو سرشان را پائين مى اندازند. چون حرفى براى گفتن ندارند. زن جوان رو به سيمين مى كند:
شيطان، چرا مرا اسير فتنه هاى خودت كردى؟ تو مرا هم چون شوهرت به قعر دره انداختى. شوهرت را كشتى و مرده اش را به دره انداختى و مرا نيز زنده زنده به دره مرگ انداختى.
سيمين در حالى كه قطرات اشك از چشمانش سرازير است با دستور مأمور به راه مى افتد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |